رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت چهارده

ساغر بود . همان دختر سرتق عاشق که با ندانم کاری‌اش ، کار دست خودش و قلبش داده بود .

در سکوت خیره‌اش شدم . دلم نمی خواست خلوتش را بهم بزنم‌.

پدر نفس زنان خودش را رساند.

_: پیداش کردی؟

رد نگاهم را گرفت .

_: مطمئنی خودشه؟

سرم را به نرمی تکان دادم . آهسته جلو رفتم . همزمان که دستم را روی شانه لرزانش گذاشتم ، اسمش را زیر لب زمزمه کردم. 

از ترس سرش را با شتاب بلند کرد . با دیدن چهره‌اش جا خوردم . از شدت گریه آنقدر پلکهایش پف کرده بود که دیگر خبری از زیبایی چشم‌هانش نبود .با دیدن صورت سرخ از گریه‌اش حس کردم کسی قلبم را فشرد. 

خودش را در آغوشم انداخت و باز هم زار زد. نمی‌دانم این همه اشک را از کجا می آورد. دستم را نوازش وار روی کمرش حرکت دادم‌‌.

_:ساغر چکار کردی با خودت دختر؟

پدر نزدیکمان شد .

_: بهتره بریم تو ماشین . اینجا سرده.

ساغر خجالت زده دستی به شال خیسش کشید و سلامی ، داد‌ . پدر با خوشرویی جوابش را داد .نگاه قدرشناسانه‌ای را روانه پدر کردم.

سکوت ماشین را تنها صدای فین فین ساغر می‌شکست.

مادر استقبال گرمی از ساغر کرد. لباسهای خیسش را با لباسهایی که دادم تعویض کرد و روی تخت دراز کشید . 

مادر یکی از دمنوش‌های معروفش را به خورد ساغر داد. میلی به شام نداشت و اصرارهای مادر بی‌نتیجه ماند . همین که مادر خواست اتاق را ترک کند ، ساغر صدایش زد و از او خواست تا صبح را کنارش بماند.

مادر با روی باز از خواسته‌اش استقبال کرد و تا زمانی که ساغر به خواب برود مادرانه‌هایش را خرج او کرد . در آخر پیشانی‌اش را بوسه‌ای زد . قبل از اینکه از اتاق خارج شود سفارش کرد ، مراقبش باشم و اگر حالش بد شد خبرش کنم.

چشمی گفتم و بوسه‌ای روی گونش کاشتم .

خواب از چشمانم فراری بود . پشت پنجره ایستادم و به آسمان ابری خیره شدم. تصویر علی با آن حال بدش از جلوی چشمانم کنار نمی‌رفت .خدا کند اتفاقی برایش نیفتد .

با خودم کلنجار رفتم ، تا بالاخره تصمیم گرفتم شماره‌اش را بگیرم. با صدای اولین بوق نفسم را در سینه حبس شد . انتظارم که طولانی شد ، فکر کردم نمی خواهد جواب دهد ، اما در آخرین لحظه صدای مردانه‌ای در گوشم پیچید .

_:الو

کلمات از ذهنم پر کشیدند. دوباره تکرار کرد .

_: الو…

بریده بریده گفتم:

_ س… سلام آقای شجاعی. حالتون … خوبه؟

با خشم جواب داد:

_: فاتحی هستم خانم . فاتحی .

لال شدم . دستم سر شد .انتظارش را نداشتم .

_: چرا دست از سرش بر نمی دارید؟

بزاقم را با صدا پایین دادم .حتما اتفاقی افتاده که این مرد گوشی را جواب داده و از عصبانیت رو به انفجار بود . تصور چهره سرخ از عصبانیتش برای منی که به چشم دیده بودم زیاد سخت نبود . به زحمت پرسیدم:

_: چی… شده؟ حالشون خوبه؟من… قصد مزاحمت نداشتم. فقط …فقط نگران بودم، همین.

سکوت می کند.نفسش را پر صدا بیرون می دهد.قبل از اینکه چیزی بگوید صدای پیج کردن دکتر را می شنوم . بیمارستان بودند . 

پاهایم تحمل وزنم را نداشتند. کنار دیوار سر خوردم. نگاهم روی دختری که روی تخت جنین وار خوابیده بود قفل شد . 

_: وای خدای من.

اینبار من برای شکستن سکوت پیش قدم شدم.

_:شما بیمارستانید؟

لحنش کمی آرامتر شد . با جدیت جواب داد ؛

_: بله به لطف دوست شما.

_:چی …شده؟

_: شک عصبی بوده که به خیر گذشت.

دستم را روی صورتم می کشم.

:_خدارو شکر .الان حالش چطوره؟

_:فعلا بخاطر تزریق آرام بخش خوابه.

نمی دانم چرا اما برایش توضیح دادم ،

_: حال ساغر هم خوب نیست. بعد از چند ساعت بالاخره تونستم مثل یک گنجشک بارون خورده زیر بارون پیداش کنم.

جوابم چیزی جز صدای تق تق فندکش نیست.حدس اینکه می خواهد سیگاری روشن کند زیاد سخت نبود. 

_: چقدر عشق سخته .

کمی طول می کشد تا بپرسد:

_: حالش چطوره؟

امشب از آن شبهایی بود که دلم حرف زدن می خواست . از سکوت فراری بودم.

_: بد. خیلی بد . با قرص خوابیده.

خوشحالم که سکوت نمی کند.

_: حالا واقعا جدیه؟یا داره ناز می کنه.

نمی دانم چه جوابی باید بدهم. از یک طرف می خواستم راستش را بگویم ،از طرف دیگر هم  نمی خواستم به همین سرعت خیالش راحت شود.

_: خوب اینکه واقعا می خواد برگرده راسته .اینجا خیلی تنهاست‌.

_: خواستگارش چی؟

همان طور که با انگشتهای پایم بازی می‌کرد جواب دادم:

_: داره .ولی خوب … خوب فکر نمی کنم جواب ساغر مثبت باشه‌.

_:خوبه.

_: کدوم بیمارستان بستریه؟

منظورم را فهمید .

_: فردا احتمالا مرخصه .شب بخیر.

قبل از اینکه چیزی بگویم قطع کرد. نگاهی به گوشی می‌اندازم و بعد روی پاتختی کنارم رهایش می کنم.

شب قصد تمام شدن نداشت. خواب هم قصد نداشت به مهمانی چشمانم بیاید. دفترچه قدیمی‌ام را از قفسه کتابهایم پیدا و شروع به نوشتن کردم.

هرچه پدر و مادر اصرار کردن که خوابگاه را تحویل دهد و به خانه ی ما بیاید قبول نکرد که نکرد. دلش نمی‌خواست استقلالش را از دست بدهد . فکر می‌کرد با این کار هم خودش را معذب می کند و هم مارا. گرچه اطمینان دادم که چیزی تغییر نخواهد کرد ، اما مرغش یک پا داشت .

صبح با حال و هوای دیگری وارد دانشگاه شدیم. هنوز هم رنگ صورتش زرد و بی روح بود .زیر چشمانش گود افتاده و دیگر خبری از آن ساغر قلدر نبود . بیشتر در عالم دیگری سیر و در دنیای سکوت غرق بود. وقتی اینطور می بینمش دلم می گیرد .یاد روز اولی می افتم که وارد کلاس شدم و اینکه چطور مرا از آن مخمصمه نجات داد.

کلاس که تمام شد از ساغر خواستم به کافه برویم. چشمان بی فروغش را به چشمانم کوک زد .

_: میشه من نیام؟

دست سردش را در میان دستانم گرفتم .

_: این چه حال و روزیه که واسه خودت درست کردی؟آخه تو که انقدر ضعیف نبودی.

بی توجه به من سرش را روی دستش گذاشت . از حرکتش لبهایم را به داخل کشیدم روی هم چفت کردم . نباید سرزنشش می‌کردم .

طوری که بشنود گفتم:

_ میرم کافه.

نگاهم روی سه تفنگدار نشست و با بهت به پسر میانشان خیره شدم. قطعا اگر مسعود ومحمد کنارش نبودند نمی شناختمش. 

باور اینکه این همان پسری باشد که هر روز بخاطر نوع پوشش حراست دانشگاه بارها از او تعهد می گرفت، سخت بود. موهایش، که نمی دانم چقدر وقت صرف بالا نگه داشتنشان می کرد. یا گاهی با کش آنها را می بست و بساط خنده و شادی ما را فراهم می کرد.حالا کوتاهشان کرده بود و به طور ساده‌ای حالت داده بود. پیراهن ساده سبزی که زیر پالتویی که قدش تا زانوهایش می رسید، جذابیت مردانه اش را دو چندان کرده بود.او دیگر آن پسر جلف دانشگاه نبود.حالا برای خودش مردی شده که قرار بود دل بی قرار ساغر را بی قرارتر کند.

در حال حلاجی چهره ی جدید علی بودم که با صدای مسعود برای لحظه ای نگاه خیره ام را گرفتم.

_: ببند یه وقت توش پشه نره.

دهانم را می گفت که از تعجب باز مانده بود.اهمیتی ندادم و از علی پرسیدم.

_: بهترید؟

_: نیومده؟

می‌داستم از چه کسی حرف می‌زد .

_: اومده .ولی زیاد سرحال نیست.

مشت شدن دستانش از دیدم مخفی نماند. 

صدای دختری را از پشت سرم می شنوم که با بهت می پرسد.

_: علی… خودتی؟

شانه ای به من زد و نزدیک علی شد.

_: چه تغییری کردی بابا.دست مریزاد پسر. هر تیپی بزنی بهت میاد. آخه مگه داریم آدم انقد خوشتیپ؟

از نوع حرف زدن و صمیمیت کلام دختر خوشم نیامد .خشم در چشمان علی زبانه کشید.

_: وا چرا اینطوری نگام می کنی؟دارم ازت تعریف می کنم.

علی غرید.

_: نیازی به تعریف شما نیست خانم.

دختر را کنار زد و به سمت کلاس رفت. به دختر که از رفتار علی بر خورد .

_: هوووی عمو، چه خبرته؟ بی جنبه.

علی ایستاد و روی پاشنه پا چرخید . رو به محمد و مسعود لبخندی زد .

_: ببین کی به من میگه بی جنبه.

به غیر از من چند دانشجو دیگر هم ایستاده اند و مشتاقانه به این دوئل نگاه می کردند. 

علی خواست راه رفته را برگردد که مچش اسیر دست محمد شد. تکانی به دستش داد که محمد میانجی‌گری کرد:

_: ولش کن داداش.بیا بریم.

_: کاریش ندارم.

دختر که گویا سر نترسی داشت ،با گستاخی گفت:

_ ولش کن بیاد ببینم مثلا می خواد چکار کنه ؟

علی نزدیکش شد .

_: بی جنبه منم یا تو که خودتو به هر شکلی درمیاری تا من و امثال من نگات کنیم؟ بی جنبه منم یا تو که داری له له می زنی واسه یه گوشه چشمم؟بی جنبه منم یا تو که از هیچ پسری نمی گذری؟

بلندتر می گوید:

_:هاااان؟بیشتر بگم یا همینا که گفتم جلوی دوستات کافیه؟

دختر  از حرص به لرزه افتاده بود اما کوتاه نیامد .

_: فکر کردی تیپت رو عوض کنی شخصیتت هم عوض میشه؟ نه. تو همونی که با همه دخترای دانشگاه تیک می زدی؟ 

علی خنده ی نمایشی بلندی می کند.

_: آفرین درست زدی به هدف.ولی اون موقع یه فرقی با حالا داشت.

دختر یک ابرویش را بالا می داد و کنجکاوانه نگاهش را دهان علی دوخت.

_: اونم اینکه اون موقع دلم می خواست، اما الان دیگه دلم نمی خواد به قول تو با کسی تیک بزنم.

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد،

_: دیگه حتی حاضر نیستم نگاهمو حتی برای یه ثانیه خرج آدمهایی مثل تو کنم چه برسه به اینکه باهاشون هم کلام بشم.

با صدای آقای شریفی حراست دانشگاه‌

جمع متفرق شد. آقای شریفی که نزدیکتر شد دوباره سوالش را تکرار کرد.

_: چه خبره اینجا؟

 جوابی نگرفت .

_: برید سر کلاستون.کسی تو راهرو نباشه.

بین رفتن و نرفتن به کافه ترید داشتم. استاد پارسا از آن استادهای سختگیری بود که بعد از خودش کسی را داخل کلاس راه نمی داد.حضور کسی را کنارم حس  کردم. سر برگردانم  و ساغر را دیدم . 

_: داری می ری سلف ؟یا داری بر می گردی؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن