رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت چهل و سه

مسعود با حضورش آرامش را به وجودم برگرداند. 

_: دختر تو چی پیش خودت فکر کردی؟که با یه نه پا پسم می کشم؟ما، مال همیم.

با دستش روی سمت چپ سینه اش ضرب می گیرد؛

_: این فقط برای تو می زنه.این حرفا هم سرش نمیشه.بدون تو منم نیستم.یعنی این لامصب نمی زنه که باشم.

با اشک می خندم.حال دلم بهاریست، گاهی بارانی،گاهی آفتابی.

هر ماه مسعود به همراه خانواده اش می آمدند.گاهی به همراه یکی از بزرگان فامیل برای وساطتت و پا در میانی ، اما “نه “محکم  و پر رنگ مادر کم رنگ نشد که نشد.

دانشگاه بدون حضور مسعود برایم سرد و بی روح بود. نسبت به ترمهای قبل افت تحصیلی پیدا کرده بودم چون نمی توانستم روی درسها تمرکز کنم. مسعود آنقدر برایم با اهمیت بود که بقیه ی مسائل در سایه قرار گرفته بود.

رابطه ام با مادر هر روز سردتر و سردتر می شد و به وضوح از هم دورتر می شدیم. گویی ملکه ی سرما با آن چوب جادوییش قلبمان را تسخیر کرده بود.

علی و ساغر آماده ی جشن عروسیشان می شدند. من و مسعود هم همراهیشان می کردیم.گاهی که مسعود متوجه نگاههای پر حسرتم روی ساغر و علی می شد ، در گوشم پچ می زد ؛

_: نبینم خانمم ناراحت باشه ها.خودم واست یه عروسی بگیرم که همه انگشت به دهن بمونن.اینا که چیزی نیست. بهتریناشو واست می خرم.

و جوابش تنها لبخند غمگین و تلخی بود که به رویش می زدم.

محمد و نیلوفر روابطشان جدی تر شده بود و کمتر بین جمع چهارنفره مان حضور داشتند.

دل مشغولی های پدر بیشتر شده بود. گاهی حس می کردم شاید درگیر موضوع من شده. وقتی شاهد بی خوابی های شبانه اش می شدم، خودم را لعنت می کردم.ولی نمی توانستم از موضعم عقب نشینی کنم.

روابطم با همه کم شده بود.از تهران خبر رسید یکی از دختر خاله هایم عقد کرده و باید برای جشن به تهران برویم.دلم نمی خواست بروم.دوری از مسعود برایم سخت بود.

خانم جون خوشحال بود فکر می کرد با این دوری دل از اسارت عشق مسعود می رهانم.اما نمی دانست یا نمی خواست باور کند عشق مسعود مثل پیله دورم تنیده شده بود و من لحظه به لحظه در باتلاق عشقش فرو می رفتم.

هیچکس درکم نمی کرد.نتوانستم بیشتر از دو روز طاقت بیاورم.دلتنگی امانم را بریده بود.آنقدر بهانه تراشیدم تا پدر راضی شد برگردیم.

ندا کوچکتر از من بود.خیلی هم کوچکتر . هر بار که نگاهم به لبخند از ته دلش می افتاد آرزو می کردم کاش من جای او بودم.

موقع خداحافظی همه دعا می کردند تا سری بعد نوبت من باشد.در دل پوزخندی نثارشان می کردم.نمی دانستند آب در کوزه و ما تشنه لبانیم.کم و بیش از قضیه مسعود خبر داشتند و آنها هم مخالف بودند.

پدر که شاهد نگاههای پر حسرتم بود،کم کم پا پس کشید.برق اتاقم روشن بود. شب از نیمه گذشته بود و هنوز بیدار بودم.پدر با تقه ای به در ،آهسته در را باز کرد و سرش را داخل آورد.

_: بیداری شیوا خانم؟

متعجب ،نگاهی به ساعت انداختم؛

_: بله بیدارم.چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟

داخل شد.

_: نه چه اتفاقی؟دلم برای دخترم تنگ شده.هوس یه خلوت پدر دختری کردم ایرادی داره؟

وای حتما باز هم نصیحت.ای کاش دست از این همه نصیحتهایی که قرار نبود مشکل را حل کند برمی داشتند و راه دیگری را امتحان می کردند.

_: اگر برای نصیحت نباشه ،نه چه اشکالی؟

خنده ی دوستانه ای کرد و دستانش را بالا برد.

_: من تسلیمم.پرچم صلحمم بالاست. اتفاقا اومدم بگم منم تو جبهه توام.

از حرفش چشمهایم گرد شدند. جلو آمد و لبه تخت، کنارم نشست. شفافیت نگاهش نشان از صدق کلامش داشت.دلم برای آغوشش تنگ شده بود.در این یکسالی که از ماجرای جدید می گذشت همه رهایم کرده بودند.اما او دلش آرام و قرار نداشت.اویی که همیشه تکیه گاهم بود، زودتر از بقیه طاقتش طاق شد و ترکی به شیشه ی تنهایی ام انداخت.

خیره در چشمانم با صدای خشداری گفت؛

_: می دونی شیوا غم چشمات داره دیوونم می کنه.وقتی تهران بودیم دلم می خواست تو جای ندا بودی.همه آرزوم اینه تو رو تو لباس عروس ببینمت.این قلب مریضم چند وقتیه که بازیش گرفته. می ترسم ، نه از مردن…

به نقطه نامعلومی خیره شد؛

 _: می ترسم یه روز نزنه و حسرت عروسیتو به دلم بذاره.

از حرفش ویران شدم.کاش قلب من مریض بود.کاش می شد دستم را میان سینه ام ببرم و قلبم را به او پیشکش کنم. فکر نبودنش هم دیوانه ام می کرد.

_: چی می گی بابا؟این حرفا چیه؟

سرمای کلامش لرز به جانم می انداخت.

_: دکتر قرصامو اضافه کرده.تو دفتر هم یه سری مشکل پیش اومده.اما اینا در برابر ناراحتی تو هیچی نیست.غم تو قلبمو زمین می زنه.

مکثی کرد تا بغض مردانه اش را فرو دهد .دلم گرفت .نه ،دلم خون شد. طاقت خمیدگی این مرد را نداشتم.

_: از سرمای خونه متنفرم.از اینکه صدای شادت تو خونه نمی پیچه حالم بد میشه. از اینکه همش تو اتاقتی،از اینکه چراغ اتاقت تا دیر وقت روشنه،صدای گریه هات قلبمو پاره پاره می کنه شیوا.

عمیق نگاهم می کند.

_: اومدم بگم من پشتتم مث همیشه. حتی اگه اشتباه کنی،پای اشتباهت می مونم. فقط بخند. غصه نخور.

سرم را روی سینه مردانه اش می گذارم و به این دوری پایان می دهم.بوسه ای روی قلبش می زنم و قسمش می دهم که بزند ،تا من هستم بزند.نفس من به نفس این مرد بسته اس.دنیا را بدون او نمی خواهم

مسعود به دفتر پدر رفت،تا مردانه با هم صحبت کنند .پدر بعد از شنیدن حرفهایش از او خواسته بود تا روی قولهایی که داده مردانه بایستد و نه خودش را و نه پدر را شرمنده نکند. 

پدر تاکید کرده بود ،پرچم مخالفت مادر هنوز بالاست و امیدوار است که بتوانیم او را هم راضی کنیم.

به مناسبت موافقت پدر جشن دونفره ای گرفتیم‌. مسعود آنقدر خوشحال بود که انگار توانسته موافقت همه را بگیرد.

می گفت؛

_: یه نفر ،یه نفر راضی شون می کنم.

جعبه ی کوچک قرمز رنگی را به سمتم گرفت.شوک زده نگاهش کردم.با ابرو اشاره ای به جعبه داخل دستش کرد.

_: بگیرش دیگه.معطل چی هستی؟

_: برا…برای منه؟

پلکهایش را روی هم گذاشت.

لبخندم جان گرفت.تک خنده ای زدم.

_: به چه مناسبت؟

_: بدِ برای خانمم کادو گرفتم؟ حتما باید مناسبتی داشته باشه؟

دست پیش بردم و جعبه را گرفتم.

_: ببخش که ساده اس،قول می دم به موقعش بهترشو واست بگیرم.بازش کن دیگه.

نگاهم روی رینگ ظریف طلا سفید داخل جعبه افتاد.دلم لرزید.ساده و بی آلایش. 

باورم نمی شد.چقدر برای این لحظه ، لحظه شماری کرده بودم، اما نه اِنقدر سوت و کور. چشمانم تار شد.من هم می خواستم مثل همه دخترها خودش در انگشتم بیاندازد ولی حیف و صد حیف.

چقدر غریبانه حلقه ی او را دستم کردم. حلقه ای که نه تنها رسمیت نداشت بلکه چیزی هم از این دوری و دلشوره ها کم نمی کرد.

_: چی شد؟خوشت نیومد؟

دست چپش را روی میز گذاشت و انگشتش را نشانم داد.

_: ببین لنگه اش هم دست خودمه.حالا یه کم دقت کن بهش.

فهمیده بود چقدر حال و هوایم بارانی ست.می دانست به چه چیز فکر می کنم. چرا صدای چیلیک چیلیک فلش دوربینها بلند نشد تا این لحظه را مثل هر دختری برایم ثبت کند؟پس چرا صدای دست و سوت مهمانها را نمی شنیدم؟چرا کسی برایمان آرزوی خوشبختی نکرد؟

حلقه اش را بیرون آورد و داخلش را نشانم داد.همان طور که سرم پایین بود تا متوجه اشکهایم نشود به حرکات انگشتش نگاه کردم.

_: ببین اینجا رو به لاتین نوشته sh برای تو هم نوشته M .

کمرش را به صندلی تکیه داد. لبم را به دندان کشیدم تا اشکم را پس بزنم .از فشاری که لبم آوردم شوری خون را حس کردم.

_: دوست دارم ازت بخوام که همیشه دستت کنی،ولی نمی خوام تو خونه اذیت بشی.اما از خونه که میای بیرون دستت کن حتما.باشه؟

سری تکان دادم.ناباور پرسید؛

_: ناراحت شدی شیوا؟یا ازش خوشت نیومده؟

در سکوت خیره اش شدم.نگاهش رد اشکهایم را دنبال کرد.کلافه با انگشتانش روی زمین ضرب می گیرد.

_: گریه می کنی؟برای چی؟

با دست صورتم را خشک کردم.لبخند زورکی زدم؛

_: چیزی نیست.

حلقه را از داخل جعبه بیرون کشیدم‌.

_: خیلی قشنگه.

_: اما اشکات اینو نمی گه.

اشک دوباره به چشمانم هجوم آورد.با صدایی که از بغض می لرزید گفتم:

_ اشکام میگن کاش همه چی واقعی بود.کاش همه این ازدواجو قبول کنن. کاش این دوری تموم شه.

دست خودم نبود.نمی خواستم انقدر ضعیف باشم که اشکهایم بی اراده راه بگیرند.

_: تا کی باید صبر کنیم؟ چرا هیچکس ما رو نمی بینه؟چرا همه کمر همتو بستن که تیشه بزنن به ریشه ی عشق ما؟ یعنی … یعنی انقدر رابطه ما رو سست می دونن که اگر مخالفت کنن ما از هم دست می کشیم.من خسته ام،خسته ام از اینکه درکم نمی کنن.حرفمو نمی فهمن.اصلا دارم اشتباه می کنم؟باشه.چرا با این همه اصرارم نمی ذارن این اشتباهو تجربه کنم؟

نفسی می گیرم.دوباره ادامه می دهم؛

_: مسعود این آینده منه نه اونا.من دوستدارم گند بزنم به آینده ام.پای همه چیش وایمیستم.اونا منو جدی نمی گیرن‌. فکر می کنن من هنوز بچه ام.فکر می کنن اگه قهر کنن، کم محلی کنن، سردی کنن من از تصمیمم کوتاه میام.

به هق هق افتاده بودم.لیوان روی میز را از آب بطری پر کرد.

_: اینو بخور یه کم آروم شی.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن