رمان آنلاینرمان دلربای خلافکار

رمان دلربای خلافکار پارت سی و چهار

به کفش های پاشنه بلندش خیره شدم کمی تعجب برانگیز بود چون مشخص بود نازی چیزیش نشده به راحتی با اون کفشا در حال عشوه آمدن بود .
اما به روش نیاوردم
من : آخ ببخشید نازی باید برم کلاسم الانه شروع بشه
نازی : راستش دلربا گوشیم شارژ تموم کرده لطف کن گوشیتو بده
من :هااا …… یعنی باشه تا زیپ کیفم رو باز کردم نازی با عجله کیفم رو گرفت عجب پرویی این خدا بازم چیزی نگفتم هی مدام دنبال یه چیزی می گشت

گوشیمو با خوشحالی بیرون کشید . کیفمو به طرفم گرفت دختره خل
شماره ای گرفت بعد چند ثانیه که طول کشید تا تماس برقرار بشه
شروع کرد به غرغر کردن
واییی بیچاره پشت خطیه اینقدر این جیغ زد و غر زد منجااونیاروکرشدم.
بعد اینکه تماسش قطع شد گوشیو به طرفم گرفت با لبخند زل زد بهم
نازی : مرسی گلم
سریع از من دور شد
مثلا پاش در رفته بود همش دروغ بود تا از شارژ گوشی من استفاه کنه والا مردم چقدر خسیسن .

نگام به ساعتم افتاد واییییییییی دیرم شد .
……………………………………
دلربا :
پسره مریض اینجا که هیچکی نیست خر
فقط بلده آدمو زجر بده عوضی
جهنم به طرف اتاق رفتم حالا که تا اینجا اومدم حداقل بفهمم داخل اون پاکت چیه ؟
هنوزم سه قدم نبود که برداشته بودم که دوتا دست قوی اومد جلوی دهنم
دستمال جلوی دهنم مشخص بود بی هوش کننده اس
نفسم رو حبس کرده بودم .

دستای قویش هر لحظه محکم تر روی دهنم
دستمال رو فشار می داد با آرنجم مشغول زدن ضربه به پهلو هاش شدم
اما ضربه های من مثل نوازش بود هیکل قویش نمی زاشت ضربه هام با قدرت بر روی بدنش اصابت کنند .
چشمام داشت سیاهی می رفت توان بدنم کمتر شده بود دیگه نمی تونستم با بی حالی نفس عمیقی کشیدم
دستاش از دور بدنم و دهنم دور شد با بیحالی برگشتم ولی سریع از حال رفتم . …………………………

سیاوش :

_ خانم سهیلی پس بقیه مدارک کجان ؟
منشی : آقای ماهان بقیشون رو خانم ستایش بردن خونشون ولی الان چهار روزه نیاوردنش .
من:خیلخوبمیتونیبری. با صدای در نفس عمیقی کشیدم به جای خالیش نگاه کردم آخه دختر تو کجایی؟ چکار کردی با من ؟ چه طوری این کارو کردی ؟ لعنتی هر کاری می کنم فراموشت کنم فراموش
نمیشی اینجا هک شدی درست تو قلبم
نفسمو حرصی بیرون دادم دوباره مشغول کار کردن شدم

نخیر بدون اون مداراک نمی تونم کاری کنم . از شرکت بیرون اومدم سوار ماشینم شدم
خیلی عجله داشتم باید هرچه زودتر کارای اون پرونده رو انجام می دادم .
به ویلا که رسیدم متوجه ماشین دلربا شدم چه عجب مادمازل خونه تشریف داشتن تا پیاده شدم درورودی ویلا باز شد یه چیزی شکست صدای شکستن چیزی اومد قلبم درد گرفت و تیر می کشید دروغه نه دروغه

امیر در حالی که مثل یه بچه دلربا رو بغل کرده بود به
طرف ماشین دلربا می رفت سیاوش داری اشتباه می بینی دلربا دور شو ازش امیر آشغال دلربا رو ول کن لعنت به دوتاتون عوضی ها مثل یه مجسمه یخی شده بودم سرد ، بدون حرکت ، شکننده پس کو اون سیاوش مغرور در عقب را باز کرد به آرامی دلربا رو گذاشت داخل
ماشین خودشم سوار شد .

با دور شدن ماشین حس پاهام از بین رفت افتادم
روی زمین بغض داشت خفه ام می کرد اشکام تو چشمام حلقه زده بودن شکستن یه مرد چقدر تلخ بود داغون شدن یه مرد چقدر سخت بود . به زور از روی زمین بلند شدم دیگه مهم نبود لباسام
خاکی بودن
هیچی مهم نبود اون سیاوش مغرور داغون شد ، شکست ، مرد تو کشتیش دلربا
سوار ماشین شدم با سرعت سرسام آوری می روندم نمی دونستم کجا می خوام برم فقط مهم بود از اونجا دور بشم ضبط ماشین رو روشن کردم :

فکرشم نکن دوباره با خیالت عاشقم نکن تو مال من نمیشی دلخوشم نکن فکرشم نکن… منتظر نباش اگرچه غرق دل تو اشک و گریه هاش نمیزارم به گوش تو صداش منتظر نباش تو غصم یه عکسی روی میز من قراره با یه سایه زندگی کنم عزیز من فکرشم نکن فکرشم نکن دوباره مثل اون روزا یه عالم حرفای دوتایی باشه بین ما دوتا

من بی تو یه درد بی نهایتم گمون کنم تا آسمون رسیده این شکایتم فکرشم نکن.. ………………..
هنوز اون صحنه ها جلو چشمام بودن تک به تک از یاد آوریشون می لرزیدم دیگه حتی اشکامم راه خودشونو پیدا کرده بودن برای دور کردن اون افکار صدای ضبط و سرعت ماشینمم زیاد کردم
………………….
بعضی حرفا میسوزونه قلب آدمو بعضی یه حرفایی میگن به آدما کاش تو مثل بقیه نبودی با دلم درد عشق تو کشیده ای دلم

حالا که یکی دیگه کنارته تموم سهم من ازت اتاق و خاطراتته تو غصم یه عکسی روی میز من قراره با یه سایه زندگی کنم عزیز من فکرشم نکن فکرشم نکن دوباره مثل اون روزا یه عالم حرفای دوتایی باشه بین ما دوتا من بی تو یه درد بی نهایتم گمون کنم تا آسمون رسیده این شکایتم فکرشم نکن (( فکرشم نکن / محمد علیزاده ))) مثل دیونه ها با خودم می گفتم

دلربا ازش دور شو آشغال بغلش نکن ولش کن اون مال من بود اون عشق من بود اون زندگیه منه با صدای متعدد کامیون از فکر بیرون اومدم درد بدی روی اول توی سرم و در آخر توی بدنم
حس کردم همه چی برام نامفهوم شده بود تصاویر تار بودن . صدا ها برام مبهم بودن همه چی انگار روی دور کند بود

چشمام سیاهی می رفت توان باز نگه داشتن
چشمامو نداشتم چشمام بسته شد آروم با خودم زمزمه کردم : (( صد حیف که دیر اومدی تو زندگیم دلربا صد حیف که نامرد بودی دلربا صد حیف که زود از زندگیم بیرون رفتی صد حیف که دوستت دارم دلربا)) همه جا سیاه شد ……………………………….
دلآرا: نفسمو بیرون دادم تو می تونی دل آرا می تونی
دستمو داخل کیفم کردم و برای هزارمین بار اسلحه رو لمس کردم
سر کلاس قبلی یواشکی و به طور نا محسوسی اسلحه رو از بهشته گرفتم .
به کلاس برنامه نویسی با کامپیوتر رفتم توی دور ترین نقطه از کلاس نشستم بچه ها هم کم کم سر جاهاشون نشستن . با ورود روژینا هرچی تنفر توی دنیا بود توی دلم جمع
شد.
 سرد و خشن زل زدم بهش بدون توجه به من
نشست کنار آبتین
هههه دید از سینا چیزی گیرش نمیاد گفت بزار حداقل از این یکی نگذریم
کلاسپربودازسروصدایبچهها
ولی تنها جایی که چشمام می تونست ببینه روژینا بود
سرمست می خندید و در حال عشوه آمدن برای آبتین بود
تو تعجبم که چرا سینا هیچ چیزی به روژینا نگفته مثلا من براش مهم بودم
از حرص دسته ی کیفمو محکم تو دستم گرفت و فشار دادم
روژینا چیزی در گوش های آبتین گفت بلند شد

به طرف در کلاس رفت منم با چشمام تعقیبش کردم
از در کلاس که بیرون رفت به آرامی از سر جام بلند شدم
بدون اینکه جلب توجه کنم از کلاس بیرون اومدم
به قدمام سرعت دادم که دیدم روژینا داره به سمت پشت حیاط دانشگاه میره
پشت سرش راه افتادم
وارد اتاقی شد که اونجا اطلاعات دانشجو ها و دانشگاه داخلشه
به آرامی در رو باز کردم بدون اینکه صدایی به وجود بیاره
رفتم داخل

ولی ای کاش نمی رفتم ای کاش هرگز دنبال روژینا
نمی رفتم ای کاش ….. ای کاش ………… دلارام :
اوفففف اینم وقت گیر اورده بابا پدرمونو در اوردی بسکنچقدردرسمیدی
صدای گوشیم که روی ویبره بود بلند شد
تندی کیفمو باز کردم که داخل کیفم یه سی دی دیدم
خدایا این چیه؟ من که نزاشتمش تو کیفم نکنه این دل آرای عقب مونده بوده بدون توجه به گوشیم سی دی رو بیرون کشیدم هیچی روش ننوشته بود

_ خانم ستایش هواستون کجاست؟
با گیجی نگاهی به استاد کردم
استاد با دیدن سی دی توی دستم عصبانی شد
_ انتظار نداشتم ازتون خانم ستایش
من:بله
_ می بینم شمام به بچه های خلاف دانشگاه پیوستین
من : چییییی ؟ استاد این … این فقط ….. پروژه درس استاد احمدیه
_ خواهیم دید خانم ستایش بعد کلاس با من تشریف بیارید حراست دانشگاه
دوباره مشغول درس دادن شد

اووووف همینو کم داشتم فقط خدا کنه چیز بدی
داخلش نباشه یه سری عددد باشه حالا من چه کار کنم
خدا امروز چقدر شوم بود خیر سرم تیپم زده بودم که سامان رو ببینم و از دلش در بیارم ولی آقا معلوم نیست کجاس از کجا معلوم شاید با یه دختری …….. خفه دلارام خیلی بدجنسی مثلا سامان بدبخت داشت بال بال می زد تا نزدیکت بشه جنابعالی با یه سری فکر احمقانه و دخترانه خرابش کردی ………..
سامان : _ یه تصادفی اوردن اینجا سیاوش ماهان همون طور که آدمسشو می جویید با عشوه گفت _ گفتین کی؟

باعصبانیت داد زدم
_ کری مگه یارو
_ وا چتونه آقای محترم بیمارستانه نه چاله میدون
_ میگی اتاقش کجاست یا همین بیمارستانو توی سرت خرد کنم آرههههههه
آب گلوشو قورت داد _ با…..باشه …. صبر کنید
_ الان تو اتاق عملن آسیبی که به سرشون اومده خیلیه نیاز به یه عمل فوری داشتن
انگار تموم دنیا تو همین یه ثانیه تو سرم آوار شد دستمو به دیوار گرفتم که نیوفتم _ آقا حالتون خوبه …. به زورم شده سرمو تکون دادم به معنای آره

۸۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن