رمان آنلاینرمان دلربای خلافکار

رمان دلربای خلافکار پارت بیست و هفت

واییییی چه حالی میداد سینا داشت صورتمو نوازش میکرد و آب انارو به سمت دهن من گرفته بود تا من ازش بخورم کاشکی همیشه حالم بد شه تا سینا اینطور باهام بر خورد کنه .
این حال بهم خوردگی هم حسابی عصبیم کرده بود به قول بهشته باید یه آزمایش بدم شاید معده ام مشکل پیدا کرده .
………………………………………….. ……………
دلارام :
وایییییی من چقدر احمقم فکر می کردم سامان هم عاشق مهشیده .
و من فقط براش یه وسیله بودم تا ازم سو استفاده کنه و لذت ببره .

خدایا شکرت دارم از خوشحالی میمیرم .
وایییییی امروزو بگو که من بهش گفتم ازت متنفرم حالا چه طور گندی رو که زدم رو پاک کنم .
صدای آرشام نزاشت رشته افکارم ادامه داشته باشه .
من : چیزی گفتین ؟؟؟؟

آرشام : گفتم آدرس خونتون کجاست ؟؟؟؟
وایییییی نه اگه سامان منو با آرشام ببینه بدتر قاطی میکنه .
من : شما زحمت نکشید از اینجا به بعدشو خودم میرم .
آرشام : اختیار دارین میرسونمتون.

من : آخه آقای آریایی …. چیزه یعنی چیز … آرشام:چی؟
من : هیچی زحمتتون میشه تازشم من یه سری خرید دیگه دارم لطف کنید منو همین جا پیاده کنید .
خلاصه بعد اینکه اون کلی گفت نه من تونستم قانعش کنم .
از ماشین پیاده شدم یه خدافظی کوتاه کردمو با اون پلاستیک بزرگ کتابام به سمت ویلا میرفتم .
ویلا زیاد دور نبود اگه دوتا خیابون دیگه می رفتم می رسیدم بهش .
خیییییییلی می ترسیدم . چون خیابون خلوت بود مگسم پر نمی زد .
از بچگی هم این طوری بودم از خلوتی یه کوچه
و خیابون به شدت میترسیدم .
صدای پای کسی از پشت سرم یه لحظه نفسم بند اومد .
قشنگ حس کردم عرق سردی رو کمرم نشست .
به قدمام یکمی سرعت اضافه کردم . اون کیم که پشت سرم بود هم همین کارو کرد . سریع وایسادم . پاهام رو انگار با میخ به زمین وصل کرده بودن
میترسیدم .
نمی تونستم قدم بردارم پاهام سست شده بودن .

از اضطراب و ترس فکم قفل شد. از صدای کفشاش فهمیدم کفش اسپرت پاشه .
هیچ صدایی نمی اومد اونم وایساده بود اینو حسم بهم میگفت .
آب گلومو قورت دادم و هرچی جرعت تو وجودم داشتم ریختم تو دلم که بر گردم .
بدنم از استرس یخ کرده بود . بی حس بودم حتی نمی تونستم پلک بزنم .
با ترس برگشتم با دیدن مردی سراسر سیاه پوش با نقابی سیاه رنگ پشت سرم قلبم وایساد.
کلاه سیوشرتش و نقاب تو صورتش اجازه دیدن قیافشو نمی داد 
فقط تو صورتش دو تا گوی سبز رنگ که
چشمش بودن مشخص بودن . آب گلومو قورت دادم . انگار خون به سرم نمی رسید . دلم شور میزد . از استرس فکمم قفل شده بود نمی تونستم
حرف بزنم .
با دیدن چیزی تو دستش نگام از چشماش به دستش سر خورد .
با دیدن چاقو جیبی تو دستش دیگه بدنم می لرزید استرسم نمی تونستم کنترل کنم می لرزیدم .

چاقو جیبی رو از خاضنش رها کرد و به طرف من گرفت این کار مساوی شد با بی حس شدن کل بدنم پلاستیک کتابا افتاد روی زمین و صدای بدی رو به وجود اورد .
با چشمای درشت زل زده بودم بهش از ترس تو چشمام اشک نشسته بود .
…………………………………………..
دلربا :
قلبم دوباره با دیدن اسم تنها امید و عشق زندگیم روی سنگ قبر تیر کشید .
بغض تلخ همیشگی راه گلومو بست .
قدمام سست و شد بی اراده به سمت قبر مسعود کشیده میشد .

سلام مسعودم منو ببخش که اینقدر دیر اومدم
پیشت عزیزم کلی دردسر و کار داشتم . نشستم کنار قبرش .
من تو خیالم با مسعود حرف میزدم و تنها جواب من سکوت بود .
آخه نامرد تو که رفتنی نبودی تو که … تو که می گفتی منو تنها نمیزاری .
الان حالت چه طوره خوبی ؟؟؟ تنها که نیستی عزیز دلم .
دیگه اشک از اون چشمای نازت پایین نمیاد که ؟؟؟؟
چقدر سنگ قربت خاکی شده .

تو نبود من کسی نیومده سنگ قربت رو با گلاب بشوره …. عیب نداره خودم الان سنگ قبرتو میشورم.
دست تو کیفم کردم و گلاب رو بیرون کشیدم . درشو باز کردم . مشغول شستن قبرش شدم . بغضم شکست هق هقم به اوج رسید .
قلبم درد گرفته بود بایه دست قلبم رو گرفته بودم و با یه دست گلاب رو سنگ قبر ریختم .
اشکام مثل سیل از چشمام می ریختن دستمو رو اسمش گذاشتم .
( مسعود شریف )

من : آخه چرااااااااااااااااااااااا اااااا مننننننننننننننننننننننن …. تو که اون بالایی میشنوی … چرا من .
آقای شریف میشنوی صدامو .
بابا لامصب نمی فهمی غم نبودنت داره داغونم میکنه.
نیستی ببینی هر لحظه از زندگیم آرزوی مرگ میکنم تا بیام پیشت .
تا دوباره کنار هم باشیم . دوباره بتونم حضورتو حس کنم . اون آغوش آرامش بخشتو . دارم تو نبودنت ذره ذره داغون میشم .
دارم می سوزم . دیگه حتی تو خوابمم نیستی . داره اون چشمای رنگ شبت از یادم میره . دیگه مثل قبل چهره تو یادم نیست . خسته شدم … خسته . دیگه دارم کم میارم .
از وقتی که از کنارم رفتی همه چیز رو فراموش کردم حتی دیگه اون بالایی که اسم خودشو گذاشته خدا رو هم فراموش کردم .
الان چهارساله که با خدا قهرم . همون خدایی که تورو ازم گرفت .

همون خدا سرنوشت دلربا رو با قلم تنهایی و
جدایی نوشت . تو کثافت دارم غرق میشم .
تو یه باتلاقم که هر چی دست و پا میزنم بیشتر توش فرو میرم .
زندگیم تو یه کلمه خلاصه میشه :

((( بدبختی )))
تنها امیدم تو دنیا برای زنده موندن یکی انتقام خون توه …. یکی هم خواهرام .
وقتی انتقاممو بگیرم دیگه به آرامش میرسم .
بهت قول میدم که انتقامم رو بگیرم هیچ وقت از انتقام گرفتن کوتاه نیام .

زنگ گوشی موبایلم به گوشم خورد . از تو کیفم گوشی رو بیرون اوردم .
نگاهی به شمارش کردم که با اسم دل آراسیو شده بود کردم .
تماسو برقرار کردم . من:الو دل آرا : دلربا زود خودتو برسون خونه . ………………………………………….. ………….

دلآرا: سینا : بهش گفتی ؟؟؟؟؟؟

من:آرهالانمیاد.

به دلارام که روبه روم نشسته بود و میلرزید نگاه
کردم
وضع لباساش تعریفی نبود مقنعه تو سرش پاره شده بود و دور گردنش بود .
موهاش همه باز شده بودن و ریخته بودن بیرون .
گونه سمت راستش کبود شده بود . پیشونیشم خراش برداشته بود .
رو گردنش جای یه چیزی بود انگار طناب محکم رو دور گردنش گذاشتن به قصد خفه شدن ….. ولی هرچی بود طناب نبود .
دکمه های اول و دوم مانتوش کنده شده بود . از دیدنش تو این حال عذاب میکشیدم .

حرفی نمی زد فقط می لرزید و گریه میکرد و هر
کی بهش نزدیک میشد جیغ میزد . سیاوش هم داشت با سینا صحبت میکرد .
سامانم بی حوصله دستاشو مرتب تو موهاش میکرد که خبر از کلافگیش میداد .
امیرم خونه نبود با نازی بیرون بودن .
بعد از چند دقیقه در ورودی ویلا باز شد و دلربا با چشمایی سرخ و نگران اومد داخل از چشمای سرخش فهمیدم کجا بوده .
دلربا : چیشده ؟؟؟؟؟؟

سیاوش با عصبانیت داد زد : – معلومه تتو کجاییی ؟؟؟؟؟؟

دلربا : صداتو نبر بالا … همتون لال شدین میگم
چی شده ؟؟؟؟
با دست دلارام رو نشون دادم .
سرشو طرف کاناپه ها چرخوند دلارام رو دید .
باورم نمی شد این دلربا بود که با دیدن دلارام داشت خیلی نامحسوس اشک میریخت .
اشکاشو سریع پاک کرد …. بازم این غرور لعنتیش .
دلربا:چ…چ..چهبلاییسرشاومده.
سیاوش : ههههههه داره فیلم بازی میکنه تا شما رو از هرکجا که عشق حال میکنید بیاره خونه .
دلربا:خفه شو.

۴۱۶

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

  1. سلام ادمین عزیز ازتون می خواستم رمانی که در حال نوشتن ان هستم رو در این سایت به صورت الاین پارت گذاری کنید برام لطفا سریع تر جوابم رو بدید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن