رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت سی و هشت

با بی قراریهایی که دل و قلبم برای مسعود داشت ،مطمئن شدم که اسمی جز عشق نمی توان روی حسم به او گذاشت.

من عاشق شده بودم.جای انکاری نبود. طوری در قلبم جاگیر شده بود که نمی توانستم بیرونش کنم.مسعود سهم من از تمام این دنیا بود.به خودم قول دادم برای داشتنش و به دست آوردنش تلاش کنم.

وقتی کنار او قدم می زدم، دنیا رنگ و بوی دیگری داشت.هر جا می رفتیم، انگار بار اول بود که آنجا را می دیدم. حس مسافری را داشتم که اولین بار است به شیراز آمده.

با تابش نور خورشید به چشمانم ،از خواب بیدار شدم‌ . دستهایم را در هم قفل کردم و کششی به بدنم دادم.خمیازه ای کشیدم و با صدای زنگ گوشی دستم را دراز کردم و از روی پاتختی چنگش زدم. با دیدن اسم مسعود قلبم بازیش گرفت. فکر کردم کی بشود با صدایش از خواب بیدار شوم. از فکرم لبم را به دندان کشیدم و زیر لب بی حیایی نثار خودم کردم. اما قطعا آن روز بهترین روز زندگیم خواهد بود.

تماس قطع شد‌. خواستم شماره اش را بگیرم که خودش پیش دستی کرد. دوستداشتم اسمش را فاتح قلبم ذخیره کنم ولی حالا زود بود.

تماس را وصل کردم و زودتر از او سلام دادم. بدون آنکه جواب سلامم را بدهد،با صدایی که سعی می کرد آرام باشد گفت:

_: باید ببینمت. همین الان.

خنده از روی لبم پر کشید.جدی شدم.

_: چیزی…شده؟

_: آره .بیا شرکت.

از روی تخت بلند شدم. دلم شور می زد. باید به حرفش بیاورم؛

_: الو صدامو می شنوی؟می گم چی شده مسعود.

مصرانه با همان لحن قاطعش گفت:

_یکساعت دیگه شرکت باش.

_: ولی من نمی تونم …

میان حرفم پرید؛

_: منتظرتم.

بدون خداحافظی تماس را قطع کرد. ناباور به گوشی خیره شدم.

چه خبر شده بود؟چه کار مهمی داشت که می خواست به شرکت بروم.آن هم منی که تا به حال به آنجا نرفته بودم.

با صدای مادر برای صرف صبحانه دست از افکارم کشیدم.نگاهی به ساعت انداختم. یک ربع گذشته بود و من فقط ۴۵ دقیقه وقت داشتم تا خودم را به شرکت برسانم.

بارها برای اولین حضورم در شرکت نقشه کشیده بودم،اما تلفن دلشوره آور مسعود خط بطلانی کشید روی همه ی آنها.

به شدت عصبانی بود.باید می رفتم. در این مدت فهمیده بودم که باید آرامش کنم و ذهنش را از موضوع دور کنم.

پیامکی برایش فرستادم.

“_: نمی تونم تا یک ساعت دیگه خودمو برسونم.ولی قول می دم تا ظهر پیشت باشم .”

لحظه ها به کندی می گذشت و او هم قصد جواب دادن نداشت‌.از گوشی دل کندم و سر میز صبحانه رفتم.

_: چرا انقدر دیر اومدی؟با کی حرف می زدی؟

سوال مادر را بی جواب گذاشتم و جرعه ای از چایم را نوشیدم.از وقتی فهمیده بود با مسعود در یک دانشگاه بودیم و من هم چیزی از این موضوع نگفته بودم، زیر ذره بین اش قرارم داده بود.

چای سرد شده را از جلویم برداشت و با کنایه گفت؛

_: انقدرصحبتت طولانی شد که یخ کرد‌.

تکه ای از نان جدا کردم؛

_: ساغر بود.حالش زیاد خوب نبود.اصرار کرد برم پیشش.

استکان را جلویم گذاشت.روی صندلی مقابلم نشست.

_: کجا بری؟خونه علی؟

از وقتی عقد کرده بودند،علی خانه ی کوچکی اجاره کرده بود تا ساغر از قید و بند خوابگاه راحت باشد.اما ساغر بجز مواقعی که همه آنجا بودیم ،در خوابگاه می ماند.او می خواست علی را در عطش خواستنش نگه دارد و خودش هم بکر و دست نخورده بماند.

خانه ای که علی گرفته بود بیشتر اوقات پاتوق چهار نفره مان شده بود که برای من زمانهای پر استرسی را می ساخت.

_: نه خوابگاهه‌.

مثل یک بازپرس روبه رویم نشسته بود و منتظر حرف یا حرکت غیر ارادی از من بود.

_: من ناهار دارم درست می کنم‌.بگو بیاد اینجا.

چشمانم را در کاسه چرخاندم. خودم پر بودم از دل مشغولی،کاراگاه بازی او هم مزید بر علت شده بود.

نباید حساسش می کردم.

 _: باشه بهش می گم.

از پشت میز بلند شدم.

_: ای بابا چیزی نخوردی که.

_: دستت درد نکنه.

با صدایش در چارچوب در ایستادم.

_: فکر نکن حواسم بهت نیست شیوا.غذا کم می خوری.همش خودتو ،تو اتاقت حبس می کنی.تا دیر وقت بیداری و با تلفن پچ پچ می کنی.فکرت یه جای دیگه اس.

از صدای پایش متوجه نزدیکتر شدنش شدم.

_:چی شده؟چرا چیزی به من نمی گی؟ بزرگ شدی؟درست،ولی من هنوز مادرتم، غمخوارتم،خیر و صلاحتو می خوام.اگر این موقعها بامن حرف نزنی،کی همدمت می شه؟من منتظرتم.

دست مشت شده ام را باز کردم و به سمتش چرخیدم.

_: ممنونم مامان که حواست به همه چیز هست.

لبهایم را غنچه می کنم،ابروهایم را بالا می کشم و نگاهم روی قامتش سر می خورد.

_: اومممم.تا حالا بهت گفتم تو بهترین مادر دنیایی؟

لبهایش کم کم کشیده می شود و دندانهای صدفی اش را به نمایش می گذارد‌.

_: تو دوباره لوس شدی؟

با خنده از آشپزخانه بیرون آمدم و کمی بعد دوباره برگشتم.

هنوز همانجا بود و به جای خالی ام زل زده بود . دستم را روی شانه اش گذاشتم . از حرکت ناگهانی ام تکان خفیفی خورد. با خوشرویی گفتم؛

_: قول می دم زیاد منتظرت نذارم.

پلک روی هم می گذارد و من به اتاق بر می گردم.

حق با او بود.من تمام لحظه هایم را به مسعود اختصاص داده بودم.حتی وقتی  خانه بودم حضور فیزیکی داشتم اما ذهن و فکرم جای دیگری بود.من نیاز به مدیریت داشتم.باید فکرم و رفتارم را مدیریت می‌کردم.

با تلفن کوتاهی ساغر را در جریان گذاشتم و خواستم حواسش به همه چیز باشد.

به سرعت آماده شدم.روسری را با وسواس همیشگی ام روی سرم مرتب کردم. چند پاف ادکلن زدم و به یک خط چشم باریک و برق لب اکتفا کردم.

نمی خواستم دست خالی به شرکت بروم. جلوی گلفروشی نگه داشتم .سبد گل بزرگی که پر بود از رزهای قرمز و آبی چشمم را گرفت. یک جعبه هم از شیرینی های مورد علاقه اش گرفتم. لبخند رضایتمندی زدم و به طرف شرکت رفتم.

هرچه فکر می کردم نمی توانستم علتی برای درخواست مسعود پیدا کنم .چه اتفاقی افتاده بود که از من خواسته بود به شرکت بروم .جرقه ای به ذهنم زد و گوشه خیابان ماشین را نگه داشتم. نکند…نکند…فکر شومی داشته باشد.نه… نه اون اینطور آدمی نیست.این وقت روز به غیر از مسعود کارکنان دیگری هم در شرکت حضور دارند .اما باز هم دلم راضی نشد .شماره ساغر را گرفتم.

_: الو ساغر . علی شرکته؟

با تعجب جواب داد؛

_: آره. چطور مگه؟

_:منشی شرکت هم هست؟

_: ایشششش .معلومه که اون دختره ی…

می دانستم تا چه حد روی منشی شرکت حساس است.

_: باشه،باشه فهمیدم.

_: وا حالت خوبه شیوا؟

از فکرهای بی موردی که در مورد مسعود کرده بودم خجالت کشیدم.

_: هیچی فقط می خواستم بدونم کسی شرکت هست یا نه؟

صدای نفس بلندش را شنیدم.

_: دیوونه شدی دختر؟ این چه فکرای مضخرفیه که می کنی؟هنوز بهش اطمینان نداری؟

دستم را از پیشانی تا گونه ام کشیدم.

_: چرا …ولی…خب…

_: نمی خواد چیزی بگی.درک می کنم.برو دیرت نشه.

بدون خداحافظی تماس را قطع کردم.

آسانسور طبقه ی هفتم ایستاد.نگاهی به آینه انداختم و با دو انگشت لبهایم را کشیدم و سعی کردم لبخند دست سازم را حفظ کنم تا بتوانم استرسم را پشتش مخفی کنم.

نگاهم به تابلوی سفید بالای در چسبید.

شرکت مهندسی… بسم الهی زیر لب گفتم و وارد شدم.

با دیدن دختر پشت میز یاد ساغر افتادم. قطعا کاری می کرد زودتر این دختر اخراج شود یا برای آمدن به شرکت اقدام می کرد.لبخندی روی لبم نشست.غرق در مانیتور رو به رویش بود و متوجه حضورم نشد.جلو رفتم و مقابلش ایستادم.سنگینی نگاهم را که حس کرد، سرش را بالا آورد‌.عینک گرد روی صورتش را با انگشت بالا داد و سلام کرد.

_: می تونم کمکتون کنم؟

وقار ومتانت یکی از خصوصیاتش بود که نظرم را در برخورد اول جلب کرد. چطور ساغر می توانست به خونش تشنه باشد؟

با صدای باز شدن در سر هردویمان به آن سمت چرخید.مسعود با ابروهای گره خورده اش ظاهر شد و همان طور که خیره ام بود گفت؛

_: با من کار دارن.

دلم برای آن همه اقتدارش ضعف رفت. در آن پیراهن آبی و شلوار همرنگش مردانه تر بنظر می رسید.مدیریت عجیب برازنده ی این مرد خوش پوش و با جذبه بود.

چیزی در نگاهش بود که دلم را می لرزاند. نمی دانم خشم بود یا من اینطور فکر می کردم.دو قدم به سمتم برداشت و من با اشتیاق به سویش پرواز کردم.

قبل از ورود به اتاقش رو به منشی گفت؛

_: نه تلفن وصل کن و نه کسی بیاد تو.

_: چشم.

با نادیده گرفتن جعبه شیرینی و گل ذوقم کور شد.مطمئن شدم که عصبانی ست.پس به روی خودم نیاوردم.شیرینی را روی میز گذاشتم اما گل را به سمتش گرفتم.

_: قابلتو نداره.

با چشمک و لبخند وسیعی که روی لبهایم نشسته بود ادامه دادم؛

_: به امید موفقیت.

گل را از دستم گرفت.با سردی رفتارش ستاره های قلبم یکی یکی رو به خاموشی رفتند. 

نگاه اجمالی به اتاق انداختم‌.روی صندلی چرخدارش نشستم و شروع به چرخاندنش کردم.دست به سینه ایستاده بود و حرکاتم را نظاره می کرد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن