رمان آنلاینرمان دلربای خلافکار

رمان دلربای خلافکار پارت شانزده

خوابیده بود اصلا من گ..ه خوردم به ریش
دلارام خندیدم این کارو کردم .

با دست سینارو تکون دادم که بیدار بشه ……..
سینا : خانومم چی شده چرا چشمای نازت اشکین .
من : سینا درد دارم …. دلم … کمرم خیلی درد میکنه .
سینا:فدای تو‌من بشم یه لحظه صبر کن خانومم.
سریع بلند شد و لباس پوشید و رفت بیرون بعد چند لحظه با یه لیوان و قرص برگشت تا اومدم بشینم درد وحشتناکی رو زیر شکمم حس کردم به طوری که کلا فراموش کرده بودم پتو یکم از
قفسه سینم پایین اومده سینا اومد کمکم کرد تا بشینم بعد قرص و لیوان آب رو بهم داد قرصو تو دهنم گذاشتم بعد آب داخل لیوان رو یه نفس بالا دادم آخه تشنه بودم ملافه تخت رو دور خودم پیچوندم و با کمک سینا رفتم حموم ……

با دیدن خون روی ملافه حالم بد شد پرتش کردم اون ور حموم تا بعد شست و شوی خودم بشورمش گرمی آب حالمو بهتر کرد و درد شکم و کمرمو کمتر کرد .
بعد یه دوش حسابی توپ اومدم بیرون یه لیوان آب پرتقال روی میز عسلی کنار تخت بود قربونت سینایی خودم لباسامو از تو کمد بیرون اوردم تنم کردم موهامم جمع کردم و مقنعه مشکیمو سرم کردم یکمم به این چهره رسیدم دوس داشتم از
این به بعد به چشم سینا جذاب به نظر بیام رفتم پاین همه تو آشپزخونه مشغول خوردن بودم رفتم سمت میز ناهار خوری تنها جای خالی سینا و دلارام بود به همه صبح بخیر گفتم همه با خوش رویی جوابمو دادن و دلربا هم طبق عادت همیشگیش فقط یه سری تکون داد .
از هرچی که روی میز بود ور میداشتمو میخوردم به طوری که سامان ودلارام و دلربا و سیاوش و امیر و نازی با تعجب بهم نگاه میکردن ولی سینا با یه لبخند ملیخ.
خو چیه دیشب کلی فشار بهم اومده باید تقویت بشمیانه.
بعد تموم شدن صبحونه با سینا بلند شدیم بریم
دانشگاه .
سوار ماشین شدیم دیدم سینا زل زده به من .
من : چیشده نفسم ؟؟؟؟؟؟؟؟
سینا : هیچی عزیزم دارم نفسمو نگاه میکنم خوبی دلت و کمرت دیگه درد ندارن
با این حرف لپام سرخ شدن و یکم خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین
من: نه خوبم

سینا : آخ قربون اون خجالتت برم من
من : خدانکنه ….. سینا زود برو الان این محتشم منو راه نمیده
سینا : ای به چشم خانومم
ماشین و روشن کرد و راه افتاد ضبط روشن کرد صدای مهدی احمدوند بدجور مستم کرد وایییییی عاشق این آهنگش بودم :
آره آره آره آره آره دیگه ماله من شدی آره آره دیدی عاشقم شدی آره آره دل تا آخرین نفس بیقراره واسه تو همینو بس آره آره آره آره آره آره آره از کنار من نری تویه شهر قصه هامو تو
پری
آره آره قلب من برای تو آره آره دیگه عشقه آخری آره آره حاله خوبیه که دارمت رو دوتا چشمم میذارمت تو قصه هام توشهرعشقتوهرجاباشم
میارمت حاله خوبیه عشقم کنارمه تمومه چیزی که دارمه تو عشق پنهونه واژه هام میگم دوست دارم تنها کارمه آره آره خیلی خوبه بودنت دیدی آخر تو زندگیم کشوندمت آره آره دیگه ماله من شدی
آره آره به هیچکسی نمیدمت آره آره آره آره آره آره

خوبه تو کنارمی بیقرارم وقتی بیقرارمی آره آره

خیلی خوبه دارمت عاشقم باش بگو که
تنها یارمی آره آره حاله خوبیه که دارمت رو دوتا چشمم میذارمت توقصههامتوشهرعشقتوهرجاباشم
میارمت حاله خوبیه عشقم کنارمه تمومه چیزی که دارمه تو عشق پنهونه واژه هام میگم دوست دارم تنها کارمه
(( آره ، آره / مهدی احمدوند ))
سینا عاشقانه زل زد بهم
من : جلو تو نگاه کن الان دوتایی میریم اون دنیا
سینا : تازه به دستت اوردم خانومی حالا حالا حاضر نیستم ولت کنم…. هرگز حاضر نیستم
دیگه حرفی بین من و سینا رد و بدل نشد تا خود دانشگاه فقط صدای آهنگ سکوت بین مارو میشکست.
تارسیدیم دانشگاه یهو یه چیزی یادم افتاد برگشتم طرف سینا
من : وایییییییی سینا من این جلسه رو محرومم
سینا : غمت نباشه خانومم خودم باهاش حرف میزنم
با عشق و نگاهی متشکر زل زدم به چشمای
سینا من : سینا ازت ممنونم سینا : نه من از تو ممنونم که زندگیمو زیبا کردی
بعد صورتشو اورد جلو منم لبامو بردم نزدیک تا لباشو ببوسم که دیدم لپمو بوس کرد حسابی ضایعم کرد با قیافه ای متعجب زل زدم بهش که خندش رفت هوا
سینا : وروجک شیطونی نداشتیم حالام پیاده شو تا الانم کلی دیر کردیم
راست میگفت سریع پیاده شدم و رفتم سمت دانشگاه
دلارام:
با خستگی وارد دانشگاه شدم اینقدر خسته ام
که حاضرم همین جا دراز بکشم و بخوابم .
مهشید برام دست تکون داد لبخند بی جونی زدم رفتم سمتش .
من : سلام مهشیدی خودم خوبی ؟؟؟؟؟؟
مهشید : آره دلارام جون اما تو روبه راه نمیزنی ؟؟؟؟؟؟
من : آره دیشب تولد یکی از اقوام بود تا دیر وقتم اونجا بودیم برای همین دیر خوابیدم خستم .
مهشید : پس دیشب کلی حال کردی برای خودت ………..

دلارام
من : بله عزیزم ؟؟؟؟؟؟؟
مهشید : هیچی ولش کن بریم الان استاد میاد .
با تعجب به مهشید که با عجله به سمت کلاس میرفت زل زدم …… منم به سمت کلاس رفتم جدیدا اخلاق مهشید عوض شده ….مشکوک رفتار میکنه رفتم سمت ردیف آخر روی صندلی دوم کنار مهشید نشستم .
دستمو جلو دهنم گذاشتم تا مشخص نشه دارم خمیازه میکشم .
در کلاس باز شد و استاد اومد داخل ای کاش یکم دیر تر میومد تا یکم میخوابیدم والا !!!!!!
مهشیدم که کنار من بود ولی حواسش کامل مشخص بود اینجا نیست و مدام داخل کلاسورش یه چیزی مینوشت منم که کنجکاو کلا
وجود استاد و فراموش کردم دوس داشتم بدونم
این چیه که مهشید تونسته یکباره عوض کنه.
صدای در منو از تو فکر بیرون اورد در کلاس باز شدعه بود و قامت سامان ماهان به همراه دوست صمیمی شون یعنی آقای آرشام آریایی مشخص شد از وقتی وارد این دانشگاه شدیم این دوتا عین قاشق و چنگال به هم چسبیدن استاد عینکشو رو بینیش یکم پایین کشید ونگاهی به اون دوتا انداخت .
استاد : آقای ماهان و آقای آریایی این دفعه بار هزارمتونه که دیر میایید کلاس !!!!!
سامان : ببخشید استاد یه کاری پیش اومد برای همین دیر اومدیم …… می تونیم بشینیم ؟؟؟؟
استاد : لطفا سعی کنید زودتر بیاید کلاس …

بله
بفرمایید
خداییش استاد معنوی استاد خیلی باحالی بود هرگز به دانشجو هاش ایراد نمیگرفت برای همین دانشجو هاهم خیلی دوسش دارن.
اون دوتا هم دقیقا روی صندلی های جلوی ما نشستن نگامو از اون دوتا گرفتم که به مهشید افتاد .
مهشید فارغ از همه جا زل زده بود به سامان و دستاشو زده بود زیر چونش و فقط به سامان خیره شده بود یعنی ممکنه مهشید از سامان خوشش بیاد نمی دونم چرا از این فکر یه جوری شدم کلافه بودم ….

کلافه تر شدم و مدام سرمو

تکون می دادم با حرص یه نگاه به مهشید
میکردم یه نگاه به سامان .
عقلم میگفت به خاطر اینکه خسته ام و حوصله ندارم اینقدر کلافه و حرصی شدم .
ولی قلبم میگفت به مهشید حسودی میکنم ههههههههه

قلبم غلط کرد اصلا من چرا باید به مهشید حسودی کنم ههههههههه

اصلا سامان ماهان ارزش داره که من به خاطرش به دوستم حسادت کنم
……………
دلربا :
صدای زنگ گوشیم رفته بود روی مخم عصبی خم شدم و گوشیمو از روی میز برداشتم و تماسو برقرارکردم :
من:الو _ الو سلام … خانوم ستایش ؟؟؟؟؟

من : بله خودم هستم ببخشید شما ؟؟؟؟؟

_ من وکیل پدر خدا بیامرزتونم از تعجب ابروهام بالا رفتن ولی سعی کردم لحنم
همون لحن باشه

من : آهان ببخشید کاری داشتید
_ بله اگه میشه بیاین یه جای مناسب تا درموردش صحبت کنیم .
من : بله حتما فقط اگه میشه آدرسو برام
بفرستین _ باشه حتما …… خدافظ
گوشی رو قطع کردم تعجب کرده بودم نمی دونستم بابا وکیل داره ههه یعنی با من چه کار داشت .
سرمو بلند کردم که دیدم سیاوش هم زل زده به من و حسابی تو فکره اخماش رفته بودن تو هم و حتی متوجه نشد نگاش میکنم .
میدونستم کنجکاو شده که بدونه اون که پشت خطه کیه ؟

به جهنم بشه از مهمونی دیشب فهمیدم با سیاوش خیلی صمیمی رفتار میکنم اما
دیگه نباید اینطور رفتار کنم برای همین سعی
میکنم بشم همون دلربای قدیمی .
نگام افتاد روی پرونده های روی میز دوست داشتم خودمو تیکه تیکه کنم حالا خوبه نصفی از این پرونده ها با سیاوشه وگرنه من سکته میکردم این مجسمه غرورم یه جا به درد خورد.
نفسمو حرصی دادم بیرون و بی حوصله یکی یکی پرونده هارو باز کردم و مشغول خواندن شدم در مواقع لازم امضاء میکردم .
نگاهی به ساعت کردم 2::09 دقیقه داد شکمم در اومده بود صبحونه هم نخوردم حوصله نداشتم سیاوشم بلند شد منم بلند تا باهم به سمت سالن غذاخوری بریم .
به آسانسور که رسیدیم تازه یادم افتاد وای موبایلم جاموند بدون توجه به سیاوش برگشتم تا برم بیارمش .
نزدیک در صداهای عجیب غریبی از تو اتاق کار منو سیاوش میومد خوبه در باز بود یواشی داخل اتاق رو دید زدم یه مرد با کت و شلوار سیاه رنگ داخل اتاق بود و داشت پرونده های روی میز رو نگاه میکرد و دوباره میزاشتتشون سر جاش انگار چیزی که میخواست رو پیدا نکرد کلافه دست تو موهای مردونش کرد تا برگشت تونستم قیافه محمدی (معاون شرکت ) رو ببینم داشت به طرف در اتاق میومد رفتم سمت در کنار اتاق منو سیاوش رو یواش باز کردم و پریدم داخلش وقتی مطمئن شدم محمدی رفته رفتم تو اتاق
یعنی دنبال چی بود …..

به احتمال زیاد چیزی بین این پرونده هاست که مشکوکه …..

بعدا پیداش میکنم گوشیمو برداشتم برای ملاحظه کاری در اتاق رو هم قفل کردم و کلید رو برداشتم با افکار سردرگم به سمت سالن غذا خوری رفتم
دلآرا:
از وقتی به بهشته گفتم دیشب چی شده با نیش باز زل زده بهم پلکم نمیزنه آدم یاد این منگلا تو تیمارستان میوفته.
بهشته : عروسیتون کی ایشالله ؟؟؟؟؟
در البته بگم کل دیشبو نگفتم یعنی قسمت عشق بازیمونو سانسور کردم .
من : نمی دونم هر وقت آب  از آسیاب بیوفته!!
بهشته همین طور سوال میپرسید و یک ریز حرف میزد کم مونده بود کلاسورمو کنم تو حلقش تا خفه شه مخمو خورد روژینا از در اومد تو تا منو دید طبق عادت همیشگیش یه ایششششششششش بلند کرد
دختره گنده دماغ انگار از سر نوک ایفل افتاده ایشششششششششش
دیگه واقعا داشت سرم درد میگرفت فقط با چشمای خسته زل زدم به بهشته بعد چند دقیقه دیدم در کلاس باز شد و سینا با لبخند جذابی اومد داخل .
وایییییییییییییی یکی منو بگیره قندم افتاد این لبخندهاشو رو نمایی نکرده بود خیییییییلی
جییییییییگر می شد دل آرا به فدات نشست صندلی کنار من وایییی اگه جاش بود می پریدم یه ماچ گنده از لپاش میگرفتم .
من:چیشدمحتشمچیگفت؟؟؟؟
سینا : هیچی قبول کرد بیای کلاسش و رفتار های بدتو نادیده بگیره ولی به یه شرط !!!!!
من : چه شرطی ؟؟؟؟؟؟ سینا : از این به بعد احترامشو نگه داری !!!
من : بــــــــــــــــــــــلـ ــــــــــــــــــــــــه !!!!! دیگه چی ؟؟؟؟
سینا : دیگه هیچی .

۲۴۱

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن