رمان آنلاینرمان دلربای خلافکار

رمان دلربای خلافکار پارت سی و دو

من : کی ؟؟؟؟؟
دلآرا:یه ماه پیش
من:اونوقت من الان نمیشم
دل آرا : ببخشیدولی نمی تونستم بهت بگم .
…………………………………………..

من : دل آرا تو منو شکوندی یه عمره با غرور زندگی کردم که نشکنم ولی امروز تو همین لحظه شکوندیم
دل آرا : دلربا من متاسفم
من : نباش من متاسفم که خواهرامو وارد این کثافت بازیا کردم

دل آرا : دلربا من:هوم دل آرا :

بچم چه طوره؟

من : ههه نزار کسی بدونه بچه دار بودی

دل آرا : بودم من : آره بودی … پشتمو کردم طرف دل آرا از اتاق زدم بیرون بدون توجه به حرفای دلارام رفتم طرف در خروجی
بیمارستان ……………………….

دلآرا: مدام حرف دلربا تو ذهنم تکرار می شد بودم….

خدایا چرا من؟ اون طفل معصوم چه گناهی داشت اون چرا مرد؟ روژینا متنفرم ازت حیون عوضی شروع کردم به جیغ کشیدن و داد زدن هیچی حالیم نبود حتی داشتم خودمو می زدم در باز شد و دلارام اومد داخل دلارام : چه کار می کنی دختردیونه؟

من : برو بیرون تنهام بزار پشت سرش سینا اومد داخل مثل دیونه ها از روی تخت پریدم رفتم سمتش یقش
رو گرفتم من : آشغال ازت متنفرم تو همه چیمو ازم گرفتی شروع کردم به زدن سینا

من : تو باعثش بودی

من : تو نزاشتی

من:تواونوازمنگرفتی

من : برو بیرون گمشو از زندگیم بیرون اومدم برگردم که چشمام سیاهی رفتن دیگه هیچی
نفهمیدم . ………………………

دانای کل : به سیگاری که لب دهنش بود پک عمیقی زد زندگیش بیشتر تو کثافت کاری فرو رفته بود شاید دیگه واسه فکر کردن به اینکه چقدر ادم
پستی شده دیره با صدای در اتاق کارش به خودش اومد

با صدایی خونسرد گفت : بیا داخل
در باز شد و مردی توی چهار چوب در نمایان شد
_چیمیخوای؟؟
_ بس کن توهم نمی خوای تحویلم بگیری
_ کارتو بگو برو
_ ههههه شب تا به حال اینقدر کلافه ندیدمتون
_ حوصله ندارم
_ باید بگم روژینا کاری که گفتیمو انجام داد
_ دهنش که بستس
_ آره نگران نباش هیچکی از وجود تو با خبر نمیشه
_ خوبه
_ فعلا دل آرا بیمارستانه حدستون درست بوده باردار بوده

_ عالیه …. دلربا ماجرا رو فهمیده _ مشخص نیست
_ دل آرا زرنگ تر از این حرفاست که خودشو سینارو لو بده
_ ما باید چه کار کنیم _ مشخصه سوپرایزشون می کنیم _ چه طور؟ _ اونش دیگه کار منه ….. تو می تونی بری آروم از جاش بلند شد و به سمت در رفت و وقتی که بلند‌شپ
بیرون از روی صندلی چرمی که روش نشسته بود بلند شد رفت سمت قاب عکس دلربا با پوزخندی زل زد بهش

با خودش تکرار می کرد
وقتشه بشکنی خانوم ستایش
………………………………………….
یک هفته بعد
دلارام :
اومدم از خونه برم بیرون که یه پاکت زرد رنگ جلوی پام دیدم یعنی این چیه ؟؟؟؟
خم شدم برش داشتم روش که چیزی ننوشته بود فقط پشتش نوشته بود برای خانم دلربا ستایش
شونه ای بالا انداختم و پاکت رو بردم طرف اتاق دلربا در اتاقشو باز کردم
پاکت روی میزش گذاشتم اومدم بیرون رفتم سمت دانشگاه .
 ……………………….
رمان : خلافکار مغرور پست پنجاه یکم: ………………………………

دلربا : خسته و کوفته کیفمو روی تخت پرت کردم . حولمو برداشتم رفتم حموم شدید به دوش آب سرد
نیاز داشتم .
دوش آب رو باز کردم رفتم زیرآب بدون اینکه لباسامو در بیارم .
آب سرد اذیتم می کرد اما نیاز داشتم تا بدنم رو از این کرختی در بیارم
……………

با حوله مشغول خشک کردن موهام شدم با همون
لباسای خوابی که تنم بود ولو شدم روی تخت. عاشق این بودم که موهام خیس باشه .
حوصلم سر رفته بود احساس بی قراری می کردم که گوشیم شروع کرد به زنگ زدن
بی حوصله رفتم طرفش از روی میز توالتم برش داشتم .
من:بله داریوش : سلام … خوبی ؟ من:چیشده؟ داریوش : اینو این جوری نمی تونم بهت بگم باید
ببینمت . من : باشه …کجا؟

داریوش : آدرسشو می فرستم برات . من : منتظرم فعلا .
گوشیمو گذاشتم روی میز که چشمم خورد به پاکت زرد رنگی که روی میزم بود .
با تعجب نگاش کردم این چیه ؟
دستمو بردم و برش داشتم چیزی روش ننوشته بود فقط پشتش نوشته بود برای دلربا ستایش .
دست بردم که در پاکت رو باز کنم که صدای مسیج گوشیم بلند شد .
بی خیال پاکت رو انداختم روی میز و گوشیمو برداشتم .
با دیدن آدرس اخمام رفت توهم . پسره خر ! منو دعوت کرده به باشگاه پسرونه .

نفسمو حرصی بیرون دادم . رفتم از تو کمد یه مانتو لی یخی بیرون کشیدم . یه جین یخی هم بیرون کشیدم و پوشیدم .
خوب حالا وقت تغییر چهرس مشغول آرایش کردن شدم کلاه گیسم گذاشتم رو سرم لنز های قهوه ایمم توی چشمام گذاشتم با مداد مشکی که کشیدم چشمای جذابممو وحشی کردم .
چکمه های سفید بلندمم پام کردم شال سفید خز داری هم توی سرم کردم .
پالتوی سفیدمو که تمومش خز بود تنم کردم .کیفمو برداشتم و صد البته یه چاقو هم برداشتم .
از ویلا اومدم بیرون سوار بوگاتیم شدم و به سمت باشگاه میرفتم .
…………..

از ماشین بیرون اومدم نگاهی به سردر باشگاه کردم
یه باشگاه بزرگ در عین حال تجملاتی بود. با غرور تمام به سمت درش رفتم آیفون باشگاه رو زدم . _ کیه من : با داریوش کار دارم . _ شما من:بهتوربطیندارهدروبازکن. در باز شد داخل شدم در باشگاه رو با پام بستم . اخمامو توهم کشیدم شروع کردم به راه رفتن . از راهروی باشگاه گذشتم و داخل باشگاه شدم . همهبابالاتنهیل*خ*تزلزدهبودنبهمن.

تو نگاه بعضی ها تعجب بود تو نگاه بعضی های
دیگه ….. .
همشون حالمو به هم میزنن .
_ خوشگله با کی کار داری ؟
من : بکش کنار بوت میاد
کل باشگاه ترکید از خنده
_ دختر کوچولو بی ادب چه طور یکی بهت ادب یاد بده
من : هههههه حتما اونم تویی خیکی ! _ الان نشونت میدم خیکی کیه ؟دختره ……… صدای داریوش نزاشت حرفشو بزنه داریوش:بسکن. _ ولی آقا این خانوم اشتباهی اومده اینجا .

داریوش : اون با من کار داره. بدون توجه به همشون به سمت داریوش رفتم . من:براتدارم. داریوش نیشخندی زد و با دستش اتاقی رو نشون
داد .
با اخم های غلیظ تری به سمت اتاق رفتم داخل و در محکم بهم کوبیدم روی مبل اونجا نشستم .
همین که نشستم در باز شد و داریوش اومد داخل . داریوش : ببخشید . من:نمیبخشمحالابگوچیشده. داریوش:حقباتوبودتوداروهاموادبوده. من:همین.

داریوش : نه توی تحقیقاتی که بچه های گروه انجام
دادن، دارن یه معامله ی بزرگ تر می کنن. من:چی؟ داریوش : قرص برنج . من : اوه …. پس نقشه های بزرگ تری دارن . داریوش : اره ولی باید مراقب باشی . من : برای چی؟ داریوش : یه سریشون منو شناسایی کردن مدام منو
تهدید می کنن . من : خودشونو معرفی نکردن . داریوش : نه …… فقط یه دختvه . من : ههههه اهمیت نده داریوش : وایسا

۴۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن