رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت سی و پنج

_: نه مامان چیزی نیست.خوبم.نمی خواد بیاین.می خوام‌… یه کم تنها باشم.ساغر پیشمه.باهم میایم خونه.

_: آخه این موقع شب؟خطرناکه.

_: مراقبم مامان.خواهش می کنم.

_: باشه.منتظر می مونم تا بیاین.

با صدای ترمز ماشینی دقیقا جلوی پایمان مسیر نگاهم را سد کرد.سر دردناکم را میان دستانم گرفتم که صدایش را از نزدیکترین فاصله شنیدم.

_: عزیزم حالت خوبه؟

از بوی عطرش مست شدم.چقدر به حضورش نیاز داشتم. ناباور سرم را بلند کردم . از پس اشک تصویرش را تار می دیدم. با صدایی که از بغض می لرزید پرسیدم؛

_: تو…تو اینجا چه کار می کنی؟

لبخند مهربانی زد.بی خیال شلوار مارکش لبه ی جوب نشست و  خودش را به سمتم کشاند.

_: انتظار نداری که این موقع شب با این حالت کنارت نباشم؟

رد اشکم را دنبال کرد . چشمهایش بین لب و چشمانم دو دو می زد.

_: می دونی امشب از همیشه خواستنی تر شدی.

عمیق نگاهم می کرد و بدون آنکه پلک بزند.

_: نمی دونی چشمای خیست چه زلزله ای تو دلم به پا می کنه.

کف دست راستش را بالا برد؛

_: به شرفم قسم اگر کسی اشکتو دربیاره از هستی ساقطش می کنم.

دلم از حرفش مورمور شد و شدت بارش چشمانم بیشتر.

 ایستاد.

_: می رم میارمش بیرون.هرچی می خواد ،بشه .برام مهم نیست.فقط تو برام مهمی که این طوری نبینمت.

اولین قدم را که برداشت،ترس در دلم لانه کرد.

_: نرو . دیگه گریه نمی کنم.

با دست اشکهایم را پس زدم.دو قدم دیگر برداشت.

_: مسعود…خواهش می کنم.

زمان می ایستد.قلبم، قلبم از ارتفاع بلندی سقوط می کند وقتی در میان بازوان مردانه اش جا می گیرم.صدای تپش قلبش موسیقی دلنوازی می شود در گوشم و روحم را به آرامش دعوت می کند. 

نمی دانم چقدر زمان گذشت که با صدای سرفه ای کمی ، فقط کمی از آن حال و هوا خارج شدم.

_: آقا وسط خیابون این چه کاریه آخه. مگه خونه ندارید.اینجا مملکت اسلامیه نه دیار کفر که همچین صحنه هایی این وقت شب اونم وسط خیابون ایراد نداشته باشه.

علی بود که باز هم زده بود به دنده شوخی.خجالتزده با صورت سرخ از آغوش مسعود دل کندم.دستی به روسری ام کشیدم و با سری افتاده سلام دادم‌. هنوز نگاه گرم مسعود را حس می کردم. ساغر بطری را به سمتم گرفت.

_: یه کم آب بخور.

سرم را چپ و راست می کردم.مسعود در یک حرکت بطری را از دست ساغر گرفت .درش را باز کرد و به سمتم گرفت . به ناچار جرعه ای از آب را  نوشیدم.

_: بهتری؟

روی نگاه کردن در چشمانش را نداشتم. آهسته لب  زدم؛

_: خوبم.

رو به علی کرد؛

_: شما با ماشین شیوا بیاین.

دستش را به سمتم گرفت و آمرانه گفت:

_ سوییچ.

ساغر جواب داد؛

_: دست منه.

_: خب پس برید به سلامت.

علی با خنده گفت:

_ داداش تنها می رید کار دستمون ندی.

مسعود از لای دندانهای کلید شده اش غرید؛

_: برو علی .فقط از جلو چشمام دور شو تا یه کاری دستت ندادم.

در ماشین را برایم باز کرد و خودش هم کنارم جا گرفت.

_: ببین شیوا نمی دونم چی شد.می دونم قول داده بودم ولی… وقتی اسممو از زبونت شنیدم ،نفهمیدم چی شد.می فهمی؟

_: لطفا … منو … برسون خونه.

مشتش را روی فرمان کوبید.

_:نمی دونم چی شد . ببخشید.

_: دیگه این کارو تکرار نکن.به قولت پایبند باش.

اما ته دلم واقعا ناراحت نبودم ولی نمی خواستم رضایتم را بفهمد.

_: نوکرتم به مولا.

سامان و خاله فاطمه به شیراز آمدند. سامان اصرار داشت چند روز اقامتشان را در هتل سپری کنند اما پدر اجازه نداد و قرار شد به خانه ما بیایند.وقتی مسعود متوجه شد،بی نهایت عصبانی شد. با اینکه سعی می کرد خودش را کنترل کند، اما چندان هم موفق نبود.

از طرفی خوشحال بودم که بخاطر من رگ غیرتش باد کرده و از طرفی هم دلم نمی خواست حضور برادرانه سامان را ندید بگیرم.

بعد از سه روز تحقیقات در جمع خانوادگی سامان نظر مثبتش را اعلام کرد . بیچاره ساغر که سعی می کرد خوشحالی اش را نشان ندهد تا دست دلش بیش از این رو نشود.

فقط من می دانستم که چه حالی دارد. این دلدادگی و عشق حق ساغر بود.

خاله فاطمه تند تند اشکهایش را پاک می کرد. اشکهایی که هم از سر  شوق بود و هم بوی دلتنگی می داد.حالش را مادر بیشتر از همه درک می کرد که چشمانش مدام پر و خالی می شد.

آقای شجاعی برای برنامه ریزی مراسم همه را به صرف شام دعوت کرد.پدر علی می خواست تا صیغه محرمیتی بینشان خوانده شود تا بتوانن با خیال راحت دنبال کارهایشان بروند و بعد سر فرصت جشن عقدی را در شیراز برایشان بگیرند. سامان و خاله مخالف بودند. بااینکه کسی را در اصفهان نداشتند اما می خواستند تا جایی که می توانند حفظ آبرو کنند و برای ساغر سنگ تمام بگذارند.قرار شد مراسم عقد در اصفهان برگذار شود.

یک روز قبل از برگشتن سامان ، علی یک دورهمی ترتیب داد.دلشوره داشتم و نمی دانستم چطور باید مسعود را به سامان معرفی کنم که در موردم فکر بدی نکند.

مسعود با دیدن من در  کنار ساغر و سامان آتش خشم در چشمانش زبانه کشید‌ .رگ متورم گردنش از فاصله نه چندان نزدیک کاملا مشخص بود.با قدمهای محکم و بلند خودش را به من رساند؛

_: سلام عزیزم.

نگاه پر از تعجب سامان بین من و مسعود در رفت و آمد بود.

خنده مصنوعی کردم.ساغر به کمکم آمد.

_: آقا مسعود دوست صمیمی علی هستن.

سامان با اخم نگاه مشکوکی به فاصله نزدیک ما انداخت.بالاجبار دستش را جلو آورد.مسعود در قالب جدی و خشکش فرو رفته بود.پر از غرور نگاهی به دست دراز شده ی سامان کرد .علی خودش را به مهلکه رساند .

_: مسعود جان آقا سامان برادر ساغر خانم هستن.

مسعود هیچ تغییری در پوزیشنش ایجاد نکرد.نگاهی به چهره پر اضطرابم کرد و در آخر دستش را کوتاه در درست سامان قرار داد.

_: خوشبختم جناب.

سامان سری تکان داد . به دعوت علی همه روی تخت رزرو شده نشستیم. مسعود فاصله اش را با من به حداقل رسانده بود و سامان مدام زیر چشمی رفتارهایش را زیر نظر داشت.وقتی سرویس چای آمد، سامان دست به کار شد و اولین استکان کمر باریک را برای من پر کرد و مقابلم گذاشت.خشم مسعود به درجه ای رسید که گرمای تنش را از این فاصله حس می کردم.مسعود استکان را از جلویم برداشت و مقابل خودش گذاشت و چای دیگری برایم ریخت. نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم.

جو سنگین تر از آن بود که فکر می کردم.کاش دعوتشان را قبول نمی کردم‌.

آهسته در گوش مسعود گفتم؛

_: می رم دستامو بشورم.

اما مسعود در جوابم غرید؛

_: از جات تکون نمی خوری.

یکه خورده نگاهش کردم.که گفت؛

_: بلندشو.

باورم نمی شد که قصد همراهی ام را داشته باشد.بزاق دهانم را پایین دادم.

_: نمی خواد،پشیمون شدم

موقع خداحافظی طبق معمول قرار شد من با مسعود باشم و آن سه نفر هم با ماشین من برگردند‌.مسعود تمام حرصش را سر پدال گاز خالی کرد و با سرعت از بین ماشینها لایی می کشید .نباید سکوت می کردم. جسارت به خرج دادم و گفتم؛

_: ببین مسعود،نباید …انقدر حساس باشی.مگه منو نمی شناسی.سامان…

با نگاه تندش زبانم قفل شد.

_: خب داشتی می گفتی،اون پسره چی؟

_: مث…مث برادرمه.اینو… که قبلا هم بهت …بهت گفتم‌.

_: شاید حس تو برادرانه باشه ولی مطمئن باش من تو چشماش چیز دیگه ای دیدم.

ناباورانه اسمش را لب زدم.

آرنجش را لبه ی شیشه قرار داد و با انگشت اشاره روی لبهایش ضرب گرفت.

_: مسعود نداره.

باید هر طور شده آرامش می کردم.

_: ببین مهم منم که هیچ حسی جز برادری نسبت بهش ندارم.من…من به این رابطه متعهدم.یه…کم آروم باش.من به کسی جز تو فکر نمی کنم.

سرعتش کم و کمتر شد.بی خیال بوقهای ممتد ماشینها، کنار اتوبان نگه داشت. دیگری خبری از شعله های خشم  در چشمانش نبود.تنها تشعشعات عشق بود که چشمانش را پر نور کرده بود.

_: اگر هزاران بار خدا رو فقط بخاطر اینکه تو رو سر رام قرار داده شکر کنم کمه.مگه میشه عاشق تو نشد؟

حرفهایش را می زد و رحمی به حالم نمی کرد‌.نمی دانست با حرفهایش لحظه به لحظه در حال ذوب شدن بودم.او بلد بود چطور قلبم را با عشقش آشنا کند. 

سامان روی پله های حیاط نشسته بود و به آسمان پر ستاره چشم دوخته بود. نمی دانستم در موردم چه فکری می کرد.تمام شب پر از دلشوره بودم. سرمای هوا نفسهای آخرش را می کشید.اشارپم را روی شانه ام مرتب کردم و به حیاط رفتم.

از صدای پایم متوجه حضورم شد و سرش را به طرفم چرخاند.از روی شانه نگاهم کرد.با دیدنم گوشه ی لبش بالا پرید و دوباره سرش را رو به آسمان گرفت.

_: معلومه خیلی دوست داره.

_: ببین آقا سامان‌…

پوزخندی زد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن