رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت سی و یک

طبق آدرس پدر ماشین را جلوی آپارتمان سه طبقه ی نسبتا قدیمی در وسط شهر نگه داشت.آنقدر دلتنگ ساغر بودم که آنالیز کردن اطرافم را به بعد موکول کردم.

با اولین زنگ در بلافاصله باز شد. پدر شایان خوابیده را بغل گرفته بود،کنار ایستاد تا مادر با سبدگلی که دستش بود وارد شود. من هم با جعبه شیرینی پشت سرش داخل شدم و به ترتیب شاهین و پدر .

با دیدن ساغر خودم را در آغوشش انداختم و دلتنگی قطره اشکی شد که از چشمم چکید. صورتش را با دستانم قاب گرفتم و با دلتنگی به جنگل باران زده اش خیره شدم.او هم دست کمی از من نداشت.با صدای خاله فاطمه که گفت ؛ 

_: ساغر جان مادر نمی خوای دوستتو دعوت کنی بیاد داخل؟خسته ی راهن.

از ساغر دل کندم و نگاهم را به زنی دوختم که صورت گرد و تپلش را با چادر سفید گلدار قاب گرفته بود.  از چهره اش مشخص بود سن و سالی ندارد اما جای تازیانه روزهای سخت گذشته روی صورتش او را پیرتر نشان می داد.اما با این حال چیزی از مهربانی اش کم نکرده بود.

ساغر به جز رنگ چشمانش شباهت زیادی به مادرش داشت.به طرفش رفتم و صورت نرم و گوشتالودش را بوسیدم. بعد از او نوبت سامان بود.از شباهتشان می شد به راحتی نسبت خواهر برادریشان را فهمید.قد بلند ،لاغر با پوستی سبزه و ته ریشی مردانه که صورتش را مردانه تر کرده بود.از همه مهمتر عینک بدون فریمی روی صورتش  دکتر بودنش را به رخ می کشید.زخمی که روی پیشانی اش بود، می دانستم یادگار دوران کودکی اش است.

حس برادری در همان نگاه اول در دلم ریشه دواند.فقط خدا می دانست چقدر دلم می خواست برادر بزرگتری مثل او داشته باشم . بدون اینکه خیره نگاهم کند، با استقبال گرمی به سمت سالن هدایتم کرد.خانواده گرم و دلنشینی بودند که بی درنگ بر دل نشستند.

با ساغر تا صبح بیدار بودیم.مثل چند شب گذشته سر ساعت مقرر یکی از آن پیامک‌هایی که دلم را به بازی می گرفت دریافت کردم.ساغر هم ،با من هم نظر بود که قطعا کار مسعود است.وقتی نگاه بی قرارم را دید گفت؛

_: ببین شیوا قصد نصحیتت رو ندارم ولی بهتره یه کم بیشتر فکر کنی. می دونم بخاطر اون اتفاق سخته برات که دوباره بخوای بهش اعتماد کنی.ولی می دونی که علی هم دست کمی از مسعود نداشت. وقتی دیدم چقدر روی خواسته اش مصممه باهاش راه اومدم.

نفسی می گیرد و ادامه می دهد؛

_: این فقط تو نیستی که دلت می خواد طرف مقابلت مال تو باشه.تو هم مثل من از گذشته اش خبر داشتی.

مردمکهای سبز رنگش را به چشمانم می دوزد.

_: این طور که از علی شنیدم ،تا حالا این حس و حال رو نداشته. هیچوقت نسبت به دختری این طوری نبوده.می دونی علی میگه کلا اخلاقش عوض شده.دیگه اون مسعود قبل نیست.

 نمی دانست که با حرفهایش چطور قلبم را نشانه گرفته.با حال خرابی در  اتاق کوچک ساغر قدم زدم.

_: نمی دونم.واقعا نمی دونم.اون روز می خواستم رابطه ای رو شروع کنم که مطمئن بودم سر یک ماه تمومش می کنم.ولی حالا … حس و حالم دست خودم نیست.اون چشمای لعنتیش دست از سرم برنمی داره.

روبه رویش زانو زدم.درمانده نگاهش کردم.

_: هروقت می خوابم ،تنهام، گاه و بیگاه میاد تو ذهنم. وقتی بهش فکر می کنم حالم یه جوری میشه.

با دستم روی قلبم می زنم؛

_: این لامصب ضربانش یه جور دیگه میشه.

سرم را پایین می اندازم؛

_: دلم … براش تنگ میشه.

دستش زیر چانه ام نشست و سرم را بالا آورد.لبهایش از دو طرف کشیده شد . می دانستم؛ از نگاهش می خواندم که چه می خواهد بگوید.می ترسم .

_: عزیزم ، تو …

دستم را بالا گرفتم و اجازه ندادم ادامه دهد.

_: نگو .ادامه نده. نمی خوام روش هیچ اسمی بذارم. زوده ، خیلی زوده . با وجود اون دختر شاید باید بگم ممنوعه . این یه حس ممنوعه اس.

در آغوشم کشید.

_: دردت درمون داره .منم گرفتار این درد شدم. هم درد و درمونه.

با صدای ویبره گوشی ساغر ، نگاهمان هم زمان روی صفحه اش نشست . با دیدن کلمه ی دلبر جان روی صفحه گوشی اش نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. همزمان که تماس را وصل می کند چشم غره ای هم نثارم کرد.

با لذت به پچ پچ های عاشقانه اش نگاه کردم. خودم را جای او گذاشتم. نمی توانستم منکر لذت این حس شوم‌.من هم می توانم مثل ساغر سختی این راه را بپذیرم و جا نزنم؟ 

برای اینکه خلوت عاشقانه شان را به هم نزنم با آغوش باز پذیرای خواب شدم.

سامان برای صبحانه حلیم عدسی گرفته بود با نان تازه سنگک. از دیدن سفره رنگینی که خاله فاطمه انداخته بود اشتهایم چند برابر شد.

بعد از صبحانه هرکس مشغول کاری شد. پدر از پیشنهاد سامان برای همراهیش  استقبال کرد و هردو به خرید رفتند. قرار بود خواستگاری به صرف شام باشد.

موهای نم دار ساغر را سشوار کردم. لباسهایش را تن کرد.تمام لحظات خواهرانه کنارش بودم.خاله که از صمیمت ما خوشش آمده بود،مدام قربان صدقه ام می رفت و دعا می کرد به زودی قسمت من شود تا ساغر برایم جبران کند. 

کم کم استرس به جان ساغر افتاد. دلشوره امانش را بریده بود.با وسواس جلوی آینه می رفت و نگاهی به خودش می انداخت یا مدام عقربه های ساعت را دنبال می کرد.دستش را گرفتم؛

_: خواهری بیا از اتاق بریم بیرون پیش بقیه این طوری از استرست کم میشه.

وقتی ساغر با آن لباس شیری ، شلوار مشکی ، روسری سفید با خالهای مشکی و چادر وارد سالن شد ،اشک به چشمان مادرش دوید.

نگاه سامان روی خواهر کوچکش چسبید. بالا و پایین شدن سیب گلویش را دیدم.

مادر ،صلواتی فرستاد . زیر لب ذکری زمزمه کرد و به ساغر فوت کرد.پدر با دیدنش لبخندی زد.سامان با قدمهای بلندی خودش را به ما رساند.تک خنده ای زد؛

_: تو همون ساغر کوچولوی خودمونی؟وای خدا یه تیکه ماه شدی.

سعی می کرد بغضش را فرو دهد؛

_: حالا قراره عروس بشی؟

غم عجیبی از نبود پدر در نگاهشان موج می زد. اولین قطره ی اشک ساغر که چکید، سامان او را در میان بازوانش جا داد و بوسه نرمی روی سرش کاشت.

_: داداش؟

_: جون داداش،عمر داداش.

_: دوست… دارم.خیلی زیاد.مرسی… واسه… واسه همه چی.

سامان جان می کند تا اشکش نکچد. فشار دستانش را کمی بیشتر می کند.

_: فقط خوشبخت شو ساغر.همینو ازت می خوام.اینو بهم قول بده.

سامان ساغر را از آغوشش جدا کرد. نگاهی به صورت خیس از اشک خواهرش انداخت‌.خنده ای کرد؛

_: آخه الان وقت گریه کردن عروس خانم.

بینی ساغر را بین دو انگشتش می فشارد.

_: از اولشم گریه رو بودی.چطوره اینو امشب به آقای داماد بگم؟

انگشتش را کنار صورتش زد و ادای فکر کردن را درآورد.

_: اوممم نه ولش کن. یه وقت پشیمون میشه. رو دستمون می مونی.

ساغر میان گریه خندید و مشتی به بازوی سامان کوبید.

خاله با شور نگاهش کرد و اشکهایی که روی صورتش روان بود را تند تند با پر روسری اش خشک می کرد. آغوشش را به روی ساغر باز گشود.

مادر اسکناسی را دور سرش چرخاند و پدر گفت:

_  خدا رحمت کنه پدر تو .منم مثل پدرت بدون دخترم. امیدوارم خوشبخت بشی.

صدای زنگ که بلند شد ساغر دستپاچه به سمتم آمد. سامان در را باز کرد. مادر علی وارد شد و با خوشرویی سلام و احوالپرسی کرد .به ترتیب پدر و خواهر علی، عطیه داخل شدند و آخرین نفر علی بود که با دسته گل بزرگی وارد شد. موقرانه با مردها دست داد.با سری افتاده دست گل را به طرف ساغر گرفت.

ساغر را تا آشپزخانه همراهی کردم. چیزی نگذشت که صدای خاله به گوش رسید.

_: ساغر جان مادر، چای بیار.

به سرعت چای را در فنجانها ریختم و سینی را به دست ساغر دادم. یاد آوری کردم حتما بسم الله بگوید.

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن