رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت شش

روی یکی از نیمکتهای محوطه نشسته بودیم ، که گوشیم زنگ خورد  و اسم نسیم روی صفحه خودنمایی کرد . لبخندی زدم و دکمه ی اتصال را فشردم .

_: چقدر حلال زاده‌ای دختر.

از صدای جیغش ساکت شدم و گوشی را کمی فاصله دادم .

_: تو هیچی نگو ، هیچی . خیلی معرفتی . اگر من خبری ازت نگیرم تو که عین خیالتم نیست یه زنگ بزنی.

راست می گفت. این چند وقت آنقدر سرگرم درس و دانشگاه شده بودم که صدای خانم جون و آقاجون هم درآمده بود . می‌گذارم با خیال راحت غر بزند. صدایش کمی شادتر از قبل شده.

خسته از رگبار حرفهایش نفسی می‌گیرد .

_: الو شیوا گوشی دستته؟ 

_: بله داشتم فیض می‌بردم . ادامه بده.

 ایشی می‌گوید و با سکوتش مرا دعوت به حرف زدن می‌کند. 

_: خب حالت چطوره خواهر با معرفت خودم؟ شوهرت خوبه؟اوضاع خوب پیش می ره؟

کمی آرامتر شده.

_: خوبه خوب که نه.ولی یه کم بهتر از قبل. رو حرفات فکر کردم .شاید زمان ، حلال خوبی باشه.

نفس عمیقی می کشد و بازدمش را محکم فوت می کند .می فهمم چقدر سعی می کند که ضعیف نباشد.

با اشاره‌ای به ساغر کیفم را کنارش می گذارم و شروع به قدم زدن می کنم‌.

_: خیلی کار خوبی می کنی. تو دختر فهمیده‌ای هستی . خودت می‌دونی که با قهر و لجبازی فقط و فقط همه چی تلختر و بدتر می‌شه.

حرفم را قطع می‌کند

_: بسه ، بسه . چه مث این پیرزنا منو نصیحت می‌کنه . فکر کردی یادم میره چند وقته بهم سر نزدی؟

از حرفش خنده‌ام می‌گیرد.

_:از دست تو . بله کاملا حق با شماست . واقعا سرم شلوغه . تو ببخش خواهری‌.

_: فردا برنامه‌ات چیه؟ کلاس ملاس نداری؟ مامانم ، نیست منم تنهام. ناهار منتظرت باشم؟ 

با روی باز پبشنهادش را می‌پذیرم .

_: ناهار که نه ولی میام بهت سر بزنم.

تند می شود .

_:نه ، نداریم. فردا ناهار منتظرتم . خدافظ.

قبل از اینکه چیزی بگویم تلفن را قطع می کند.نگاهی به گوشی در دستم می اندازم. سری از تاسف برایش تکان می دهم .

_: از دست تو.

گوشی را داخل جیبم سراندم.

چشمانم را بستم و عمیق هوای پاییزی را نفس کشیدم . پلک که باز می کنم، چشم در چشمش می شوم. شانه اش را به دیوار تکیه داده . چهار انگشت دستش را داخل جیب شلوارش کرده و یک پایش را پشت پای دیگرش گذاشته. نمی دانم چقدر محو ژستش شده ام که با سردی رویش را از من می گیرد. از حرکتش اخمی می‌کنم و به سمت ساغر می‌روم . تا مرا می‌بیند کیفم را برمی‌دارد و به طرفم می‌آید.

_: کجا رفتی تو؟ دوساعته ما رو کاشتی.

کیفم را روی شانه‌ام می اندازم.

_: ببخشید. نسیم بود.

_:آره فهمیدم. حالش  چطور بود؟

همان طور که به سمت کلاس می رویم، می گویم

_:ایییی ، خوب بود .برای ناهار فردا دعوتم کرد.

سری تکان می‌دهد. 

_: خوش به حالت فردا مهمونی.

_:تو هم بیا بریم. نسیم خوشحال میشه .از تو براش گفتم.

لبخندی می‌زند.

_: ممنون.سلام منو حتما برسون.

مادر مشغول آشپزی بود و طبق عادت شعری را زیر لب زمزمه می‌کرد . شایان هم با اسباب بازی‌هایش سرگرم بود . صدای توپی که از حیاط می‌آمد ، یعنی شایان فوتبال می‌کند.

شانه ام را به چارچوب آشپزخانه تکیه می‌دهم و با مادر همخوانی می کنم.

 _: اینجایی؟

قبل از اینکه جوابش را بدهم دوباره می پرسد؟

_:جایی می‌ری؟

صاف می ایستم.

_: آره. دیروز با نسیم هماهنگ کردم. ناهار می‌رم اونجا.

سری تکان می دهد و مشغول کارش می شود.

_: ما که تو رو دیگه نمی‌بینیم . یا دانشگاهی یا بیرونی.حداقل یه سری به آقاجون و خانم‌جونت بزن‌ . بنده خداها هربار که تماس می‌گیرن تو نیستی .

صندلی را عقب می‌کشم و رویش می‌نشینم .

_:آره می‌دونم . درسام سنگینه . نمی‌خوام بذارم واسه شب امتحان . دیروز که نسیم زنگ زد ، از دستم ناراحت بود . مجبور شدم دعوتشو قبول کنم.

استکانی بر‌می‌دارد .

_: چایی تازه دمه . می‌خوری؟ 

می‌دانم اگر بمانم دیرم خواهد شد ، ولی خوردن یک چای کنار مادر را ترجیح می‌دهم . 

_: مگه میشه چایی تازه دم مامان خانمو نخورد؟

لب‌هایش کش می آید .

_: خبه خبه … خودتو لوس نکن.

عجیب چای تازه دم هل‌دار مادر می‌چسبد . استکانم را بر می‌دارم تا بشورم که می‌گوید: 

_نمی خواد بشوری . برو دیرت نشه.

صورت نرمش را آماج بوسه هایم می‌کنم . با خنده مرا از خودش دور می‌کند. 

با صدای بلندی خداحافظی می‌کنم و به سمت خانه‌ی نسیم می‌روم.

در راه با آقا جون تماس گرفتم و تمام راه به گلایه‌هایش گوش دادم . جوابش تنها سکوتم بود.

_: دیگه یادت رفت یه پدر بزرگ پیری داری. یه سر به ما نمی‌زنی . نمی گی دلمون برات تنگ می‌شه؟

خجالت زده می‌شوم . قول می دهم در اولین فرصت به دیدنشان بروم.

نسیم که در را باز می‌کند ، مثل همیشه مهمان آغوشش می‌شوم . حال و هوایش عوض شده این را از لب‌های رژ خورده‌ و موهای رنگ شده‌اش می‌فهمم . نگاهم روی چهره‌ی جدیدش به رقص در می‌آید . 

_: چه دلبری شدی شما.

چرخی می‌زند و با غرور می‌گوید: 

_پس چی.

به سمت مبل هدایتم می‌کند . ته دلم قنج می‌رود برای زنانه‌گی‌های تازه جوانه‌زده‌اش.

خوشحالم برای دختری که هم خون‌ام نیست اما مثل خواهر برایم عزیز و دوست داشتنی‌ست.

_: خب چه خبرا عروس خانم؟ 

دستی لای موهای سشوار کشیده‌اش می‌کند.

_: مامانمو خواهرم هر روز میرن برای خرید جهزیه . محسن روزی صد بار زنگ می‌زنه.

سرش را پایین می‌اندازد . با انگشتش خطوطی روی مبل می‌کشد و ادامه می‌دهد.

_:رابطه‌مون از قبل یه کم بهتر شده .به اصرار خواهرم موهامو رنگ کردم.

سرش را بلند می‌کند .شیطنت در چشمانش بیداد می‌کند . با خنده می گوید: 

_ باید قیافه محسن رو می‌دیدی وقتی منو این شکلی دید.

لبخند غلیظش را حفظ کرده و با هیجان تعریف می‌کند . 

_: وای شیوا ، حتی نمی تونست پلک بزنه. به زور تونست آب دهنشو قورت بده. فقط تونست بگه مبارک باشه . بعدشم سریع از خونه رفت.

قیافه محسن را تصور می‌کنم و هم پایش می‌خندم. نفسی می گیرم .

_: از دست تو . دلت میاد انقدر اذیتش کنی ؟ گناه داره بخدا . خوب بعدش چی شد؟

بشقاب پر از میوه‌ای جلویم می‌گذارد .

_: هیچی دیگه . هر بار که میاد سعی می‌کنه که کمتر نگام کنه . یه کم حرف می‌زنه و بعدش می‌ره . الانو نگاه نکن که انقدر می‌خندم باید وقتایی که محسن میاد منو ببینی.

خبیث‌می‌شود و ادامه می‌دهد .

_:کلی به خودم می‌رسم اما مثل برج زهرمار می‌شینم جلوش.

دلم برای محسن بیچاره می‌سوزد.چطور می‌تواند در برابر دلبری‌های این دختر طاقت بیاورد.

مشغول پوست کندن میوه می شود و می پرسد ؛

_: خوب تو چه خبر ؟ از دانشگاه ؟ ساغر چطوره؟

دستانش را با دستمال پاک می‌کند.

_: آخرم ما این ساغر خانم شما رو ندیدیم.

تکیه ام را به مبل می‌دهم . 

_: خوبه همه‌چی . درسا یه کم سخت شده . ساغر هم کلی سلام رسوند واست. بهش گفتم بیاد ولی گفت کار داره.

_: آره . کاش آورده بودیش.

تمام اتفاقات دانشگاه را بی کم و کاست برایش تعریف کردم . محسن هم یک بار تماس گرفت و جویای حالش شد .نسیم با دستپخت عالیش لطافت زنانه‌اش را به رخ کشید.

موقع خداحافظی دستانش را گرفتم. دو دل بودم که برایم گفتنش . دلم نمی خواست این حس تازه پا گرفته بینشان بهار نشده خزان شود . 

_: چی می‌‌خوای بگی ؟ بگو خودتو راحت کن.

دل به دریا زدم .

_: قراره جمعه با بچه‌های دانشگاه بریم اردوی یه روزه . امممم… می تونی ، می تونی محسن رو راضی کنی و با ما بیای؟

لبخند غمگینی می زند .

_:برو بهت خوش بگذره.

دلم می‌گیرد از غم چشمانش . دست برنمی‌دارم و تلاش می‌کنم تا قانعش کنم.

_:گوش کن نسیم . می تونی با محسن بیای.

چشمان لبالب از آبش را به من می‌دوزد.

_: اگر محسن بیاد و جو اونجا رو ببینه دیگه نمی‌ذاره تو رو هم ببینم. رو این چیزا حساسه . نمی خوام تورو هم از دست بدم.

بهش حق می دهم . دیگر اصرار نمی کنم. حالا اطمینان دارم که می خواهد تمام تلاشش را برای جان دادن به این زندگی نو پا کند.

قبل از رسیدن مادرش خداحافظی می‌کنم و قول دادم زودتر بهش سر بزنم.

طبق قرار ساعت ۸ با ساغر جلوی دانشگاه رسیدیم . از دیدن آن جمعیت ، یاد اردوهای مدرسه افتادم . چشم چرخاندم . وقتی از نبود سه تفنگدار مطمئن شدم ، خوشحالیم کامل شد . با صدای نیلوفر به خودم آمدم .

_: شما دوتا چرا اونجا وایسادین؟ بشینید دیگه.

ماشین که راه افتاد ، نیلوفر با آن کلاه نقابدار خاکی رنگی که روی سرش گذاشته بود ، وسط ایستاد و با صدای بلندی گفت: 

_دوستان عزیز اینجا همه چی آزاده . دست ، سوت ، رقص ،جیغ . فقط وقتی پیاده شدیم مثل یه دانشجوی با فرهنگ رفتار کنید . امروز وقت تخلیه انرژیه ، ببینم چه کار می‌کنیدا.

با این حرفش همه شروع به سر و صدا کردن . صحنه‌ی خنده‌داری شده بود . البته از دیدن رفتار جلف چند نفر حال چندش آوری به آدم دست می داد.

از ماشین که پیاده شدیم . نگاهم مات دختری شد که با مانتو مشکی کوتاه و شالی که آزادانه روی سرش بود به طرف ما می آمد . سعی کردم نادیده‌اش بگیرم . او دیگر اینجا چه می کرد ؟نیلوفر به طرفش رفت و خوش و بشی کرد .

_: آفرین نسترن خانم . چه به موقع رسیدی.

پسرها گوشه دنجی زیر اندازها را پهن کردند و هرکسی یک طرفش ولو شد . با کمک دخترها وسایلی که آورده بودیم ، کناری گذاشتیم . 

با ساغر در حال ریختن چای بودیم که با صدای یکی از پسرها که گفت: به داش مسعود خوش اومدی.

حواسم پرت شد و آب جوش روی دستم ریخت.

ساغر به کمکم آمد

_: چی شدی تو؟

 با سوزشی که امانم را بریده بود ، گفتم: _هیییششش . چیزی نیست.

خواست دستم را بگیرد که اجازه ندادم . _خواهش می‌کنم . نمی‌خوام کسی چیزی بفهمه.

با نگرانی نگاهم کرد.

_: می‌خوام کمکت کنم . اینطوری اذیت میشی.

بزاقم را فرو دادم و به سختی جواب دادم. 

_: می‌دونم.

با ابرو اشاره‌ای به جمع بچه‌ها کردم .

_: نمی‌خوام سوژه بشم . خودت که می‌دونی.

سرش را تکان داد . چای‌های آماده شده را برد و بین بچه ها تقسیم کرد. علی در حالیکه استکان چایش را برمی‌داشت گفت: 

_ دستت درد نکنه دختر . ایشالا عروسیت. 

ساغر چشم غره‌ای نثارش کرد .

_: بلند شو ، بلند شو بریم دستتو بگیر زیر آب.

سرویسها سمت در خروجی بود  و فاصله‌ی زیادی را باید طی می‌کردیم . دستم را که زیر آب بردم خنکای سوزشم کمتر شد.ساغر نگاهی به قرمزی پوستم انداخت .

_:آخه یکی نیست بت بگه حواست کجاس دختر ؟ انقدر ازش حساب می‌بری که تا اسمش میاد دستو پاتو گم می‌کنی؟

دوباره دستم را زیر آب بردم .

_: ترس چیه؟ فکر نمی کردم بیان . صبحم که تو ماشین ندیمشون خیالم راحت شد.

_: بهتری الان؟

شیر آب را می‌بندم .

_:آره . بهترم . بریم دیگه.

هوای ابری و دل انگیز پاییز ، که زمین را پوشیده از برگ‌های خشک شده کرده بود و درختان با رنگهای زرد و نارنجی زیباییشان را با سخاوت به رخ می‌کشیدند ، دلم بدجور هوس قدم زدن کرد .

در سکوت کنار هم راه می‌رفتیم  و غرق در زیبایی طبیعت بودیم . با سد شدن راهمان توسط مردی با هیکلی تنومند و قدی متوسط که جای زخمی کهنه از بالای ابرو تا روی گونه اش کشیده شده بود و چهره‌اش را ترسناکتر نشان می‌داد ، به خودمان آمدیم. از دیدن چاقوی ضامن دار دستش از ترس زبانمان بند آمده بود و در آغوش هم می لرزیدیم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن