رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت سی

خانم جون از روی صندلی بلند شد؛

_: بیا ، بیا دختر جون بشین اینجا.رنگ به روت نمونده. بیا مادر.

ساغر خودش را به خانم جون رساند و دستش را روی شانه‌اش گذاشت.

_: نه شما بفرمایید.

حریف اصرارهای خانم‌‌جون نشد و روی صندلی نشست . خانم جون مقداری آب میوه را داخل لیوان ریخت و دست منو ساغر داد. خودش هم به خاطر قندش نخورد.

آقاجون با مادر تماس گرفت. اصرارهای علی برای بردن ماشین به تعمیرگاه بی نتیجه ماند.آقا جون خودش این کار را به عهده گرفت و این یعنی نه تنها آقا جون از علی خوشش نیامده بلکه او را مقصر تام هم می دانست .

 به همراه ساغر راهی خانه آقاجون شدیم‌.

کلاسهای دانشگاه از اول هفته تعطیل شده بود.حوصله ام به شدت سر می رفت .از پنجره اتاق نگاهی به درختان حیاط انداختم و با دیدن شکوفه های جوانه زده ی روی شاخه درختان احساساتم غلیان کرد.

عاشق این روزهای سال بودم .زمستان هنوز نرفته که بهار با شور و شعف و دستانی پر از راه می رسد و بساطش را پهن می کند.

حس تازگی و سر زنده شدن باعث شد تا رویاهای دخترانه ام به اوج خود برسند‌. این فصل همیشه به خیال پردازیهای عاشقانه ام دامن می زد.

ذوق زده به حیاط رفتم و با انگشتم  برگ سبز تازه روییده ی روی شاخه را لمس کردم.هوای بهاری را عمیق نفس کشیدم. اما چیزی این میان کم بود.چیزی که نمی گذاشت راحت در رویاهایم غرق شوم.با خودم که می توانم رو راست باشم.

دل تنگ بودم!. دل تنگ همان چشمون سیاهی که نمی دانم چه طور به قلبم راه پیدا کرده بود و خانه ای برای خودش علم کرده بود.دلتنگ اویی که غرور در رفتارش موج می‌زد و حتی همان پوزخندی که عضوی از صورتش بود.

لب باغچه نشستم.

صدایش در گوشم پیچید؛

_: حاضرم نسترنو بیارم جلوی خودت اعتراف کنه همه چی دروغ بوده.نقشه ی خودش بوده.

باورم نمی شد که گول حرفهای نسترن را خورده باشم . یعنی زود قضاوت کرده بودم‌؟ 

اما گذشته مسعود هم آنقدر سیاه بود که نمی توانستم به همین راحتی به او اعتماد کنم. چطور می توانستم به اویی اطمینان کنم که به سرعت کسی را جایگزینم کرده بود؟ یاد حرف آیدا افتادم؛

_: به چشمات اعتماد نکن.

منظورش چه بود؟نکند او هم بازی جدید بود. 

سرم را میان دو دستم گرفتم تا کمی از فکرهای بی سر و ته بکاهم، اما چندان هم موفق نبودم. از تنهایی خسته بودم. از این حجم از احساسات فوران کرده خسته بودم . 

به اتاقم برگشتم. باید خودم را سرگرم کاری می‌کردم. در یک تصمیم آنی شروع به تمیز کردن اتاق کردم. وقتی به خودم آمدم که از گرسنگی در حال ضعف کردن بودم. چند باری مادر صدایم زده بود ، هر بار جواب دادم گرسنه نیستم‌.

 نگاهی به اتاق انداختم . لبخندی زدم. عالی شده بود. اما بازهم حالم تغییری نکرد .شاید باید بیرون می‌رفتم و دوری می‌زدم.

نمی دانم چطور به اینجا رسیدم.انگار نیرویی مرا وادار کرده بود که سر از اینجا دربیاورم. حال عجیبی داشتم. صورتم خیس از اشک بود . مامن آرامشم را پیدا کرده بودم. گوشه ای نشستم و به گنبد شاهچراغ چشم دوختم .زیر لب زمزمه کردم؛

_: خیلی حالم بده.خودت می دونی دردم چیه.

سرم را پایین انداختم؛

_: اگر به صلاحمه راهی باز کن.اگر نیست مهرشو از دلم بیرون کن.

آرامِ آرام شده بودم . دستم را روی سینه ام گذاشتم ، سلامی دادم و برای احترام خم شدم و بیرون آمدم. 

با کیسه های پر از خوراکی به خانه رفتم . شایان و شاهین ذوق زده به سمتم آمدند و مشغول وارسی تنقلات شدند. مادر با خوشرویی به سمتم آمد؛

_: چه خبره مامان جان؟

خندیدم و گفتم؛

_: هیچی. یه کم ناپرهیزی کردم‌ کار بدی کردم؟

_: معلومه که نه.دستت درد نکنه.برو لباساتو عوض کن بیا که برات خبرای تازه دارم.منم می رم چایی تازه دم بریزم.

چشمانم را ریز می کنم.

_: چه خبری؟ حالا بگو بعد لباسمو عوض می کنم.

اخم مصنوعی می کند؛

_: می دونی که نظرم عوض نمیشه.پس اگر می خوای زودتر خبرو بشنوی معطل نکن برو.

لجبازانه پایم را روی زمین کوبیدم؛

_: مامااااان.

توجهی به اعتراضم نکرد و به سمت آشپزخانه رفت . به اتاقم رفتم و همین طور که لباسهایم را عوض می کردم حدسیاتم را در ذهنم بررسی می‌کردم. اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم .مادر منتظر روی مبل نشسته با دو استکان چای خوش رنگ و بو مقابلش. استکانم را بر داشتم و زیر بینی‌ام گرفتم.عطر خوش گل محمدی را بو کشیدم. نگاهی به مادر انداختم.

_: خب من منتظرم.

لبخندی به رویم پاشید.

_: تو که رفتی فاطمه خانم ،مامان ساغر زنگ زد.

خودم را به سمتش کشیدم و با تعجب پرسیدم؛

_: مامان ساغر؟

سرش را تکان داد.

_: خب چکار داشت؟

_: مثل اینکه بالاخره ساغر از این علی آقا یه چیزایی به مامانش گفته.اما نه کامل‌. گفته زنگ بزن از مامان شیوا بپرس.کلی با هم حرف زدیم.

مکثی کرد و ادامه داد؛

_: قرار شد با سامان صحبت کنه اگر موافقت کنه برنامه خواستگاری رو بذارن برای عید.از ما هم دعوت کرد که بریم اصفهان.با این حساب فکر کردم هفته اول رو بریم اونجا هفته دوم بریم تهران.

خوشحالی به وسعت دریا احاطه ام می کند.بالاخره فشارهای علی کار خودش را کرد و ساغر بدون رفتن همه چیز را برای مادرش تعریف کرد.

پس چرا چیزی به من نگفت؟

سوالم را بلند پرسیدم. مادر جرعه آخر چایش را خورد؛

_: ساغر خیلی بهت زنگ زد ولی جواب ندادی.زنگ زد خونه گفتم رفتی بیرون.

تازه یادم می افتد که وقتی به زیارت رفتم گوشی را داخل ماشین جا گذاشتم و وقتی هم که برگشتم نگاهی به صفحه اش ننداختم.

چیزی نمی گذرد که صدای ضعیف موبایل از اتاقم شنیده شد. هردو با هم گفتیم :

_حتما ساغره.

با خنده به طرف اتاق رفتم. خودش بود با آن خنده ی دلبرانه اش که روی صفحه خودنمایی می کرد.

برایم تعریف کرد که با خودش کنار آمده و تمام گذشته اش را برای علی تعریف کرده.او هم بعد از شنیدن حرفهایش به ساغر اطمینان داده که اهمیتی برایش ندارد.گفته بوداز انتخابش راضیست و نه تنها نباید از او گذشت بلکه باید برای به دست آوردنش هم جنگید.چون ساغر دست پروده ی مادریست که با تمام سختیها و تنهایی هایش نه تنها ساغر را به اینجا رسانده بلکه یک دکتر هم تحویل جامعه داده. می دونستم قلبم بی خودی واست نلرزیده عشق من.

از این همه منطقی بودن علی خوشم  آمد . او آمده بود که بماند . او کسی بود که خدا سر راه ساغر گذاشته بود تا تمام تلخی های گذشته اش را بشورد و ببرد. او مرد این میدان بود.

مادر علی تماس گرفت و برای روز سوم عید قرار گذاشت .ما هم قرار شد به عنوان عضوی از خانوده ساغر در مجلس حضور داشته باشیم.

تماس را که قطع کردم ، گوشی را روی سینه ام فشردم و لبم را به دندان کشیدم. به سیاهی بی پایان شب چشم دوختم. از ته قلبم برایش آرزوی خوشبختی کردم.

قبل از خواب با صدای پیامک گوشی قفل صفحه را باز کردم.از خواندن پیام با شماره ناشناس قلبم به تپش افتاد. نوع متن و حس و حالی که میان کلمات موج می زد از همان طیف پیامهایی بود که او می فرستاد.اما او که شماره ام را نداشت. خواستم جوابی بدهم که هربار پشیمان شدم و قبل از ارسال پاک می کردم. شاید بی اهمیتی بهترین جواب بود‌. 

گوشی را سر جایش گذاشتم . دراز کشیدم و به سقف زل زدم ، چهره ی مسعود را تصور کردم. شاید خدا صدایم را شنیده باشد . باید این پیامک را به فال نیک گرفت .چشمانم گرم شد و به استقبال خواب رفتم .

ساغر زودتر به اصفهان رفت تا لحظه  سال تحویل را کنار خانواده اش باشد. سامان نتوانسته بود قبل از عید به شیراز بیاید و در مورد علی تحقیق کند و آن را به بعد از عید موکول کرد .

لحظه سال تحویل مثل هرسال خانه ی آقا جون دور هم جمع شدیم.عمه و عمو به همراه خانم جون و آقاجون راهی مشهد بودند و قرار شد ما هم به اصفهان و تهران بریم.

موقع خداحافظی آقاجون مدام به پدر سفارش می کرد که حتما استراحت کند و زیاد به قلبش فشار نیاورد.خانم جون هم تاکید کرد که داروهایش را فراموش نکند و حواسش به ما و خودش باشد.

با کمک پدر چمدانها را داخل ماشین گذاشتیم و به سمت اصفهان حرکت کردیم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن