رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت شانزده

خودکار مارکش را داخل جیب کتش گذاشت و ایستاد . آقاجون و عمو تا جلوی در بدرقه شان کردند اما من به یک خداحافظی بسنده کردم و در اتاق ماندم. نفس راحتی کشیدم. دست بردم تا یکی از کاکائوهای خوشمزه ی روی میز را که چشمک می زد بردارم که با حضور ناگهانی مسعود در اتاق دستم در هوا خشک شد.

مقابلم ایستاد .دستانش را روی میز ستون کرد و کمی خودش را جلو کشید.با صدای بم و باجذبه اش گفت:

_ تو دانشگاه ، رشته ی کودک یاری هم هست .فکر کنم اون رشته بیشتر به روحیت نزدیک باشه تا حسابداری.

صاف ایستاد و دستش را بند لبه ی کتش کرد.از حرفش آتش خشم در وجودم شعله کشید‌ .خواستم جوابش را بدهم که لبه ی کتش را کمی باز کرد .لبخند مضحکی زد و با صدای بلندی گفت.

_: اینجاست . پیداش کردم.

از حرکتش فهمیدم که قصدش فقط این بوده که حرصم دهد.چشمانم را روی هم گذاشتم تا نفهمد که به هدفش رسیده.

_: روز بخیر ، خانم کوچولو.

چشمانم را باز کردم تا جواب گستاخی اش را بدهم که با لبخند پیروزمندانه ای دستی برایم تکان داد و از اتاق خارج شد.

آقاجون با تلفن روی میزش تماسی با خانم‌جون گرفت و خواست تا همه را برای شب دور هم جمع کند.تاکید کرد که برای شام چیزی تدارک نبیند و خودش سر راه به رستوران سفارش می دهد. لبخندی به محبت بی پایانش زدم. همیشه رفتارش با خانم‌جون را دوست داشتم. در عین حفظ اقتدارش،در برابر خانم جون رام ترین موجود روی زمین بود.

بعد از دوهفته تعطیلی برای انتخاب واحد ترم جدید با ساغر به دانشگاه رفتیم.از دور علی را دیدم که جلوی در دانشگاه قدم می زد و هر چند وقت یکبار اطراف را از نظر می گذراند.

آخرین روز امتحانات، علی مردانه جلو آمد و از ساغر خواست در این دوهفته تصمیمش را بگیرد تا در یک زمان کوتاه همدیگر را بشناسند. ساغر تمام همتش را به کار گرفته بود و از هیچ اذیتی نسبت به او دریغ نمی کرد.علی هم صبورانه تحمل می کرد.او تقریبا ثابت کرد که چقدر در تصمیمش استوار است و بیدی نیست که با این بادها بلرزد.او نشان داد که مرد این میدان است و هیچ چیز نمی تواند او را از این راه به در کند‌.صبر این مرد ستودنی بود. 

ساغر شیطنتش گل کرد و خواست  برگردیم. اما من مخالفت کردم.حقش نبود بعد از دوهفته بی خبری این طور او را بلاتکلیف رها کند.

روبه رویش ایستادم.با جدیت گفتم.

_: ببین ساغر بهتره دست از بچه بازیات برداری ، قاطعانه تصمیم بگیری. اگر قطعی جوابت منفیه برو جلو محکم  بهش بگو .اگر هم که می خوای یه فرصت به خودتون بدی بیا بریم جلو و جوابشو بده .مطمئن باش انقدر دوست داره که بخاطرت بازم صبر کنه.ولی تو نباید از صبوری و احساساتش سو‌استفاده کنی . با این موش و گربه بازی به جایی نمی رسید.اون، تو این چند وقته کنار کشیده که تو با خودت کنار بیای، نه اینکه به فکر بازی کردن باشی.الان هم یا با من میای.یا من تنها می رم.

از لحن قاطعم بهت زده شد.نگاهش را گرفت.با اینکه دلم نمی خواست ناراحتش کنم اما او به تلنگر نیاز داشت.

_: با من میای؟

سرش را تکان داد و به سمت دانشگاه رفتیم.علی نگاه دیگری به ساعتش انداخت.اطراف را از نظر گذراند. هنوز متوجه ما نشده بود.خواست داخل شود که بلند گفتم.

_: سلام.

به طرفمان چرخید.با دیدن ساغر چشمانش چراغانی شد.تک خنده ای زد.

_: سلام.

همان طور که نگاهش روی ساغر لنگر انداخته بود، پرسید.

_: خوبی؟

نگاهشان پر از دلتنگی بود.ساغر با گونه های سرخش ممنونم آهسته ای گفت.کمی فاصله گرفتم تا رفع دلتنگی کنند.هر دو شانه به شانه هم با شاخه گل رزی که در دست ساغر بود دور شدند.از لبخند شکوفه زده روی لبهای علی می شد فهمید که ساغر او را از بلاتکلیفی رهانده. چقدر در کنار هم جذاب بنظر می رسیدند.

به سختی توانستم مادر را راضی کنم تا امروز ساغر را برای اولین قرارش همراهی کنم.چند روز پیش با مادر قرار گذاشتیم تا امروز به پاساژ بزازها برویم و برای اتاقها و سالن پرده بخریم.مادر اصرار داشت تا قبل از شلوغیهای اسفند باید خریدهای خانه انجام شود.

ساغر دوست داشت تا همراهیش کنم و مثل همیشه کنارش باشم.نمی‌خواست در اولین قرارش تنها باشد.جدا از حس کنجکاوی ، می‌خواستم مثل خواهر کنارش باشم . 

بالاخره مادر بعد از کلی غر زدن رضایت داد تا ،فردا برای خرید برویم.

پالتو قهوه‌ایم را به تن کردم.شال بافت کرم که تضاد جالبی را با پالتویم داشت ، سر کردم.با برق لبی بی روحی صورتم را گرفتم و با شتاب از خانه خارج شدم‌.

با دیدن ساغر بهتم زد‌ . چند باری پلک زدم تا مطمئن شوم خودش است .در ماشین را با لوندی باز کرد و روی صندلی نشست . سلام کرد . با چشمهای گرد شده تنها سری برایش تکان دادم. بیچاره علی چطور قرار بود در برابر عشوه های این دختر تاب بیاورد.قطعا کمی شیطنت هم داشته که اینطور خودش را دلرباتر کرده.

پالتو و شالش را با جنگل سبز چشمانش هماهنگ کرده بود.آرایش ملیحی که بکری صورتش را حفظ کرده بود و آن طره ی مشکی خانه خراب کنش، قطعا زلزله ای در دل علی به پا می کرد.

به محل قرار رسیدیم.علی زودتر از ما رسیده بود و انتظارمان را می کشید. لبخندی به این همه عجولیش زدم.متوجه حضورمان که شد سیگارش را انداخت و به طرفمان آمد. با دیدن ساغر سیب گلویش بالا و پایین شد. نگاهش را آرام روی تک تک اعضای صورت ساغر به رقص درآورد. انگار می خواست مطمئن شود خودش است.خنده‌ی بی صدایم را در گلو خفه کردم .سرخی گونه‌های ساغر  نشان دهنده خجالتش بود. با سرفه‌ای نمایشی هر دو را از آن حال خارج کردم. علی برای اینکه تمرکزش را از دست ندهد به سختی نگاهش را کنترل کرد تا روی ساغر ننشیند . ساغر امروز کمر به قتل این مرد عاشق و دل خسته بسته بود.

با دعوت علی به سفره خانه ی داخل پارک رفتیم . فضای سنتی‌اش دلچسب بود . 

با چای داغ کمی گرم شدیم. حضورم بی فایده بود و باید تنهایشان می گذاشتم . به بهانه شستن دستهایم بلند شدم و خط و نشانهایی که ساغر با چشمانش برایم می کشید را به جان خریدم . علی با نگاه قدرشناسانه‌ای بدرقه‌ام کرد.

از در سفره خانه که بیرون زدم لرزی به تنم نشست. نگاهی به ساعت بند چرمی با آن صفحه بزرگ طلاییش انداختم .هوا سردتر از آن بود که گوشه‌ای بایستم باید با راه رفتن خودم را گرم می کردم .

توجهم به مرد خوش پوشی که با سرعت به سمتم می آمد‌ ، جلب شد . او اینجا چه می کرد . 

در دلم لعنتی ، نثار علی و ساغر کردم. خواستم قبل از اینکه متوجهم شود گوشه ای پنهان شوم،که با رسیدنش فرصت هر عملی را از من گرفت.

سلام آهسته‌ام را شک داشتم شنیده باشد. لبه‌ی پالتوی مشکی‌اش را کمی کنار زد و نوک چهار انگشتش را داخل جیب شلوار جینش برد . نگاه پر از غروری به من انداخت و در جوابم سری تکان داد.

با چشمهای ریز شده اطراف را از نظر گذراند . دنبال بچه ها بود .سکوت کردم تا بپرسد. نگاهی به ساعت مارکش انداخت.

_: بقیه کجان؟

نیشخندی زدم و پرسیدم.

_: بقیه؟

ابروهایش را بالا داد و با مسخرگی جواب داد.

_: مرغ عشقا رو می گم.

با خودم گفتم رفتن به پاساژ پرده فروشها قطعا دلچسبتر از رو به رو شدن با این مرد مغرور و خالی از احساس بود. 

سکوتم را که دید کمی خم شد و سرش را  نزدیک صورتم کرد.طوری که نفسهایش صورتم را به بازی گرفته بود.یکبار دیگر هم تجربه این حس را داشتم.دیگر احساس سرما نمی کردم.تنم از این همه نزدیکی کوره آتش بود.

دستانم را داخل جیب پالتویم بردم و پلکهایم را محکم روی هم فشردم.دلم نمی خواست از نگاهم چیزی را به نفع خودش تعبیر کند.

_: علی و ساغر کجان؟

صورتم را به سمت چپ چرخاندم.

_: سفره خونه.

کمی فاصله گرفت و من توانستم نفسهایم را منقطع بیرون دهم.

_: سفره خونه؟

سرم را تکان دادم.خواستم کمی دور شوم که سد راهم شد.

_: اونوقت تو اینجا چکار می کنی؟

از سوال بی جایش خونم به جوش آمد. طلبکارانه نگاهش کردم.

_: بله؟

 گره ای به ابروانش زد و عصبی پرسید؛

_: تنها ، اینجا ، تو این سرما چکار می کنی؟

جا خوردم. عصبی بود. از چه؟ چرا معنی رفتارش را نمی فهمیدم؟خبری از شیطنت نگاهش نبود.

_: من…ظورتون چیه؟

از عصبانیت رگه های سرخ چشمانش را احاطه کرد.از بین فک منقبض شده اش غرید؛

_: حافظیه رو یادت رفته؟اگه یه کم دیر رسیده بودیم چه بلایی سرتون اومده بود؟

با انگشتش ضربه ای به سرم زد؛

_: می فهمی این چیزا رو یا خودتو زدی به نفهمی؟

حق با او بود.از کی انقدر نترس شده بودم که در این پارک خلوت برای خودم قدم می زدم.علاوه بر سرما ترس هم به لرزم دامن زد.دست بردار نبود؛

_: گفتم تنها اینجا چیکار داشتی که پیش بچه ها نموندی؟

بزاقم را به سختی پایین دادم تا بغض نشسته در گلویم را با خودش ببرد.اما بی فایده بود.

_: خواستم…خواستم یه کم تنها باشن.

نگاه عاقل اندر سفیهی حواله ام کرد؛

_: خانم بزرگ به عقلتون نرسید دوتا میز اون ورتر بشینی؟

با این حرفش از حماقت خودم لجم گرفت.جوابی برایش نداشتم.از کنارم عبور کرد و به طرف سفره خانه رفت. نگاهی به ساعتم انداختم.با اینکه در کنار او بودن برایم به اندازه یک عمر گذشت ولی عقربه ها نشان می دادند نیم ساعتی  بیشتر نیست که به قول او مرغ عشقها را تنها گذاشته بودم.وقتی متوجه شد  همراهیش نمی کنم،ایستاد.دستی میان موهای پرپشتش کشید.در حالیکه سعی می کرد عصبانیتش را کنترل کند گفت:

_: خانم منتظرن فرش قرمز براشون پهن کنن؟

عاصی از رفتارش بدون آنکه خشمم را پنهان کنم جواب دادم؛

_: خیر جناب.

ضربه ای به ساعتم زدم؛

_: هنوز نیم ساعت هم نیست که تنهان. فکر کنم رفتنمون یه خورده زود باشه‌.

حرفم به مزاقش خوش آمد که گره ابروانش باز شد و طوفان نگاهش آرام گرفت.سرش را پایین انداخت ،دستانش را از دوطرف باز کرد و نفسش را پر صدا بیرون داد.راه رفته را برگشت.نیم نگاهی به سمتم انداخت.سرعت قدمهایش را کم کرد؛

_: بهتره بریم تو ماشین من اینجا خیلی سرده.

چه زود هم پسر خاله شد.فقط همین مانده بود که با او در یک ماشین بشینم. نه به توبیخهای چند دقیقه پیشش، نه به الان.این بشر ثبات ندارد.

_: می رم تو ماشین خودم.

نیشخندی تحویلم داد؛

_: باشه.

به ماشین که رسیدم ،یادم افتاد سوییچ تو کیفم پیش ساغر جا مانده .انگار آب گرمی روی سرم ریختند .مشتی حواله ماشین بی جان کردم و زیر لب غری زدم.با صدایش تکان خفیفی خوردم؛

_: چی شد پس؟ درو بزن .یخ کردیم از سرما.

هاج و واج نگاهش کردم.چه می گفت؟چرا دست از سرم بر نمی داشت؟نمی دانم در چشمانم چه دید که سعی کرد با دو انگشت جلوی پیشرفت لبخندش را بگیرد. ولی چینهای کنار چشمانش انکار ناپذیر بود. 

_: مگه قرار نشد بیایم تو ماشین تو،تا اون دوتا حرفاشون تموم شه.خب باز کن دیگه.

دوباره بازیش گرفته بود.چطور می توانست در کسری از ثانیه این طور نقش عوض کند.او داشت از حال بدم استفاده می کرد تا بیشتر تفریح کند.لبهایم را داخل دهانم کشیدم.

_:اوممممم… ترجیح می دم قدم بزنم.

قبل از اینکه فرصتی به او بدهم شروع به قدم زدن کردم.صدای دزدگیر ماشینش همزمان با صدای خودش به گوشم رسید؛ 

_: حالا عیبی نداره، اینبار می ریم تو ماشین من،سری بعد که سوییچت همرات بود می ریم تو ماشین تو.

پس فهمیده بود.اهمیتی به حرفش ندادم و به راهم ادامه دادم.با یک حرکت مقابلم ایستاد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن