رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت پنجاه و نه

نسیم اجازه نداد جمله‌ام کامل شود . میان حرفم دوید.

_: نه .اینطوری نگو .اون مجبور بوده ، بخاطر مادرش . مردی که انقدر به خانوادش اهمیت می‌ده و براش مهمه مطمئن باش آدمی نیست که به این راحتی از عشقش دل بکنه.

مکث کوتاهی کرد.

_: می دونی شیوا فکر می‌کنم که اونم مث تو شرایط سختی داشته و روزای بدی رو گذرونده . اونم با کسی ازدواج کرده که نمی‌خواستش ، دو سال بهش نزدیک نشده. نباید فراموش کنی چقدر اومد خواستگاریت و مامانت راضی نشد. عاقلانه فکر کن و تصمیم بگیر. شاید … شاید هردوتون به این زمان ، به این دوری احتیاج داشتین.

صدای پریسا مانع از ادامه دادن حرفش می‌شود.

_: مامان ، مامان بیا اینجا یه عکس بندازیم. 

_: الان میام.

رو به من کرد.

_: حرفای دیشبمو یادت نره.اگه خوشبختی در خونتو زد ، درو براش باز کن. پسش نزن . شاید وقتشه یه فرصت دیگه بهم بدین.

_: اومدی مامان؟

_: اومدم ، اومدم.

چشمکی زد و گفت:

_: تا یه کم با خودت خلوت کنی و به حرفام فکر کنی ، اومدم.

از روی پل به زاینده‌رود خیره شدم و یاد روزی افتادم که با او اینجا قدم زده بودیم.چقدر آن روزها دور بود .چقدر این شعر وصف حال الانم من بود .

به هوای تو من ، تو خیال خودم ، بی تو پرسه زدم

منو برد به همان شبی که به چشای تو زل می‌زدم

من به دنیای تو با این احساس ناب عادت کردم

بعد از آن شب سرد هر نگاه تو را عبادت کردم

آه که نبودت به من آتش جان زد

سوختم از این عشق که تو را بی وفا کرد

من شدم آن کس که روم پی مستی

قلب مرا تو شکستی

دل به تو دادم که غمم برهانی

نشوی تو همان کس که به درد بکشانی

کاش که شود باز که یه روز تو بیایی و بمانی.

#فرزادفرخ

آنقدر در خاطراتم غرق شدم که او را کنارم تصور کردم. به سمتش چرخیدم. با بغض و دلتنگی نگاهش کردم‌. هنوز هم همان طور عاشقانه دوستش داشتم و این دوری ذره‌ای از حسم را به او کمرنگ نکرده بود. چطور بدون حضورش این همه سال دوام آورده بودم. جز به جز صورتش را از نظر گذراندم. خودش بود همانی که تمام قلبم را از آن خودش کرده بود. شاه نشین قلبم ، صاحب دل بی‌قرارم . مقاومتم شکست. صبرم تمام شد. سدی که برای نریختن اشکهایم ساخته بودم درهم شکست‌ . دست لرزانم را بالا بردم تا روی چینهای کنار  وزیر چشمش که چیزی از آن صورت جذاب و مردانه‌اش کم نکرده بود ، بکشم . اما ترسیدم ، ترسیدم این تصویر خیالی پر بکشد و باز من بمانم و دلتنگی‌هایم . من بمانم و نبودنهای او . من بمانم و کوهی از غصه‌هایی که قرار نبود تمام شوند. آهسته انگشتانم را جمع کردم . شوری اشک را حس کردم و لب زدم.

_: ای کاش واقعی بودی ، ای کاش نمی‌رفتی ، ای کاش می‌موندی .

صدای بم و خش گرفته‌اش در گوشم نشست.

_: اومدم که بمونم. اومدم که برای همیشه کنارت باشم. اومدم که تنهاییاتو جبران کنم . اومدم بشم تکیه گاهت . اومدم که از نو بسازم . اومدم که جبران کنم.

سرش را به سمت رود می‌چرخاند. بغض صدایش دیوانه‌ام می‌کند. با دو انگشت خیسی چشمانش را می‌گیرد و دوباره نگاهم می کند. سرش را روی گردن خم می‌کند.تلخندی می‌زند.

_:ببین شیوا واقعیه واقعیم . 

ضربه‌ای به صورتش می‌زند . 

_: ببین .

ضربه‌ی دیگری آن سمت صورتش می‌زند .

_: ببین .

طاقت دیدن این صحنه را ندارم. پلک‌هایم را محکم روی هم می‌فشارم. دستم را می‌گیرد.

_:اصلا بیا خودت بزن. انقدر بزن که دلت آروم بگیره . که دلت از کینه پاک بشه. که نامردیامو یادت بره. 

با دستم ضربه‌ای به صورتش می‌زند. اشکهایم تندتر از هم سبقت می‌گیرند. صورت او هم خیس بود. 

_: محکمتر بزن ، اما با گریه‌هات داغونترم نکن.

مگر طاقت دیدن اشکهایش را داشتم، مگر می‌توانستم به همین راحتی به او ضربه بزنم؟ دستم را که برای ضربه بعدی به صورتش نزدیک کرد عضلاتم را سفت کردم.

_: اگه بگم غلط کردم ازم می‌گذری؟ بگم ببخشید کوتاه میای؟ 

صدای نسیم در گوشم زنگ می‌زند.

_” عاقلانه فکر کن ، درو روی خوشبختی باز کن. شماها به این دوری احتیاج داشتین.”

خسته بودم. وقتش بود ، وقت پایان دادن به این دوری، این جدایی . وقتش بود کوله بار تنهاییهایم را روی زمین بذارم و تکیه کنم. وقتش رسیده بود به آرامش برسم.شاید نباید بذارم خانم جون هم به سرنوشت پدر و آقاجون دچار شود . باید حسرت را از نگاه مادر خط می‌زدم.باید خیال سامان و شاهین را از خودم راحت می‌کردم. من به این آرامش نیاز داشتم. باید با آغوش باز به استقبال این آرامش می‌رفتم. 

نگاهی به ماه که تنهایی در وسط آسمان می‌درخشید انداختم. تصویر پدر را دیدم که با لبخند چشمهایش را روی هم گذاشت. کمی بعد در آغوشی که سالها در حسرت دوری‌اش مانده بودم ، آرام گرفتم و هق زدم. 

کمرم را آهسته نوازش کرد و در گوشم قربان صدقه‌ام رفت. آرام که شدم ، فاصله گرفتم . خندید ، خندیدم. 

کمی آن طرفتر نسیم با نگاه خیسش به ما خیره بود. 

موقع برگشت مسعود توضیح داد که از محسن اجازه گرفته بود تا به من نزدیک شود و حرفهایش را بزند ، البته سامان از همه چیز خبر داشت.

دو روز دیگر اصفهان ماندیم. اصرارهای نسیم و محسن نتیجه نداد و مسعود در هتل ماند. اما به غیر از خوابیدن تمام روز را با هم گذراندیم. حرف زدیم . تصمیم گرفتیم . برنامه ریختیم . 

دیگر خبری از آن شیوای افسرده و غمگین نبود . همان شیوای گذشته شده بودم ، با همان خنده های شاد . با صبر کردن به خواسته‌ام رسیده بودم‌‌ . خواست خدا این بوده و جنگیدن با خواست او چیزی عوض را  نمی‌کرد . امام رئوف هم ضامنم شد تا دعاهایم به اجابت برسد.

پریسا و پرهام با اخمهای درهم جلوی در ایستاده بودند تا بدرقه‌مان کنند. نمی‌خواستم ناراحت باشن . بین هردویشان نشستم و دستانم را پشت کمرشان گذاشتم.

_: قول می‌دم، قولِ قول که زود بیام بهتون سر بزنم. شما هم قول بدین که هر وقت اومدین شیراز باید پیش منم بیاین.

جوابی ندادند. مسعود کنارم روی زانوهایش نشست.

_: ببینم شماها دوست ندارید یه عروسی برید؟

از حرفش به خنده افتادم.اخمهایشان باز شد.پریسا پرسید:

_: عروسی؟ عروسی کی؟

مسعود کاملا جدی جواب داد؛

_: خب معلومه ، عروسی خاله شیوا دیگه. ما باید زودتر برگردیم که خاله شیوا عروس بشه. 

پرهام دستی به کمرش زد و با قلدری پرسید :

_: اونوقت داماد کیه؟ 

دلم برای غیرت مردانه‌اش قنج زد. مسعود ادای فکر کردن درآورد.

_: اومممم….خب بنظرت من چطورم؟

پرهام اخمهایش را درهم کشید .

_: نخیر . خودم دامادش میشم. 

با این حرفش شلیک خنده‌ی همه به هوا بلند شد.

کنار مسعود روی صندلی جاگیر شدم. نسیم خم شد و از کنار پنجره سرش را نزدیک کرد.

_: مراقب هم باشید. زیاد طولش ندین. زودتر عقد کنید ، خیالتون راحت شه. 

چشمی گفتم و مسعود با تک بوقی راه افتاد.نسیم کاسه آبی پشت سرمان ریخت .

صدای گوشی‌ام بلند شد. سامان بود. گوشه ناخنم را به دندان گرفتم که مسعود گفت:

_: چرا جواب نمی‌دی؟ 

_: سامانه .

همان طور که خیره جاده بود گفت:

_ خب باشه . جواب بده. نگران میشه.

_: آخه … آخه 

گوشی را از دستم کشید، تماس را وصل کرد و روی بلندگو گذاشت.صدای سامان در اتاقک ماشین پیچید. 

_: سلام عروس خانم . یادی از ما نمی‌کنی . عروس شدی ما رو یادت رفت . ای خواهر بی‌معرفت.

مسعود با صدای بلند خندید.

_: سلام داداش.خوبی؟چطوری با زحمتای ما؟

خنده در لحن سامان خودنمایی می‌کند.

_: مسعود جان شمایی؟ چه زحمتی؟ خوش گذشت؟ همه‌چی روبراهه؟ از این آبجی ما چه خبر؟ 

مسعود با لبخند نیم نگاهی حواله‌ام کرد.

_: اینجاس ، داره صداتو می‌شنوه، ولی خب خجالت می‌کشه.

صدای قهقه مسعود در اتاقک ماشین پیچید.

_: آره شیوا ؟ خجالت می‌کشی؟ نمی‌دونستم هرکی عروس بشه ، خجالتی هم میشه.

_: سلام.

_: سلام به روی ماهت آبجی خانم. می‌خواستم اولین نفری باشم که بهت تبریک می‌گه.تو اینبار تنها نیستی شیوا. هرکاری لازم باشه واست می‌کنم تا به خواسته‌ات برسی.پاداش صبرت ، برگشتِ عشقت بود .

_: ممنونم که هستی.که همیشه بودی . بازم بمون . همیشه باش سامان. 

سکوت کوتاه را با لحن محکم و قاطعش می‌شکند.

_: بهت قول می‌دم تا وقتی که زنده‌ام داداشت بمونم .

صدای ساغر در گوشم نشست.

_: بده ببینم گوشیو . الو شیوا . .. عزیزم ، خیلی برات خوشحالم. تبریک می‌گم . خوشبختی حق شماهاس.

_: ممنونم خواهری بخاطر همه چی.

ساغر با هیجان ادامه می‌دهد.

_: من شام منتظرتونما . باید بیاین اینجا همه چی‌رو برام توضیح بدی.

به کنجکاویش لبخندی زدم.

_: از دست تو ساغر . ولی نمیشه . باید برم خونه. قول می‌دم فردا بیام.

لحن قاطعش خلع سلاحم می‌کند.

_: نه . فردا نه . همین امشب . در ضمن از این به بعد تنها رات نمی‌دم همیشه باید باهم باشید. می‌بینمتون.

نگاه ملتمس را به مسعود می‌دهم.حرفم را از نگاهم می‌خواند.

_: ساغر وقتی خانمم می‌گه نه یعنی نه . یعنی فردا میایم.

_: ایششش چه زن زلیلم هستی شما.

مسعود می‌خندد و جواب می‌دهد.

_: کجاشو دیدی؟ تازه دارم میشه مث علی. این خانم ما رو هم انقدر اذیت نکن. 

ساغر رضایت می‌دهد تا فردا به خانه‌شان برویم.

از سکوتی که در ماشین سایه انداخته بیزارم.با تردید از مسعود پرسیدم؛

_: اگه…اگه مامانم بازم راضی نشه چی؟

همان طور که نگاهش به جاده بود و با یکدست فرمان را نگه داشته بود.نیم نگاهی حواله‌ام کرد.

_: هرکاری لازم باشه می‌کنم تا راضیش کنم.

لبخند دلگرم کننده‌ای می‌زند.

_: تو نگران هیچی نباش عزیزم.اگه لازم باشه.قانونی اقدام می‌کنم. مطمئن باش اینبار تا آخرش هستم.

از لقب عزیزمی‌ که به من نسبت می‌دهد قلقلکم می‌شود . از جدیت کلامش دلم قرص می‌شود.

بار دیگر ملودی موبایلم به صدا درمی‌آید.

با استرس تماس را وصل می‌کنم و صدای نگران مادر را می‌شنوم.

_: شیوا کجایی مادر ؟ دیگه نمی‌خوای بیای؟

چقدر دلم برای این لحن گرم و صمیمی‌اش تنگ شده بود. چند وقت بود که اینطور صدایم نزده بود؟بغض در گلویم ریشه دواند.

_: دارم میام مامان.چند ساعت دیگه می‌رسم.شاید برم پیش خانم‌جون.

_: نه . بیا خونه . کارت دارم . باید باهم حرف بزنیم.

سعی می‌کنم لرزش صدایم را کنترل کنم تا به حال خرابم پی نبرد.

_: چیزی شده مامان؟

_: آره . بیا خونه برات توضیح می‌دم.

دل شوره خوره جانم می‌شود.

_: چی شده نگرانم کردی؟

مکث می‌کند.

_: نگران نباش . امر خیره. خواستگار داری؟

بهت میان کلماتم جا خوش می‌کند.

_: خواستگار؟ 

صدای فین فینش را می‌شنوم.

_: آره خواستگار .غریبه نیست . می‌شناسیش . یه آشنای قدیمی . اومدی حرف می‌زنیم.

بی‌خداحافظی تماس را قطع و مرا در دنیایی از بی‌خبری رها می‌کند.نگاهم روی صفحه گوشی مات می‌شود.تاریخ برایم تکرار می‌شود. دلم می‌گیرد از این بی‌رحمی زمانه و اشکم می‌چکد.

_: مامان گفت خواستگار دارم. 

زمزمه‌اش پر از شادیست.

_: پس موفق شدن.

هاج و واج نگاهش می‌کنم. دستش را به سمت ضبط می‌برد و آهنگ را پلی می‌کند. صدای دلنشین محسن چاووشی در ماشین طنین می‌‌اندازد. چقدر وصف حالمان بود .چندبار دیگر آهنگ جورچین را پلی می‌کند و با صدای بلند با آن همخوانی می‌کند.

مادر منتظرم بود. چیزی در نگاهش تغییر کرده بود. خبری از سرمای چشمانش نبود . هرچه بود گرم بود و زلال. از کی این حس را در چشمانش سرکوب کرده بود؟ چقدر دلتنگ این نگاه گرم و با احساسش بودم.

آغوشش را به رویم باز کرد . از کی با این آغوش غریبه شدم؟ 

بوسه‌های نرم و مادرانه‌اش روی سرم نشست. چند وقت بود در حسرت بوسه‌هایش مانده بودم؟

_: رسیدنت بخیر دخترم.

شاهین و شایان با دلسوزی نگاهم می‌کردند.لباسهایم را عوض کردم.کنار مادر نشستم. دستش را دور شانه‌ام حلقه کرد . سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.

_: نمیشه با تقدیر و سرنوشت جنگید ، هرچی برات رقم بخوره همون میشه. چند سال پیش که اومدن دلم باهاش نبود. جواب تحقیق هم منفی بود. اما بخاطر اصرار خودت ، بابات و بقیه راضی شدن . فکر می‌کردم اگه منم رضایت بدم در حقت جفا کردم. فکر می‌کردم بهتر از اون قسمتت می‌شه. فکر می‌کردم اگه بهم نرسید عشق و عاشقی از سرت می‌پره . اما نمی‌دونستم دخترم یه عاشق واقعیه. 

حلق دستش را تنگتر می‌کند و مرا بیشتر به خودش می‌فشارد.

_: یکی که منو با صبرش به زانو میاره.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن