رمان آنلاینرمان دلربای خلافکار

رمان دلربای خلافکار پارت بیست و شش

د صدای بوق های ماشین برام مبهم بود انگار دنیا

رو دور کند زده بودن. تصاویر رو به روم هر لحظه مبهم و تار تر میشد . چشمام سیاهی رفت . و دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم . فقط میدونم می خواستم بیوفتم ولی بین زمین و
آسمون مونده بودم .

جون نداشتم چشمامو باز کنم .
دستای مردونه و قوی دور کمرو و زیر زانو هام حلقه شدن .
منو میبرد نمی دونم کجا فقط می برد .

در یه چیزی رو باز کرد که از صداش معلوم بود
ماشینه . منو گذاشت داخل و درو بست .
ترسیدم حالم بهتر شده بود ولی بازم روی کمرم عرق سرد نشسته بود .
سعی کردم چشمامو باز کنم اما انگار روشون وزنه های 922کیلویی گذاشته بودن .
به هر زوری بود تونستم چشمامو باز کنم اول از همه نگام افتاد به جاده ی خلوت بارونی .
سرم تیری کشید . در ماشین باز شد صورتم به طرف چپ برگشت . آرشام : خانوم ستایش خوبید ؟؟؟؟؟؟
من : بله چیزیم نیست فکر کنم به خاطر اینه
ضعیف شدم به هر حال خوبم آقای …….. عین فنر پرید وسط وسط حرفم . آرشام : آرشام !!!! من:چی؟ …………………………….

آرشام : لطفا آرشام صدام کن .

من : ولی من با آقای آریایی راحت ترم .

آرشام : ولی من ناراحتم . من:به من دیگه ربطی نداره.

آرشام : عیب نداره پس بزارید تا منزل
برسونمتون

من : نه خودم میرم.

آرشام : لطفا تعارف نکنید حالتون خوب نیست .

من : ای بابا …. باش مرسی ممنون .

آرشام ماشین و روشن کرد و راه افتاد . نه اون حرف میزد نه من سکوت آزار دهنده ای
کل ماشین رو گرفته بود . آخر طاقت نیاورد و سکوت ماشین رو شکست .
آرشام : ببخشید من کنجکاوی میکنم تو این بارون اونجا چه کار می کردید ؟؟؟؟
من : هیچی اومده بودم چند تا از کتاب های معرفی استادا رو بگیم .
آرشام : اهان .

آرشام دست برد و ضبط رو روشن کرد صدای
علی رضا روزگار توی ماشین پیچید : یه خونه ی تاریک با یه دل شکسته یه مرد تنها که دل به غصه بسته تنها و غمگین دیگه همدم نداره واسه غم و قصش دیگه مرهم نداره خونه سکوت و کور و خودم از دنیا خسته تموم غم هام به دورش حلقه بسته نمیدونه از کی سراغ دل و بگیره به هرکی رو زد بهش گفتن میمیره عشق من الهی من بمیرم تو رو با غم نبینم تو رو یه گوشه اینجوری بی همدم نبینم

عمر من الهی زنده باشی یه روز از غم جداشی بدون تو من میمیرم اگه یه روز نباشی ♫♫♫شبایی که بی تو یه گوشه میخوابیدم تموم عکسات و کنارم میکشیدم تموم ذهنم با حرفات یکی میشد اشک چشامم با بغضم جاری میشد حالا دیگه خونم شده خونه ی تاریک چراغا خاموش به قلبم شده نزدیک نزدیکتر از اونی که تنهایی که کنارم میمونه تا باز بیاد لحظه مرگم عشق من الهی من بمیرم تو رو با غم نبینم تو رو یه گوشه اینجوری بی همدم نبینم
عمر من الهی زنده باشی یه روز از غم جداشی
بدون تو من میمیرم اگه یه روز نباشی
(((خونه تاریک / علی رضا روزگار )))
اهنگ علی رضا روز گار منم برده بود تو فکر واقعا حاضر بودم برا سامان بمیرم .
هههههههه من نه تنها براش میمیرم بلکه جونمو دو دستی تقدیمش میکردم کاش اینو می فهمید .
با صدای آرشام از فکر بیرون اومدم .

من : چیزی گفتین ؟؟؟؟؟؟؟

آرشام : گفتم اهنگ که اذیتتون نمی کنه ؟؟؟؟؟؟

من : نه اتفاقا بر عکس خوبه !!!

آرشام دوباره ساکت شد و زل زد به روبروش.
منم دوباره داشتم تو چاه عمیق فکرام فرو میرفتم .
به شیشه کنارم که قطره های بارون به نرمی از اون پایین میومد .
آرشام : راستی شما می دونید خانوم عسگری جدیدا یه جوری شده ؟؟؟؟
من:چی؟؟مهشیدچهجورشده؟؟
آرشام : خب خیلی دور و ور سامانه ، دختر خوبیه اما سامان نه تنها راضی نیست از این وضعیت بلکه شاکی هم هست اصلا هیچ علاقه ای با
صحبت کردن با خانوم عسگری نداره ولی انگار
خانوم عسگری متوجه نمی شن .

با تعجب زل زدم به آرشام . این یعنی اینکه مهشید علاقش یکطرفه است

………………………………………….. …………..

دلربا : داد گوشیم در اومد . از روی میز عسلی برش داشتم . داریوش بود رفتم تو اتاق و در اتاقم رو بستم و
تماسو برقرار کردم .

من:الو داریوش : الو معلومه کجایی ؟؟؟؟

من : گوشی در دسترسم نبود چی کردی ؟؟؟؟؟؟
داریوش : هیچی راستی این دارو ها که مشکلی ندارن هر دو فرمول یکیه .
من : چیی ؟؟؟؟؟ ولی مطمئنم فرمول فرق میکنه . داریوش : از کجا اینقدر مطمئنی ؟؟؟؟
من : آخه امتحانشون کردم اگه فرمول یکیه پس چرا رنگ آب لیوانا با هم فرق داشت .
داریوش : کدوم آب لیوان ؟؟؟؟
من:نگامنقرصهاروداخلآبحلکردم متوجه شدم رنگ یکی کدر شد و اون یکی شفاف موند .
داریوش : اگه این طوریه که تو میگی قرص ها رو تغییر دادن .

من : باید ببینمت .

داریوش : باشه فقط هفته بعد سرم شلوغه .

من : عیب نداره ….. خوب کاری نداری

. داریوش : نه خدافظ .

من:فعلا. گوشیو پرت کردم روی تخت یعنی کار کی می
تونسته باشه .
پووووف !!!! خوبه حداقل هنوز از اون قرص ها دارم گوشیم دوباره زنگ خورد .
با دیدن شماره از فکر قرص ها بیرون اومدم . این همون فرصتیه که دنبالش بودم . سریع گوشی رو برداشتم .

من:الو _ سلام دلربا من : چی می خوای ؟؟؟؟؟ _ زنگ نزدم تا بهت هشدار بدم . من : هههههه پس غریبه آشنا با من چه کار
دارن ؟؟؟؟؟
_ زنگ زدم تا بگم هشدارمون رو عملی می کنیم .
من:چی؟منظورتچیه؟؟؟ _ منظورم واضحه . صدای بوق های آزاد تو گوشم پیچید . یعنی قراره اتفاقی بیوفته .

نه دلربا اینا همش یه مفت اراجیف مزخرفه تا
بترسونتت .
سرم پر بود از فکر های جور واجور دیگه نمی تونستم تحمل کنم .
سوئیچ رو برداشتم لباسامم عوض کردم و از ویلا زدم بیرون .
می خواستم برم جایی که آروم بگیرم جایی که راحت بتونم بغضم رو بشکونم .
جایی که غرور هیچ معنایی برام نداشت . خییلی وقته اونجا نرفته بودم . درست از زمانی که اومدم این ویلا خراب شده .

قلبم انگار داشت از شوق ذوق اینکه قراره دوباره برم پیش مسعود خودشو به کشتن میداد و مدام بی تابی میکرد .
…………………………………………..
……………………
دلآرا:
دست سینا رو گرفته بودم و مدام از این مغازه می بردمش اون مغازه .
از این پاساژ میبردمش اون پاساژ.
خلاصه کلی خرت و پرت خریدم دوتامون دیگه از پا در اومدیم نه من جون داشتم نه سینا .
داشتیم میرفتیم سمت ماشین که بوی یه چیز خورد بهم

با لذت بو کشیدم واییییییی خدایا من چه بویی یعنی این بو از کجا میاد این بوی چیه؟

برگشتم که چشمام خورد به فلافلی . از اون فلافلی ها که همه فلافلاشون کثیف و کلی
روغنی که عشق دل آران .
قیافمو شبیه گربه شرک کردم و برگشتم سمت سینا .
سینا تا چشمش خورد به من قهقهش رفت هوا .
ای زهرمار خو چته الان من مظلوم شدم مثلا!!! با آرنجم کوبوندم تو پهلوش . صورتش از درد جمع شد .

اوخی خییییلی محکم زدم . سینا : وایییییی دل آرا چه قدر محکم زدی . من : وایییییی خیلی درد داشت .

سینا:آره.

من : واییییی ببخش نمی خواستم اینقدر درت
بیاد . سینا : عیب نداره فقط بچمو انداختی . بعد خودش از حرف بی مزش زد زیر خنده. هرهرهر موتور گازی . ایندفعه با کفشام که پاشنه پنج سانتی داشت
محکم زدم تو پاش . دوباره صورتش از درد جمع شد .

حالا من زدم زیر خنده .سینا بدبخت همون طور
که درد میکشید با تعجب زل زد به من.

من : وایییییی فکر کنم بچت تو پات مرد . دوباره زدم زیر خنده . سینا اخم جذابی کرد : هرهر بسه خوش ندارم
زن تو خیابون بخنده .
خندمو خوردم با حرص زل زدم بهش بیشعور خوب بلد بود دقمو بیاره بالا .
ایندفعه با کیفم کوبوندم تو سرش و رفتم سوار لن کوروسش شدم .
بعد یه چند دقیقه سینا هم اومد نشست تو ماشین .
: ایـــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــش صورتمو کردم طرف شیشه . سینا : خانومی با من قهری ؟؟؟؟؟؟ من : …….. سینا:دلی،دلارای من،نفسم،خانوممم،
زندگیم . من : …….. سینا : چه کار کنم باهام دوست کنی ؟ من:سینا من فلافل میخام.

سینا : چشم خانومم بشین تو ماشین تا من برم
برات بخرم بیام .

سینا رفت وایییی عزیزم این همه هم زدمش .
نمیدونم این چند روز چم شده، کسل حوصله هیچیم ندارم ولی دست از سر سینا بر نمی دارم خخخخخ.
چند دقیقه بعد سینا با دتا ساندویچ فلافل اومد تو ماشین نشست .
خم شد طرفم که سادویچ رو بزاره تو دهنم که بوی خیار شور ، فلافل ، ادکلن تلخش با هم قاطی شد که موجب شد اولین عق رو بزنم .
سریع سینارو حل دادم اون طرف .
از ماشین در اومدم رفتم طرف جدول و هر چی تو معده ام بود رو خالی کردم .

خداروشکر چون ماشین جلو یدمو گرفته بود وگرنه حال مردم بد میشد با دیدن این صحنه فجیح.
سینا هم با دست ملایم پشت کمرم میکشید .
نمی دونم چم شده بود تا یه بویی می خود بهم سریع میاوردم بالا .
دیگه اصلا جون نداشتم با کمک سینا رفتم تو ماشین .
سینا : خانومم رنگت مثل گچ شده وایسا تا برم برات یه آب اناری بگیرم و بیام .
سینا دوباره رفت وقتی برگشت لیوان اب انار رو اورد طرف دهنم
سرمو بردم جلو و داشتم ازش می خوردم
400

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن