رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت پنج

ساغر نچی کرد .

_:آخه دختر خوب عاشق چیه این کوه غرور شدی؟ اصلا چطوری بهش نزدیک شدی؟

سوال ساغر را بی‌جواب گذاشت . کیفش چرم مشکی رنگ گرانقیمتش را برداشت و بی توجه به ما به سمت در  رفت.

_:کجا داری می ری؟حالت خوب نیست.

بدون اینکه نگاهم کند.آهسته لب زد: _:خونه.

:باشه.بذار برسونمت.

بی‌حال کنارم زد .

_: خودم ماشین دارم.

ساغر مداخله کرد.

_: ولی حالت خوب نیست بهتره تنها نباشی.

بی حوصله گفت؛

_: خوبم .خوبم.می خوام تنها باشم.

در  را باز کرد و از کلاس بیرون رفت.

نیم ساعت مانده به شروع کلاس بعدی را به همراه ساغر به حیاط رفتیم.عجب روزی بود امروز.

ساغر از حرص دندان قروچه‌ای کرد و بی مقدمه گفت: 

_پسره نسناس. دیدی چطوری دختره رو عین دستمال انداخت کنار؟

_:اوهوم .

_: حالا فهمیدی چرا روز اول بهت گفتم نزدیک این آدم نشو؟

در جوابش سر تکان دادم. 

 به کلاس برگشتیم و با در بسته مواجه شدیم ، این یعنی دیر کرده بودیم. ساغر با شجاعت در زد و با اجازه استاد وارد کلاس شدیم .

سنگینی نگاهی را حس کردم . سرم را چرخاندم و در چشمهای پر از غرورش خصمانه خیره شدم.

با سرفه مصلحتی استاد به خودم آمدم.

_ :خانما نمی شینید؟

علی اعتراض کرد.

_:دیر که میان . نظم کلاسو بهم می زنن.

ساغر خواست جواب دندان شکنی بدهد که با کشیدن دستش او را به سمت صندلی ها بردم .

 حواسم به اتفاق نا خوشایندی بود که ساعت قبل افتاد و مثل یک فیلم از جلوی چشمانم عبور می کرد . هر لحظه حس دلسوزی ام نسبت به نسترن بیشتر می شد.

کلاس که تمام شد چهره ی درهم مسعود توجهم را جلب کرد. فکر کردم شاید از رفتارش با نسترن ناراحت شده و عذاب وجدان بیخ گلویش را گرفته .

کلاس تقریبا خالی شده بود.صدای حرف زدن پسرها حس کنجکاوی ام را تحریک کرد.

نامحسوس به سمتشان رفتم و خودم را مشغول پیدا کردن سوییچ ماشینم نشان دادم.

ساغر از جلوی در گفت:

_پس چرا نمیای؟

_ : صبر کن سوییچم رو پیدا کنم.

صدایش را واضح می شنیدم.

_: دختره ی دیوانه .خودشو مث کنه چسبوند . حالا فکر می کنه باید تا آخر عمر باهاش باشم یا برم بگیرمش.

علی دستی به شانه اش می زند .

_: بیخیال داداش‌.همه دخترا توهم عاشقی دارن .کافیه بهشون بخندی، صدتا رویا می بافن.

محمد رو به هر دو می گوید:گشنگی نکشیدن که عاشقی یادشون بره.پاشید بریم دیگه . تحلیل دخترا هم باشه واسه بعد.

دوباره صدای ساغر بلند شد.

_:چیکار می کنی شیوا . پیدا نکردی؟

دستپاچه سوییچ را در هوا تکانی می دهم .

_:ایناهاش.

 به طرف ساغر رفتم که با صدای مسعود پاهایم به زمین قفل شد. 

_:وایسا ببینم.

اگر بفهمد به حرفهایشان گوش می دادم آبرویم می رفت .از ترس دستانم یخ زد . سعی کردم به خودم مسلط باشم تا پی به حال درونم نبرد.

جلو آمد . یک دور ، دورم چرخید. روبه رویم ایستاد. با شصت گوشه لبش را خاراند. با چشمان ریز شده خیره ام شد. حس گنجشکی ترسیده را داشتم که در دام صیادش گیر افتاده . نگاهم را از چشمان بی حس‌اش گرفتم و سرم را پایین انداختم. با صدای بمش پرسید: _:اینجا چه غلطی می کردی؟

زبانم مثل چوب خشک شده بود.

 بلندتر پرسید.

_: گفتم ، اینجا چکار می کردی؟

از ابهت صدایش چشمانم را روی هم فشار دادم.

آرام ولی با جدیت گفت: 

_سرتو بگیر بالا و به من نگاه کن.

با مکث سرم را بالا آوردم و چشمانم را باز کردم .تا به حال انقدر نزدیکش نبودم. گودالهای سیاه خالی از حسش مرا طلسم کرده بود و چشمانم با بی حیای روی صورت مردانه‌اش چرخ خورد. بینی گوشتی اش به صورتش می آمد. ابروهای پر پشت مشکی گره خورده اش ، جذبه‌اش را دو چندان می‌کرد. هیکل تنومدش با آن قد بلند مطمئنا بهترین تکیه گاه می توانست باشد. قطعا آن بازوهای عضلانی که زیر پیراهنش پنهان کرده بود از هر دختری دل می برد.

دستانش را از هم باز کرد و دور خودش چرخید.

_ : چطورم می پسندی؟

با حرفش به خودم آمدم . رویم را برگرداندم و آهسته گفتم: 

_چه خود شیفته.

فکر نمی کردم شنیده باشد .دستش را نزدیک صورتم کرد ،خواست سرم را به سمت خودش برگرداند که سرم را عقب کشیدم .تا از برخورد دستش با صورتم جلوگیری کنم.

از عصبانیت دندانهایش را روی هم سایید .

_: چی گفتی؟ 

با دست وسط سینه اش زد.

_: به من گفتی خود شیفته؟

نمی دانم آن همه اعتماد به نفس از کجا پیدایش شد . خیره در چشمانش گفتم

_: انقدر دخترای دور و برت بهت گفتن خوشگلی و قربون صدقه ات رفتن باورت شده. ولی من از اونا نیستم.

نگاهش بین لبها و چشمانم در رفت و آمد بود .زبان روی لبهایش کشید .خشم از نگاهش پر کشید و جایش را تمسخر پر کرد . قدمی زد .

: _آهان . پس از اونایی که با دست پس می زنن، با پا پیش می کشن.

خیره در چشمانم با لودگی ادامه می دهد.

_:نگو که دلتو نبردم.

جوابی نمی دهم. نگاهش مات لبهایم می شود .

_: همه تون از خداتونه یه گوشه چشمی بهتون بکنم.

این پسر زیادی مغرور بود . از اینکه در چشمش مثل دخترهای دور و برش بودم ، خونم به جوش آمد .ولی توان مقابله با او را نداشتم . 

جسارت به خرج می‌دهم.

_: درمورد من اشتباه می کنی.من مثل اونا نیستم.

از قضاوت بی‌رحمانه‌اش بغض به گلویم چنگ می‌زند. گوشه مانتو را در دستم می‌فشارم. سکوت طولانی می شود. ساغر که توسط علی کنار دیوار زندانی شده ، با عصبانیت می‌گوید:

_ جلسه تموم شد؟ حالا می تونیم بریم؟

علی جواب می‌دهد.

_: چه عجب زبونت باز شد. تو که کلاس خوب بلبل زبونی می‌کنی. حالا که تنها شدی ، ترسیدی؟

مسعود به میز استاد تکیه می‌دهد. ساغر نیشخندی می زند. 

_: از کی بترسم؟ از تو؟ تویی که تا کلاس رو خالی دیدی ۲ تا دخترو زندونی کردی؟اگر راست می گی بیا وسط حیاط . اونوقت معلوم می‌شه کی جوجه است و ترسیده.

علی قبل از اینکه جوابش را بدهد ، مسعود می‌غرد .

:_ بسه دیگه تمومش کنید.

 چشمان سیاه بی‌حسش را به من می دوزد . قدم به قدم نزدیک می‌شود . در نگاهش خبری از خشم نیست. جسارت به خرج می‌دهد و دستش را به سمت مقنعه‌ام جلو می آورد .قدمی به عقب برمی‌دارم . پوزخند می‌زند .حس می کنم از اذیت کردنم لذت می برد .سرش را به گوشم نزدیک می‌کند . طوری که گرمای نفسش گوشم را نوازش می‌دهد . از این همه نزدیکیش تنم کوره آتش می شود. ضربان قلبم بالا می‌رود. آهسته و اخطار گونه می گوید: 

_دفعه آخرت باشه سعی می کنی تو کار من فضولی کنی. دفعه بعد اینقدر راحت ازت نمی گذرم. فهمیدی؟

از اینکه دستم برایش رو شده خجالت می کشم.

بلندتر می گوید: 

_فهمیدی؟

پلک روی هم می‌فشارم وبریده بریده جواب می‌دهم.

_:ب…بله.

فاصله که می‌گیرد .نفسم را بیرون می دهم. دستی به مقنعه ام می کشم و کیفم را روی شانه ام مرتب می کنم .با ساغر به سمت در می رویم که در با شتاب باز می‌شود .او دیگر اینجا چه می کرد ؟ ساغر یا خدایی زیر لبی می‌گوید .نگاهش را روی هر چهار نفرمان چرخ می‌خورد و در آخر با چشمان ریز شده خیره من و مسعود می‌شود . می‌دانم به چه فکر می‌کند .

_: اینجا چه خبره؟ 

با دلسوزی می‌پرسم.

_: بهتری عزیزم؟

دستش را بالا می آورد .

_: به من نزدیک نشو لعنتی‌. 

برق اشک را درچشمانش می‌نشیند .

_: اینجا چه غلطی می کردی؟ 

معنی حرفش را به خوبی درک می کنم. 

_: داری اشتباه می کنی؟اون چیزی که…

حرفم را قطع می کند. اشاره‌ای به مسعود می‌زند.

_: دلتو برده؟می خوای…می خوای باهاش باشی؟ 

چشم از من می گیرد و به سمت مسعود می رود .

_: بخاطر این منو پس زدی؟

مسعود نچی می کند.

_: بسه دیگه نسترن .تموش کن .بهت که گفتم این رابطه برام تموم شده‌اس.

گریه اش اوج می گیرد .

_ : چرا ؟آخه چرا لعنتی؟ 

با دستش من را نشانه می‌گیرد .

_: بخاطر این. اون کسی که می گفتی اینه؟

مسعود عصبانی می شود و صدایش بلند می‌کند.

_: تمومش کن.مگه همون اول قوانینمو بهت نگفتم؟نمی فهمم این همه التماس واسه چیه؟

نسترن اشکهایش را با دست پاک می کند .

_: آره گفتی. اما یه فرصت دیگه بهم بده . فقط یه فرصت‌.

مسعود کیفش را برمی‌دارد و بی‌اهمیت به او از در خارج می شود

به سمت در می‌رویم که با صدایش متوقفمان می‌کند.

_ : دوستش داری؟ 

رخ به رخش می ایستم و صادقانه جوابش را می‌دهم.

_: نه . داری اشتباه می کنی.

روی صندلی فرود می‌آید. دلم برای این همه بیچارگی‌اش می‌سوزد.

فکرم هنوز حواشی کلاس می‌چرخید و از اینکه بخاطر کنجکاویم به دردسر افتادم ، به شدت عصبانی بودم.

ساغر لیوان کاغذی قهوه را جلویم می‌گذارد .

_: بی خیال. یه اتفاقی افتاد ،تموم شد ، رفت . انقدر بهش فکر نکن.

_: نمی‌تونم ، واقعا نمی تونم . نمی دونم چرا اون کارو کردم.

سرم را بالا می‌گیرم و با درماندگی نگاهش می کنم.

_: فکر نمی کردم بفهمه به حرفاش گوش می‌دادم.

ساغر  بی‌خیال شانه‌ای بالا می اندازد .

_: کاریه که شده . با خود خوری کردن چیزی درست نمی‌شه . بهش فکر نکن.

با یادآوری مقایسه مسعود عصبی‌تر می‌شوم .مشتم را جلوی دهانم می‌گیرم.

_: اِاِاِ  دیدی پسره احمق منو چطوری با دخترهای دورو برش یکی کرد؟

مکث می‌کنم و بعد کف دستم را روی پیشانیم می‌گذارم و می‌نالم.

_: وای دیدی نسترن فکر می‌کرد من بهش پیشنهاد دادم . اه ،لعنت بر خودم .

ساغر به زور جلوی خنده‌اش را می‌گیرد ، اما خیلی هم موفق نبود . بالاخره صدای خنده اش بلند می‌شود و نگاه چند نفر را به سمت‌مان می‌کشد.

چشم غره‌ای می‌روم .

_: چه خبرته؟ یواش‌تر . مگه جک می‌گم برات؟ 

لبهایش را بهم می‌چسباند تا جلوی خنده اش را بگیرد. به سختی می گوید: 

_: ب … ب … ببخشید.

بلند می‌شوم و لیوانم را در سطل می اندازم . ساغر را که می‌رسانم حوصله رفتن به خانه را ندارم . هنوز فکرم درگیر است.

با صدای زنگ موبایل،ضبط را کم می کنم . بدون نگاه به شماره تماس را وصل می کنم . مادر با نگرانی می‌پرسد.

_: الو…شیوا…کجایی مادر؟ 

_: سلام مامان .دارم میام. نیم ساعت دیگه خونه‌ام.

به خانه که می‌رسم ، با دلواپسی خودش را به من می‌رساند .

_: کجا بودی تا حالا؟ دلم شور افتاد.

_: یه کم با بچه ها تو دانشگاه کار داشتم طولانی شد . ببخشید.

متنفرم از خودم که به دروغ متوسل شدم . اما نمی توانم اصل ماجرا را بگویم.

دو هفته‌ای از آن ماجرا  می‌گذشت . تمام سعی را می کردم که در دورترین ردیف کلاس بشینم تا در تیر رس نگاهش نباشم . نسترن را هم شاید بیشتر از یکی، دو مرتبه ندیدم . 

خسته از مبحث سخت امروز تصمیم گرفتم قدمی در حیاط دانشگاه بزنم . نیلوفر دختر پر جنب و جوش کلاس در را بست و با دست زدن حواس همه را به خودش جمع کرد .

_:خب … خب ،دوستان نظرتون در مورد گردش یه روزه چیه؟ مث ترمهای قبل صبح زود می‌ریم ، عصر برمی‌گردیم. ساغر ذوق زده می گوید:

_ وای عالیه .من که می‌رم . توچی؟ میای دیگه؟

لب را جلو می‌دهم .

_: نمی دونم.

_: وای نمی‌دونی چقدر خوش می‌گذره.

نیلوفر خیلی دختر پر انرژی‌ایه . می بینی که ، هر ترم هم یه برنامه می‌ذاره که دسته جمعی بریم بیرون.

دستم را در دستش می گیرد .

_:بیا دیگه . مطمئنم خوشت میاد.

نیلوفر بالاخره موفق می‌شود کلاس را کنترل کند. یکی از دخترها می‌پرسد: 

_کجا می‌ریم؟

نیلوفر کمی هیجان چاشنی صدایش می کند .

_: حالا رسیدیم به اصل ماجرا.

انگشت اشاره اش را کنار صورتش می گذارد و بلند بلند فکر می‌کند.

_: اومممم . فصل پاییز و رنگهای قشنگ و هوای عاشقانه ، کجا رو می طلبه که بزم رو تکمیل کنه؟

یه تعدادی از بچه ها با هم گفتند:

_ حافظیه.

نیلوفر انگشتش را بر ‌می دارد و بشکنی در هوا می زند 

_: درود برشما دوستان عزیزم.

جدی می شود .

_: البته این نظر منه.حالا اگر شماها نظری دارید بگید، رای گیری می کنیم.

با صدای بلندتری می گوید: 

_کیا موافقن؟ دستا بالا.

اکثر بچه ها موافق بودند .دوباره نیلوفر ادامه می دهد .

_: خب پس جا مشخص شد . حالا اونایی که میان اسمشون رو بیان بگن یادداشت کنم.

با اصرارهای بیش از اندازه ساغر رضایت دادم به این گردش یک روزه بروم.

وقتی نیلوفر اسمم را نوشت ، متوجه شدم سه نفر تفنگدار هم می‌آیند . خواستم اسمم را خط بزنم که ساغر اجازه نداد.

_: اینا هر سری میان. بی خیال . خوش می‌گذره.

نیلوفر آخرین حرفش را می‌زند.

_: اگر دوست داشتین می‌تونید همراه هم بیارید . فقط باید زودتر بگید که من تعداد رو داشته باشم.

با حرفش لامپی بالای سرم روشن می شود. یاد نسیم می افتم‌ . ممکن است بتواند همراهمان بیاید.سری تکان می دهم و از در بیرون می رویم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن