رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت پنجاه و هشت

چاره‌ای نداشتم ، نفس کشیدن در آن شهر برایم سخت شده بود . نیاز به دوری داشتم. نیاز به استراحت. 

با پیامکی به  نسیم خبر دادم . از اتوبوس که پیاده شدم دستم را روی پیشانی‌ام نقاب کردم. چند نفس عمیق کشیدم.

_: شیوا ؟ وای باورم نمی‌شه . از دیشب تا حالا نخوابیدم ، منتظرت بودم . 

دستانش را از دوطرف باز کرد .

_: بالاخره از اون شهر دل کندی؟

از دیدنش لبخند وسیعی روی لبهایم نشست . باورم نمی‌شد همان نسیمی باشد که دوران کودکی‌ام ،نوجوانی‌ و جوانی‌ام را با او گذرانده بودم . خطهای نازک روی پیشانی‌اش ردی از گذر زمان بود که چهره‌اش را پخته‌تر نشان می‌داد .

بی معطلی به سوی آغوش رفیق و همدم گذشته‌ام پرواز کردم . 

هنوز هم برایم همان خواهری بود که کنارش قد کشیدم و بزرگ شدم. چقدر از او غافل شده بودم.

_: سلام خواهری.

دستانش را پشت کمرم قفل کرد و در گوشم نجوا کرد.

_: سلام به روی ماهت خواهر خوشگلم . صفا آوردی . نمی‌دونی چقد دلتنگ بودم . 

صدای مردانه‌ای خلوت دونفره‌مان را بهم زد.

_: خانم این‌طوری از مهمونت پذیرایی می‌کنی؟ سرپا نگهش‌داشتی؟ تازه رسیده خسته‌اس.

با بی میلی از آغوشش جدا شدم . نگاهم روی چهره‌ی مردانه محسن نشست. لبخندی زدم و سلام کردم.

محسن به گرمی جوابم را داد.

_: خیلی خوش اومدی شیوا خانم. چه عجب یادی از ما کردی . 

از خودم خجالت کشیدم. خیلی وقت بود که رابطم با نسیم در حد صحبت تلفنی بود. 

_: بفرمایید تو ماشین ، مسیر طولانی بوده حتما خسته شدین.

چمدان کوچکم را برداشت و کمی جلوتر از ما به راه افتاد.

سرمیز شام نگاهم را روی تک‌تک اعضای خانواده چرخاندم. باورم نمی‌شد پریسا همان دخترک گریه‌رویی باشد که تبدیل به دختر خجالتی شده که روزهای سیزده سالگی‌اش را یکی‌یکی سپری می‌کرد و  پرهام آرام که حالا پسرکی تخس و شیطانی شده.

با لبخند به کل‌کل پریسا و پرهام خیره شدم.یاد خودم و شاهین افتادم. چه قدر از آن روزها دور شده بودیم. 

آخ شاهینم چقدر زود بزرگ شدی با حسرتهایی که روی دلت تلنبار شده بود.

شایانی که هیچوقت طعم خانواده‌ی پنج‌نفرمان را نچشید. چه روزهای سختی که بدون پدر پشت سر گذاشت و حالا برای خودش مردی شده. 

با صدای نسیم دست از فکر کردن کشیدم.

_: چرا غذاتو نمی‌خوری شیوا؟ دوست نداری؟ 

_: نه ، نه .عالیه. مگه میشه دست پخت خوشمزه تو رو دوست نداشت.

از تعریفم بادی به غبغش انداخت.

_: پس بخور تا گشنه نموندی.

محسن لیوان نسیم را پر از دوغ کرد.

_: امروزو شیوا خانم استراحت کردن ولی از فردا قرار نیست تو خونه بمونن ، درسته ؟

نسیم همان طور که غذایش را می‌جوید سری تکان داد.

_: خب پس پیشنهاد بدید از کجا شروع کنیم.

هرکس چیزی می‌گفت .نقش جهان ، چهل ستون‌‌ ،سی و سه پل و زاینده رود …

من با نظر پریسا موافق بودم . دلم می‌خواست یکبار دیگر روی سی‌و سه‌پل قدم بزنم .آخرین باری که به این شهر آمده بودم روز عقد ساغر بود که با کوله‌باری از خاطره برگشتم.

با صدای بلند محسن نگاهم را به او دادم.

_: صبر کنید از خودش می‌پرسیم . خب شیوا خانم نظر خودت چیه؟

لبخندی زدم.

_: برام فرقی نداره. با نظر جمع موافقم.

انگشتانش را درهم قفل کرد و روی میز گذاشت.

_: خب ما به توافق نرسیدیم . بهتره خودتون یه کمکی کنید.

سرم را به سمت پریسا چرخاندم. دستم را روی دستش گذاشتم.

_: منم با پریسا جان موافقم.بهتره از سی و سه پل و قدم زدن روی زاینده رود شروع کنیم.

پریسا با خوشحالی کف هر دودستش را بهم کوبید و جیغ خفه‌ای کشید.

_: آخ جون تصویب شد . فردا می‌ریم زاینده رود.

پرهام با لب و لوچه‌ای آویزان شکلکی برای خواهرش درآورد. موهای لخت و مشکی‌اش را بهم ریختم و بوسه‌ی محکمی روی لپش زدم. 

محسن داوطلبانه مسئولیت جمع کردن میز را به عهده گرفت و اجازه نداد من یا نسیم کمکش کنیم.

به پیشنهاد نسیم به تراس بزرگ طبقه بالا رفتیم.با عذرخواهی کوتاهی تنهایم گذاشت تا چای بیاورد.

از پشت میز و صندلی فلزی سفید رنگ بلند شدم و نزدیک نرده‌ها ایستادم و به سیاهی آسمان خیره شدم‌. به این فکر می‌کردم چقدر آن روزها نسیم از اینکه نتواست به دانشگاه برود ناراحت بود . اما ارزشش را داشت . با از دست دادن آن آرزو این خانواده خوشبخت را داشته باشد. گاهی برای به دست آوردن نتیجه بهتری باید از آرزوهایت دست بکشی.

با قرار گرفتن چیزی روی کمرم و دستهایی که دور شانه‌هایم حلقه شد به عقب برگشتم . نسیم اشارپش را روی شانه‌هایم انداخته بود.

_: هوا خنکه ، یه وقت سردت میشه. 

به مهربانیش لبخندی زدم و به نرده تکیه دادم.

_: خوشحالم که زندگیت خوبه نسیم. خوشحالم که حال دلت خوبه. تو لیاقت این خوشبختی رو داشتی.

نگاهش را گرفت و به دوردستها خیره شد.

_:محسن پسر خوبیه . می‌دونی وقتی یاد قدیم میوفتم خندم می‌گیره.چقدر غصه می‌خوردم از اینکه دانشگاه نرفتم. 

مکثی می‌کند.

_: می‌دونی بعد از یک سال که از زندگیمون گذشت خودش بهم پیشنهاد داد دانشگاه رفتن داد . می‌گفت خودم کمکت می‌کنم . همش تشویقم می‌کرد . اما بودن کنار محسن انقدر دانشگاه رفتنو برام کمرنگ کرده بود که فکر این که یه روز دانشگاه همه آرزوم بود خندم مینداخت.

 سرش را به سمتم چرخاند.

_: می‌گفت من به زمان احتیاج داشتم تا بتونم خودمو بهت ثابت کنم . تو اون روزا دلت با من نبود . می‌ترسیدم بری و از دستت بدم. حالا نمی‌خوام حسرتش رو دلت بمونه ، برو درس بخون تا بچه هامون ازت یادبگیرن.

نفسی می‌گیرد.

_: می‌دونی من هیچ وقت آدم جنگیدن نبودم. شاید فکر کنی ضعیفم ، ولی نیستم.می‌گردم بهترین راهو پیدا می‌کنم تا بتونم خودمو با شرایط جدیدی که توش گیر افتادم وفق بدم. بیشتر وقتها هم موفق می‌شم.

به همان حالت قبلش برگشت.

_: توکل کردم و دل دادم به زندگیم.

لبخند عمیقی روی لبهایش نشست.

_: وقتی فهمیدم مادر شدم ، نمی‌دونی چه حس و حالی داشتم. اصلا نمی‌تونم برات بگم. محسن خیلی کمکم می‌کرد. پریسا که چهار ساله شد ، بازم محسن گفت برو دانشگاه خودم کمکت می‌کنم. ولی تموم زندگیم شده بود پریسا و محسن. پریسا که بزرگتر شد حس کردم تنهاست . وقتش بود از تنهایی درش بیارم .بعدش پرهام به دنیا اومد.

کامل به سمتم چرخید و دستش را بند نرده کرد.

_: شرایطم خیلی سخت بود. یادته که شش ماه از به دنیا اومدن پرهام گذشته بود که اومدیم اینجا ، تنها ، غریب با دوتا بچه‌. ولی محسن بود با همه مهربونیاش . دانشگاه نرفتم ولی کتاب خوندم . کلاس رفتم. مدرک ندارم ولی تا دلت بخواد اطلاعات دارم. می‌دونی ، الان اصلا ناراحت نیستم ، گاهی که یاد اون روزا میوفتم به افکار بچه‌گانم می‌خندم.

اون موقع خیلی برام سخت بود که قبول کنم اما الان می‌فهمم که به صلاحم بود.

دستانم را گرفت ، لبخند مهربانی زد.

_: مطمئنم خوشبختی سراغ تو هم میاد . شاید از نظر خودت دیر باشه . ولی میاد . فقط اگه در زد، درو براش باز کن.

دستانم را رها کرد.

_: می‌رم چایی بیارم . دم کشیده.

رفت و مرا با افکارم تنها گذاشت. سینی چای را روی میز گذاشت و خودش هم روی صندلی نشست.

_: بیا بشین . 

روبه رویش نشستم.

_: خب از خودت بگو. چه خبرا ؟ نگفتی چی‌شد یادی از ما کردی؟

نگاهم را به بخاری که از فنجان چای بلند می‌شد دادم و بی‌مقدمه گفتم:

_ برگشته. مسعود برگشته.

سرفه ‌اش گرفت. چشمانم را بالا کشیدم‌. چشمانش گرد شده‌اش از شدت سرفه به آب نشسته بود. چند ضربه پشت کمرش زدم.

_: چی شدی ؟ آب بیارم برات؟ 

دستش را بالا گرفت و کمی از چای داغش را نوشید.ناباور لب زد؛

_: چی؟ چی‌گفتی؟ شوخی می‌کنی دیگه ، نه؟ 

سرم را چپ و راست کردم . کف دستش را روی میز گذاشت و خودش را جلو کشید.

_: واسه چی برگشته؟ چی‌ می‌خواد ازت ؟ اون که زن داره شایدم بچه . به من نگاه کن شیوا.

نگاهم قفل نگاهش شد.

_: نگو که باهاش حرف زدی که نمی‌تونم باور کنم . 

سرم را تکان دادم.کمرش را به صندلی تکیه داد .

_: وای ، وای تو چیکار کردی شیوا. تو که اینطوری نبودی .چرا گذاشتی بهت نزدیک بشه.

با صدای گرفته و خشداری جواب دادم؛

_: اون‌طوری که تو فکر می‌کنی نیست. زن و بچش فوت کردن.

چی کشیده‌ای می‌گوید و من تمام ماجرا را برایش تعریف کردم. 

نسیم لبش را جلو داد و ابروهایش را بالا کشید.

_: نمی‌دونم چی‌بگم . 

خمیازه‌ای کشیدم . نسیم فنجانها را داخل سینی گذاشت.

_: بهتره بریم بخوابیم. فردا در موردش مفصل حرف می‌زنیم.

صدای اذان از مسجد محل به گوش رسید . وضو گرفتم و قبل از خواب نماز خواندم . 

با سر و صدای بچه‌ها چشم باز کردم ، محیط برایم ناشناخته بود . پلکی زدم و همه چیز یادم آمد.

صدای نسیم را می‌شنیدم که مدام به بچه‌ها تذکر می‌داد؛

_: هیس ، یواشتر ، خاله شیوا خوابه.

دلم برای خاله گفتنهایش ضعف می‌رود . حسی که هیچوقت قرار نبود تجربه کنم را بارانا ، پریسا و پرهام بهم هدیه کرده بودند. 

صدای پریسا را شنیدم.

_: خب مامان ما می‌ریم بیدارش می‌کنیم دیگه. 

و بعد پرهام می‌گوید:

_: راست میگه مامان ، راست می‌گه.

خندیدم و روی تخت نشستم. نگاهی به صفحه گوشی انداختم. هیچ خبری نبود . دلم نیامده بود سامان را در بی‌خبری رها کنم. بعد از حرکت اتوبوس وقتی مطمئن شدم از شهر فاصله گرفتم به سامان پیام دادم.

_”احتیاج به تنهایی دارم . یه مدت دور می‌شم . خودم باهات تماس می‌گیرم.”

و برایم نوشت.

_” مراقب خودت باش.”

می‌دانست در این جور مواقع نباید خلوتم را بهم بزند.خوشحال بودم از اینکه درکم می‌کرد.

تا در اتاق را باز کردم پرهام به داخل پرت شد. روی زانوهایم نشستم تا هم قدش شوم.

_: پسر شیطون! حالا دیگه فال گوش وایمیسی آره؟

ترسیده گفت :

_: نه … نه بخدا ، می‌خواستم بیام بیدارت کنم.

خجالتزده سرش را پایین انداخت . 

_: آخه حوصلم سر رفته بود . مامان نمی‌ذاشت بیاییم پیشت.

لپش را کشیدم و بلند شدم تا سری به نسیم بزنم.

_: خاله … میشه … به مامانم چیزی نگی؟

موهای لختش را بهم ریختم.

_: کاری نکردی که پسر خوب.

نسیم همی به سیب‌زمینهایی که در  ماهیتابه در حال سرخ شدن هستند زد.

_: بیدار شدی ؟ از دست این بچه‌ها انقدر سر و صدا کردن که نذاشتن بخوابی.

نگاهم را به سفره‌ی صبحانه کاملی که روی میز چیده دادم.

_: نه بابا . دیگه باید بیدار می‌شدم.

_: بیا بشین الان برات چایی می‌ریزم.

پشت میز نشستم و تکه‌ای از نان را جدا ‌کردم.

_: آقا محسن نیست؟

استکان چای را مقابلم گذاشت.

_: نه صبحهای جمعه می‌ره کوه . تا ناهار آماده شه میاد.

حوالی عصر بود که راهی سی‌ و سه پل شدیم. بچه‌ها سر خوشانه می‌خندیدند و بازی می‌کردند و نگاهم را به دنبالشان می‌کشاندند. که نسیم پرسید؛

_: می‌خوای چیکار کنی؟

_: نمی‌دونم . واقعا نمی‌دونم. گیج شدم ،  مث همون روزا که تازه باهاش آشنا شدم. 

اون یه بار تنهام گذاشت.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن