رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت چهل و چهار

کلافه چنگی به موهایش زد.

_: عزیزم ما می دونستیم راه سختی جلومونه.نباید خسته بشی.الان زوده برای خستگی.ببین ما الان باباتو داریم. مطمئن باش بقیه رو هم راضی می کنم. یه کم فرصت می خوام.

چشمکی زد و با شیطنت ادامه داد؛

_: چیه نکنه خسته شدی از اینکه برام چایی میاری؟

بلد بود چطور بحث را عوض کند. لبخند جای اشکهایم را می گیرد.

_: اینا که چیزی نیست باید خودتو برای یه چایی خور قهار آماده کنی؟ 

در قالب جدی اش فرو رفت؛

_: این روزا خاطره می شن و بعدها برای بچه هامون تعریف می کنیم. گفته بودم من از این سوسول بازیا خوشم نمیاد ، که دو تا بچه بسه. من یه ، دو جینی بچه می خوام. دوست دارم میام خونه درو که باز می کنم حس کنم وارد مهد کودک شدم.

از حرفهایش صورتم همرنگ گل سرخ داخل گلدان کریستالی روی میز شد. سرش را جلو آورد و آهسته گفت:

_ خجالت نداره که من تو این زمینه خیلی فعالم.

نه .قصد تمام کردن این بحث را نداشت . از بی پرواییش در حال ذوب شدن بودم. دستم را مشت کردم و با اعتراض اسمش را صدا زدم.

_: مسعوووود.

_: جان مسعود.ادامه ندم؟چشم هرچی شما بگی.

حلقه را داخل انگشتم بردم.برقش خیره کننده بود .به دست سفید و انگشتان کشیده ام با ناخنهای کمی بلندم می آمد.

روی تخت دراز کشیدم و نگاهم را به حلقه ام دوختم. بیرونش آوردم و دستی روی حرفM کشیدم. لبخندی زدم .و پشت پرده جمع شده به آسمان تاریک و پرستاره خیره شدم.

_: خدایا خودت کمکم کن.به قول مامان اگر نمی خوای و قرار نیست بهم برسیم مهرشو از دلم بیرون کن.اگرم مال همیم، زودتر بهم برسونمون.

کم کم چشمهایم گرم شد و خواب در آغوشم کشید.

عروسی ساغر و علی به بهترین شکل برگذار شد . برایش خوشحال بودم . وجودم سراسر از شادی بود.او لیاقت خوشبخت شدن را داشت.علی در آن کت شلوار ذغالی رنگ،پیراهن سفید و کراوات مشکی دور گردنش برازنده تر از همیشه شده بود .ساغر همچو الماسی در میان جمع می درخشید.

لحظه ای ذکرهای زیر لب خاله فاطمه قطع نمی شد.تند تند اشکهایش را با پر روسری اش خشک می کرد.

غم نبود پدر در چشمانشان بیداد می کرد. سامان ، هم نقش پدر را ایفا می کرد و هم برادر بود.

نگاههای گرم و عاشقانه مسعود لحظه ای از من جدا نمی شد.گاهی هم لبخندی چاشنی اش می کرد.از کوچکترین فرصت برای کنار هم‌بودنمان استفاده می کرد و خودش را به من می رساند.او هم از داماد امشب چیزی کم نداشت.

با هربار دیدنش دلم همچو پرنده ای تیز بال به سمتش پر می کشید.

عروسی در باغ بزرگی گرفته شده بود و قرار بود آخر مجلس مختلط شود‌.مجبور شدم لباس پوشیده تری بپوشم.لباسم را با پیراهن لمه ی مشکی بلندی عوض کردم.شالی از جنس خود لباس برای پوشاندن آبشار مشکی رنگ موهایم ماهرانه روی سرم بستم.نگاه پر از تحسین مسعود بعد از دیدنم را فراموش نمی کنم.

نزدیکم شد و با آن نگاه پر شورش زمزمه کرد؛

_: بخدا که تو با همه همجنسات فرق داری.تو یه گوهر نابی که خود خدا تو رو سر راهم گذاشته.

حس خوبی از حرفهایش زیر پوستم دوید.نگاه طوفانی مادر را حس کردم ولی اهمیتی ندادم.تمام حواسش را به من داده بود تا لحظه ای به مسعود نزدیک نشوم.

همه ی خوشی سرشب را گریه ی خداحافظی آخر شب شست و با خودش برد.

سامان با عسلی های متلاطمش ساغر را دست علی سپرد؛

_: فکر نکن بابا نداره و تو این شهر غریبه. نه .خودم حواسم بهتون هست. واسش مرد باشو مردونگی کن.نر بودنو زیاد دیده ولی تکیه گاه بودنو کوه بودنو ندیده. طوری هواشو داشته باش که کمتر دلتنگ ما بشه.که احساس غربت نکنه. هیچوقت بخاطر انتخابت پشیمون نشه.

همان طور که دستانشان در هم قفل بود با دست آزادش روی شانه ی علی زد.

_: می دونم که جنمشو داری.واسه همینم دادمش دستت.مراقبش باش.هواشو داشته باش.

قبل از اینکه اشکش رها شود،سرش را رو به آسمان کرد و نفس پر دردی کشید.علی ضربه ای به بازوی سامان زد.

_: حواسم بهش هست داداش.خیالت راحت.

نگاه عاشقش را به ساغری که اشکش لحظه ای قطع نمی شد، داد؛

_: این خانم چشم منه،قلب منه،مگه می ذارم بهش بد بگذره،سخت بگذره. مگه علی مرده باشه احساس غربت کنه.

_: خوشبخت بشید.

برگشت،هنوز قدم از قدم بر نداشته بود که ساغر پر بغض صدایش زد؛

_:داداش.

با مکث برگشت.جان می کند تا بغضش سر باز نکند و به اشکهای ساغر دامن نزند.حرکت تند سیبک گلویش برای فرو دادن بغضش بود.با صدای خشداری جواب داد؛

_: جان داداش عروسکم.

ساغر خودش را بی معطلی در آغوش اویی انداخت که سالها برایش هم پدر بود هم برادر و هق هق اش را در سینه پر درد سامان خفه کرد.دیگر ترسی از بهم ریختگی آرایشش نداشت.

سخت ترین خداحافظی بود که دیده بودم.

خاله فاطمه کمی دورتر در آغوش مادر اشک می ریخت و شاهد عاشقانه های این خواهر و برادر بود.

علی دستش را دور کمر ساغر حلقه کرد.

_: بسه خانمم،بسه عشقم،حالت بد میشه ها.مهمونا سر پا وایستادن.

ساغر از آغوش سامان فاصله گرفت. چیزی نمانده بود سد مقاومت سامان درهم بشکند.

خاله فاطمه با دلتنگی ساغر را در آغوشش جای داد.

_: خوشبت شو دخترم.زندگی کن،شاد باش.هوای زندگیتو…داشته باش.

سفارش ساغر را به علی کرد.علی متواضعانه دستش را روی چشمش گذاشت.با خنده گفت؛

_: بهتره تا سیل راه نیوفتاده بریم بالا‌.

دستی برای همه تکان داد و به ساغر کمک کرد تا به خانه شان بروند.

در که بسته شد،دستی زیر چشمان خیسم کشیدم و ناخواسته آهی از میان شیار لبهایم خارج شد.صدای آشنایی را نزدیک گوشم شنیدم؛

_: مطمئن باش نفر بعدی ماییم.به همین زودیاس که گریه تو ،تو بغل مامانو بابات ببینم.

حس غریبی به دلم چنگ انداخت.

 خیلی وقت بود که دیگر در دورهمی های خانه پدربزرگ شرکت نمی کردم.هر بار درس یا سر درد را بهانه می کردم و از رفتن سر باز می زدم.اینبار نتوانستم خواهشهای خانم جون را نادیده بگیرم.

تصمیم گرفتم دیرتر از بقیه به این مهمانی اجباری بروم.حوصله ی شیرینی زبونیهای عمو را نداشتم. قربان صدقه های عمه به دلم نشست اما اعتقادی به دوست‌داشتنهای آقاجون نداشتم.

گوشه ترین قسمت سالن را برای نشستن انتخاب کردم تا از همه دور باشم.گوشی بهترین گزینه برای سرگرمی ام بود. مختصر شامی خوردم و دوباره به سر جایم برگشتم.

مادر به همراه سینی چای با زن‌عمو از آشپزخانه بیرون آمدند و به جمع پیوستند.

زیر چشمی حواسم به پدربزرگ بود. نگاهش به تسبیح دستش بود و دانه دانه آنها را از بین انگشتانش رها می کرد. با صدایی که من هم بشنوم ،گفت؛

_: امروز آقای قاسمی اومده بود شرکت.

سکوت کرد.سنگینی نگاهش را حس کردم اما بی اعتنا همچنان مشغول زیر و رو کردن گوشی ام بودم.

_: اجازه خواست شب جمعه بیان خواستگاری.

سرم را بالا آوردم.همه چشمهایشان را به من دوخته بودند و منتظر عکس العملم بودند.

گوشه لبم را بالا دادم و پایم را تند تند تکان دادم.منتظر شدم تا ادامه دهد

از بالای عینک طبی اش نگاهی به صورت برافروخته ام کرد.ادامه داد؛

_: منم اجازه دادم.

حرفش در سرم اکو شد.اجازه داده بود؟

دیگر چیزی نشنیدم.جز صدای(یا ابلفضل) گفتن عمو.

بلند شدم و به سمت جالباسی کنار در رفتم.مانتویم را برداشتم.سوییچم را از روی جا کلیدی چنگ زدم.که صدای پدر متوقفم کرد.

_: صبر کن شیوا.کجا میری این وقت شب؟ منم باهات میام.

با حرص نفسم را از پره های بینی ام بیرون دادم.خانم جون گفت؛

_: کجا به این زودی؟بیاین بشینین.

نیش خندی زدم.

_: بیام بشینم که چی بشه؟مثل همیشه ببرید و بدوزیدو تنم کنید.نه دیگه تموم شد.من دیگه اون شیوا نیستم.من ۲۰ سالمه.هزار بار گفتم بازم می گم.بجز خانواده ی فاتحی کسی حق نداره پاشو تو خونه ما بذاره.در غیر این صورت با آبروی خودتون بازی می کنید.

پدر رو به مادر که خیال بلند شدن نداشت کرد. 

_: پاشو خانم.پاشو دیروقته.

و رو به پدر بزرگ گفت ؛

_: اگر شیوا راضی باشه قدمشون سر چشم،اگر هم نباشه که شرمنده.

سرش را پایین انداخت؛

_: زندگی خودشه،باید خودش انتخاب کنه.ما تو این مدت ، کم راهنمایی و نصیحتش نکردیم.مخالفتمون چی داشت جز اینکه از هم دورمون کنه . همش سرش تو کتابه یا خودشو تو اتاقش حبس کرده.

با مهربانی نگاهم کرد؛

_: دلم لک زده واسه خنده هاش.با همه احترامی که براتون قائلم ولی انتخاب با خودشه.منم پشتشم.

مادر ضربه ای به گونه اش زد.

_: خاک بر سرم.معلوم هست چی می گی حمید؟همین کم بود که با هم دست به یه کی کنید.پشتشی که فردا بچه به بغل بیاد بگه اشتباه کردم؟

خنده ی نمایشی کرد.

_: از تو بعیده.چطور می تونی به اون پسره اطمینان کنی و جیگر گوشه‌تو بدی دستش؟

_: می گی چیکار کنم خانم؟ شاهد غم و غصه هاش باشم؟ دو روز دیگه هم بزنم پشت دستم بگم کاش اون موقع باهاش لج نمی کردم.یا با یکی که دلش باهاش نیست بشونمش سر سفره عقد؟

دستش را روی قلبش می زند؛

_: نمی خوای قبول کنی که این قلب مریضه.معلوم نیست تا کی بزنه.خودم هزار جور بدبختی دارم.از تحملم خارجه که هربار میام خونه بچمو غمگین ببینم. اصن فکر کردی اگه فقط  یه درصد ما اشتباه کرده باشیم چی؟

مادر سعی می کرد صدایش بالا نرود ؛

_: این حرفا چیه که می زنی؟ مگه یه نفر ،دونفر گفتن که این آدم ،آدم زندگی نیست.داری دل به دلش می دی که چی؟

این همه سال براش پدری کردی،زحمت کشیدی.حاضر بخاطرت بکشه کنار؟

پدر قدمی به سمتش برداشت .با لحن ملایم‌تری جواب داد؛

_: من نمی خوام بخاطر من از آیندش دست بکشه.

مادر پوزخندی زد؛

_: وقتی یه کم بهش اهمیت ندی،عاشقی از سرش میوفته . عشقی که آخرش بدبختیه ، دوروزش میشه عشق روز سوم میگه چه اشتباهی کردم، عشق کجا بود.

دستش را در هوا تکان داد؛

_: آقا، قبول کن جو زدگی سنشه.تا حالا تجربه روابط آزاد نداشته رفته دانشگاه بی جنبه شده.انگار عشق و عاشقی الکیه.

رو به من کرد؛

_: من مادرتم،من بزرگت کردم.مونده تا مادر بشی بفهمی چی می گم.من حاضر نیستم جیگر گوشه‌مو بدم دست آدمی که بهش اطمینان ندارم.بزرگت نکردم که شاهد بدبختیات باشم. می دونم داری اشتباه می کنی ، پس جلوت وایمیسم. من تا آخر دنیا کوتاه بیا نیستم.نه .تمام.

به طرف اتاق رفت تا چادرش را عوض کند که صدای عتاب آلود پدربزرگ متوقفش کرد؛

_: صبر کن عروس.

تسبیحش را درون مشتش گرفت و به طرفمان آمد.

_: باشه اگر اینطوریه ما حرفی نداریم.

نگاهش روی من ثابت شد.اما به شرطها و شروطه ها.

کور سوی امیدی در دلم روشن شد. به سمت پدر چرخید.

_: پس تو با خواسته اش موافقت کردی.

از روی شانه نگاهی به من انداخت.

_: تو هم قرار نیست از خواسته ات دست بکشی.

تسبیح میان مشتش را داخل جیب شلوارش گذاشت .انگشت کوچکش را بالا  گرفت ، با لحنی محکم و قاطع گفت:

_شرط اول؛ حق طلاق باید با شیوا باشه. که هروقت فهمید اشتباه کرده بدون هیچ مشکلی برگرده پیش خودمون.

انگشت دومش را بالا گرفت.

_: شرط دوم؛حق مسکن باید با تو باشه. دوروز دیگه نگه می خوام برم یه شهر دیگه زندگی کنم یا ببرت جایی که در شان تو نباشه.

سکوت می کند.

_: شرط سومم باشه به وقتشه.حالا بیاد ببینیم چند مرده حلاجه.

مادر با ناراحتی رو به پدر بزرگ کرد؛

_: پس من چی؟ رضایت من مهم نیست؟ من مادرش نیستم؟حقی به گردنش ندارم؟ حالا همه تون رفتین تو تیمش،من شدم آدم بده.

آقا جون لبخند مهربانی به رویش زد.

_: صبر کن دخترم.صبر کن.

پدر و مادر مسعود به شدت مخالف شروط بودند ولی مسعود به عنوان شروط عقد پذیرفت.خانواده اش با ناراحتی مراسم خواستگاری را ترک کردند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن