رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت پانزده

_: می خوام برم.تو کی اومدی؟

بی حال جواب داد،

_: بیا بریم سر کلاس الان استاد میاد.

بی خیال شانه ای بالا انداختم.

_: معرکه‌ای که علی راه انداخته بود رو دیدی؟

قید کلاس را زدیم و به طرف سلف رفتیم .

_: خب که چی؟

نگاه عاقل اندر سفیهی حواله‌اش کردم.

_: دختر خوب یعنی نفهمیدی حول حالنا شده؟ تیپش رو دیدی؟ من که نشناختمش . تازه با صدای بلند هم اعلام کرد دیگه اون علی سابق نیست .خب دیگه چی می خوای؟

جوابی نداد. ایستادم. بی حواس چند قدمی جلوتر رفت ، وقتی متوجه نبودم شد ، ایستاد.نگاهی به پشت سرش انداخت.

_: چرا نمیای شیوا؟

چشمانم را در کاسه چرخاندم .

_: ساغر حالت خوبه؟اصلا فهمیدی چی گفتم؟چرا اینطوری شدی تو؟

راه رفته را برگشت .دستم را گرفت .

 و در سکوت به راهمان ادامه دادیم . سلف خلوتر از همیشه بود .دستم را زیر چانه‌ام زدم و حالات ساغر را زیر نظر گرفتم . کلافه بود .مدام در افکارش غرق  می‌شد. قصد شکستن سکوتش را نداشت . در دوراهی سختی گیر کرد بود و نمی توانست به همین راحتی اعتماد کند. اما نیروی عشق همیشع قوی‌تر عمل می کند. تلاش ساغر برای سرکوب کردن حسش بی نتیجه ماند.

_: چیه اینجوری زل زدی به من؟

معصومیت نگاهش دلم را زیر و رو کرد.

_: تا کی می خوای تو خودت بریزی‌؟چرا حرف نمی زنی؟ یعنی انقدر برات غریبه‌ام . فکر می کردم رفاقتمون عمیق تر از این حرفاس.

 مشغول هم زدن قهوه ام شدم . حتی وقتی ساغر هم شروع به حرف زدن می کرد سرم را بالا نگرفتم.

_: این چه حرفیه شیوا؟مگه من غیر از تو اینجا کسیو دارم؟

زیر چشمی نگاهش کردم. هات چاکلتش را مزه کرد.

_: الان قهری؟

سرم را بالا آوردم و بی هیچ حرفی خیره ی جنگل باران زده اش شدم.

سعی کرد با جرعه‌ای دیگری بغضش را فرو دهد. اما موفق نشد. در آخر قطره اشکش چکید و آتش به دلم زد. 

_: چرا با خودت اینکارو می کنی؟ ساغر حرف بزن . با من نه، با خانوادت .با هر کسی که قبولش داری .انقدر تو خودت نریز.

اشکهایش از هم سبقت گرفتند. سرش را روی دستش گذاشت . اجازه دادم اشکهایش از سنگینی بار غمش بکاهد.

پاییز کوله بارش را بسته و زمستان چادرش را پهن کرده.دیگر خبری از برگهای زرد و خشکیده نیست. همه درختان چه عریان و چه نیمه عریان به خواب زمستانی رفتند. با این حال چیزی از زیبایی طبیعت کم نمی‌شود.

چشمم به چرخی لبو فروشی خورد. بوی لبو و باقالی به هوسم انداخته بود‌. بی معطلی از هر دو خریدم. ساغر با دیدن ظرفهای دستم خندید‌. کمی که خوردیم ساغر با صدای آهسته ای شروع به حرف زدن کرد. 

_: پارسال تازه ثبت نام کرده بودم.سامان و مامان چند ساعتی می شد که برگشته بودن اصفهان.از تنهایی دلم گرفته بود. اولین بار بود که از خانواده ام دور می شدم .همیشه سامان و مامان کنارم بودن. نمی تونستم نبودشون رو تاب بیارم.با همون حال خراب از خوابگاه زدم بیرون. فقط راه می رفتم.اصلا حال خوبی نداشتم .شب شده بود. اما هنوز تو خیابون راه می رفتم که با صدای بوق ممتد ماشینی سرم رو بلند کردم.قدرت حرکتم رو از دست داده بودم.انگار پاهام به زمین چسبیده بود.ماشین با سرعت نزدیکم شد. که دستی کنارم کشید. قبل از اینکه چشمام بسته بشن و در دنیای بی خبری فرو برم،یک جفت چشم قهوه ای که با نگرانی نگاهم می کرد در ذهنم حک شد.

نفسی تازه می کند.کوتاه نگاهم می کند. و دوباره به روبه رویش خیره می شود.

لبخندی روی صورتش می نشاند و ادامه می دهد:

_: تشنه بودم.به سختی از بین لبهایم زمزمه کردم آب.سامان لیوان آبی جلوم گرفت و گفت.

_: آبجی کوچولوی خودم.چرا مراقب خودت نیستی آخه.

باورم نمی شد.سامان کنارم بود.در حالیکه می خندیدم اشک از کنار چشمم راه گرفت.دست جلو بردم تا صورت مردونش رو لمس کنم که با آبی که در گلویم ریخته شد پلکهایم را باز و بسته کردم.سامان دیگه نبود.رفته بود.تازه متوجه اطراف شدم.

با ترس نگاهی به اطراف انداختم.سامانو صدا زدم. با دیدن دوباره چشم قهوه ای، به سرعت تو جام نشستم.از دردی که در دستم پیچید نالم بلند شد. نزدیکم آمد.

_: چه کار می کنی؟

_: سامان،سامان کجاست؟الان…الان اینجا بود.

_: سامان دیگه کیه؟داشتی می رفتی زیر ماشین. یادت نیست. تو حال خودت نبودی.

یادم افتاد. همه چیز عین فیلم جلوی چشمام جون گرفت.گریه‌م دست خودم نبود.پف کلافه ای کشید.پشتشو به من کرد .

_: انقدر دوسش داری که بخاطرش می خواستی خودتو بکشی؟ولت کرده؟بلایی سرت آورده؟

از حرفهایش چشمانم تا آخرین حد ممکن  گشاد شدن. چی می گفت برا خودش .از اینکه نشناخته این طور بی رحمانه قضاوتم کرد،ناراحت شدم.با پرخاش گفتم.

_: سامان….داداشمه.داداشم.می فهمی؟

سرش را با شتاب به سمتم برگردوند. طوری که صدای مهره های گردنش رو شنیدم.با ابروهای بالا رفته نزدیک تخت شد و گفت.

_:داداشت؟برای داداشت به این حال افتادی؟

سری برایش تکان دادم.

_: چرا؟

ملافه را درمیان مشتهایم فشار می دهم.آرامتر جواب دادم.

_: رفت.برگشت شهرمون.برام خوابگاه گرفت.

در سکوت نگاهم کرد.به سختی سنگینی نگاهشو از روم برداشت و همان طور که به سمت در می رفت، گفت:

_: دراز بکش.می رم بگم پرستار بیاد سرمتو چک کنه.

با صدای زن مهربانی که پرسید.

_: حالت بهتره؟

چشمهایم را باز کردم وبا صدای گرفته ای جواب دادم.

_: بله خوبم.

چسبی روی دستم زد و گفت.

_: می تونی بری.

تشکری کردم و نگاهی به اطراف انداختم. خبری از پسر چشم قهوه ای نبود.قبل از اینکه پرستار از اتاق خارج بشه.گفتم

_: خانم صندوق کجاست؟

با لبخندی جواب داد.

_: عزیزم همراهت کاراتو انجام داده.

همراهم؟ یعنی همون مردی که حتی اسمش را هم نمی دونستم؟ پس الان کجاست؟کمی سرگیجه داشتم.اما به سختی بلند شدم و آهسته آهسته از بیمارستان بیرون اومدم.چشم چرخاندم تا مردو پیدا کنم.اما اثری ازش نبود.اونم تنهام گذاشته بود.

از داخل ظرف ، باقالی‌ای برداشت و بی توجه به سردیش در دهانش گذاشت. با چشم اشاره ای به ظرفها کرد.

_: سرد شدن.

لبخندی می زنم.

_: مهم نیست.دوباره می خرم.

خیره‌ام شد و ادامه داد.

_: دیگه ندیدمش.دانشگاه بعد از دو هفته شروع شد.سر کلاس نشسته بودم .هنوز استاد نیومده بود که از فرصت استفاده کردم و سرم را روی دستم گذاشتم. صدای آشنایی شنیدم.شک داشتم خودش باشه.سرمو بلند کردم. پشت به من ایستاده بود و در حال کل کل کردن با دختری بود .با ورود استاد سرشو برگردوند تا سر جایش بنشینه که صورتشو دیدم. فرشته ی نجاتم بود . دعا می‌کردم منو نشناخته باشه . دلم نمی خواست براش یه سوژه جدید باشم. از فکر اینکه با منم همون رفتاری رو داشته باشه که با اون دختر داشت حالم بد می شد. هر روز یه مورد جدید برای شیطنتاش داشت. وقتی متوجهم شد حس کردم منو نشناخته. چند باری سعی کرد منو هم بازیچه خودش کنه اما هر بار یا نادیده اش می گرفتم یا جواب دندون شکنی می دادم.اما نمی دونم چشماش چی به سر دلم آورده بود که با همه اذیتاش دلم می خواست هر روز دانشگاه باشم.شبا برام از بلندترین شب سال هم بلندتر بود.اون منو نمی دید. با مرد رویاهام فرسنگها فاصله داشت .ولی نمی دونم چرا قلبم هر روز بهانه دیدنشو می گرفت. تلاش می کردم که این حسو قبل از اینکه تو تمام وجودم ریشه کنه سرکوب کنم . اما ریشه های عشق هر لحظه در قلبم ضخیم و ضخیمتر می شد‌. زمانی به خودم اومدم که دیدم تو باتلاق عشقش گیر افتادمو هر روز بیشتر  فرو می‌رم . رهایی از این عشق یک طرفه کار من نبود. هر شب بالشتم تا صبح شاهد دلتنگیام بود. 

نگاه بارانی اش را به بیرون داد .

_: خوشحالم که هنوزم منو نشناخته.

در بهت حرفهایش بودم.باورش برایم سخت بود.ساغر عاشق علی بود؟واقعا علی او را نشناخته بود؟

سکوت بود که بین‌مان جولان می داد. هر کدام در حال و هوای خودمان بودیم. من در تجزیه و تحلیل حرفهای ساغر و او غرق در خاطراتش.استارت زدم و به سمت مسیر نامعلومی راندم.

بعد از دو هفته سخت و طاقت فرسا امتحانات تمام شد.تصمیم گرفتم  سری به آقاجون بزنم تا کمرنگی این مدت را از دلش دربیاورم. سر راه از شیرینی فروشی محبوبش، شیرینی مورد علاقه اش را خریدم .

از نبود خانم ناصری پشت میزش استفاده کردم و بی هوا در اتاق مدیریت را باز کردم. بلند و رسا گفتم:

_: سلام بر بهترین پدر…

با دیدن چهار جفت چشم که با تعجب به من زل زده بودند سرم را پایین انداختم و آهسته تر ادامه دادم.

_: بزرگ دنیا.

شلیک خنده ی عمو که بلند شد بقیه هم به تبعیت از او خنده شان را رها کردند. عمو به طرفم آمد و جلویم ایستاد.

_: از دست تو.اینجا چکار میکنی؟ مگه خانم ناصری نگفت که ما جلسه داریم.

خجالتزده گفتم:

_: ببخشید.بیرون منتظر می مونم. خواستم از اتاق خارج شوم که عمو اجازه نداد.

_: کجا؟ حالا که جلسه رو بهم زدی می خوای بری بیرون؟

خجالت می کشیدم سرم را بالا بگیرم. این چه فکر مسخره ای بود که به سرم زد. مگر از این بدتر هم می شد.حالا چه فکری در موردم می کردند.آقاجون به کمکم آمد.

_: حامد، اذیتش نکن پسر.

از حرفش کیفور شدم .کمی جرات پیدا کردم و سرم را بالا گرفتم.

عمو با شوخ طبعی ذاتیش گفت.

_: کی جرات داره به نور چشمی شما چپ نگاه کنه.

خیره جعبه ی دستم شد و گفت.

_: به، ببین نور چشم چه کرده.بیا ،بیا بشین تا بگم یه چایی برامون بیارن.

عمو کنار رفت و دستش را دور شانه ام حلقه کرد تا به سمت مبلها هدایتم کند. تازه متوجه مهمانها شدم.باورم نمی شد. چه آبروریزی کرده بودم.دلم می خواست زودتر  اتاق را ترک کنم. با دیدن نیشخند روی لبهایش حس خفگی به گلویم چنگ انداخت.هوا برای نفس کشیدن نبود.عمو مرا با خودش به سمت آقاجون کشاند. آقا جون با محبت نگاهم می کرد.آقای فاتحی فرد پرسید.

_: حالت چطوره دخترم؟چه اتفاق خوبی که امروز دیدمت.

زیر لب زمزمه کردم.

_: خواهش می کنم.

دلم نمی خواست نگاهم در نگاهش بنشیند، پس به دیدن کفشهایم بسنده کردم.

آقای فاتحی آقاجون را مخاطبش قرار داد.

_: خب، دیگه بهتره ادامه جلسه رو بذاریم برای یه روز دیگه.

همان طور که در حال جمع کردن کاغذهایش بود،صدایش را شنیدم.

_: بله. داشتیم به نتایج خوبی می رسیدیم که با شیطنتهای ایشون تمرکزمونو از دست دادیم. 

از اینکه حرص می خورد خوشحال بودم.

آقاجون جواب داد.

_: عجول نباش جوون.فردا هم روز خداست.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن