رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت چهار

از همان جلوی در بلند نسیم را صدا زدم . به سرعت خودش را به من رساند.حال خوشی نداشت. از قیافه‌اش معلوم بود که با محسن دعوا کرده بودند. تا مرا دید خودش را در بغلم انداخت و صدای گریه اش اوج گرفت . کمرش را نوازش کردم. آرامتر که شد . شرمنده لب زد ؛           _:سلام . ببخشید….بیا….بیا تو.

سری تکان دادم و دستی به شانه اش زدم ؛

_: برو صورتت رو بشور.

به سمت مبلها رفتم  و کیفم را گذاشتم. خواستم برایش آب ببرم که دیدم هنوز همانجا ایستاده . نچی می کنم ؛

_:ای بابا نرفتی که.

:_ بشین الان میام.

به سمت سرویس که می رود می پرسم؛

_: خاله نیست؟

نه بلندی می گوید . زیر کتری روشن بود. اما فنجانهای تمیز داخل سینی نشان می‌داد که محسن چای نخورده رفته. با صدای نسیم چشم از سینی روی میز می‌گیرم و به صورت نمدارش می‌دهم.

_:مامان از صبح رفته بود دنبال جهیزیه. تازه رسیده بود که محسن اومد . برای اینکه ما راحت باشیم رفت خونه خانم سبحانی روضه.

برای اینکه از اون حالت بیرونش بیاورم ، با شیطنت می گویم؛

_: اوه اوه تنها بودین؟خوش گذشت؟

اخمی می‌کند و به سمت گاز می‌رود.

_:آره خیلی خوش گذشت. جات خالی بود.

چای می‌ریزد ؛

_ دلت خوشه ها . مثل همیشه دعوا شد.

رویش را به من می کند و با غمی که در صدایش موج می‌زند ادامه می‌دهد: 

_فکر کردی انقدر از شرایطم خوشحالم که نامزد بازی کنم.

اشک دوباره روی گونه‌اش راه می‌گیرد.

سینی را روی میز می‌گذارد.

_: هیچکس حرفمو نمی‌فهمه.

روی مبل کنار هم می‌نشینیم.سعی می‌کنم آرامش کنم .

_:ببین نسیم با گریه کردن که چیزی درست نمی‌شه . مگه نمی گی دوست داره؟ باور کن اگر منطقی باشی و با سیاست رفتار کنی ، شاید تونستی راضیش کنی دوباره کنکور بدی.

تلخندی می‌زند .

_: دوباره کنکور بدم؟ یادت نیست چقدر سختی کشیدیم؟فکر می کنی قبول می کنه؟ کلا با دانشگاه مخالفه.

کلافه می‌شوم .

_: خوب مگه همه زندگی به دانشگاه رفتنه؟ شاید صلاح نبوده بری دانشگاه. چرا انقدر زندگیتو تلخ می‌کنی؟ این روزا می‌گذره و حسرتش به دلت می‌مونه . باید خاطره سازشون کنی.

_: دلم نمی‌خواد مث مامانامون پاشم برم روضه. غذا درست کنم. پوشک بچه عوض کنم . مگه من چند سالمه شیوا ؟ ۱۹ سالمه می‌فهمی ۱۹ سال . تو که می دونی چه آرزوهایی داشتم . دلم می خواست درس بخونم بعد ازدواج کنم.

پشت دستش را نوازش می‌کنم.

_: عزیزم آروم باش . درکت می کنم ، می فهمم چی می گی . ولی نباید شرایطو از این که هست پیچیده‌ترش کنی.

مکثی می‌کنم .

_: من مطمئنم که تو به خواسته‌هات می‌رسی . شاید یه کم دیر  ولی فقط کافیه که بخوای .  یه کم باهاش راه بیا. گاردتو بشکن . اون خودشو بخاطر حال الانت مقصر می‌دونه . مطمئنم که محسن خیلی دوست داره.

سرش را تکانی می‌دهد .

_:آره می‌دونم . خیلی دوستم داره .با همه بد اخلاقیام کنار میاد.حتی گاهی مامانش بهم یه حرفی می‌زنه سریع ازم طرفداری می‌کنه.

میان حرفش می‌دوم.

_:خوبه خودت داری اعتراف می‌کنی . اون منتظره تو یه قدم براش برداری . یه لحظه فکر کن جای مامان من بودی چی؟بعد از ازدواج می‌رفتی یه شهر دیگه. می تونستی تحمل کنی؟

با حرفهایم آرامتر می‌شود. انگار باید کسی چشمانش را باز می‌کرد. نسیم منتظر یک تلنگر بود. دستش را دور گردنم می‌اندازد.

_: تو بهترین دوست و خواهر دنیایی.

از نوع ابراز علاقه‌اش خنده ام می گیرد. 

خودم را از حصار دستانش بیرون می کشم .

_:این چایی که سرد شد. روز خواستگاریتم این طوری چایی جلوی آقا داماد گذاشتی؟

دستپاچه از جایش بلند می شود.

_: ای وای .ببخشید. سرگرم صحبت شدیم چایی یخ کرد .الان برات عوض می‌کنم.

با خنده به رفتنش خیره می شوم . چایم را قبل از اینکه سرد شود می‌خورم. 

_:ببین خواهر جان بنظرم تو باید از یه مشاور کمک بگیری. نباید بذاری زندگیت این طوری شروع بشه.

موهای لخت سرکشش را به پشت گوشش می‌فرستد و از پیشنهادم استقبال می‌کند.

خسته از این بحث کسل کننده ، نقاب شادش را به صورتش می‌زند.

_: ای بابا حوصلمون سر رفت . یه کم از خودت بگو . از دانشگاه . چطور بود؟

همه اتفاقات دیروز را بدون کم و کاست تعریف کردم . 

چشمانش را ریز می‌کند .

_: عاشقش که نشدی؟ 

با دست راست ضربه‌ی نه چندان محکمی به شانه‌اش می‌زنم 

_: برو بابا عشق چی؟کشک چی؟ یه بار بیشتر ندیدمش . تازه خودش انقدر دور و برش پره که  نوبت به ما نمی‌رسه.

و طوری که انگار با خودم حرف می‌زنم، ادامه می دهم؛ 

_: راستشو بخوای ازش می‌ترسم . هیچ وقتم عاشق آدمی که ازش بترسم ، نمی شم.

نفس آسوده‌ای می کشد.

_: خب خب .خیالم راحت شد.

با صدای زنگ ، نسیم به سمت آیفون می رود . آن‌قدر گرم صحبت بودیم که متوجه گذر زمان نشدم.

مادر نسیم از دیدنم خوشحال شد و حضورم را مسبب خنده‌ی روی لبان دخترش می‌دانست . موقع خداحافظی وقتی نسیم رفت تا کیفم را از روی مبل بیاورد مادرش از فرصت استفاده کرد.

_: شیوا جان ، دخترم ، یه کم باهاش حرف بزن . بگو یه خورده کمتر شوهرشو اذیت کنه.  بخدا محسن پسر خوبیه . بخاطر رفتارای نسیم روم نمیشه تو روی خواهرم نگاه کنم.

_: نگران نباشید . امروز کلی باهم حرف زدیم . بهش فرصت بدین . درکش کنین . نسیم دختر عاقلیه . مطمئن باشید همه چی درست می‌شه.

با آمدن نسیم کیفم را روی شانه ام انداختم ، روسری ام را مرتب کردم و بوسه‌ای روی گونه اش زدم و به طرف خانه رفتم.

با صدای زنگ آلارم گوشی به سختی از خواب شیرین دل کندم  و از تخت جدا شدم. 

به سراغ کمد رفتم . مانتوی آبی و شلوار جینم را از چوب رختی جدا کردم . مقنعه‌ی سرمه‌ای رنگ را هم سر کردم و با رضایت از پوششم چشم از آینه گرفتم.

ساغر با دیدنم سوتی می‌زند و بلند می گوید؛

_:چه خوشگل شدی ؟

پشت چشمی برایش نازک می‌کنم ؛

_: بودم عزیزم . شما دیر متوجه شدی.

با صدای بلند علی تازه متوجه موقعیتم می شوم ودر دل بد و بیراهی نثار خودم و ساغر می‌کنم.

_: نگفتم تازه وارده . نذاشت حداقل یه ترم بگذره .قول می‌دم دو سه جلسه‌ی دیگه ، از این قشنگترم بشه. 

خواستم جواب دندان شکنی بدهم که با دیدن چشمان پر از تمسخر و پوزخند گوشه‌ی لب مسعود حرف در دهانم ماسید . از خشم مشتهایم را محکم فشار دادم و به سوزش دستم که از فشار ناخونهایم بود ، اهمیتی ندادم. 

رویش را که برگرداند نسترن هم نگاه گرفت و با لوندی دستش را دور بازوی قطور مسعود حلقه کرد.

از خودم عصبانی بودم که باز هم نتوانسته بودم از خودم دفاع کنم . جذبه نگاهش طوری بود که کامل خلع سلاحم می‌کرد. از ساغر هم ناراحت بودم که باعث شد توجهشان به سمتم جلب شود.

ساغر تلاش می‌کرد تا من را از آن حال خارج کند ، اما چندان هم موفق نبود . از درسها چیزی نفهمیدم. منتظر بودم زودتر کلاسها تمام شود تا به خانه بروم.

انقدر بی حوصله بودنم مشهود بود که پدر و مادر هم متوجه حالم شدند.

_:امروز دانشگاه چطور بود؟

همانطور که با غذایم بازی می کردم ، در جواب پدر کوتاه گفتم خوب بود.

از گوشه چشم دیدم که پدر با اشاره از مادر پرسید که چی شده. مادر هم شانه ای بالا انداخت.

پدر کمی نوشابه برایم ریخت.

_:  چیزی شده شیوا ؟چرا غذات رو نمی خوری؟

قاشق و چنگالم را داخل بشقابم گذاشتم. 

_:امروز درسام یه کم سنگین بود. خسته ام . میل ندارم. 

بلند شدم تا به کمک مادر کنم میز شام را جمع کنم که پدر گفت؛

_: نمی خواد تو برو استراحت کن. من کمکش جمع می کنم.

از خدا خواسته تشکری کردم ،شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم.

تازگی‌ها که متوجه شدم رابطه مسعود و نسترن دچار مشکل شده. مسعود از هر فرصتی برای ضایع کردن نسترن در جمع استفاده می‌کرد . بی‌محلی‌هایش هم نسبت به قبل بیشتر شده بود . اما نسترن ناراحت که نمی‌شد هیچ ، بیشتر تلاش می‌کرد فاصله ی ایجاد شده را از بین ببرد.

از اینکه می‌دیدم چه حقارتهایی را برای حفظ این رابطه و گوشه چشمی از مسعود تحمل می‌کرد ، حالم بهم می‌ خورد. شاید اگر ذره‌ای غرورش را حفظ  می‌کرد ، نیاز به این همه تحقیر شدن نبود. 

دلم نمی‌خواست از جای گرم و نرمم جدا شوم ولی یاد استاد سختگیر امروز خواب را از چشمم ربود. سختی از تخت دل کندم. 

 وارد کلاس که شدم هنوز ساغر نیامده بود . مشغول بازی با گوشی ام بودم که با نشستن ساغر روی صندلی دسته دار کنارم ، سرم را بلند کردم .

_: سلام.

_:علیک . چی شده امروز زود اومدی؟

گوشه لبهایم را پایین می‌کشم.

_: همین‌طوری.

مشکوک نگاهم می‌کند.

_: نکنه از پسرا ترسیدی؟

اخمهایم را در هم می‌کشم . می‌خواهم جوابش را بدهم که پسرها با سر و صدا وارد می‌شوند. مسعود روی صندلی همیشگی‌اش می‌نشیند ، علی و محمد هم  دو طرفش. جای خالی نسترن کنارش زیادی به چشم می‌آید.

کمی بعد نسترن با قیافه درهمی وارد می شود. مسعود با دیدنش رو می‌گیرد .

_:ای بابا باز این پیداش شد.

نسترن خودش را به نشنیدن می‌زند و سعی می‌کند دلخوریش را پشت لبخندش پنهان کند.

نزدیکتر می‌رود و با لوندی چتری‌های مزاحمش را نمایشی عقب می‌زند .

_: عزیزم اینجایی ؟ چرا گوشیت رو جواب نمی دی ؟ خیلی دنبالت گشتم . جوابش فقط اخم‌های در هم مسعود بود. 

نسترن رو کرد به علی؛

_: میشه لطفا از روی این صندلی بلند شی؟

علی نچی کرد و بلند شد . مسعود خواست چیزی به این همه پرویی دختر  بگوید که استاد وارد شد.

نمی‌دانم چرا ، اما همه‌ی حواسم به دو ردیف جلو بود . بعد از تمام شدن کلاس ، کش و قوسی به بدنم دادم .کلاس خالی شده بود. با ساغر در حال جمع کردن وسایلمان بودیم که با صدای بلند مسعود حواسم به آن سمت جمع شد؛

_:چی می‌خوای؟ صد بار بت گفتم مث مگس دور من نپلک. حالیت نمیشه؟

نسترن در سکوت اشک می‌ریخت . علی دست مسعود را کشید .

_:بیا بریم داداش . ولش کن.

اما قبل از خارج شدن  با صدای دختر ایستاد.

_: نرو…خواهش… می کنم. من…من دوست دارم.اینکارو با من …نکن. من از همه چیم به خاطر …به خاطر تو گذشتم . تنهام نذار.

مسعود با دستهای مشت شده و صورت برافروخته نزدیک نسترن شد.

_: مگه من ازت خواستم ؟ مگه من بت پیشنهاد دادم؟ همون اولش بت گفتم فکر و خیالی به سرت نزنه یا نه؟نگفتم هر وقت بت گفتم نباش برای همیشه نباش . حالام نمی خوام باشی؟می فهمی یا نه؟

 نسترن به هق هق می‌کرد اما دست بردار نبود.

_: میشه…میشه یه فرصت دیگه بهم بدی؟

مسعود بی‌معطلی در جوابش نه محکمی گفت.

از این که آنقدر خودش را خوار و خفیف می کرد ، خون خونم را می‌خورد. طاقت دیدن این همه سنگدلی مسعود را نداشتم. خواستم از جایم بلند شوم که ساغر جلویم را گرفت .

_:پای…پای کس دیگه…

مسعود نذاشت حرفش را تمام کند. انگشتش را به علامت سکوت روی بینی‌اش گذاشت و نگاهش را در کلاس چرخاند . با دیدن من و ساغر با مکث نگاهش را گرفت و به نسترنی داد که از گریه‌ی زیاد تمام آرایشش روی صورتش پخش شده بود.

بی‌رحمانه گفت: آره .پای کس دیگه ای وسطه. دیگه مزاحمم نشو.

پشت کرد و از کلاس بیرون رفت. 

نسترن با زانو به زمین افتاد. مشتش را به زمین کوبید .

_:نامرد. نامرد .

صحنه‌ی ترحم انگیزی شده بود .همان طور که به طرفش می‌رفتم هرچه بد و بیراه بلد بودم زیر لبی نثار پسر سنگدل کردم .چطور دلش آمد اینطور با این دختر رفتار کند. کنارش روی زمین نشستم. خواستم کمکش کنم که دستم را پس زد .

_: به من دست نزن.

از حرکتش جا خوردم .ساغر بطری آبش را به سمت نسترن گرفت .

_: بخور یکم آروم شی.

 .: نمی‌خوام .نمی‌خوام. اصلا می‌خوام بمیرم.برای چی باید زنده باشم، وقتی اون منو نمی‌خواد.

 نسترن زیبا بود و با آرایش ، زیباییش را بیشتر  به رخ می کشید. دختری با چشمان دریایی ، ابروهای روشن و پوست سفید اما خالی از غرور. چطور می توانست عشق را گدایی کند.

با کمک ساغر روی یکی از صندلیها نشست .دیگر گریه نمی کرد .انگار در این دنیا نبود. آهسته لب زد:

_: همه زندگیمو باختم.

چشمه اشکش دوباره جوشید.دستم را گرفت.

_: حالا…حالا چکار کنم.

از حرفهایش سر در نمی‌آوردم.

_: چیزی نشده عزیزم. فقط باید استراحت کنی . نباید انقدر خودتو کوچیک می‌کردی.

_:من…من احمق عاشقشم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن