رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق /پارت نه

_: یواش چه خبرته؟

سرش را پایین می‌آورد تا هم قدم شود. 

_: نیومده حس مدیریت گرفتی ، دستور می دی.

پشت چشمی برایش نازک می کنم.قری به سر و گردنش می‌دهد .

_: خدا شانس بده . منم همچین پدر بزرگی داشتم ، دیگه چه غمی داشتم.

شکلکی برایش درمی‌آورم که دوباره می خندد . به سمت مبلهای راحتی گوشه ی شرکت هدایتم می‌کند .

_: از اینورا؟ 

با سوالش تازه یادم می افتد که برای چه آمدم.از جایم بلند می شوم .

_: آخ آخ داشت یادم می‌رفت .آقاجون کارم داشت . باید برم اتاقش.

او هم به تبعیت از من بلند می شود. کاغذهایش را بر می دارد .

_: صب کن . منم باهاش کار دارم .

پدر بزرگ روی صندلی چرم مشکی رنگ، پشت میز گران قیمتش با جذبه نشسته. با ورود ما نگاهش را از پرونده جلویش گرفت و از پشت عینک مستطیلی‌اش با لبخند نگاهم کرد . جواب سلامم را داد و با دستش به نزدیکترین صندلی اشاره کرد . عمو پشت سرم وارد شد .

آقاجون نگاهی به ساعت اتاقش می اندازد .

_: الان چهل و پنج دقیقه است که دیر کردی.

ابروهایش بالا می‌پرند.

_ : چهل و پنج دقیقه؟

عمو به سمت تلفن روی میز می رود .

_: حالا عب نداره. خودتون رو ناراحت نکنین . الان می‌گم مش حیدر سه تا نسکافه بیاره.

آقا جون با جدیت می‌پرسد .

_: اینجا کاری داشتی؟

دستش را نرسیده به گوشی پایین می اندازد .

_: این دوتا برگه رو باید امضا کنید.

آقاجون نگاه سرسری به کاغذها می‌اندازد .  آنها را به سمت عمو می گیرد .

_: باشه برای بعد.

عمو سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت .

آقا جون از روی صندلی‌اش بلند می شود و رو به رویم می‌نشیند . با مهربانی می پرسد ؛

_: حالت چطوره بابا جان؟

 لبخند نیمه جانی تحویلش می‌دهم.

_: خوبم.

_کاش یه کم زودتر میومدی ، می‌خواستم با یه نفر آشنات کنم.

دلشوره به دلم چنگ می زند . یاد پارکینگ می افتم .یعنی ممکن بود منظور پدربزگ او باشد؟

با صدای ضربه ای که به در می خورد و مش حیدر سینی به دست وارد می شود و سلام می دهد . بوی خوش دارچین در اتاق می پیچد.فنجان سفید رنگ چای را جلوی آقاجون می گذارد و ماگ نسکافه را که جلوی من . لبخندی می زنم .این مرد همه علائقم را از بر است. مش حیدر قبل از اینکه از اتاق خارج شود می پرسد ؛

_: چیزی نیاز ندارید؟

آقاجون خیره‌ام می‌شود .

_: کیک شکلاتی؟

_: نه ، ممنون .تازه صبحانه خوردم.

نمی دانم از کجا شروع کنم.  انگشتانم را پیچ و تاب می دادم . دستپاچه گی‌ام از دید پدربزرگ پنهان نبود . جرعه ای از چایش را می نوشد و پیش‌دستی می‌کند.

_: شیوا جان چیزی شده بابا؟ 

خودش را جلوتر می کشد . با نگرانی می پرسد ؛

_: حال پدرت خوبه؟

با دستپاچگی جواب می‌دهم .

_: بابا حالش خوبه.می خواستم… می خواستم در مورد خودم…باهاتون حرف بزنم.

نفس آسوده‌ای می‌کشد و تکیه‌اش را می دهد .

_: خوب خداروشکر . بگو باباجان.

قبل از اینکه شروع کنم صدای تلفن در اتاق طنین انداخت .آقاجون نچی می کند و گوشی را برمی‌دارد . نه کوتاهی می گوید و ادامه می دهد.

_ : نه تلفن وصل کنید و نه کسی داخل بشه.

گوشی را می گذارد و به جای قبلی اش بر می گردد. 

_: من سراپا گوشم.

غیر ارادی دستی به روسری‌ام می کشم .

_: راستش آقاجون می دونم که به فکر آینده ی منید . می دونم هیچوقت تا حالا کاری که به ضررم باشه ، انجام ندادین . همیشه هم خیر و صلاحمو می خواین.

نگاهم را به گلدان کریستال روی میز می دهم. آب دهانم را قورت می دهم .ادامه می دهم .

_: اما در مورد ازدواج ، باید بگم ، بگم من الان اصلا آمادگیشو ندارم.

 وزنه نگاهش روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند . اما جرات سر بلند کردن را ندارم . 

_: من…من می خوام درس بخونم. اصلا به این مسئله فکر نکردم.

چشمان لبالب از آبم را به آقاجون می دهم .

_: اصلا مگه خودتون نمی گفتین برم دانشگاه بیام اینجا کار کنم. حالا چی شده که می‌خواین شوهرم بدین؟

آقاجون لا الله الا الهی زمزمه می‌کند و تسبیح شاه مقصودش را از جیبش بیرون می‌کشد . 

_: باباجان این دو تا موضوع چه ربطی بهم دارن . خوب تو ازدواج می‌کنی، درست رو هم ادامه می دی .نمی شه که بخاطر درست به زندگیت فکر نکنی. تو دیگه بزرگ شدی.آرزوم اینه که تو لباس عروسی ببینمت .من که اجبارت نمی کنم. می‌گم خانواده هایی که می‌شناسیمشون، بیان . حرف آخر و تصمیم آخرم با خودت. قرار نیست به زور سر سفره عقد بشینی.

از جایم بلند می شوم و کنارش می نشینم. کنترل اشکهایم دیگر دست خودم نیست .

_: نمی تونم .الان اصلا نمی تونم بهش فکر کنم .هنوز یه ترمم نشده که رفتم دانشگاه .دیگه نمی تونم رو درسام تمرکز کنم .من هنوز با شرایط جدیدم خودمو وفق ندادم که بتونم درگیر یه مسئله‌ی دیگه بشم.

_:بسه دیگه . مگه بچه‌ای انقدر گریه می کنی.

فقط قراره یکی رو ببینی و نهایتاً بگی نه. کار سختی نیست که به خاطرش انقدر داری خودتو اذیت می کنی.

از اینکه این قدر ضعیفم از خودم عصبانی می شوم .اشکهایم را پس می زنم .

_: باشه ، باشه. بیان. ولی…دیگه دانشگاه نمی رم .یا ازدواج یا دانشگاه.

دوباره کنترلم را از دست داده بودم . جا می خورد. با چشمان ریز شده خیره‌ام می شود. از نگاه پر جذبه‌اش لال می شوم .به معنای واقعی گند زده بودم . دستم را محکم روی دهانم می فشارم. اما مگر آب ریخته شد جمع می شود! حرفم برایش آنقدر سنگین بود که شروع به سر و ته کردن اتاق کرد .صدای قدمهایش تنها سمفونی‌ بود که سکوت  را می شکست.

خودم را لعنت کردم  بخاطر حرفی که بی ‌اراده از دهانم خارج شد .نمی خواستم  دلگیر شود .با سری افتاده جلویش می ایستم .قدم به زور به شانه هایش می رسید.

_: معذرت می خوام. منظور بدی نداشتم.

دستش را بالا گرفت تا ادامه ندهم .اما من کوتاه نیامدم .

_: منظورم این بود که چون…چون نمی تونم روی هر دو موضوع تمرکز کنم. باید …باید یکی رو یه کم به تاخیر بندازیم.

بی اهمیت خواست از کنارم رد شود که دستش را گرفتم .

_:آقاجون تو رو خدا نگام کنید . باشه، اصلا هر چی شما بگید. ولی این طوری ازم رو نگیرید.

هق هقم که بلند شد، استغفرالهی زیر لب گفت . کامل به طرفم می چرخد. سرم را روی سینه ی پهن و مردانه اش می گذارم . دستش را روی سرم می کشد .

_: بسه دیگه از وقتی اومدی همش داری گریه می کنی.

اشکهایم را پس می‌زنم و میان گریه می‌خندم .

_ : چشم هرچی شما بگید.

از حرکتم ،چینی گوشه ی چشمانش خورد و مرا به سمت مبل هدایت کرد.

نگاهی به نسکافه سرد شده روی میز می اندازد.

_: اینم که نخوردی.

گوشی را بر می دارد و به خانم ناصری سفارش دوفنجان چای با کیک شکلاتی می دهد.میز را دور می زند و مقتدرانه پشت میز ریاستش می نشیند.

_ : خوب پس زمان می خوای. درسته؟

از سکوتم استفاده می‌کند و  ادامه می دهد.

_: یه سال خوبه؟

ابروهایم بالا‌ می‌روند و چشمانم گرد می‌شود .

_: یعنی اینکه تو یکسال هم درس بخونی  ،  هم به ازدواج فکر کنی . بعد اگر مورد خوبی پیدا شد اجازه خواستگاری بدیم. چطوره؟

چلچراغانی چشمانم از نگاهش مخفی نمی ماند. سکوتم را پای رضایتم می گذارد.خودکارش را بر می دارد و خطوطی را روی کاغذ زیر دستش می کشد.دلم در تب و تاب ادامه حرفش است. با طمانینه خودکارش را روی میز می گذارد .

_: اما یه شرط داره؟

ذوق زده گفتم : 

_ باشه.هر شرطی باشه قبول می کنم.

_:هر شرطی؟

_: بله هر شرطی.

_: باید این شب جمعه بذاری خانواده فاتحی بیان .چون من باهاشون قول و قرار گذاشتم .نمی خوای که من بد قول بشم؟

نور چشمانم به زوال می رود .دستانش را در هم قلاب می کند و زیر چانه اش ستون می زند. همه حرکاتم را زیر نظر می گیرد. به چهره‌ی وارفته‌ام نگاه می‌کند. 

_: منم قول می دم فردا صبحش خودم جواب منفی رو بهشون بدم.حتی اگر پسرشون خوب بود.

این مرد در معامله کردن هوش بالایی دارد . با انگشت اشاره عینکش را کمی بالا می دهد.

_:هوم؟ شرطمو می پذیری؟

چاره‌ایی نداشتم . مطمئن بودن آدمی نیست که زیر حرفش بزند .باید می‌پذیرفتم تا یکسال راحت به درسم برسم.

_: باشه . من روی قولتون حساب می کنم.

سری تکان می دهد و با ورود مش حیدر لبخند گرمش را به رویم می پاشد .

_: بخور تا سرد نشده.

از شرکت که بیرون آمدم ، حالم بهتر بود .احساس سبکی داشتم . نم نم باران پاییزی به حال خوشم دامن می زد. می خندم . بلند و بی پروا . دلم بهانه‌ی قدم زدن در این هوا را می کند .باید بخاطر موفقیتم جشن کوچکی می‌گرفتم .صدای ضبط را  زیاد کردم  و با آهنگ مورد علاقه‌ام همخوانی کردم . 

با صدای قار و قور شکمم نگاهی به ساعت می اندازم. از صبح چیزی جز یک لقمه صبحانه و نسکافه ی شرکت، چیزی نخورده بودم .باید زودتر به خانه می‌رسیدم تا غذای گرم و خوشمزه مادر را نوش جان کنم. یاد رفتار صبح مادر تمام خوشی‌ام را زایل کرد . دیگر عجله ای برای رفتن به خانه نداشتم .باید هر طور شده این دل خوری را پایان می‌دادم.

کمی جلوتر حواسم جمع پاساژی می شود که آن طرف خیابان بود . بشکنی می زنم‌ و ذوق زده می گویم

_: خودشه.

ماشین را پارک کردم و وارد پاساژ شدم.

مغازه ها را با دقت نگاه کردم .با دیدن مغازه عطر فروشی بی معطلی وارد شدم. وسواس خاصی به خرج دادم تا بتوانم یکی را انتخاب کنم که به سلیقه اش نزدیک باشد.می دانم که خوشش خواهد آمد . بیرون که می آمدم ، چشمم به یک پیراهن بلند سبز رنگ ، پشت ویترین مغازه‌ی روبه رویی خورد. قطعا مادر عاشقش می شود.

راضی از خریدهایم قبل از اینکه پاشاژ را ترک کنم ، چشمانم سیاهی می رود. تعادلی روی پاهایم نداشتم . به سختی خودم را گوشه ی دیوار می رسانم .خانم فروشنده‌ای که جلوی مغازه اش ایستاده بود، به سمتم آمد.

:_ خانم حالتون خوبه؟

سری را تکان می دادم و با بی‌حالی گفتم: _ خوبم.

دستم را می گیرد و به سمت مغازه‌اش می برد.

_: بیا اینجا روی صندلی بشین. رنگت پریده.

شکلاتی از جیبش بیرون می آورد و به سمتم می گیرد.

_: بیا اینو بخور. فشارت افتاده.

به مهربانی‌اش لبخندی زودم و شکلات را در دهانم گذاشتم.

حالم که بهتر شد به سمت فست فود داخل پاساژ رفتم و به گرسنگی‌ام خاتمه دادم.

سوار ماشین که شدم ، باران شدیدتر شده بود ،اما آنقدر خسته بودم که شوقی برای پیاده روی نداشتم.

خریدها را زیر تخت جاساز کردم .  لباسهایم را عوض کردم و برای رفع خستگی روی تخت دراز می کشیدم . صدای شرشر باران لالایی خوابم می شود.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن