رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت چهل و دو

از سردی کلامم خودم هم لرزیدم.

_: باشه واسه یه وقت دیگه.

موضعش را عوض کرد و آمرانه ادامه داد؛

_: مسئله مهمیه.باید درموردش حرف بزنیم.

_: شما حرفاتون دیشب زدین،منم گفتنیها رو گفتم.دیگه فکر نمی کنم حرفی مونده باشه.

دوستانه گفت؛

_: مونده دخترم.مونده عزیزم.

_: یه جوری حرف می زنین انگار از دیشب تا حالا نظرتون عوض شده.

_: بیا.منتظرتم.

دست و صورتم را شستم.اولین مانتو جلوی دستم را برداشتم و تن کردم.نگاهم که به میز صبحانه افتاد، صدای شکمم درآمد.تازه یادم افتاد از دیشب چیزی نخوردم.بوی نان تازه اشتهایم را تحریک کرد.

مادر روی مبل نشسته بود و بی اهمیت به من دکمه پیراهن شاهین را می دوخت. به سمت در که رفتم منتظر بودم صدایم بزند و بگوید؛

_: تو که چیزی نخوردی،بیا یه چای بخور.

یا بپرسد؛

_: کجا می ری؟

ولی افسوس که نگرانی های مادرنه اش ته کشیده بود.با بغضی که از بی تفاوتی اش در گلویم نشست از خانه بیرون زدم.

چقدر زود خودش را ،مادرانه هایش را از من گرفت و مرا در حسرت داشتنش گذاشت.آن هم فقط به جرم عاشق شدنم. فکر می کردم تنها کسی که مرا در این مسیر سخت تنها نمی گذارد، همدم می شود و گاهی خستگیهایم را از شانه هایم بردارد فقط اوست و به حکم مادر بودنش سنگ صبورم باشد. اما درموردش اشتباه می کردم

وارد شرکت شدم.لبخندی به خانم ناصری زدم‌.با دستش اتاق مدیریت را نشانم داد؛

_: منتظرتون هستن.

تقه ای به در زدم و در را باز کردم. پدربزرگ مقتدرانه تکیه ای به صندلی اش داده بود.با دیدنم از جا بلند شد و به سمتم آمد.دلگیرتر از آن بودم که بتوانم صمیمی برخورد کنم.اما از ادب هم به دور بود که رعایت سنش را نکنم.لبخندی که مصنوعی بودنش کاملا مشخص بود را همچنان حفظ کرده بودم و نگاهم همچو آهوی گریز پا از چشمانش فراری بود.

روبه روی هم نشستیم.او شروع حرف زدن کرد و من هم در حالیکه نگاهم به فنجان قهوه و کیک مقابلم بود، گوش می دادم.

_: ببین شیوا جان تو منو می شناسی.می دونی که بدتو نمی خوام.هیچ پدر و مادری بد بچه شو نمی خواد.آرزوی همه ما خوشبختی توعه.اما با…

مکث کرد.نگاهم را تا چشمانش بالا کشیدم.

_: با کسی که به صلاحت باشه.کسی که مث خودت پاک باشه.نه کسی که هرکاری که خواسته کرده.از هیچ کاری هم ابا نداشته.این آدم هم کف تو نیست.دیگه بچه نیستی که بخوام چیزی رو ازت مخفی کنم.بحث آینده اته.انقدر بزرگ شدی که بتونم صاف و پوست کنده باهات حرف بزنم.درسته؟

سری تکان دادم.

_: یه چیزی بخور.

تکه کوچکی از کیک را به چنگال کشیدم و در دهانم گذاشتم.نگاهش را به فنجان سفید، گل سرخی روی میز داد.جرعه ای از چایش را نوشید.

_: اول هفته پیش پدرش تماس گرفت که دوباره بیان خواستگاری.منم ازش وقت خواستم تا بهتون اطلاع بدم.اما رفتم تحقیق کردم تا دستم برای راضی کردنت پر باشه.

رنگم پرید.صدای تپش قلبم را می شنیدم.نگاهش را بند چشمانم کرد.

_: این پسر اون چیزی نیست که تو در موردش فکر می کنی.حاجی خیلی مرد خوبیه،فکر می کردم چون پسر اونه حتما به پدرش رفته. اما اشتباه می کردم.اون یه…یه…چطوری بگم.یه دختر بازه،یه آدم هوسبازه.اون مرد زندگی نیست.به دردت نمی خوره.

چشمانم گشاد شده بود.او اینها را از کجا می دانست؟ چطور می توانستم قانعش کنم که مسعود آن آدم سابق نیست و من از همه چیز خبر دارم

_:می دونم ،می دونم که می خوای بگی با هم همکلاس بودین و می شناسیش ولی اون داره از پاکی و معصومیت ،از احساسات سواستفاده می کنه.براش یه سوژه جدیدی.یه مدت دیگه دلشو می زنی می ره سراغ یکی دیگه.من تو رو بزرگت کردم. تو مث گلی .به توجه نیاز داری .به محبت. بی توجهی پژمرده ات می کنه.

مکث کرد.نگاهش با مهربانی روی صورتم چرخ خورد.

_: تو کنار این آدم به آرامش نمی رسی باباجان .هر لحظه برات عذابه‌ .تو نمی تونی رفتارشو ببینی و دم نزنی.می تونی تو یه مهمونی یا نه تو خیابون که با هم قدم می زنین نگاهشو روی یه دختر طاقت بیاری؟ می تونی اگه فقط به تو پایبند نبود تحمل کنی ؟کسی که تنوع طلبه ،کسی که انقدر آزاد بوده چطور می تونه یه دفعه از همه چی دست بکشه و به یه نفر متعهد بشه؟

سکوت می کند و تا تاثیر حرفهایش بفهمد. وقتی چیزی دستگیرش نمی شود، ادامه می دهد؛

_:اگه یکی از دخترایی که باهاش بوده یه دفعه تو خیابون ببینش و بیاد جلو یه چیزی بگه می دونی چی سر این همه عشق و احساساتت میاد .شیوا یه کم واقع بین باش. زندگی کنار این آدم چیزی جز عذاب و دلشکستگی واست نداره.می دونم تو  الان جوونی،خامی، درگیر احساسات شدی. ولی ممکنه با یه اشتباه یا تصمیم غلت آینده تو به خطر بندازی. حالا علت مخالفت ما رو فهمیدی؟

همیشه سعی می کرد به روش خودش دوست داشتنش را ثابت کند.اینبار هم با احساس مسئولیتی که به خرج داده بود مرا بیشتر از همیشه به خودش، مدیون کرده بود.

_: می تونم یه سوال بپرسم؟

دستانش را به دو طرف باز کرد؛

_: چرا که نه؟هر چندتا که دوستداری بپرس.

_: چرا…چرا سری قبل این نظرو نداشتین؟ چرا اون موقع می گفتین بهتره از مس …

حرفم را خوردم و ادامه دادم؛

_: اون برام نیست.چرا همون موقع تحقیق نکردین؟

بلند خندید و جواب داد؛

_: دقت کردی چندتا سوال پرسیدی؟

خجول سرم را پایین انداختم.

_: اون موقع هم اگه جوابت مثبت بود می رفتم تحقیق. فکر می کنی بی گدار به آب می زدم و نور چشممو به هر کسی می دادم؟ تو آب پاکی رو ریخته بودی رو دستم، پس نیازی به تحقیق نبود .اونقدر برام مهمی که بخاطرت مو رو از ماست می کشم.

بزاقم را پایین دادم.

_: آقا جون؟

_: جونم بابا .بگو ،هرچی دلت می خواد بگی بگو. امروز یا من تو رو راضی می کنم یا تو منو .نمی خوام از هم دلگیر باشیم. باید این مسئله رو حل و فصلش کنیم، قبل از اینکه بخواد زخم عمیق و چرکینی بشه.

به سختی کلمات را کنار هم می چینم.

_: می گم…می گم ممکنه اشتباه کرده باشین.

لبخندی زد و دستش را روی رانش کوبید.

_: شاید…شاید باهاش دشمنی داشته باشن.

_: جوانی کجایی که یادت بخیر. می دونم چی تو سرت می گذره .می دونم دنبال یه راهی که بتونی صورت مسئله رو پاک کنی. اما نیست دختر جان. دریغ از یک نقطه سفید توی پرونده این پسر، هرچی هست سیاه سیاهه .مگه یه آدم چندتا دشمن داره.

هیچ راه فراری نبود. باید می گفتم. سرم را پایین انداختم و خیره به دستان گره زده‌ام؛

_: من همه اینا رو می دونستم.من حتی تو دانشگاه با چشمای خودم دیدم.ولی…

میان حرفم پرید.

_: دیگه ولی نداره .من خیر و صلاحتو می خوام .این ازدواج به صلاحت نیست.

وا رفته نالیدم:

_: آقا جون .این طور که شما می گید نیست .آدما می تونن تغییر کنن .اونم تغییر کرده .من می شناسمش .چرا…چرا اجازه نمی دین حرفاشو بزنه .از خودش بگه. آره می دونم خیلی کارا کرده ولی الان دیگه اون آدم سابق نیست. اون موقع که به کسی متعهد نبوده .همه روابطش و دوستیاش پیشنهاد خودش نبوده.اما ..‌اما در مورد من فرق می کنه.

سرم را پایین انداختم و با ریشه های بافت شده شالم بازی کردم.

_: خب ادامه بده.در مورد تو چه فرقی می کنه؟

_: امممم.خب …خب من تنها کسی بودم که …که …چطور بگم؟

_: راحت باش.حرفتو بزن.

بازهم چیزی از خجالتم کم نمی شود.کف دست عرق کرده ام را به شلوارم کشیدم و ادامه دادم.

_: من تنها …دختر …مورد پسندشم. اون … از من…خوشش اومده و می خواد …می خواد باهام ازدواج کنه.

سرم را بالا گرفتم .ردی از لبخند روی صورتش بود.

_: با این حرفا گولت زده بابا جون.

نچی کردم و رو گرفتم.

_: ببین منو، من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم. معلومه که باید چشمش تو رو بگیره .تو لطیفی،پاکی. مث برگ گل می مونی .به تو اعتماد نکنه ،زندگیشو دست تو نسپره به کی اعتماد کنه؟ به قول خودش همون دخترای دور و برش؟

این بحث، تمامی نداشت. حوصله ام سر رفته بود از اینکه قرار نبود به یک نتیجه برسیم .پدر بزرگ از در نصیحت وارد شده بود و دل عاشق من این حرفها سرش نمی شد .بهار دلم قرار نبود با این حرفها خزان شود.کلافه گفتم؛

_: باشه ،باشه. هرچی شما می گید درسته ولی آقا جون دل که این حرفا سرش نمی شه.می شه؟

اشک به چشمانم دوید.

_: قلبم فقط کنار اون آرومه . من انتخابمو کردم یا برای همیشه تو خونه می مونم یا با مسعود ازدواج می کنم.

صورتش از خشم سرخ شد.کنار پنجره اتاقش رفت .

_: پس فکراتو کردی تصمیمتم گرفتی. باشه، پس بچرخ تا بچرخیم.

با بغض و دل شکسته کیفم را چنگ زدم و بدون خداحافظی اتاق را ترک کردم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن