رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت هشت

بوی عطر تلخ آشنایی در مشامم پیچید . چشمم از روی دست پله پله بالا رفت تا به صاحبش رسید . با دیدنش عرق سردی روی تیره‌ی کمرم راه گرفت . از خجالت سرم را پایین انداختم. خیره شدن در نگاهش کار من نبود.

_: حواست کجاس دختره‌ی سر به هوا؟اگر نمی‌گرفتمت که….

حرفش را ادامه نداد.بغض در گلویم چمبره زد. او دیگر از کجا پیدایش شده بود . کاش کمکم نمی‌کرد .درد زمین خوردنم کمتر از حرفش بود.

سرم را بالا گرفتم و با چشمان پر از آبم نگاهش کردم.

_: ممنون . 

و قبل از آنکه اشکم را ببیند دور شدم.

داخل ماشین که نشستم اشکهایم از هم سبقت گرفتند . کاش کمکم نمی کرد که بعد جلوی جمع آن طور تحقیرم کند.

کنار پارکی نگه‌داشتم تا صورتم را بشورم . دلم نمی خواست مادر سوال پیچم کند.

بی حوصله مشغول خرد کردن کاهوها بودم . غرغر کنان گفتم: 

_ آخه الان چه وقت مهمونی دادنه؟

مادر کمی از خورش را چشید .

_: می‌دونی چند وقته یه سری به آقاجون و خانم‌جون نزدی ؟ زشته بخدا. هربار زنگ می‌زنن حالتو می پرسن . چه اشکالی داره یه شب همه دور هم باشیم؟

مادر با کدبانوگری خاص خودش چند مدل غذا و دسر آماده کرده بود . چیزی به آمدن مهمانها نمانده بود که دست از کار کشید .

_: خب . من می رم لباسامو عوض کنم . تو هم برو به خودت برس. 

دوش سریعی گرفتم . شومیز زرد رنگ با شلوار مشکی پوشیدم و شال لیمویی هم روی سرم انداختم . با یک رژ کمرنگ و ریمل بی روحی و خستگی را از صورتم دور کردم.

پدر  کمی زودتر از همیشه آمده بود. نفس عمیقی کشید .

_: به به ببین چه کرده بانوی ما.

نگاه شیفته‌اش را به مادر داد .

_: آخه تا موقع شام با این بویی که راه انداختی نمی تونم صبر کنم که.

مادر خنده‌ای کرد .

_:ای شکمو . الاناس که پیداشون شه . قول می‌دم زود شام بیارم.

صدای زنگ آیفون بلند شد و شاهین به سمت آیفون دوید .

_: من باز می‌کنم.

مادر چادر گلدارش را سر کرد و به همراه پدر به استقبالشان رفت.

تمام مدت بین خانم‌جون و آقاجون نشسته بودم و مسئولیت خطیر پذیرایی هم گردن پدر و مادر بود . شاهین هم که از همان بدو ورود با پسرهای عمه جان در اتاقش یا حیاط مشغول بازی بودند. شایان هم که دست به دست می چرخید. خپلک من!

بعد از صرف شام همه دور هم نشستیم . مردها سرگرم صحبت سیاسی بودند . خانم ها هم در مورد پارچه‌ای که مادر تازه خریده بود ،نظر می‌دادند .

آقاجون سرفه‌ای کرد و رو به پدر گفت : _ حامدجان بابا؟

پدر با احترام جواب داد: 

_ جانم بابا؟

سکوت شد . گوشی را قفل کردم و کنجکاوانه به آقاجون خیره شدم . می دانستم پشت این تاخیر مسئله مهمی وجود دارد و هدف پدر بزرگ از این سکوت جمع کردن حواس همه است.

آقاجون خم شد و از پارچ روی میز  آب داخل لیوان ریخت . 

_:  یادته چند وقت پیش گفتم که یکی از آشناها اجازه خواسته…

نگاهش را از پدر می گیرد و به من می دوزد .

_: بیاد خواستگاری گل دخترم؟

بزاقم را به سختی پایین دادم . چی؟ چه می‌گفت؟ بیان خواستگاری؟ فکر می‌کردم این مسئله تموم شده . گوشی را طوری در دستم فشار می‌دادم که حس می‌کردم چیزی به له شدنش نمانده . نگاه سرگردانم را از مادر به پدر  چرخاندم . چرا کسی چیزی نمی‌گفت؟ 

پدر سرش را پایین انداخته بود . می دانستم سنگینی نگاه من و مادر را حس می کند. ولی هیچ عکس العملی از خودش نشان نمی‌داد.

سکوت طولانی شده را آقاجون می‌شکند .

_: می شناسمشون . خانواده‌ی خوبین . بهتره بیان بچه ها هم دیگرو ببینن . شما بزرگترا هم باهم آشنا بشید . بعدش هرچی قسمت باشه.

پدر سرش را بلند می کند.دستی روی موهایش می‌کشد و لبخندی می‌زند .

_: آخه آقاجون … شیوا داره درس می‌خونه … تازه رفته دانشگاه.

دلم از حمایت پدرانه اش گرم می‌شود. اما پدر بزرگ کوتاه بیا نیست . حرفش را قطع می‌کند و با کمی تندی چاشنی لحنش می‌کند .

_: این چه حرفیه پسر ؟ مگه قراره دیگه دانشگاه نره ؟ یا چون داره می‌ره دانشگاه نباید ازدواج کنه؟

لیوان آبش را نزدیک لبانش می‌کند و جرعه‌ای می‌نوشد .

_: من گفتم بهتره همو ببینن . شاید از هم خوششون نیاد . چرا پیش داوری می‌کنی؟

پدر نگاهش را به چشمان غمگینم می‌دوزد و  سرش را پایین می‌اندازد . آهسته می‌گوید : 

_ هر چی خود شیوا بگه.

پدربزرگ لیوان دستش را روی میز می گذارد .

_: شیوا جوونه . نباید ریش و قیچی رو داد دستش‌ . خودش که صلاح خودشو نمی‌دونه . دوتا بزرگتر باید راهنماییش کنه.

عمه با نگرانی وارد بحث می‌شود .

_: داداش که چیزی نگفت شما انقدر ناراحت شدین . یه وقت فشارتون می‌ره بالا.

دلم برای خودم می سوزد. نسیم کجاست که روشنفکری خانواده‌ام را ببیند. آن وقت ببینم بازهم دلش می خواست جای من باشد . دانشگاه رفتن نمی‌تواند اهرمی باشد برای زور نگفتن دیگران .او را دانشگاه نرفته فرستادن خانه بخت ، من هم باید تسلیم زورگویی اطرافیان شوم.

حتی کسی نظرم را نپرسید . می برند و می دوزند . بعد هم تنم می کنند . حق هیچگونه اعتراضی هم نیست.از این همه نادیده گرفته شدن متنفرم.

حس می‌کنم که در یک خلا رها شدم. فقط نقش یک شنونده را دارم .

مادر چادرش را جلو می‌کشد .

_: آخه الان آخر ترمه‌ . چیزی به امتحانا نمونده . اینطوری ذهنش درگیر می‌شه‌.

می‌دانم چقدر به خودش فشار آورده تا این را بگوید و زمان برایم بخرد.نگاه قدرشناسانه‌ای را حواله اش می‌کنم. چیزی جز نگرانی و دلسوزی در چشمانش نمی بینم .آقاجون سری تکان می‌دهد.

_: باشه عروس . می ذاریمش برای بعد از امتحانات.

سرش را می‌چرخاند و با نگاه مهربانش خیره‌ام می شود .

_: امتحاناتو با خیال راحت بده باباجان.

حتی با این حرفش چیزی از دلهره ام کم نمی شود. کمی بعد همه عزم رفتن می‌کنند .مادر و پدر که از بدرقه شان برمی‌گردند هنوز روی همان مبل بی رمق نشسته‌ام. پدر را که می‌بینم با بی‌قراری به سمتش می‌روم . 

_: چرا بهش هیچی نمی گی؟ چرا می‌ذاری برام تعیین تکلیف کنه؟ تا الان صبر کردم شماها چیزی بگید ، اما حالا خودم جوابشو می‌دم.

گوش‌های پدر از شنیدن حرفهایم قرمز می‌شوند .  دستش که به هوا می‌رود چشم می‌بندم .اما قبل از اینکه به مقصد صورتم پایین بیاد دستش را مشت می کند و پایین می اندازد . نفس عمیقی می کشد تا به خودش مسلط شود. با چشمای به خون نشسته‌اش فریاد می‌زند.

_ : برو تو اتاقت.

از بلندی صدایش تکانی می‌خورم . مادر با دلخوری نگاهم می‌کند . با سقوط اولین اشک از چشمم ، به سمت اتاقم می‌دوم و پشت در بسته  تا روی زمین لیز می خورم . خودم را در آغوش می گیرم و برای بی پناهی‌ام هق می‌زنم.

تا خود صبح فکر کردم .نباید دست روی دست بگذارم. اگر همین طور پیش برود چند روز دیگر باید پای سفره عقد بشینم . اگر خودم با پدر بزرگ صحبت کنم ، شاید بتوانم راضی اش کنم.

تمام روز جمعه را در اتاقم ماندم . فقط به اصرار مادر برای وعده ی غذا سر میز حاضر می‌شدم. سرم را آنقدر پایین می گرفتم که نتوانم پدر را ببینم .با اینکه برای اولین بار بود دستش را رویم بلند می کرد، اما بخاطر بی پروایی و رفتار زشتم به شدت خجالت زده بودم . دلم از بی توجهی‌های پدر هم گرفته بود. دوست نداشتم که این شرایط ادامه داشته باشد . کاش پا روی خط قرمزهایش نگذاشته بودم . میلی به غذا نداشتم . بغض لانه کرده در گلویم کاملا بی اشتهایم کرده بود. اتاقم تنها جایی بود که برای فرار از این وضعیت مرا پناه می داد.

خودم را با خواندن کتاب سرگرم کرده بودم که صدای شاد شاهین مرا پشت پنجره کشاند .از دیدن پدر و پسر که با در حال فوتبال بودند ، خنده ای روی لبانم نشست و اشک در چشمانم حلقه زد. دلم می‌خواست جای شاهین بودم . یاد بچگی‌هایمان افتادم.با پدر آنقدر در حیاط بازی می کردیم که صدای خنده هایمان تمام محل را پر می کرد. کاش هیچوقت بزرگ نمی‌شدم.

از استرس دستانم یخ زده بود. صبح آقاجون تماس گرفت و تاکید کرده بود حتما به شرکت برم . از اینکه او پیش قدم شده بود خوشحال بودم .چون خودم قصد داشتم امروز حضوری ببینمش . باید هر طور شده راضیش می‌کردم بی خیال این داستان شود.

چند باری جلوی آینه حرفهایی که باید می‌زدم ، را تمرین کردم. نباید تنش ایجاد می کردم. چون قطعا جواب خوبی نمی گرفتم و همه چی بدتر می شد.

مثل همیشه تیپ ساده‌ای زدم . شالم را روی سرم انداختم و با وسواس خاص خودم موهایم را پنهان کردم . با پوشیدن سویی‌شرت از اتاق بیرون رفتم.

مادر هنوز بخاطر رفتارم با پدر دلخور بود . از رفتارش کاملا مشخص بود .راه سختی برای به دست آوردن دلش دارم .

ایستاده کنار میز لقمه‌ای در دهانم گذاشتم و جرعه‌ای از چای داغ را نوشیدم . مادر همان طور که پشت به من جلوی اجاق گاز ایستاده بود ، با سردی گفت: 

_حواست باشه با آقاجونت بد رفتاری نکنی. آبروی ما رو ببری.

نگاه متعجبم روی قامت مادر نشست و دستم با استکان چای در هوا خشک شد. آهسته از بین لبهای باز مانده ام گفتم:

 _ مامان .

رویش را به سمتم کرد. نگاهش از نگاهم فراری بود .

_: از رفتاری که دو شب پیش با پدرت داشتی فهمیدم تو تربیتت کم گذاشتم.

خیره‌ی چشمانم شد .

_: واقعا چطور تونستی اون طوری رفتار کنی؟ چیکار باید برات می کرد که نکرد؟خودت فهمیدی چه کار کردی؟

سکوت می کند . اشک به چشمانم نیش می زند. با دلخوری ادامه می دهد .

_: واقعا متاسفم شیوا.منو ناامید کردی دختر . فکر می کردم دیگه بزرگ شدی.

دوباره می چرخد و روبه اجاق گاز می ایستد .

_: برو و برگرد . امشب هرطور شده باید از  دل پدرت دربیاری .اگر دیروز چیزی بهت نگفتم ، خواستم یه کم آروم شی.

سد مقاومتم می شکند و صورتم جویبار اشکهایم می شود. 

از روی شانه نگاهم می‌کند . محکم و با تاکید می گوید

_: تا وقتی زنده ام اجازه نمی‌دم هیچ‌کدومتون نه تنها به پدرت ، حتی به خانم‌جون و آقاجون بی احترامی کنید. فهمیدی؟

سرم را تکان می دهم.که بلندتر می‌پرسد. _: فهمیدی شیوا؟

بله آهسته‌ای می گویم.

_:خوبه. بسلامت.

با دست رد اشکهایم را پاک می کنم و با خداحافظی کوتاهی از خانه بیرون می‌زنم.

تمام راه به حرفهای مادر فکر کردم. خودم را مقصر می دانستم . نباید با رفتار بچه گانه‌ام پدر را می رنجاندم . باید منطقی رفتار می‌کردم .

 وارد بالاترین منطقه شهر شدم . ساختمان شرکت با نمای طوسی، مشکی‌اش که بلندتر از بناهای دیگر است، خودنمایی می کند.

 نگهبان با دیدنم ورودی پارکینگ را باز کرد تا داخل شوم .در آینه ماشین نگاهی می اندازم تا از مرتب بودن همه چیز مطمئن شوم. پیاده می شوم .قبل از اینکه به آسانسور برسم ،در کشویی‌اش باز می‌شود . از دیدن شخص داخل آسانسور تپش قلبم بالا می رود . آنقدر سرگرم  گوشی‌اش بود که متوجه حضورم نشد . از فرصت استفاده می‌کنم و پشت ستون پنهان می‌شوم . دستم را روی قلبم می گذارم. از شدت استرس تند تند نفس می کشم. دستی به صورتم می کشم . خدای من او اینجا چه می کرد؟سرکی کشیدم تا از رفتنش مطمئن شوم . با دیدن ماشین مشکی رنگش مطمئن می شوم که خودش بود.با ژست خاصی درب را باز می کند و کمی بعد با جیغ لاستیکها از پارکینگ خارج می شود. نفس آسوده ای می کشم .مسعود اینجا چه می کرد؟داخل آسانسور می شوم .شماره طبقه را می فشارم؛ و به این خودم را این‌طور قانع می‌کنم ، که این ساختمان چند شرکت دیگر هم دارد. شاید با یکی از آنها کار داشته . با رسیدن به طبقه مورد نظر صلواتی می فرستم و وارد شرکت می شوم.

خانم ناصری با دیدنم لبخندی میزند و از پشت میزش بیرون می آید.سلام گرمی می‌دهد و رویم را می بوسد.

_: چه عجب از این طرفا خانم؟چه خبر از دانشگاه؟ راضی هستی؟

با تعجب نگاهش می کنم .

_: خوبه ، شما از کجا می دونی؟

لبخندش را حفظ می‌کند .

_: دختر خوب روزی که قبول شدی ، جناب مصطفوی به همه بچه ها ناهار داد.

از حرفش لبخندی می زنم و فکر می کنم مادر درست می گفت.

با صدای زنگ تلفن به سمت گوشی روی میزش می رود . با باز شدن در اتاقی به سمت چپ می چرخم .عمو را می بینم که سخت روی کاغذهای دستش متمرکز شده و به سمت میز خانم ناصری می آید. با دیدنش دخترک شر و شیطان درونم فعال می شود. چشمکی به خانم ناصری می زنم و آهسته به سمتش می روم .در یک حرکت ناگهانی یکی از برگه ها را از دستش می کشم.

نگاه ترسیده اش را بالا می آورد و تازه متوجه حضورم می شود .بلند می خندد و دستش را روی قلبش می گذارد. با تمسخر می گوید:

_ وای قلبم . ترسیدم جوجه.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن