رمان آنلاینرمان دلربای خلافکار

رمان دلربای خلافکار پارت سی و سه

از توی جیبش یه فلش بیرون اورد من:اینچیه؟
داریوش : نمی دونم ولی با یه پاکت زرد رنگ برام فرستادن که روش نوشته بود برای منا غفوری .
فلشو توی دستم گرفتم و بلند شدم من : باید برم بعدا می بینمت
با عجله از اون باشگاه بیرون اومدم به اون پاکت زرد رنگ روی میزم مشکوک بودم تا نفهمم چی توشه نمی تونستم آروم باشم و صد البته توی این فلش
 دلآرا:
وارد کلاس شدم با اخم دنبال روژینا گشتم کنار آبتین نشسته بود و در حال ل*ا*س زدن بود .
رفتم جلوش هیچکس متوجه من نبود .
محکم از روی مقنعه موهاشو گرفتم به طوری که جیغش به هوا رفت .
همه کلاس خفه شدن و زل زدن به من.
من : آشغال عوضی فکر کردی از دستم راحت می شی.
روژینا : چه کار می کنی روانی؟
من : می خوای نشونت بدم وقتی روانی می شم چه طورمیشم!

موهاشو گرفتم و با کشیدنشون مجبورش کردم از
جاش بلند بشه به وسط کلاس بردمش . روژینا : کمک .. آبتین . آبتین اومد جلو آبتین:ولش کن دلارا. من:تویکیخفه موهاشو ول کردم دوتایی با نفرت بهم زل زدیم اما نگاه من یه چیز
دیگه هم داشت انتقام .
با سیلی که بهش زدم دستم درد گرفت ، صورتش سرخشدوبهسمتچپمتمایلشد.
من : کارم باهات تموم نشده عوضی . اومدم از کلاس خارج بشم که سینارو دیدم .

دست به سینه مونده بود و فقط منو تماشا می کرد نه
ناراحت بود ونه غمگین خونسرد . رفتم جلوش با تعجب بهم زل زد .
برگه آزمایشمو پرت کردم تو صورتش و از کلاس بیرون اومدم .
دلم گرفته بود از همه . از این دنیا بی معرفت به سمت نیمکت های داخل حیاط دانشگاه رفتم .
دیگه هیچی برام مهم نبود مهم نبود که همین الان استاد ممکنه از در بیاد و برام غایبی بزنه مهم نبود اصلا مهم نبود ………
چشمامو بستم دستمو گذاشتم رو چشمام و توی افکارم غرق شدم .

_چیکار میخای بکنی؟

دستمو برداشتم و با بهشته رو به رو شدم . آه عمیقی کشیدم . من : فعلا هیچی بهشته : یعنی چی که هیچی آخه من : یعنی من باید بشینم یه جا حسرت بخورم . بهشته : از بس خری من : حوصله ندارم . بهشته : خو عقب مونده چرا به این راحتی کشیدی
کنار . من : میگی چه کار کنم؟ بهشته : دختر تو باید انتقام بگیری ! من : ههه فیلم زیاد میبینی

بهشته : زهرمار جدی میگم
من : خو می گیریم از اون روژینای سگ صفت انتقام گرفتم که چی ؟
بهشته : فقط از اون نباید بگیری ؟ با تعجب زل زدم بهش
بهشته : دختر تو که خبر نداری وقتی رفتی دستشویی چی شد .
من:چی؟ بهشته : بابا همون موقعه که روژینا حمله کرد بهت . من:چیشد؟
بهشته : هیچی بعد اینکه تورو رسوندن بیمارستان روژینا بلند شد رفت جای تو نشست دست آق سیناتونو گرفت .

من : چی ؟ غیر ممکنه سینا اومده بیمارستان ؟
بهشته : ههههههههه بدبخت تو چه ساده ای بیچاره ریلکس کنار روژینا جونش نشسته بود
من : خفه شوووو بهشته : چیه حقیقت تلخه مگه نه؟ من:خفهمیشییانه؟ بهشته : آره حق داری مثل یه تیکه آشغال داره باهات
برخورد میشه و تو خبر نداری . من:بسکن
بهشته:نهبسنمیکنمبایدیکیپنبهروازتو گوش های تو در بیاره آره عزیزم عشق سینه چاکت تو رو ول کرده چسبیده به روژینا حتی روژینا شمارشو داره بهش زنگ می زنه اینم نمی دونستی .

من:نه نمیدونستم حالا ولم میکنی یا نه؟ بهشته پوز خندی زد گفت :
از بس ساده ای دختر بلاهایی که من کشیدم سرت نیومده تا بفهمی پسرا چه جورین به حرفام خوب فکرکن.
بلند شد رفت با هر قدمی که بر می داشت بیشتر داغون می شدم .
اخه من الان چه کار کنم اصلا حرفاش شاید دروغه
بغض توی گلوم نشست هیچ راهی برای شکستنش نبود .
بلند شدم رفتم بیرون از دانشگاه به اولین پارکی که رفتم روی چمن هاش نشستم مثل دیونه ها دستم روی شکمم گذاشتم

مامانی تو یه وقت حرفای بهشته رو باور نکنی دروغه
بابای تو خوبه توی دنیا فقط منو تو رو دوس داره

حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره منم و گریه ممتد نصف شب و دوباره دلم می گیره
حالا که نیستی و بغض گلومو گرفته چه جوری بشکنمش
بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره
عذابم میده این جای، خالی زجرم میده این خاطراتو،
فکرم بی تو داغون و خسته اس، کاش بره از یادم اون صداتو
عذابم میده این جای خالی، زجرم میده این خاطراتو،

فکرم بی تو داغون و خسته اس، کاش بره از یادم
اون صداتو عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده منمو این جای خالی که بی تو هیچوقت پر نمیشه منمو این عکس کهنه که از گریه ام دلخور نمیشه منمو این حالو روزی که بی تو تعریفی نداره منمو این جسم توخالی که بی تو هی کممیاره عذابم میده این جای خالی، زجرم میده این خاطراتو، فکرم بی تو داغون و خسته اس، کاش بره از یادم
اون صداتو عذابم میده این جای خالی، زجرم میده این خاطراتو،
فکرم بی تو داغون و خسته اس، کاش بره از یادم اون صداتو

عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده تا خوابتو می بینم میگم شاید وقتش رسیده… بی خوابی می شینه توی چشمام مهلت نمی ده، نه دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه گفتن ندارم دوباره نیستی و بغض گلومو می گیره باز کم میارم حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره منم و گریه ممتد نصف شبم دوباره دلم میگیره حالا که نیستی و بغض گلومو می گیره چه جوری
بشکنمش
بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره
عذابم میده این جای خالی، زجرم میده این خاطراتو،

فکرم بی تو داغون و خسته اس، کاش بره از یادم
اون صداتو عذابم میده این جای خالی، زجرم میده این خاطراتو،
فکرم بی تو داغون و خسته اس، کاش بره از یادم اون صداتو
عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده، عذابم میده” ((( عذاب / محسن یگانه ))) بلند شدم هرچی فکر می کردم هیچ راهی به ذهنم
نمی رسید .
تنها راه خلاصی از این مشکلات روژینا رو از این ماجرا پرت کنم بیرون
ولی هیچ راهی به ذهنم نمی رسه
دلربا : همین که به ویلا رسیدم گوشیم شروع کرد به زنگ
زدن نگاهی به صفحه اش کردم اخمام رفت توهم این دیگه چی می خواد ؟ تماسو وصل کردم من:چیه؟

امیر : باید ببینمت

من:چرا؟

امیر : خیلی مهمه

من:نمیتونمکاردارم.

امیر : حتی اگه در مورد شکارچی شب باشه ؟

مکث کردم نفسمو حرصی بیرون دادم . من : خیل خوب کجایی؟ امیر تو ویلا منتظرتم من : باشه الان میام گوشیو قطع کردم ماشین رو جلوی ویلا پارک کردم از بوگاتیم پیاده شدم با ریموت در های ویلا رو باز کردم . داخل که شدم هیچکس نبود .
یک روز قبل دانای کل :
جام شامپاین به زیبایی در بین انگشتان مردونه و خشنش اسیر شده بود
در ذهنش افکار زیادی قوطه ور بودند فردا روز مهمی بود فردا روز انتقام گیری بود روزی که به هدفش می رسید . گوشی گرون قیمتش را برداشت مشغول تماس
گرفتن شد _ الو صدای بم مردونه ای پشت خط بود . _همه چی که سره جاشه.

_آره همه چی عمونطور که تو میخای. _ خوبه فعلا گوشی رو روی میز گذاشت نگاهش به عکس زیبا و جذاب دلربا برخورد کرد . چشمانش حالتی دلخور به خود گرفت ، پوزخند روی
لبش از تنفر درونش خبر می داد . جام شامپاین را به طرف عکس دلربا پرتاب کرد
با صدای بدی جام شکسته شد و شیشه های ریز آن بر روی زمین ریختن .
………………………………
دل آرا: با تنفر به روژینا زل زدم دو دل بودم کم کم داشتم دیونه می شدم

سینا که هر کاری می کنه تا به طرفم بیاد اما با سردی که از خودم نشون می دادم نمی ذاشتم بهم نزدیک بشه .
بهشته هم امروز همش رو مخ من بود . من : میشه بس کنی بهشته بهشته : نه نمیشه من از خریت تو حرصم می گیره من:خریت من چه ربطی به تو داره؟؟
بهشته : دل آرا می فهمی تو بچتو از دست دادی کسی که خون تو تو رگ هاش بود اون موجود زنده بود تو شکمت نفس می کشید صدای تک تک ضربان قلبشو حس می کردی به این راحتی می گذری .

بغض گلومو فشرد حلق با بهشته بود من بچمو از دستدادمبچهایکهخونمنتورگهاشبودچه طور راحت بگذرم
با صدایی بغض آلود گفتم : _خب تو میگی من چیکار کنم؟
بهشته یواشکی زیپ کیفشو باز کرد و نگاهی به دور برش کرد
بهشته : با کمک این انتقام بگیر دستم رو توی کیفش کردم
دستم به چیز سردی برخورد کرد آن قدر سرد که بدنم لرزید
می خواستم آن وسیله رو از توی کیفش بیرون بیارم که دستمو گرفت .

من : چیه ؟؟؟؟ بهشته : اینجا نمی تونی درش بیاری من : منظورت چیه ؟؟ بهشته : وایییی تو چقدر ساده ای من : اه مثل آدم بگواون چیه بهشته خیلی آروم و زیر لبی گفت : بهشته : اسلحه …. ا….س….ل…ح….ه تنم یخ زد با چشماییی از حدقه زده بیرون بهش
خیره شدم آب گلومو قورت دادم ………………………………. دلارام : پول تاکسی رو حساب کردم

از تاکسی پیاده شدم به طرف دانشگاه می رفتم .
تو راه چشمم خورد به نازی با تعجب بهش نگاه کردم .
به طرفم اومد بیشتر تعجب کردم . نازی : دلارام جون خوبی گلم . من:خوبمتواینجاچهکارمیکنی؟ نازی : آه پام من:چیشده؟
نازی : خوب راستش دوس پسر جدیدم تو این دانشگاه درس می خونه منم اومده بودم ببینمش تو راه افتادم پام پیچ خورد .

60

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن