رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق/پارت یازده

چیزی نگذشت که آقاجون گفت: 

_ اگر پدرش موافق باشه من حرفی ندارم .

از حرفش جا خوردم .دستم را از زیر چادر مشت کردم

:_ شیوا جان آقا مسعود رو تا اتاقت راهنمایی کن.

تنم کوره آتش می شود.هاج و واج نگاهم را از پدر به آقاجون دادم. آقاجون پلکهایش را روی هم گذاشت. به سختی از بلند شدم و چشم آهسته‌ای گفتم . او هم به تبعیت از من بلند شد. با اجازه‌ای گفت و همراهیم کرد .

در اتاق را که باز کردم کناری ایستاد و برای اینکه اول من وارد شوم،دستش را   به سمت اتاق گرفت . از حرکاتش هم حرصم گرفت و هم متعجب بودم . متوجه تعللم که شد سرش را خم کرد . _ : بفرمایید.

در را که بست ، ترس در دلم ریشه دواند . بلاتکلیف وسط اتاق ایستادم. اما او خیلی راحت نگاهی به دورتا دور اتاق انداخت و پشت پنجره ایستاد کمی پرده را کنار زد . هیچکدام قصد شکستن سکوت را نداشتیم.

_: می دونم خیلی از دیدنم خوشحالی. حتما داری پیش خودت فکر می کنی خیلی با بقیه برام فرق داری که اومدم خواستگاریت؟

به سمتم می‌چرخد.

_: نه ؟ از فردا هم برو دانشگاه جار بزن بگو مسعود فتاحی اومده خواستگاری من.

با من بود؟ این حرفها را به من می‌زد؟ من از دیدن او خوشحالم؟ چه خیال باطلی. باید از خودم دفاع می کردم. سعی می کنم صدایم نلرزد.

_:من… من اصلا…

نمی گذارد حرفم را بزنم. صدایش را به سختی کنترل می کند که بیرون نرود.

_:چطور نتونستم بفهمم تویی؟

آنقدر نزدیکم می شود که گرمای نفسهایش روی صورتم پخش می شود و بوی عطرش بینی‌ام را  پر می کند.

با چشمهای برزخی‌اش خیره‌ام شد .

_: با این سر و شکلت چیو می خوای ثابت کنی؟ اینکه با بقیه فرق داری؟ یا خودتو تو دلم جا کنی؟ شیوه جدیتونه؟ آره؟

تک خنده ای زد. کمی عقب کشید. 

_: ببین بچه با من بازی نکن.نمی دونم چطور این نقشه رو کشیدی.شاید بتونی با مظلوم نماییت دل مامان و بابامو به دست بیاری ولی منو نه.

از پس اشک چهره‌اش را تار می‌دیدم. حتی فکرش را هم نمی‌کردم اینقدر بی رحم باشد .کلافه دستی به گردنش کشید و روی تخت نشست .

_: امیدوارم انقدر دختر فهمیده‌ای باشی که این بازی مسخره رو همینجا تمومش کنی.چون ادامه این بازی به نفع هیچکدوممون نیست.

حالا می فهمم چرا با تیپ رسمی نیامده بود . نه اینکه سر و وضعش بد باشد ، نه ، فقط برای امروز زیادی اسپرت بود. پس او را هم به زور آورده بودند.

بلند شد .دستی به کتش کشید. نگاهی به من انداخت که مثل مجسمه هنوز وسط اتاق ایستاده بودم.

_:از قضیه امروز تو دانشگاه به کسی چیزی نمی گی. خوب؟

سرم را تکان می دهم.

خوبه‌ای زمزمه کرد و به سمت در رفت.

قبل از اینکه را باز کند به سمتم برگشت و تاکید کرد.

_: پس یادت نره، باید جوابت منفی باشه. حتی اگر اصرار کردن.

انگشت اشاره اش را به سمتم می گیرد .

_: وای به حالت اگر به سرت بزنه جواب مثبت بدی . اون موقع چهره‌ی اصلیمو بهت نشون می دم.

از تحقیر هایش عصبی شدم. تمام نیرویم را جمع کردم و در جوابش غریدم .

_: همچین آش دهن سوزی نیستی که بخوام جواب مثبت بدم.

گوشه چادرم را در مشتم چلاندم .

_: من قبلا جواب منفیم رو دادم و همه هم قبول کردن .جلسه امروز هم یه جلسه فرمالیته‌اس .

دستش را به کمر زد . با تمسخر گفت:

_ عععععه ، پس زبون داشتی ، دو ساعته هیچی نمی گی.

سرم را به جهت مخالفش چرخاندم.

_:آفرین دختر خوب. ازت خوشم اومد. معلومه که عاقلی .

جدی شد .

_: بهتره دیگه بریم بیرون.

لبخندم آن قدر بی روح و مصنوعی بود که قیافه پکرم را نپوشاند .نیم ساعت بعد با خداحافظی خانواده فاتحی، جمع حاضر ،شروع به تجزیه و تحلیل کردند و من فقط در سکوت گوش می دادم.

نظر همه موافق بود بجز مادر که نظرش نه مثبت بود و نه منفی.

_: تا حالا ندیده بودم کسی روز خواستگاری اسپرت بپوشه . ولی هر چی خود شیوا بگه.

همه در سکوت منتظر اعلام نظرم بودند. نگاهی به جمع انداختم. نه قاطعی گفتم و پرونده ی این ماجرا را بستم.

ساغر مثل همیشه نبود.فکر کردم مریض شاید مریض شده .هرچه سوال می‌کردم از جواب دادن طفره می‌رفت .با ابرو به ردیف جلو اشاره کردم و پرسیدم.

_: دلتنگی؟

 چشم غره‌ای دفت و با حرصی که در کلامش مشهود بود گفت:

_ دلتنگ که هستم. اما نه دلتنگ اونی که تو فکر می کنی.

ابروهایم از تعجب بالا پریدند.

_: پس دلتنگ کی شدی شما؟

سرش را روی دستش گذاشت و با بی حالی نالید:

_: مامانم و سامان.

دلتنگی قطره اشک زلالی شد و روی گونه اش راه گرفت .طاقت دیدنش را در این حال نداشتم .ساغر، دختری پر شور و هیجان بود .غم دوری از خانواده باعث شده بود نه تنها از شیطنتهایش دست کشیده بلکه منزوی و  ترحم انگیز هم شده بود.

همان طور که کمرش را ماساژ می‌دادم دلداریش دادم.

_: خب یه چند روزی برو پیششون.دوباره بیا.

بغض صدایش قلبم را فشرد.

:_ نه…درسا….سنگینه…چیزی…چیزی به آخر ترم…نمونده.

دلم نمی خواست اینطور ضعیف ببینمش. صورتم را نزدیکتر بردم .

_: خب جزوه هاتم ببر.اصلا ، اصلا نبر.برو یه هفته بمون .روحیه‌ات عوض شد بیا قشنگ بخون.

با ورود استاد به احترامش از جا بلند شدم که مچ نگاه علی را که روی ساغر نشسته می گیرم. با صدای فین فین ساغر، علی با کلافگی نگاهی به عقب انداخت.

دست روی دست ساغر گذاشتم . گرمای زیاد دستش نشان از تب بالایش بود . با اجازه استاد زیر بغلش را گرفتم و از کلاس بیرون رفتیم .

روی نیمکت نشست .حالش که بهتر نشد هیچ، شروع به لرزیدن کرد .ترسیدم . پلک‌هایش روی هم افتاد و لرزشش هر لحظه بیشتر می شد. صبر نکردم. به سمت کلاس دویدم.

در را بی اجازه باز کردم که صدای معترض استاد بلند شد.

_: چکار می‌کنید خانم مصطفوی؟بفرمایید بیرون.

نفس نفس می‌زدم .

_: استاد … استاد…ساغر…حالش بده.

می خوام ببرمش بیمارستان. باید … باید کیف‌هامون ببرم.

استاد سری تکان داد .

_: خانم مصطفوی مارو بی‌خبر نذارید.

به سرعت از کلاس خارج شدم .صدای قدمهای پرشتابی‌ را از پشت سرم شنیدم . نمی توانستم به عقب برگردم .همان طور که به طرف ساغر می‌رفتم ، سوییچ را از جیب کیفم بیرون کشیدم .

کنار ساغر که رسیدم با صدای آشنایی به عقب برگشتم .

_: ای وای. چرا این طوری شده؟

کلافه دست  روی صورتش کشید.

ساغر را به سختی بیدار کردم .سنگینی اش را روی شانه ام می اندازد.از بین لبهایش آهسته نالید.

_: سردمه.

هن هن کنان گفتم. 

_: الان می ریم تو ماشین.

علی بی معطلی کاپشنش را درآورد و روی ساغر انداخت .از دیدن رفتارش با خودم گفتم: 

_ ای علی مارمولک.

ساغر را روی صندلی عقب خواباندم. خواستم تشکری از علی کنم که بی معطلی درب جلو را باز کرد و روی صندلی نشست . متعجب از رفتارش با چشمان گرد شده نگاه به جای خالی اش انداختم که پیاده شد .

_: معطل چی هستی؟ بجنب دیگه دختر. نمی بینی حالش خوب نیست؟

سوار شدم و به سمت نزدیکترین بیمارستان راندم.

سرم ساغر رو به اتمام بود که علی به همراه دکتر وارد شدند. پلک ساغر تکان خفیفی خورد و چشم باز کرد. هاج و واج نگاهی به اطراف انداخت. خواست دستش را تکان دهد که علی به سرعت آن را گرفت و با مهربانی گفت: 

_ به دستت سرم وصله. نباید تکونش بدی.

ساغر با حفظ سکوتش خیره علی شد . 

_ : نصفه جونم کردی دختر .الان بهتری؟

ساغر تنها پلکهایش را کوتاه باز و بسته کرد.

دکتر بعد از معاینه برگه‌‌ای را امضا کرد و به دست علی داد .

_: حالش خوبه فقط باید استراحت کنه. می تونید ببریدش.

علی دستپاچه پرسید: 

_: دکتر مشکل خاصی نداره؟ 

دکتر دستی به شانه علی زد .

_: نه چیز خاصی نیست مرد جوان.

_: من می رم صندوق . شما مراقبش باشید .چیزی هم لازم داشتین زنگ بزنید.

ساغر روی تخت نیم‌خیز شد .

_: نه…نه.

نگاهش را دزدید .

_: تا همینجا هم زحمت کشیدین.

نگاهش را به من داد.

_:کارتم تو کیفمه بی زحمت برو صندوق.

خشم به آنی در چشمان علی شعله  کشید .با نوک کفشش روی زمین ضرب گرفت .بلند شدم که از لای دندانهای کلید شده‌اش غرید:

_ بشین سرجات.

دستی پشت گردنش می کشد و آمرانه گفت :

_ می رم صندوق.

علی که دور شد ، فشاری به دست ساغر دادم و چشمکی زدم .

_: خیلی دوست داره‌ها.

برو بابایی گفت و رویش را گرفت . نیشگون ریزی از بازویش گرفتم .

_: حالا دیگه از من پنهون می کنی؟ باشه ،باشه، دارم برات.یه چیزی می خواستم بهت بگم. خوب شد نگفتم.

درست به هدف می‌زنم و حس کنجکاوی اش را برانگیخته کردم .سرش را از روی بالشت بر می دارد .

_: چی؟ چی رو به من نگفتی؟

_: بمااااااااند‌.

پرستار سرم را از دستش کشید. کمکش کردم بشیند . کمی از آب میوه‌ای که علی برایش خریده در لیوان یکبار مصرف ریختم و  دستش دادم.

_: امروز باید هرطور شده یه  بلیط بگیریم برای فردا. امروز رو استراحت کن فردا راه بیفت.

علی داخل شد . اما اخمهایش درهم بود.

_: می تونیم بریم.

تشکری می کنم و به ساغر گفتم :

_ بهتره امروز نیای دانشگاه. می رسونمت خوابگاه.

علی تا ماشین همراهی‌مان کرد. 

_: خانم مصطفوی من دیگه می‌رم دانشگاه.

برگه‌ای را به سمتم می گیرد.

_: این شماره منه.لطفا کاری بود اطلاع بدین.من در خدمتم.

تشکری کردم . نگاهش را با مکث از ساغر گرفت و رفت .

به ساغر غر می‌زنم .

_: می‌مردی ازش یه تشکر می‌کردی؟ بخاطرت که کتک خورد ، امروزم که خودشو به آب و آتیش زد برات . چرا انقد اذیتش می‌کنی؟

بی توجه به من سوار ماشین می شود.

استارت زدم .

_: حالا حالاها باید سختی بکشه تا بتونه خودشو بهم ثابت کنه .تا منم بفهمم حسم بهش درسته یا نه.

هرچه اصرار کردم به خانه‌ی ما نیامد و به خوابگاه رفت تا برای رفتن آماده شود.

نبود ساغر بی‌حوصله‌ام کرده بود .حتی پاهایم برای رفتن به کافه دانشگاه یاری ام نمی‌کردند . نگاه سرگردان و ناراحت علی هم گهگاهی روی صندلی خالی کنارم می نشست . حس می کنم امروز از روزهای دیگر طولانی تر شده بود .تا آخر هفته باید جای خالی اش را تحمل می‌کردم. 

چشمانم را بستم و سرم را روی دستم گذاشتم . با یاد اولین روز آشناییمان لبخندی روی لبم نشست.

با صدای مردانه‌ای درست کنار گوشم از خاطراتم فاصله گرفتم و سرم را بلند کردم . درست روی صندلی پشت سرم نشسته بود. آن قدر نزدیک که بوی عطر نفس‌گیرش را به خوبی حس می کردم. خودش نمی‌دانست  که با تُن آرام و جذاب صدایش چه ولوله ای درونم برپا کرده.

_: از اینکه امروز نیومده تا بتونی بهش بگی دیروز کی اومده بود خواستگاریت ناراحتی؟

این مرد بلد بود چطور می تواند به راحتی اعصابم را بازیچه دستش کند. چشمانم را در کاسه می چرخانم و لبهایم رامحکم روی هم فشار می دهم. به عقب بر می گردم .کمرش را به پشتی صندلی تکیه داده و با تفریح به چهره‌ی پر از حرصم نگاه می‌کند. 

خبری از علی و محمد نبود . قسم می‌خورم که رفتارهایش را باقصد و غرض انجام می‌داد . چشمان پر خنده اش نشان می داد درست به هدف زده. 

نیشخندی تحویلش دادم .

_: زهی خیال باطل. اتفاق مهمی نبود که بخوام جار بزنم .نمی دونی بدون به هیچکس نمی گم .حتی بهترین دوستم. می دونی چرا؟ چون چیزی جز کسر شان برام نداره.

حالت چشمانش عوض شد. بی اهمیت به سرخی نگاهش ادامه دادم .

_: قبلا بهت گفتم منو با امثال نسترن یکی ندون.

قبل از اینکه چیزی بگوید یا حرکتی کند، کیفم را برداشتم و او را باخشم و بهتش تنها گذاشتم.

در این هوای سرد یک لیوان ذرت مکزیکی پر از قارچ با سس فراوان می چسبد. حیف که ساغر نیست.

بی معرفت دو روزه نه خبری از خودش داده ، ونه تماسی گرفته .چند باری خواستم تماس بگیرم ،اما بی خیالش شدم .دلم نمی خواست مزاحم جمع سه نفره شان باشم‌.

با ولع قاشق را داخل ظرف بردم. قبل از رسیدن به دهانم ،می توانم چهره اش را از شنیدن اینکه بفهمد خودم را به لذت بخش ترین خوراکی دنیا دعوت کرده ام ،تصور کنم . 

لبخندی می‌زنم و اعتراف می‌کنم چقدر دلم برایش تنگ شده. هیچ وقت فکر نمی کردم کسی بتواند به اندازه نسیم برایم عزیز شود.

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن