رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت پنجاه و پنج

_: آره عزیزم خودمم. 

در آغوشم کشید . 

_:مامان بزرگتو که دیدم شک کردم . رفتم جلو مطمئن شدم خودشه. گفت با تو اومده . می‌بینی چقد دنیا کوچیکه.

چه حکمتی بود بین باز شدن قفل زبانم و دیدن او .

_: خب از خودت بگو . چه کار می‌کنی؟ 

گوشی‌اش زنگ خورد.

_: ببخشید یه لحظه.

تماس را وصل کرد.

_: وای احسان باورت نمی‌شه کیو اینجا دیدم . یکی از دوستای قدیمیم . باشه . باشه.

نگاهم روی انگشت کشیده‌ی دست چپش نشست. حلقه‌ای با نگینهای ریز ، در انگشتش بود .

_: شوهرم بود . میگه پسرم خوابش برده . نمی‌دونی چه شیطونیه. باورت میشه توبه کارم کرده .

گوشی را داخل کیفش انداخت . 

_: میای بریم هتل یا همینجا بمونیم؟ کلی حرف دارم که بات بزنم . می‌دونی بعد چند سال پیدات کردم . 

_: گم نشده بودم که دنبالم بگردی. من بودم . همیشه بودم . شماها رفتین پشت سرتونم نگاه نکردین . 

چادرم را جمع کردم و آماده رفتن شدم.

_: چه حرفی؟ از چی می‌خوای بگی ؟ چی می‌خوای بشنوی ؟ حرفامون همون موقع تموم شد که بی‌خبر رفتین . که بی‌وفایی کردین . که توی تنهایی ولم کردین . که اون طور با نامردی منه داغ دیده رو تنها گذاشتین . 

بی‌اهمیت به نگاه شرمنده‌اش چادرم را زیر بغلم محکم کردم و به سمت خانم جون رفتم. 

_: خانم‌جون بریم ؟

_: بریم عزیزم.

دستش روی ویلچر خانم‌جون می‌نشیند.

_: آره راست می‌گی. هرچی بگی حق داری . ولی … ولی بذار منم برات بگم . 

صدایش لرز گرفته.

_ :بذار از تاوان حقی که ازت ضایع کردیم بگم . نمی‌خوای بشنوی تا آروم شی .

پلک روی هم کوبیدم.اشکش را پس زد.

_: بشنو شیوا . بذار بگم برات . از بدبختیاش . از آهت که دامن‌گیر بود . 

چه بدبخت است کسی که از شنیدن بدبختی دیگران آرامش می‌گیرد. 

_: نه .نمی‌خوام چیزی بشنوم . علاقه‌ای هم ندارم . برو آیدا . نذار خاطره‌هامون خراب شن. دیگه هیچی منو خوشحال نمی‌کنه . گذشته برای من تو گذشته مونده . جون کندم تا اینو به خودم بفهمونم . دنبال چی تو؟ چرا می‌خوای گذشته رو شخم بزنی؟ 

نگاهش را تا روی انگشت بدون حلقه‌ام کش می‌دهد.پر از بغض می‌پرسد.

_: ازدواج … نکردی؟ 

دستم را داخل جیب مانتوم بردم.

_: چطور … مگه؟

_: گوش کن شیوا … شاید ، شاید بشه جبران کرد .

درونم طوفانی بپا شد .با خشم غریدم ؛

_: چی‌رو ؟ چی‌رو می‌شه جبران کرد آیدا ؟ عمر تباه شده‌ی منو ؟ بابایی که آرزو به دل رفت زیر خروارها خاک ؟ پدربزرگی که عروسیمو ندید؟ چی‌رو آیدا ؟ کدومو ؟ برو .فقط برو .

ویلچر را هل دادم و قدم‌هایم را تندتند برداشتم تا هرچه زودتر از آن جا دور شوم . اما آیدا دست بردار نبود . 

همان طور که نفس‌نفس می‌زد جلوی صندلی‌چرخدار خانم‌جون نشست و با گریه دست به دامنش شد.

_: حاج‌خانم توروخدا شما یه چیزی بگید . شما پادرمیونی کنید .من باید حرف بزنم . قول می‌دم زیاد وقتتونو نگیرم . می‌دونم شما هم خسته‌این . ولی حرفام مهمه .

خانم‌جون دستی به سرش کشید .

_:پاشو ، پاشو دخترم . انقد گریه نکن . شیوا زخم خورده‌اس ، دل شکسته‌اس . از یه آدم دل‌شکسته چه توقعی داری ؟ 

آهی کشید و با چشمان نمدارش خیره‌ام شد‌.

_: روزگار بد جور بال و پرشو زخمی کرده دخترم‌. 

آیدا با پشت دست اشکهایش را پس زد. بینی‌اش را بالا کشید .

_: می‌دونم . بخدا می‌دونم . ولی فقط چند دقیقه شما راضیش کنید . 

خانم‌جون با مهربانی پلک روی هم می‌گذارد.

_: اگه خسته نیستی تا شما دو کلوم باهم اختلاط کنید منم نماز حاجت بخونم .

لب‌هایم را کج و معوج می‌کنم ، از حرص چشم در کاسه می‌چرخانم . راه فراری نبود . خانم‌جون را تا کنار فرشها بردم . لحظه‌ی آخر خانم جون دست آیدا را گرفت.

_: فقط اذیتش نکن . زجرش نده با حرفات .آتیش زیر خاکسترو شعله‌ور نکن . 

آیدا دستش را روی دست خانم‌جون گذاشت.

_: چشم . چشم . این لطفتونو فراموش نمی‌کنم.

نگاهم را به گنبد طلایی دادم . نسیم خنکی وزید .هنوز سرمای زمستان شروع نشده بود .آیدا از سکوتم استفاده کرد. 

_: نگفتی ازدواج کردی یا نه . 

سرد و خشک جواب دادم.

_: فقط می‌خواستی اینو بپرسی؟ حرفای مهمت همین بود؟

لبخند دستپاچه‌ای زد.

_: نه … نه نمی‌خواستم ناراحتت کنم. 

نفس عمیقی کشید.

_: نمیدونی چه بلاهایی سر مسعود اومد .

بلا؟ مگر او هم دچار بلا شده بود ؟ او که ازدواج کرده و شاید هم بچه داشته باشد . زندگی هم بر وفق مرادش . پوزخندی زدم و منتظر ادامه‌ی حرفش شدم.

_: می‌دونم باورش برات سخته ولی دارم بهت راست می‌گم.

_: می‌دونی یه زمانی شاید یه نفر تو زندگیت انقدر واست مهم باشه که حتی کوچیکترین اتفاق هم که براش بیفته برات مهم باشه . ولی امان از روزی که از قلبت بندازیش بیرون ، از چشمت بیفته …

دستمالی از کیفش بیرون کشید و اشکهایش را پاک کرد.

_: بهت حق می‌دم هنوزم ازش عصبانی باشی.

پوزخندم پررنگتر می‌شود‌.

_: عصبانی ؟ نه خیلی وقته اون روزا گذشته . می‌دونی که به اصرار خودت الان اینجا نشستم و الا…

نمی‌گذارد ادامه دهم.

_:می‌دونم . می‌دونم .

مکثی می‌کند . سردرگم بود .انگار نمیدانست باید از کجا شروع کند . من هم اصراری برای شنیدن نداشتم.

_: ریحانه دو سال پیش حامله شد. نمی‌دونی چقدر خوشحال بود.بعد از هشت سال بالاخره به آرزوش رسیده بود. نه ماه سختی داشت. استراحت مطلق بود. وقتی بچه به دنیا اومد دکترا گفتن ریه‌اش تشکیل نشده باید بمونه تو دستگاه . هر روز یه جور آمپول بهش می‌زدن. ریحانه یه چشمش اشک بود یه چشمش خون . به زور از بیمارستان میاوردیمش خونه استراحت کنه . 

با صدایی که از بغض لبریز بود ادامه داد.

_: اما عمرش بدنیا نبود . یک ماه بعد از به دنیا اومدنش رفت همونجایی که ازش اومده بود. 

نگاه خیسش را به چشمانم می‌دوزد.

_: می‌دونی اون یه فرشته آسمونی بود که تحمل زمین اومدنو نداشت.

یاد ریحانه افتادم .دلم گرفت .هیچکس را در این دنیا نداشت‌.

_: سه ماه بعد ریحانه مدام سر درد داشت . کم اشتها شده بود . اولش فکر کردیم فشار عصبیه .از حالت تهوع گاه و بیگاهش گفتیم شاید دوباره بارداره اما نبود. دکتر بیا هم نبود. یه شب تو خونه از شدت سر درد خون دماغ می‌شه . مسعود صبر نمی‌کنه و می‌برش بیمارستان .بستریش می‌کنن و ازش آزمایش می‌گیرن. 

دست سردش را روی دستم می‌گذارد . 

_: باورت می‌شه اگه بگم سرطان خون انقد پیشرفت کرده بود که دکترا امیدی به بهبودیش نداشتن.

چشمان معصومش ، مظلومیتش ،پیش چشمانم جان گرفت . دلشوره خوره جانم شد.

سرش را پایین انداخت و با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد گفت:

_ دوماه بعد ریحانه تو خونه ، تو بغل مسعود پر کشید. رفت پیش بچه‌اش‌ . تحمل دوری بچشو نداشت شیوا . نتونست نبودشو تحمل کنه. مادر همینه دیگه‌ .

خشکم می‌زند . نفسم میان سینه گره می‌خورد . باورم نمی‌شد . ریحانه همان دختر ریز نقشی که خانه‌ی ساغر دیده بودم ، مرده بود . وای خدایا . به گوشهایم اعتماد نداشتم . 

_: چی … چی داری می‌گی؟ ری … ریحانه مرده؟

ناباور پرسید:

_: می‌شناختیش؟ دیده بودیش؟ 

سری تکان دادم.

_: چند … سال پیش … خونه ساغر دیده بودمش.

_: نمی‌دونی چقد مهربون بود. بعد از رفتنش مسعود دیوونه شد. خودشو تو خونه حبس کرد . می‌گفت آه تو دامنشو گرفته. خودشو سرزنش می‌کنه که اشتباهش دامن ریحانه‌رو گرفته . 

نفسش را پر درد بیرون داد .

_: چند باری خواست بیاد باهات حرف بزنه ولی علی و ساغر نذاشتن. می‌گفتن نباید دوباره زندگیتو بهم بریزه . مدام آرامبخش می‌خورد یا تزریق می‌کرد . تو این یه سال داغون شد . اگه ببینیش نمیشناسیش.

دستم را میان دستانش می‌گیرد . نگاه و لحنش رنگ خواهش و التماس می‌‌گیرد.

_: ببخشش شیوا . تو رو به همه مقدسات حلالش کن. اون به تو نیاز داره . به کمکت . شاید یه راهی باشه. 

دستی به صورت خیسم کشیدم . هنوز تصویر آن دختر بی‌نوا جلوی چشمش رژه می‌رفت. با شانه‌هایی خمیده بلند شدم . انگار دنیا روی سرم آوار شده بود . 

دستم را از دستانش بیرون کشیدم. 

_: نرو شیوا . گوش کن . 

نمی‌گذارم ادامه دهد . زبانم را به سختی تکان می‌دهم .

_: نه تو  گوش کن . حرفاتو زدی . منم شنیدم . حالا برو . برو پشمونم نکن از موندنم . برو فراموش کن منو دیدی . دیگه دنبالم نیا .

از میان شیار لب‌هایش ناباور لب زد.

_: شیوا؟!

بی معطلی و درنهایت سنگدلی جواب دادم.

_: مرد. همون ده سال پیش.

چند قدمی دور می‌شوم . می‌ایستم و روی پاشنه پا به سمتش می‌چرخم.

_: نامزد کردم . زندگیمو بهم نریز.

به سمتم پا تند می‌کند. و دستش را دور بازوی نحیفم حلقه می‌کند.

_: می‌تونیم که دوست باشیم؟ هان . یعنی نمی‌خوای منو تو عروسیت دعوت کنی؟

با بی‌رحمی گفتم:

_ نه . بهتره نباشیم. مثل این چند سال .

از کنارش رد می‌شوم.صدای اذان دلم را به بازی می‌گیرد. چند وقت بود که فراموشش کرده بودم؟ 

نیرویی وادارم کرد به سمت سرویس بهداشتی بروم . وضو بگیرم . سرم را به سمت آسمان با عظمتش گرفتم . عطر سحرگاهش را به ریه‌هایم کشاندم . شاید وقت آشتی دوباره بود . شاید وقت برگشتن بود. وقت وصال. شاید این من بودم که او را فراموش کرده بودم . دو طرف چادر گلدارم را محکم گرفتم و چرخ زدم. خندیدم و اشک ریختم . زانو زدم و اشک ریختم . سر به سجده گذاشتم و اشک ریختم

آمدم ای شاه پناهم بده 

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجا درماندگان

دور مرا از درو راهم بده

ای گل بی‌خار گلستان عشق 

قرب مکانی چو گیاهم بده

لایق وصل تو که من نیستم 

اذن به یک لحظه نگاهم بده

من ، برگشتم . دوباره به سویت آمدم . این تو نبودی که رهایم کردی . این من بودم که فراموشت کردم . دور شدم و دور شدم . در خودم ، در سیاهی‌ها غرق شدم . من مغرور فراموش کردم تا تو نخوای نمی‌شود که نمی‌شود. من بودم که نادیده‌ات گرفتم ولی تو نرفتی ، ماندی ، لبخند زدی و حالا در آغوشم کشیدی . 

زجه زدم ، ناله کردم :

_: ببخش معبود من .من برگشتم به جایی که متعلق به آن هستم . پناهم می‌دهی ؟ 

آفتاب زد اما هنوز روی سجاده افتاده بودم و طلب بخشش می‌کردم. دخترکی با  چادر مشکی‌اش مقابلم ایستاد . پارچه سبزی به طرفم گرفت. التماس دعایی گفت و رفت.

این سفر با همه‌ی سفرهایم فرق داشت. من خودم را پیدا کرده بودم. به سبکی پروانه ، با حال خوشی که در دلم برپا بود، برگشتیم.

حرفهای آیدا را مثل نوار ضبط شده می‌شنیدم .گاهی خوابش را می‌دیدم. تنها وسط یک آتش بزرگ ، فریاد می‌زد و طلب کمک می‌کرد . نمی‌دانم چرا ؟ ولی گاهی عقلم نهیب می‌زد باید کمکش کنم . نباید مثل او باشم و در نهایت نامردی رهایش کنم. لعنت به من با این احساساتم.

گفته بود تنهاست . پس خیانتی در کار نبود. اما دلم پایی برای رفتن نداشت. میان حسهایم دوباره سردرگم شدم. گوشی‌ام را برداشتم و شماره‌ی رند لعنتی‌اش را که هنوز حفظ بودم وارد کردم.

شماره‌ی جدیدم را نداشت.اما هنوز آن سیمکارت قدیمی با گوشی‌اش را نگه داشته بودم.

وارد صفحه تلگرامش شدم.ضربان قلبم بالا رفت . دستم را روی قلبم مشت کردم . تنها یک عکس روی پروفایلش بود . زمینه‌ی مشکی‌ای که رویش متنی نوشته شده بود.

_: نامردی کردم و پشت پایش را خوردم . 

دلم گرفت . چشمه اشکم جوشید . این همان مسعود من بود . همان کوه غرور؟ منظورش من بودم؟ در حق من نامردی کرده بود؟ 

ورق برگشته بود. حالا او بود که در وضعیت ده سال پیش من گیر افتاده بود .عزیزانش را از دست داده بود.

برچسب ها

نوشته های مشابه

4 دیدگاه

  1. چرا جای حساس رمان پارت تموم میشه
    خیلی دیره سه روز یک بار پارت میزارید اگه میشه روزانه پارت بزارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن