رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق /پارت نوزده

راه رفته را برگشتم.خواستم در ماشینم را باز کنم که صدایش را شنیدم؛

_: خوبه اینبار سوییچ همراته.

دندانهایم را از حرص روی هم فشردم. امروز هم آمده بود تا از حرص دادن من لذت ببرد.بی هیچ واکنشی در را باز کردم.

_: دعوتم نمی کنی؟

بی پروایی هم یکی از خصلتهایش بود که امروز آن را کشف کردم . با تعجب نگاهش کردم.

_  اینو بهم بدهکاری.یادت که نرفته؟

فکری به ذهنم رسید.در ماشین را محکم بهم زدم .هندزفری را از داخل کیفم بیرون آوردم و بی اهمیت به حضورش در کمال خونسردی داخل گوشهایم گذاشتم .آهنگی پلی کردم و شروع به قدم زدن کردم‌. حس کردم کسی همراهیم می کند. ایستادم. سر که چرخاندم نگاهم در تیله های مشکی اش جا خوش کرد.از حرکاتش گیج و منگ بودم.یکی از گوشهایم را از اسارت هندزفری رهاندم و سوالی نگاهش کردم.دستی پشت گردنش کشید و لبخند مضحکی تحویلم داد؛

_: خب تنهایی حوصله م سر میره.

اخمی کردم و با حرص غریدم؛

_: دنبالم نیاین……لطفا!

رو برگرداندم و شتاب بیشتری به قدمهایم دادم.بلند داد زد؛

_: داری ازم فرار می کنی؟

اهمیتی به حرفش ندادم.

_: صبر کن کارت دارم.

صدای آهنگ را بلندتر کردم. نیمکت خالی که کمی جلوتر بود، بهم چشمک می زد. خسته از پیاده روی تندم رویش نشستم‌. صدا را کم کردم و خیره این شهر زیبا شدم.بعضی چراغها روشن و بعضی ها هم هنوز خاموش بودند.در حال و هوای خودم بودم که کنارم نشست. حدس اینکه چه کسی ست زیاد سخت نبود.عطرش که شامه ام را پر کرد.فکر کردم چه تفاهمی باهم دارند، هردو سرد و تلخ بودند.بوی عطرش هم مثل خودش روح و روانم را به بازی می گرفت.تمام تلاشم را می کردم که لحظه ای نگاه سرکشم به سویش پر نکشد.بی مقدمه گفت:

_: بهتره ما هم از این فرصت اجباری استفاده کنیم و یه کم با هم آشنا بشیم.

از گوشه چشم دیدم که سرش را به سمتم چرخاند؛

_: نظرت چیه؟

به گوشهایم ،به چیزی که شنیده بودم شک داشتم.چه می گفت؟بیشتر همو بشناسیم؟که چی؟ این هم بازی جدیدش بود .کاش می فهمید قلب بی جنبه من طاقت این حرفهایش را ندارد. من هم دخترم با فانتزیهای خودم. ای کاش دست از این بازی مسخره اش بر می داشت.اجازه ندادم دلم در نبرد با عقلم پیروز شود.به ریتم نامنظم قلبم اهمیتی ندادم.نباید بیشتر از این به من نزدیک می‌شد . بلند شدم.

قدم اول را که برداشتم دستش روی تنه‌ی تنومند درخت کنار نیمکت نشست و مانعی شد برای عبورم. با نگاهی پر از خشم دوئل می‌کردیم .از بین فک منقبض شده اش غرید؛

_: بشین سرجات .بذار حرفمو بزنم.بعد هرکاری خواستی بکن.

نمی خواستم به حرفهایش گوش کنم. ماندنم عواقب خوبی نداشت.مقاومت در برابر او کار من نبود.از همین حالا بوی عطرش دیوانه ام کرده بود.همان بویی که تا چند روز روی مچ دستم یادگاری گذاشته بود.اگر می ماندم احساسی را که سرکوب کرده بودم طغیان می کرد و بر طبل رسواییم می نواخت.با چشمهای پر از خشمش سد راهم بود و من در برابر حس های سرکشم در حال شکست بودم. هیچ راه گریزی نبود.باید می ماندم تا بتوانم از خودم،او و خود جدیدی که در حال شکوفا شدن بود،فرار می کردم. تسلیم شده کمی عقب رفتم و روی نیمکت نشستم.صدای تق تق فندکش را گوشم را به بازی گرفت و در کسری از ثانیه بوی گس سیگارش در فضا پیچید. سکوت بینمان جولان می داد.نزدیکم شد . مخلوط بوی سیگار و عطرش فضا را  برایم عاشقانه‌تر می کرد. صدای جذاب و مردانه اش سکوت را شکست و من چقدر ممنون بودم که اجازه نداد بیشتر از این به تفسیر وضع موجود بپردازم.

_: اولین بار که دیدمت فکر کردم یه دختر  دست و پا چلفتی هستی که حتما یکی باید جمع و جورت کنه.از اینکه فکر می کردم یه سوژه جدید پیدا کردم،خوشحال بودم.اما خیلی زود فهمیدم که اشتباه کردم‌.چون خیلی زود خودتو پیدا کردی و به خودت مسلط شدی.هیچوقت تلاش نمی کردی که به چشم پسرا بیای. حتی گاهی از اینکه کسی بهت توجه نشون می داد ناراحت می شدی.حدس زدم داری با سیاست رفتار می کنی.یه حسی وادارم کرد یه مدت زیر نظر بگیرمت.

سرم را با شتاب به سمتش برمی گردانم. او مرا تحت نظر گرفته بود.لبخند کجی زد. پک محکمی به سیگارش می زند و ته مانده‌اش را زیر پایش له کرد.کمی بعد دود محصور شده را از دهانش بیرون داد. 

_: تو همه تصوراتمو بهم ریخته بودی. پدر بزرگتو می شناختم. وقتی بابا پیشنهاد خواستگاری داد فکر نمی کردم تو باشی. چون تغییری تو رفتارت نبود. اما وقتی دیدمت خودمم تعجب کردم. ولی فکر کردم بهترین فرصته که بشناسمت. 

تک خنده ی مردانه‌ای زد و خیره ام شد.

_: نمی دونی اون روز چشمات چی به سر دلم آورد. معصومیت نگاهت خانه خراب کن بود. با اون چادر سرت دلمو بردی. از اون روز همه ذهنم و فکرم شده بود تو. تویی که نه پولم برات مهم بود نه قیافه ام.تویی که از مقایسه شدن با همجنسات متنفر بودی.از هر راهی سعی می کردم مچت رو بگیرم تا به خودم ثابت کنم تو هم شناگر ماهری هستی.اما هر بار تیرم به سنگ می خورد ومن برای به دست آوردنت مصمم تر می شدم.

پوزخندی زدم و نگاهم را با تمسخر روی هیکلش سر دادم.

_: چه اعتماد به نفس بالایی دارید.

با بی خیال  سیگار دیگری را که میان لبهایش جا خوش کرده، با فندک زیپوی نقره ایش روشن می کند و کام عمیقی می گیرد.برای فرار از زیر نگاه معنادارش سرم را چرخاندم.

_: تا حالا به هیچ دختری پیشنهاد آشنایی ندادم.مث علی هم بلد نیستم حرفامو کادوپیچ کنم.یا خیلی عاشقانه بگم.صاف و مستقیم می گم.می خوام بیشتر بشناسمت. ازت خوشم اومده.

سرخی گونه هایم چیزی از قرمزی لبوهای مرد لبوفروشی که کمی از ما پایین تر بود ،کم نداشت.این مرد امروز قصد جانم را کرده بود.عقلم دهن کجی به دلم می کند و یکه تاز میدان می شود. با حرصی که چاشنی قدمهایم کرده بودم جلو رفتم.

_: هیچ وقت، هیچ وقت نزدیکم نشو. بهت اجازه نمی دم با حرفات خامم کنی واز احساساتم سواستفاده کنی.حاضر نیستم به کسی که اولینش نبودم و نیستم فرصت بدم. من نسترن نیستم که برای با تو بودن سر از پا نشناسم.

طوفان خشم،آرامش نگاهش را برهم زد‌. انگشتش را در هوا تکان داد و با تهدید گفت:

_ بهت اجازه نمی دم خودتو با هر آشغالی مقایسه کنی؟ اینو تو گوشات فرو کن. نسترن و امثالش ، خودشون خواستن که باشن ولی تو…

مکث می کند و با صدای خش گرفته ای ادامه داد؛

_: تو برام اولینی چون خودم خواستم که باشی. چون انتخاب خودمی.

دستش را دربین موهای پرپشتش می کشد.دور می شود.

_: فکراتو بکن.من آدم صبوری نیستم.تا فردا بهم خبر بده. 

ضربه ای به سنگریزه جلوی پایش می زند.

_: حتی اگر جوابت منفی باشه پا پس نمی کشم.

ماندنم اشتباه بود. باید بروم قبل از اینکه دست دلم برایش رو شود.مغزم دستور دویدن داد .پاهایم همچون سرباز گوش بفرمانی اطاعت کردند. کنار ماشین که می رسم با استرس دنبال سوییچ ، کیفم را زیر و رو کردم. سرم را چرخاندم ، هنوز همانجا ایستاده بود . روی صندلی که نشستم پر از استرس سرم را روی فرمان گذاشتم .چند نفس عمیق کشیدم تا ریتم نفسهایم منظم شود. با دستان لرزان شماره ساغر را گرفتم . دیر جواب می داد.

_: ساغر باید برم . میای؟

ترسیده می پرسد؛

_: چرا؟چیزی شده؟

_: نه .چیزی نیست.یه کم حالم … خوب نیست.اگر…اگر کارت تموم شده بیا.

_: باشه،باشه دارم میام.

دوباره سرم را روی فرمان گذاشتم.با تقه ای که به شیشه خورد ترسیده سرم را بلند کردم. با دیدنش نفس آسوده‌ای  کشیدم . علی کمی آنطرفتر ایستاد و نگاه نگرانش را به من دوخت. پیاده شدم . از هجوم افکاری که بر سرم آوار شده بود ،حال خوشی نداشتم .ساغر با نگرانی پرسید؛

_: شیوا؟حالت خوبه؟این چه رنگ و رویی که داری؟

لبخند بی جانی زدم؛

_: خوبم . بهتره بریم.

علی جلو آمد؛

_: آخه با این حال که نمیشه برید.بهتره یه چیزی بخورید حالتون بهتره شه.

صدای پر جذبه اش را از پشت سرم شنیدم؛

_: پس معطل چی هستی؟

از اینکه مانع رفتنمان شد با حرص پلک روی هم کوبیدم. متوجه نگاههای مشکوک ساغر و علی شدم. جسارت به خرج  دادم و با لبخندی که مصنوعی بودنش کاملا مشخص بود، گفتم:

_ ما باید بریم ، خوش بگذره.

بی هوا در ماشین را که باز مانده بود، بست . دستش را جلو می‌گیرد .

_: بفرمایید.خیلی وقتتون رو نمی گیره. 

هاج و واج نگاهش کردم.علی و ساغر از سکوتم استفاده کردند و جلوتر راه افتادند . 

سوییچ را از بین انگشتانم بیرون کشید. قفل ماشین را زد و سوییچ را جلوی چشمانم تکان داد؛

_بفرمایید خدمت شما.

مسخ رفتار و حرکاتش شدم. خودش هم می دانست چطور می تواند مرا وادار به فرمانبرداری کند. هرچه باشد او با تجربه تر از من بود .

دستم را با مکث بالا  آوردم.با یک حرکت سوییچ را بین انگشتانش قایم کرد. مجبور شدم نگاه فراری‌ام را در تیله های مشکی رنگ پر از شرارتش بدوزم.با لبخند جذابی که دلم را زیر و رو می کرد سرش را جلو آورد؛

_: نمی دونی وقتی عصبانی میشی چقدر خواستنی تر میشی.

مگر می شود سرمای زمستان در کسری از ثانیه تبدیل به گرمای تابستان شود؟ آن هم نه یک تابستان گرم و معمولی. گرمایی سوزان که تمام وجودت را به آتش می کشاند.

سوییچ را با فاصله کمی در دستم رها می کند.دستش را با فاصله پشت کمرم می گذارد تا به جلو هدایتم کند.کف دستان عرق کرده ام را به مانتوام می کشم تا رطوبتش را بگیرم.کنارش قدم زدن سخت ترین کار دنیا بود .حس می کردم زمین زیر پایم می لرزید.تمام توانم را به کار گرفتم تا از این مسیر کوتاه عبور کنم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن