رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت سی و چهار

حس جدیدی درونم رو به شکوفا شدن بود.دیگر آن دختر چشم و گوش بسته ای که تمام هدفش درس خواندن بود،نبودم. صفحه جدیدی از دفتر زندگی ام گشوده شده بود.روزهای آخر نوزده سالگی ام با تجربه جدیدی رو به پایان بود.

از کافه که خارج شدیم هر دو پر بودیم از حسی متفاوت.

” توی تاریکی شب آه در جریان بود

زل زدم به آسمون عینکم دودی شد

با صدای زنگ در یهو بارون بارید

دستای خونه پر از گل داوودی شد

ماه از راه رسید توی راه پله نشست

دکمه های قلب من دونه دونه شل شدن

گفتم این یه معجزه ست،خیره شد به آسمون

همه ی ستاره ها دونه دونه گل شدن

مهربونی ای عشق،نازنینی ای عشق

آخرین تیکه ی این جورچینی ای عشق.”

#محسن چاوشی.

مسعود با هیجان رانندگی می کرد.صدای خنده هایم هر لحظه بیشتر اوج می گرفت. با صدای زنگ موبایلش سرعتش را کم کرد. صدای نازک زنانه ای در اتاقک ماشین پیچید.

_: سلام بر مرد عاشق پیشه.چه خبر؟ تونستی بر کرسی مراد بشینی؟

مسعود با لبخند نیم نگاهی حواله‌ام کرد؛

_: علیک سلام آیدا خانم.از همین الان بگم اگه یه بار دیگه نقش دوست دخترمو بازی کنی و ذهن عشقمو بهم بریزی با من طرفی.

با صدای کشداری گفت:

_ برو بابا حالا بذار بله بده بعد زن زلیل شو.

_: داده که کبکم خروس می خونه خانم.

آیدا جیغی کشید ؛

_: وااااای راست می گی؟راضیش کردی.

مسعود بادی به غبغبش انداخت؛

_: پس چی فکر کردی.منو دست کم گرفتی.

پشت چشمی برایش نازک کردم که ادامه  داد؛

_: آیدا فکر می کنی الان کجام؟و کی پیشمه؟

آیدا هینی کشید؛

_: نمی خوای بگی که پیش شیوایی و تمام حرفامو شنیده؟

مسعود قهقهه ای  زد.

_: چرا دقیقا همینو می خوام بگم.

آیدا لحنش را تغییر داد؛

_: سلام شیوا جون.خوبی عزیزم؟ می دونم همینجوریم ازم بدت میاد،فکر کنم بدترم شد.

با خوشرویی جواب دادم؛

_: سلام. ممنون .این چه حرفیه عزیزم. شاید آشناییمون زیاد جالب نبود، ولی مطمئنم که دوستای خوبی می شیم.

بلافاصله مسعود گفت:

_ دیدی تعریفام الکی نبود.یه کم یاد بگیر.

صدای ایش گفتن آیدا هردویمان را به خنده انداخت .بعد از اینکه از مسعود قول گرفت که در اولین فرصت همدیگر را ببینیم تماس را قطع  کرد.

نگاهی به ساعت ماشین انداختم . باورم نمی‌شد که زمان به این سرعت گذشته باشد. کنار ماشینم توقف کرد .

_: ممنون بابت امروز.

لبخندی تحولیم داد. در را باز کردم و پیاده شدم. صدایم زد.

_: شیوا؟

غوغایی در دلم بر پا شد.اسمم این قدر زیبا بود یا شنیدنش از زبان او لذت بخش بود. کاش بازهم صدایم می زد .بر می گردم ، پرنده ی عشق در چشمانش بال گسترانده بود.آهسته لب زد؛

_: مراقب خودت باش.

 هجوم خون را به صورتم حس کردم.

_ تو هم همین طور.

تا نزدیک خانه پشت سرم آمد .لبخند لحظه ای از لبانم دور نمی شد.دلم می خواست مثل دختر بچه ها بالا و پایین بپرم. حالم دست خودم نبود.

با شایان خودم را سرگرم کردم تا کمی ذهنم را از مسعود دور کنم. با صدای زنگ موبایل به اتاق رفتم .با تاخیر تماس را وصل کردم.

_: ساغر؟

_: جان ساغر؟

_: قبول کردم.

_: می دونم.خوشحالم.خیلی خوشحال. ولی… خواهری می دونی که چه راه سخت و پرپیچ و خمی داری؟می دونی که چقدر باید صبوری به خرج بدی؟ می دونی که نباید کم بیاری و جا بزنی.

سردرگم بودم . بغض به سرعت در گلویم چمبره زد.توان فرو دادنش را نداشتم. بغضم قطره اشکی شد و از چشمم جاری شد و تا لبم رسید.

_: آره می دونم.ساغر سردرگمم بین همه‌ حسهام .کاش پیشم بودی ساغر.

با دلسوزی گفت:

_ قربونت برم ، فردا میام پیشت.غصه نخوریا . سعی کن لذت ببری.

با سرخوشی پرسید؛

_: اگر بهت زنگ نمی زدم، قرار بود کی به من خبر بدی؟

میان بغض خنده ام گرفت . 

_: راستی تو از کجا فهمیدی؟

ساغر خندید؛

_: خب دیگه بماند.

_: می دونم که علی بهت گفته.حدسش خیلی سخت نیست.راستی یادت نرفته که پس فردا عروسی نسیمه.میای؟

_: پس چی انتظار داری نیام.می دونی که قر تو کمرم فراوونه.

کمی بعد تماس را قطع کردم و از پنجره به آسمان ابری خیره شدم. باران هنوز قطع نشده بود . بازهم پیامک از همان شماره ناشناس و عشقی که در میان تک تک کلمات موج می زد .دیگر خبری از غم و دوری نبود.

جرات به خرج دادم و جوابش را  دادم. قبل از ارسال ، انتهای متن نوشتم تقدیم به مسعود فتاحی فرد.

کمتر از چند ثانیه گوشی ام زنگ خورد؛

_:می دونستی منم.

_:اگر نمی دونستم که زودتر جواب می دادم تا بفهمم کی بهم پیام می ده.

_: پس خیلی تابلوعه عاشقم.

جوابش فقط خنده های ریزم بودم.

_: می دونم موقع خوبی زنگ نزدم.فقط خواستم قبل خواب صداتو بشنوم.فردا می بینمت.

_ : من هر شب منتظر پیامهات هستم‌.

_: منتظرت نمی ذارم عزیزم.

_: خدا…

نمی گذارد حرفم را کامل کنم.

_: فقط بگو به امید دیدار.یا می بینمت، یا مراقب خودت باش.باشه؟

لبهایم کش آمد. باورم نمی شد انقدر احساساتی باشد.

_: به امید دیدار.

_: عزیزمش رو انداختی که می ذارم به حساب خجالتت.می بینمت عزیزم.

با وسواس تمام اتفاقات را در ذهنم بایگانی می کنم تا چیزی از قلم نیفتد. می خواستم هر وقت به عقب نگاه می کنم خاطراتم را با جزییات به یاد بیاورم.

عروسی نسیم خیلی عالی برگذار شد.با اینکه علی دعوت بود ولی چون کسی را نمی شناخت نیامد.مسعود هم خیلی اصرار کرد که همراه علی در جشن شرکت کند ولی نمی خواستم آشنایی او را ببیند. 

مادر بخاطر تب شایان نیامد . من و ساغر تنها به جشن رفتیم.

نسیم با آن لباس دنباله دارش همچون تک ستاره ای در میان جمعیت می درخشید. در کنار محسن با آن تیپ منحصر به فردش شمع محفل شده بودند.دیگر خبری از کینه و نفرت در چشمان نسیم نبود. می شد در نگاهش شاپرکهایی را دید که آماده پرواز بودند.شاید هنوز زود بود که اسمش را عشق گذاشت.ولی مطمئن بودم که او می توانست این حس تازه جوانه زده را آنقدر پرورش دهد تا تمام قلبش را به تسخیر درآورد

رقص دو نفره شان صدای جیغ و سوت جمع را بلند کرد.محسن از همیشه عاشق تر به نسیم خیره بود و لبخندی از سر شوق چهره اش را مزیین کرده بود.

با ساغر تمام مسیر را دنبالشان رفتیم. موقع خداحافظی همدیگر را در آغوش کشیدیم.دلم نمی خواست رهایش کنم.او یادگار دوران کودکی ام بود.رفیق روزهای نوجوانی و همدم تمام لحظه هایم.نسیم خواهرم نبود.خود خود من بود.حالا می فهمم معنی یک روح در دو بدن چیست. دلم نمی خواست با گریه راهی خانه بختش کنم.وقتی قطره های اشکش شانه ام را خیس کرد.سد اشکم شکست و با صدای لرزانی گفتم؛

_: فقط خوشبخت شو نسیم.خوشبخت.

بدون آنکه نگاهش کنم از او جدا شدم و دستم را جلوی دهانم گرفتم تا جلوی هق زدنهایم را بگیرم . به سمت ماشین رفتم و از میان شمشادها آن طرف خیابان به تماشایش نشستم. نمی توانستم بروم. قرار بود تکه ای از وجودم را اینجا ،جا بگذارم.

همه رفته بودند و من بی خیال مانتوی کرم رنگم لبه ی جوب نشستم وبه در بسته زل زدم. دستی روی شانه ام نشست.با بغض زمزمه کردم؛

_: ساغر، نسیم رفت.تنها شدم.خیلی دوستش دارم.

فشاری به شانه ام می دهد.

_: عزیزم.می دونم.درک می کنم.خیلی سخته ولی تو باید قوی باشی.باید براش دعا کنی.مطمئن باش محسن دوسش داره. می تونی هر روز بیای بهش سر بزنی.

هق زدم .

_: دیگه نمیشه مثل قبل باشیم. شوهرش …  زیاد از من … خوشش نمیاد.

ساغر گوشی را جلویم می گرد؛

_: مامانته، چند بار زنگ زد.مجبور شدم جواب دادم.

گوشی را از دستش قاپیدم و قبل از اینکه قطع شود تماس را وصل می کنم. صدای نگران مادر در گوشم می پیچد.

_: شیوا جان حالت خوبه مامان؟ کجایی؟ الان با بابات میایم دنبالت دخترم.

دلم نمی خواست به همین سرعت به خانه برگردم.دلم تنهایی می خواست.

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن