رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت پنجاه و چهار

ساغر معرفی کرد .

_: ریحانه جون دوستم، همسر دوست علی .

دوست ، کدام دوست . او که بجز من دوست دیگری نداشت . چرا تا بحال این ریحانه جون را ندیده بودم . چیزی این میان درست نبود . ساغر چیزی را مخفی می‌کرد . او که بود که ساغر از روبه‌رو شدنش با من واهمه داشت.

نگاه موشکافانه‌ام را بار دیگر روی صورت دختر چرخاندم . قرمزی چشم‌ها و نوک بینی‌اش از گریه بود . از اینکه خلوت دونفره‌شان را بهم زده بودم ، ناراحت شدم . 

_: می‌رم تو اتاق شما راحت باشین . ریحانه چادر مشکی‌اش را از روی مبل برداشت . 

_: این چه حرفیه ، من دیگه داشتم می‌رفتم.

_: کجا ریحانه جون ؟ حالا نشسته بودی . 

ریحانه کش چادر را روی سرش انداخت.

_: برم تا مسعود نیومده خونه.

مسعود ؟ از کدام مسعود حرف می‌زد ؟ همان نامردی که زندگی‌ام را سیاه کرد . 

پس تو عروس سفید پوش آن شب بودی و من را سیاه پوش عشقم کردی . پس تو بودی که با مسعود به آسمان رفتی و من در قعر زندگی سیاهم فرو رفتم .

آن‌قدر مشغول دست و پا زدن میان افکارم شدم که رفتنش را نفهمیدم . ساغر سر به زیر رو‌به‌رویم نشست و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد.گفت:

_ ریحانه زن مسعوده . نمی‌خواستم همو ببینید . گاهی وقتا بهم سر می‌زنه . هیچ‌کسو نداره.  

به سختی پرسیدم ؛

_: از منم می‌دونه؟

ساغر پلک روی هم گذاشت.

_: می‌دونه . مسعود همون اوایل گفته بود ، قبل از ازدواجشون . ولی بخاطر پدرش قبول می‌کنه زنش بشه. مادر نداره . پدرش معتاده ، برای خرج موادش مجبورش می‌کرد کار کنه ، بره از ساقی براش مواد بگیره . برای فرار از اون زندان قبول می‌کنه زن مسعود شه . می‌دونی ، هیچوقت در موردت کنجکاوی نکرد . سعی نکرد جای تو رو برای مسعود بگیره.

روی چشمانش ابری از غم نشسته بود .

_: فکر نکن خیلی داره بهش خوش می‌گذره ، نه . اونم داره تو اون زندگی سختی‌ می‌کشه ولی انقدر صبوره دم نمی‌زنه . خیلی مظلومه شیوا خیلی . 

هیچ‌چیز اونجوری که ما فکر می‌کنیم نیست .

مظلومیت چشمانش دلم را لرزانده بود . من می‌خواستم با زندگی این دختر بازی کنم؟ می‌خواستم همین دل‌خوشی کوچک را هم ازش بگیرم ؟ می خواستم او را مثل خودن قربانی کنم ؟ لعنت به من با این تصمیم مسخره‌ام .

 زلالی چشمانش لحظه‌ای از یادم نمی‌رود . من نسترن نبودم . نمی‌خواهم یک عمر تاوان تصمیم اشتباهم را بدهم .

نمی‌توانم تا آخر عمر با عذاب وجدان سر کنم . 

رژ قرمز را جیبم بیرون کشیدم و با تمام افکار پوچم بیرونش انداختم . باید دست می‌کشیدم از آن گذشته و خاطراتش . باید دوباره در پستوی ذهنم دفنشان می‌کردم تا غبار زمان رویش را بگیرد . وقتش رسیده که زندگی کنم .

با کمک ساغر شام را آماده کردیم . عطیه و سامان را دعوت کردیم و یک دورهمی چهار نفره ترتیب دادیم . هفته‌ی آینده قرار بود یک فرشته کوچولو به جمعمان اضافه شود . 

از بی‌توجهی‌های سامان نسبت به عطیه حرص می‌خوردم . بی‌مقدمه گفتم :

_دیگه وقتشه واسه سامان آستین بالا بزنیم . دیگه داره پیر میشه . 

ساغر تکانی در جایش خورد .

_: والا ما که زبونمون مو درآورد . دیگه دست خودتو می‌بوسه . اتفاقا یه مورد خوبم …

با صدای شکستن سرم را برگرداندم . لیوان از دست عطیه افتاده بود . حالش را درک می‌کردم . من هم زمانی …

نگاه نگران سامان روی عطیه خیمه زد . 

_: آخه الان وقت این حرفاس ؟ 

_: پس کی وقتشه؟ یه نگاه به خودت انداختی ؟ موهات سفید شده .

دستش را مشت کرد و قاطع گفت :

_ تا تو رو شوهر ندم ، زن نمی‌گیرم . خیالت راحت .‌

از حرفش وا رفتم .

_ :آخه چرا؟ شاید من هیچوقت نخوام ازدواج کنم .

_: چون ممکنه زنم نذاره مث الان حواسم بهتون باشه . اون‌طوری حداقل خیالم راحته که یکیو داری . از دور مراقبتونم . 

از جایش بلند شد و به طرف عطیه رفت .

_: چیزی‌تون نشد؟ شما برید پیش دخترا ما اینجا رو جمع می‌کنیم . 

جواب لبخند من به ساغر ، چشمکی بود که برایم زد.

فصل آخر

شایان درحالیکه استکانهای چای را جمع می‌کرد ، غر زد.

_: اَه ، من دیگه خسته شدم . هرکی میاد می‌گی نه . به دلم نَشست . منم دیگه از سری بعد نمی‌مونم خونه که پذیرایی کنم . یه بله بگو همه‌رو خلاص کن.

گازی به سیبم زدم و با خنده به اعتراضاتش گوش می‌دادم . 

این پنجمین خواستگاری بود که آمد . از قیافه‌ی کج و کوله‌ام لحظه‌ی ورودشان مشخص بود که جوابم چیست . هنوز کسی که با آمدنش احساس آرامش کنم نیامده بود

با صدای چرخش کلید حواسمان به سمت در رفت . شاهین هندوانه به دست وارد شد . بادیدن قیافه‌ی شایان همه‌ چیز دستگیرش شد .به سمت آشپزخانه رفت‌.

_: بازم نه؟ 

نگاهم روی قامتش چرخ خورد . پسر ۲۵ ساله‌ای که مردی پخته و کامل بود . جای خالی پدر را در این چند سال پر کرده بود . با زور سامان درسش را ادامه داد و توانست به سختی مدرکش را بگیرد تا در حراست بیمارستان مشغول شود . چشم‌های بی‌فروغش بی‌هدفی و نداشتن برنامه برای آینده‌اش را فریاد می‌زدند . تمام و کمال خودش را وقف این خانه کرده بود . هنوز آثار سونامی که هشت سال پیش به زندگیمان زد ، پا بر جاست. 

مادر پیش‌دستی کرد.

_: سنش زیاد بود. به شیوا نمی‌خورد .

 دستهای خیسش را با دستمال کاغذی روی میز خشک کرد.

_: به قول خانم‌جون قسمتش نیست . هر وقت قسمتش باشه دهنش بسته می‌شه . 

ته‌مانده سیبم را داخل سطل می‌اندازم.

_: آفرین . قربون دهنت که حرف حق زدی . اینو به این داداش کوچیکت بگو که انقدر غر نزنه . 

هر چقدر شاهین از لحاظ چهره به مادر کشیده بود، شایان به شدت شبیه پدر بود . تنها شباهت این دو برادر قامت بلندشان بود که از پدر به ارث برده بودند . 

شایان با توپ پر وارد آشپزخانه شد .

_: نه بابا اینا همش بهونه‌اس . سر کاریم داداش من . سر کار . حبه‌ی انگور را داخل دهانش پرتاب کرد . 

_: من از دفعه‌ی بعدی نیستم . با دوستام می‌رم بیرون . خودتون پذیرایی کنید . 

مادر آخرین بشقاب شسته را در جا ظرفی گذاشت.

_: بسه دیگه شایان چقدر غر می‌زنی . 

شاهین با جدیت جواب داد .

_: وقتی من نیستم تو مرد این خونه‌ای. می‌رم دوش بگیرم.

عمو با بی‌رحمی ما را در این چند سال رها کرده بود و با تمام اموال و دارایی‌های که از آقاجون برایش مانده بود ، خوش می‌گذراند. آینده‌ی شاهین برایش مهم نبود .

یعنی ممکن بود روزی برسد که شاهین را در کنار خانواده‌اش ببینم ؟ خوش به حال کسی که قرار است همسرش شود و به  همچین مردی تکیه کند.

_: عمت زنگ زد ، گفت: پس فردا وقت دکتر داره نمی‌تونه با خانم‌جون بره مشهد ، بجاش تو بری.

چشم از جای خالی شاهین می‌گیرم. 

_: باشه .این هفته دکتر نیست . مطب بسته‌اس .می‌رم . فردا هم از صبح می‌رم خونه ساغر ، تولد باراناس .

علی و ساغر مثل هر سال برای دختر زبان درازشان جشن باشکوهی گرفتند . ساغر می‌خواست با خبر بارداری‌اش علی را غافلگیر کند . 

از دیدن خوشبختی‌شان لذت می‌بردم . خوشبختی حق هردویشان بود . آنها خواسته بودند و پای خواسته‌شان ایستاده بودند . تمام این سالها کنارم بودند . خیلی خوش‌شانس بودم که آنها را داشتم .

 عطیه دیرتر از همه آمد . بی‌توجهی هایش به سامان کاملا مشخص بود . زیر زیرکی می‌دیدم چقدر سامان از این نادیده گرفته شدن حرص می‌خورد. حقش بود ، نوبتی هم که باشد نوبت عطیه بود .

آخر شب سامان تا خانه همراهیم کرد .

_: سامان تو واقعا به عطیه هیچ حسی نداری ؟

فرمان ماشین را محکم فشرد ، ولی جواب من سکوت بود .

_: باور کن خیلی دختر خوبیه . بهش فکر کن . حداقلش اینه که تو رو از ما دور  نمی‌کنه.

_: قبلا جوابتو دادم . خودتم می‌دونی . تا از بابت تو خیالم راحت نشه ازدواجی در کار نیست . 

نیم‌رخ مردانه‌اش در تیرس نگاهم بود.

_: تا کی قرار زندگیتو بذاری پای من ؟ ببین من دیگه کوتاه اومدم . خواستگار راه می‌دم . ولی خب ، تا حالا که نشده . معلومم نیست کی بشه . تو نباید بخاطر من صبر کنی. به فکر مامانت باش . خودتم می‌دونی که تنها آرزوش دامادیه توعه . یه‌کم به فکر خودت باش . نگاه به موهات کردی ؟ چیزی نمونده که همین چندتا دونه تار مشکیت هم سفید بشه . اونوقت دیگه هیچ‌کس بهت دختر نمی‌ده.

نفسی گرفتم .

_: ببین سامان عطیه خیلی دوست داره .

با صدای بمش جواب داد ؛

_: می‌دونم . ولی باید صبر کنه .

_: تا کی ، تا کی سامان صبر کنه . یه نگاه به شناسنامت بنداز .

جلوی خانه نگهداشت و کامل به طرفم چرخید . عسلیهایش در تاریکی برق خاصی داشت.

_: مامان اصلا ناراحت این موضوع نیست . انقدر فکرتو درگیرش نکن . کسی تو رو مقصر نمی‌دونه . یه زمانی دوست داش تو عروسش بشی .ولی بعد فهمیدیم که با اینکه از یه خون نیستیم ولی تا آخر عمرمون خواهر برادریم . مامان تو رو مث ساغر می‌دونه.

نوک بینی‌ام را بین دو انگشتش گرفت.

_: نگران هیچی نباش.

لبخندی زدم . چقدر خوب بود که او را داشتم.

_: برو شب بخیر.

دستگیره‌ی در را کشیدم.

_: شب تو هم بخیر.

چند قدمی از ماشین دور نشده بودم‌ که با صدایش پاهایم دست از رفتن کشیدن.

_: شیوا ؟ 

خم شدم تا از شیشه ماشین چهره‌اش را ببینم.

_: مراقب خودت باش . سلام منم به آقا برسون . التماس دعا .

_: تو هم مراقب خودت باش.

آهسته وارد اتاق شدم . خوب بود که فردا عصر باید حرکت می‌کردیم و الا خواب ماندنم قطعی بود. 

به امشب فکر کردم . وقتی بارانا هدیه‌ای که برایش گرفته بودم را باز کرد ، از دیدن عروسک کیتی و سارافون سفید با گلهای آبی و بنفش آنقدر ذوق زده شد که تا آخر شب سرگرم عروسکش بود.

نگاه‌های جستجوگر سامان که دنبال عطیه می‌گشت . عاشقانه هایی که علی بعد از این چند سال همچنان نثار ساغر می‌کرد و ساغری که تمام عشقش را پای درخت زندگیش گذاشته بود . 

از زیر قرآن رد شدیم. خانم‌جون همچنان سفارش گلدانهایش را به مادر می‌کرد. با آژانسی که شاهین گرفته بود به راه‌آهن رفتیم.

نگاهم که به گنبد طلایی افتاد ، آرامشی خاص در آغوشم گرفت . خانم جون مشغول نماز و دعا شد . اینبار برخلاف همیشه قفل زبانم باز شد . گفتم و گفتم . از چهار سال عاشقی که داغش هنوز برایم تازه بود . از بی‌کسی و تنهاییم . از بی وفایی او و ده سالی که در نبودش سوختم و دم نزدم. گفتم هر بار که خواستم این عشق خانمان سوز و  بی‌فرجام را از دلم بیرون کنم ، پنجه هایش را محکمتر در قلبم فرو کرد و ماندگارتر شد. از خستگی تمام این چهارده سال گفتم ، هق زدم و اشک ریختم . 

آرام شدم مثل قاصدکی که از گلش جدا می‌شود و به این سو و آن سو می‌رود . نمی‌دانم چقدر گذشت ، فقط می‌دانم سنگینی این بار چند ساله از روی دوشم برداشته شد. چقدر نیاز داشتم به این درد و دل کردن. 

دستی به شانه‌ام خورد. 

_: شیوا خودتی ؟ وای خدا جون . باورم نمی‌شه دوباره دیدمت . اونم اینجا. 

آشنا بود . یک آشنای قدیمی . دفتر خاطرات ذهنم را مرور کردم . جایی میان صفحاتش بود.

_: نشناختی؟ 

ذهنم جرقه‌ای زد.

_: آی … آیدا تویی؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن