رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت هفت

آهسته تر ادامه داد .

_: نسترن چی می‌گه؟ شما با اینا..‌.

ساغر اجازه نداد حرفش را کامل کند. 

_ : اون دختر دیوونه‌اس . خودتم خوب می‌دونی . اونوقت حرفشو باور می‌کنی؟

نیلوفر انگار قانع شد .

_: فهمیدم . بی خیال . الان می‌رم براتون چایی میارم.

همه در حال بازی بودند . یه عده بدمینتون و یک سری هم  والیبال بازی می‌کردند. ما هم گوشه‌ای نشسته بودیم و آنها را تماشا می‌کردیم. ساغر سرش را روی شانه‌ام گذاشت و با صدای گرفته‌ای شروع به حرف زدن کرد .با آنکه خیره بچه ها بودم اما همه‌ی حواسم پیش ساغر بود.

_: پدرم معتاد بود .مامانمو خیلی اذیت می‌کرد.مدام کتکش می‌زد . هر روز یه تیکه از وسایل خونه رو می‌فروخت تا خرج موادشو در بیاره . داداش سامانم ، ازم بزرگتره . تو اصفهان پزشکی می‌خونه . از وقتی یادم میاد مامانم خیاطی می کرد . همه آرزوش این بود که ما درس بخونیم و به یه جایی برسیم. هیچ‌وقت ما رو پیش بابام تنها نمی‌ذاشت . اون موقع‌ها که مدرسه می‌رفتم دلم می‌خواست بابام یه روز مث بقیه بچه ها بیاد دنبالم.

سکوت می‌کند . با صدایی که از بغض لرز گرفته ادامه می‌دهد .

_: یادمه یه روز سامان کت شلوار عروسی بابامو با اینکه براش بزرگ بود، تن کرد و اومد دم مدرسه دنبالم . وای نمی دونی چقد خوشگل شده بود . تا چشمم بهش خورد ، با سرعت خودمو بهش رسوندم . قبل از اینکه سلام کنم ، ازش پرسیدم ؛

_: داماد شدی؟

با مهربونی دستی روی سرم کشید .

_: نه آبجی خوشگلم.

_: خوب پس چرا کت شلوار پوشیدی؟

روی زانوهاش نشست تا هم قدم بشه. 

_: مگه دوست نداشتی یه روز بابا خوشتیپ کنه و بیاد دنبالت جلو دوستات بهشون پُز بدی ؟ حالا به جای بابا من اومدم دنبالت . اشکالی داره؟

پریدم تو بغلش و کلی بوسش کردم . از همون موقع سامان هم داداشم بود هم بابام . هیچی برام کم نذاشت.

اشکهایش را پاک می‌کند . باورم نمی‌شد این دختری که روی شانه‌ام اشک می‌ریخت ، همان ساغر جسوری باشد که می‌شناسم.

_: ده سالم بود ، که یه روز مثل همیشه با صدای دعوای مامان و بابا از خواب بیدار شدم . بابام داشت مامانمو می‌زد . سامان خونه نبود . کاری به جز گریه از دستم بر نمی‌یومد . وقتی خسته شد با سر و صورت خونی گوشه حیاط ولش کرد . مامانم بی‌جون روی موزاییکهای حیاط افتاده بود . ترسیده به سمتش رفتم . هرچی صداش می‌زدم جوابمو نمی‌داد . شروع کردم به جیغ زدن . بابام با ترس و لرز نزدیک شد . تکونی به بدن بی جان مامانم داد . وقتی دید حرکتی نمی‌کنه از ترس فرار کرد . نفهمیدم کی سامان رسید . فقط یادمه تا مامانو دید زد تو سرش و گفت یا حسین . با کمک همسایه ها بردیمش بیمارستان . خوب شد ولی به خاطر ضربه ی کمربند به چشمش دید چشم چپش تار شد. 

از اون روز به بعد دیگه بابا رو ندیدیم. چند ماه بعد هم خبر آوردن که از تزریق زیاد مرده.سامان هم کار می‌کرد ، هم درس می‌خوند . مامان هم با همون یه چشمش به خیاطی ادامه داد.

آهی جگر سوزی می کشد .

_: هیچکس از گذشتم خبر نداره . نمی‌دونم چرا برات تعریف کردم . ولی امیدوارم رازدار خوبی باشی.

با توپی که جلویمان به زمین می‌خورد از آن حال و هوا خارج می‌شویم.

نیلوفر بود .

_: چیه عین دوتا پیرزن اونجا نشستین ، دم گوش هم پچ پچ می‌کنین . یالا پاشید بیاید که می‌خوایم وسطی بازی کنیم.

ساغر توپ را سفت و سخت در بغلش می گیرد و کفشهایش را می پوشد .

_ : اومدیم.

باورم نمی‌شود ، این همان دختر غمگین چند لحظه پیش باشد . از حرکتش لبهایم کش می‌آیند . بلند که می‌شوم نگاه علی را شکار می‌کنم .‌ تا مرا متوجه خودش می‌بیند با لحن شوخی می‌گوید:

_ ای بابا نیلو چکارشون داشتی . می‌ذاشتی همونجا باشن الان میان اینجا ما رو هم افسرده می‌کنن.

ساغر بی‌هوا توپ را محکم به سمتش پرتاب می کند .

_: افسرده خودتی.

علی توپ را با مهارت در هوا می‌گیرد. 

_: عععععه زبونت باز شد . خب خدارو شکر.

با میانجی‌گری نیلوفر قائله ختم بخیر می‌شود.

کم کم خورشید آماده می‌شد تا جایش را سخاوتمندانه به ماه واگذار کند تا شبی دیگر آغاز شود.

قبل از برگشت به طرف بقعه حافظ رفتیم تا فاتحه‌ای بخوانیم . هر کس در حال و هوای خودش بود که علی گفت:  

_ مسعود داداش یه فال برامون بگیر.

مسعود نگاه تند و تیزی حواله‌اش کرد  . 

 _: فاتحه‌تو بخون .

نسترن دیوان حافظ زردی رنگی را از کیفش بیرون کشید و به سمت مسعود گرفت و با عشوه گفت: 

_ بیا عزیزم… 

مسعود با بی محلی از جایش بلند شد که نیلوفر جلویش را گرفت . 

_: عه مسعود انقدر خودتو لوس نکن بخون دیگه.

مسعود نچی کرد و با ضرب دیوان را از دست نسترن بیرون کشید . نسترن از موضعش عقب نکشید لبخند مسخره ای زد .

_: ممنون عشقم.

و چشم غره‌ی مسعود را به جان خرید . سکوت می‌شود . همه نیت می‌کنند . بعد از سکوت طولانی صدای دلنشین مسعود به گوش رسید. غزلی زیبا با صدایی گوش نواز که آرامش را مهمان دلهایمان کرد.

بغیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم

       بیا بگو که زعشقت چه طرف بربستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد بباد

       بخاک پای عزیزت که عهد نشکستم

چشمانم را که باز کردم ، نگاهم برای لحظه‌ای قفل نگاهش شد. گرمای عجیبی تنم را احاطه کرد . به سرعت نگاه گرفتم و دست روی گونه‌های پر حرارتم  گذاشتم . سرخی‌شان را می توانستم حس کنم.

ساغر کنار ‌گوشم پچ زد.

_: بلند شو بریم تا یه چیزی به این پسره نگفتم.

با تعجب نگاهش می‌کنم.

_:کی ؟ کدوم پسره ؟ چی میگی؟

با چشم و ابرو اشاره‌ای به علی کرد . 

_: معلوم نیست امروز چشه؟ هی لبخند ژوکوند تحویل من می‌ده.

به حرفش می‌خندم . با خباثت به حرص خوردنش کمی چاشنی اضافه می‌کنم .

_: حتما ازت خوشش اومده. ندیدی صبح بخاطرت چه رگ گردنی کلفت کرده بود؟

درست به هدفم می‌زنم . اخمی می کند . 

_: خوش اومدن بخور تو سرش.

در راه برگشت یکی از آهنگهای مورد علاقه ام را پلی می کنم . باران نم نم شروع به باریدن می‌کند و مهری می شود پای ثبت یکی از خاطرانگیز ترین روزهای زندگی ام.

بعد از آن روز چند باری مچ نگاه ساغر که نامحسوس روی علی می‌نشست ، را گرفته بودم . هربار هم منکر می شد. رفتار علی هم تغییر کرده بود. البته سعی می‌کرد زیاد جلب توجه نکند اما از دید تیز بین من پنهان نبود.

مادر برای شب ، مهمانی ترتیب داده بود. صبح قبل از خارج شدنم از خانه تاکید کرد زودتر برگردم تا کمکش باشم . کلاس آخر را نماندم . از ساغر خداحافظی کردم و با عجله از پله ها پایین رفتم . پایم لغزید و تعادلم را از دست دادم. اما قبل از اینکه نقش زمین شوم دستی جلوی سقوطم را گرفت.از ترس به نفس نفس افتادم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن