رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت سی و هفت

سکوت می کند.راه رفته را بر می گردد و خودش را به من نزدیک می کند.آنقدر نزدیک که گرمای نفسهایش صورتم را قلقلک می دهد.

_: بتونم…راحت بغلت کنم.موهاتو نوازش کنم.وقتی خسته ام ، داغونم با تو آروم شم.وقتی خوشحالم، صدای خنده هامون تا عرش بره.

کوبش قلبم کر کننده بود.می دانستم او هم صدایش را می شنود.دلم حصار تنگ آغوشش را می خواست.همان زندانی که یکبار در آن حبسم کرده بود و یک رهایی و بی حسی خوشایندی را تجربه کرده بودم.دلم حبس ابد در این زندان را می خواست.تمام وجودم از حرفهایش نبض گرفت.نمی دانم چه در چشمانم دید که گفت؛

_: اینطوری نگام نکن که میزنم زیر همه قول و قرارام،طوری تو بغلم حبست می کنم که فکر آزادی به سرت نزنه.

در سکوت نگاهم کرد.چقدر راحت حرف دلم را از چشمانم خوانده بود.

_: می بینی چقدر سخته داشتن در عین نداشتن.بذار این فاصله،این دوری تموم شه.بذار کنار هم باشیم.

_: آقا یه فال می خری؟تو رو خدا یه دونه بگیر دیگه.

صدای پسرک دستفروشی بود که یک جعبه چوبی پر از پاکتهای فال دستش بود و مرغ عشق سبز رنگی هم روی انگشتش نشسته بود.

_: آقا فال نمی خوای؟

بی اهمیت به پسرک چشمان سیاه منتظرش را به من دوخته بود.فال فروش که دور شد نگاه گرفت.

_: پسر جون بیا اینجا.

پسرک سیه چهره با لباسهای مندرسش و لبخندی که دندانهای زرد و جرم گرفته اش را با سخاوت نمایش گذاشته بود به سمتمان آمد.

مسعود با چشم و ابرو اشاره ای به فالها کرد و گفت ؛

_: بردار.هرچی حافظ گفت.

پسر جعبه فالها را مقابلم گرفت.

_: بفرما آبجی.

دست لرزانم را بالا آوردم.نیت کردم و یکی از پاکتهای رنگی را برداشتم.مسعود اسکناس درشتی به پسر داد.پسر بوسه ای روی پول زد و به پیشانی اش چسباند و ذوق زده دور شد.

به سمت حوض آرزوها رفتیم و روی نیمکت نشستیم.سکه ای از کیفم بیرون آوردم.چشمانم را بستم و بعد آن را داخل حوض انداختم. مسعود پاکت را از دستم گرفت . باز کرد و با آن صدای خوشش شروع به خواندن کرد.

_:اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را.

حرف دلم را حضرت حافظ زده بود.با چشمان خیس نگاهش کردم . پلکهایم را روی هم کوبیدم و رضایتم را اعلام کردم.

چند وقتی بود که پدر بیشتر از همیشه دستش روی سمت چپ سینه اش می نشست.بی حوصلگی و کبودی لبهایش مطمئنم کرد خبری است.مصرف قرصهایش هم زیاد شده بود. مدام در افکارش غرق می شد . شبها تا دیر وقت در حیاط قدم می زد. خنده هایش دیگر از ته دل نبود .نگرانش بودم . بوی خوبی به مشامم نمی رسید.کاش قفل زبانش را می شکست و حرف می زد.

از پشت پنجره اتاق نگاهش کردم. سرگردان در حیاط راه می رفتد و گاهی هم روی پله می نشست . شانه های خمیده اش دلم را آشوب می کرد .صبر نکردم. بی سر و صدا به آشپزخانه رفتم شربت بیدمشک و گلاب برایش آماده کردم ، تا کمی مرهم دردش شود. حتی تصور یک لحظه نبودش به جنونم می کشید. شاید در یک خلوت پدر دختری مهر سکوتش را بشکند.

از صدای قدمهایم متوجه حضورم شد. ماسک بی خیالی اش را روی صورتش نشاند و دستش را از روی قلبش برداشت . با لبخند پدرانه ای نگاهم کرد.

_: نخوابیدی؟

لیوان را به سمتش گرفتم.

_: نه . فکرم مشغوله.

جرعه ای از شربتش را نوشید.

_: چرا؟

عمیق و طولانی نگاهش کردم.

لیوان خالی را جلوی صورتم تکان داد.

_: دستت درد نکنه دخترم.به موقع بود. نگفتی چرا فکرت مشغوله؟

نفسی کشیدم و لیوان را از دستش  گرفتم . دلم کمی لوس شدن می خواهد.

_: نوش جونت بابایی.

نوک بینی ام اسیر دو انگشتش شد. صدای خنده ام در فضا پیچید.

_: بابا قربون خنده هات.

کنارم نشست و دستش را دور شانه ام حلقه کرد و به خودش فشرد. نگاهمان به آسمان پر از ستاره چسبید. دستش را بلند کرد و پرنورترین ستاره را نشانم داد.

_: می دونی اون کیه؟

سکوتم وادار به ادامه دادنش کرد.

_: اون منم.

کمی آن طرف تر ستاره ی دیگری را نشان داد. با اینکه کمی کوچکتر بود ولی به همان اندازه درخشان.

_: اون یکی مامانته.

انگشتش به سمت ستاره کوچک و کم نوری رفت.

_: اونم…

زودتر جواب دادم‌؛

_: شایانه‌.

ستاره بعدی را خودم نشان دادم.

_: حتما اونم شاهینه؟

لبخندش نشان می داد درست حدس زده ام. در میان این چهار ستاره،یک ستاره ی چشمک زن بود؛

_: اون وسطی رو می بینی که چقدر ناز  و خوشگله؟

 مرا از خودش جدا کرد.

_: اون تویی.با همه ی ناز و ادات.با همه شیطنتات و ملوسیات.

نفس عمیقی کشید و در میان خاطرات خاک خورده اش کند و کاو کرد؛

_: روزی که به دنیا اومدی،دنیام یه رنگ دیگه شد.وقتی فهمیدم دختری انگار تمام دنیا رو یه جا بهم دادن.می دونی… منو مامانت خیلی سنمون کم بود که ازدواج کردیم.هر روز غم غربت و دوری رو توچشمای مامانت می دیدم.چشماش بی فروغ شده بود.تمام سعیمو می کردم که به زندگیمون گرما بدم، عشق بدم . می ترسیدم … می ترسیدم یه روز کم بیاره و طاقتش تموم شه.دوستم داشت .اینو از نگاهش می خوندم. که اگه نداشت دنیا برام تموم شده بود . هر روز به عشق دیدنش میومدم خونه .آقا جون و خانم جون خیلی هوامونو داشتن.

چند روزی بود که وقتی می یومدم خونه مامانت یا خواب بود،یا یه گوشه بی حال نشسته بود.هرچی بهش اصرار می کردم بیا ببرمت دکتر گوش نمی داد.نگرانش بودم.با خانم جون صحبت کردم.فکر کردم شاید اون بتونه راضیش کنه.

نفسی گرفت و ادامه داد؛

_:شرکت بودم که خانم جون زنگ زد و گفت آب دستته بذار زمین خودتو برسون. 

نگاهش را به من داد؛

_: نمی دونی با چه حالی خودمو رسوندم خونه. تو راه هزار بار مردم و زنده شدم. وقتی رسیدم مامانت با لپای گل انداخته اش یه گوشه نشسته بود . با ترس پرسیدم؛

_: چی شده؟ تب داری سمیه جان؟ به من نگاه کن.

اما مامانت سرشو بالا نیاورد که نیاورد. صدای خانم جونو از پشت سرم شنیدم که گفت؛

_: ای بابا حمید جان اذیتش نکن پسر. 

به سمت مامان برگشتم و پرسیدم؛

_: چی شده مامان چرا سمیه حرف نمی زنه؟

خانم جون با لبخند نگاهم کرد و گفت؛

_: مژده گونی بده حمید جان که بابا شدی.

حالم وصف نشدنی بود.این یه معجزه بود از طرف خدا. زانوهام شل شد و روی زمین افتادم .با اشک سجده کردم. با تولد تو خوشبختیمون تکمیل شد.

نگاهش را به آسمان پر ستاره داد.انگار دوباره به آن روزها برگشته بود. بی صبرانه منتظر بودم تا ادامه دهد.انتظارم زیاد طولانی نشد.

_: تو به دنیا اومدی .با اون لپهای سرخ و پر از دونه های ریز.

چون مامانت دست تنها بود و سنی نداشت بیشتر خونه آقاجون بودیم. بد جور خودتو تو دل همه جا کرده بودی. الانم همه تونو به یه اندازه دوست دارم ولی تو…

نگاهش را به چشمانم قفل زد.

_: می دونی تنها آرزوم اینه که تو رو تو لباس عروس ببینم.

کاش می توانستم بگویم چیزی نمانده به آرزویت برسی.سرم را به بازویش تکیه دادم ؛

_:عععععع بابایی.این چه حرفیه؟ مگه از دستم خسته شدی؟

می خندد و اعتراف می کنم حاضرم جان دهم برای خنده هایش . سکوت شد. اینبار من سر حرف را باز می کنم.

_: بابایی یه چیزی بپرسم راستشو بهم می گی؟

_: اوهوم.

_: حس می کنم چند وقتیه که یه مشکلی برات پیش اومده که …که نمی خوای ما ها چیزی بفهمیم.درست می گم؟

سرش را به سمتم برگرداند و با جدیت پرسید؛

_: کی همچین حرفی زده؟

دستپاچه شدم؛

_: هیچکی به خدا.خودم…خودم فهمیدم. درد قلبت بیشتر شده.رنگ لبات کبودتر شده.مثل همیشه راحت نمی خوابی. کلافه ای.

اشک به چشمانم دوید .

_: بابایی چی شده؟به من بگو.شاید نتونم کمکت کنم ولی حداقل یه کم سبک می شی.

اولین قطره اشکم روی صورتم روان شد.

_: من نمی تونم ببینم داری عذاب می کشی.

سرم را به سینه اش چسباند.

_: چیزی نیس عروسکم . چیزی نیس دختر بابا . آروم باش . آروم . خوب می شم . قول می دم بت . می رم دکتر.

تودار تر از آن بود که چیزی بروز دهد.

روزهای گرم تابستان در حالی سپری می شد که عشقم هر لحظه به مسعود بیشتر می شد. شاید بهتر باشد این طور بگویم که ،گرمای طاقت فرسای تابستان در برابر حجم گرمایی که این عشق به قلبم سرازیر می کرد هیچ هیچ بود.

مسعود تلاش می کرد در کنار کارهای شرکت نو پایش زمانی را برای کنار هم بودنمان قرار دهد‌.گاهی هم شبها ساعتها باهم حرف می زدیم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن