رمان آنلاینرمان دلربای خلافکار

رمان دلربای خلافکار پارت دو

تو چشاش ببینم یواش خاضعن چاقو رو رها
کردم ………..

من : برای کی کار میکنی پوفیوز هاااااااااااااااااان ؟
مزه تلخ و شوری خون تو دهنم به وضوح احساس میکردم کثافت سیلیش خیلی سنگین بود به طوری که پوستم میسوخت حتی فهمیدم گوشه لبم پاره شده ولی من مغرور تر بودم خون های تو دهنمو تف کردم تو صورتش آخیش دلم خونک شد………
اول نفهمید چی شده اما وقتی فهمید چشاش قرمز شد به سمت من حمله کرد منم همینو میخاستم به سمتش حمله کردم یه مشت زد تو شکمم درد داشت اما حالا وقت تلافی بود با
کفش پاشنه پنج سانتیم کوبوندم تا شکمش خیلی دردش گرفت به طوری که افتاد وکارو برای من راحت تر کرد به جونش افتادم بهش مشت و
لگد زدم حتی وقتی که دلشو گرفته بود اسلحه رو کش رفتم
من : بنال رئیست کیه ؟ برای کی کار میکنی
کیانی : دهنشو باز کرد و خون ازش سرازیر شد به این صحنه ها عادت داشتم از بس آدم کشته بودم…………
کیانی : تو هیچ چیز از دهن من نمیشنوی خانوم ستایش باختی الان یه بمب تو ماشینه که تا نیم ساعت دیگه میترکه
اعصابم خورد شد دیگه تحمل نداشتم با یه گلوله درست وسط پیشونیش خلاصش کردم اسلحه رو با چاقو جیبی گذاشتم تو جیب مخفی مانتوم
رفتم سمت ماشین گوشیمو بیرون اوردم و شماره امیرو گرفتم بعد دوتا بوق برداشت
امیر : الو
من : زهر مار بیا اینجا این آشغالو کمکم کن سر به نیست کنیم
امیر : چشم بروی …..
من : خفه ببین این تو ماشینش یه بمبه تا بیست دقیقه دیگه میره رو هوا گمشو بیا اینجا سریع
بعد گوشی رو قطع کردم و پرت کردم تو ماشین رفتم به سمت ماشینش و یکی یکی ساکارو خالی
میکردم که نگام افتاد به ساک آخر نتونستم زیپشو باز کنم یواش زیپشو باز کردم با دیدن چیزی که داخلش بود خنده عصبی کردم و لش کردم هه بمب رو تو ساک گذاشتم یعنی واقعا فکر کردن من اینقدر احمقم با صدای بوق های ماشین برگشتم چشمم به بنز امیر افتاد
به سمت بنز امیر رفتم اونم پیاده شد به سنت من اومد با دیدن من هول شد
امیر : چرا لبت پاره شده کار اون کثافته ….
من : خفه شو جسدشو ببر تو ماشینش تا منم ساکا رو بزارم تو ماشینت
امیر رفت و کیانی رو بلند کرد از بس هرکول بود امیر به نفس نفس زدن افتاده بود منم ساک ها
رو گذاشتم تو ماشینش بعد اتمام کار رفتم سوار ماشین خودم شدم ماشینامونو برای دوری از احتمال آتش سوزی یکم عقب بردیم منتظر منفجر شدن بمب بودم تا پنج دقیقه دیگه منفجر میشد یه دستمال ور داشتم و خونی که از گوشه لبم میومد را پاک کردم هه شمارش معکوس
یک ……….. دو ……….میشود ســــــــــــــــه
بمب ترکید و شعله های سوزان از ماشین زبانه میکشید الا احساس آرامش میکردم احساس پیروزی احساس انتقام میخواستم کل زندگیمو بدم اما یک بار دیگه این صحنه و این احساسات رو تجربه کنم پوزخندی زدم که صدای گوشیم
بلند شد نگاهی به شمارش کردم اه دست بردار
نیست این نکبتم من : دیگه چه مرگته نکبت ! هااااااااااااان ؟
امیر : درست صحبت کن ببین دلربا من تورو دوس دارم میدونم تو هم منو دوس داری
یعنی به حد انفجار رسیدم داد زدم من : خفه شو نکبت بوزینه نزار قاطی کنم
امیر : من دیگه تحمل ندارم اینقدر تحقیر و توهینم کنی !
من:بهدرک!بروبهجهنم
امیر : تو چی فکر کردی جات بهشته دوتامون قاتلیم
من : ولی من با هدف و انتقام قاتلم ولی تو بدون
هدف این فرقمونه
امیر : دلربا مسعود دیگه مرده بفهم انتقام معنا نداره بفهم من الان زنده ام می فهمی
دیگه داشت زر الکی میزد گوشیو قطع کردم و تفنگ برداشتم از ماشین پیاده شدم به سمت ماشینش رفتم درس روبه رو کاپوت ماشینش بودم اخمام غلیظ داخل هم بودن چشمام سرد و وحشی به امیر خیره شده بود پوستمم میتونستم حدس بزنم سرخ شده اسلحه رو اوردم بالا درست رو به روی صورتش چهره اش مضطرب شد و تند تند آب گلشو قورت میداد …..

من:بهتگفتمرواعصابمنراهنروکوگوش شنوا ……. فرق تو مسعود چی بود ؟ …

.آهان فهمیدم اینکه اون مرده بود ولی تو زنده ای پس بزار این تفاوتو از بین ببرم نظرت چیه ؟
گفت :
دختر دیونه چه غلطی میکنی جواب آقا رو چی میدی
دیگه تحمل نداشتم درست کنار صورتش اما با فاصله شلیک کردم که موجب شد شیشه های ماشینش بریزه نفس حبسشو داد بیرون پوزخندی زدمو گفتم
من : یک فرصت فقط یه فرصت دیگه بهت میدم نکبت اگه دوباره مودماغ شی درست شلیک میکنم وسط پیشونیت فهمیدی نکبت
بعد یه مشت زدم رو کاپوتش و رفتم سمت ماشینم سوارش شدم وگاز دادم به سمت خونه با اسم خونه یه لبخند محو زدم
دلارام :
نور شدیدی به چشمام میخورد که موجب شد از خواب نازم بلند بشم پرده کنار رفته بود ونور مستقیم به چشمام میخورد پنجره هم دقیقا روبه رو تخت من بود به سمت دستشویی رفتم بعد شستن روی مبارک از دستشویی بیرون اومدم خواب کاملا از سرم پریده بود رفتم پایین
مشغول خوردن صبحونه شدم بعد پر کردن شکم نازنینم رفتم سمت اتاق دل آرا ……

..در رو باز کردم که با دیدنش تو اون وضعیت خندم گرفته بود یه تاب وشلوارک تنش بود وگوشه تخت خوابیده بود به طوری که یه پاش بیرون تخت بود تابشم نگم بهتره کاملا رفته بود بالا دختره بی حیا موهاشم که عین جنگل آمازون ریخته بود دور و ورش یه دستشم تو دهنش بود آب دهنشم عین دریاچه خزر از گوشه لبش آویزون بود یاد این شامپانزه های راز بقا افتادم رفتم نزدیکش ……..
من : دل آرا خواهری بلند شو …

.دل آرا هوی خره لنگه زهره ……..

.دلی بوزینه بلند شو …
نخیر این بلند بشو نیست اشکال نداره من بلندت میکنم لبخند خبیثی زدم دل آرا منو حلال کن رفتم بالا تختش شروع کردم بپر بپر تا یکمی خوشبگذرونم بعد موندم حالا وقتشه یک …….دو …….سه پریدم سرش
دل آرا : ای خدا ازت نگذره بچم افتاد کرم داری شپش
اومد که غلت بزنه که با مخ افتاد پایین تخت بلند شدباچشمایسرخبهمزلزداوه!اوه! ترسیدم منو شوت کرد اون ور تخت خودش کپید دوباره که بخوابه
من : بلند شو ببینم دیشب چه کردی ؟ الان هاست خون آشام بیاد (دلربا منظورمه ) اگه ببینه
کاری نکردی میدونی خونت حلاله بلند شو ببینم
…….
دل آرا : خب یکم اون تالار اندیشتو ببند پشه رفت توش عین پیر زنا هی غر میزه مردشور تو ببرن دیشب تا ساعت شش صبح داشتم سیستمشونو هک میکردم خوابم میاد حالا برو گمشو اون ور
من : خفه باووووو بلند شو خانوم
پتو رو کشید سرش حرصم گرفت رفتم نزدیکش سرمو بردم نزدیک سرش که صدای در خونه اومد اوه ! اوه ! دلربا اومد …………
من : اییییی بمیری کثافت مغزمو ناقص کردی
دل آرا در حالی که سرشو میمالوند گفت : زهر مار چرا کلتو کردی تو دهن من مغزم ناقص کردی واییییییییییییی دلربا
چنان پرید که منم از رو تخت شوت شدم باهاش رو زمین سریع بلند شد رفت دستشوییی تا یه آبی اگه خدا خواست به اون صورتش که صدسال یکبار میزنه بزنه وضعمو مرتب کردم رفتم پایین با اینکه ما آبجی های دلربا هستیم ولی عین خر ازش میترسیم رو کاناپه دراز کشیده بود وگوشه لبش پاره بود نگران شدم …………
من : سلام ………. چه کار کردی ؟ چرا گوشه لبت پاره است ؟

دلربا : سلام (فقط به من ودل آرا تیمارستانی سلام میکرد ) هیچی یارو کیانی رو دود کردیم هوا داشتم باهاش بزن و بکش میکردم که گوشه لبم پاره شد ……. دل آرا کجاست ؟
دل آرا :سلام عجقم چته دلت واسم تنگ شد اشکال نداره بیا یه لب بده بهم تا از دلتنگی درام
دلربا لبخند محوی زد وکوسن مبل رو برداشت وپرت کرد که دل آرا جاخالی داد
دلربا : بشین بچه چی شد سیستمو هک کردی ؟
دل آرا نیششو در حد مرگ باز کردم گفت : آره عجقم هک که تو خون منه
دلربا : آفرین شیر دلارام حلالت
دلارام با صدایی پیرزنانه : ننه چه کار به شیر من داری شوهرمو بچه هام گرسنه ان اون وقت بیام به این نره غول شیر بدم استغفرالله مادر زبونتو گاز بگیر!
دل آرا : برو بابا تو هم با اون شیر ترشیدت مثل خودت بوگند ترشی لیته میده
کوسن رو مبل رو برداشتم زدم تو ملاجش موهاشو کشیدم
من : بگو گ…ه خوردم اونم از نوع زیادش
دل آرا : باشه بابا ایییییییی گ..ه خوردم مال کل ملت قاره آسیا رو من میخورم تو رو خدا ولم کن ….. پدر این خانوم خوشگله رو در اوردی
دلربا : ای بابا دلارام ولش کن مگه بچه ای

۳۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن