رمان آنلاینرمان دلربای خلافکار

رمان دلربای خلافکار پارت پانزده

قلبم بی تاب خودشو به سینه ام میکوبید داشت
دیونم میکرد .
وقتی بهش رسیدم آهنگ ادامه داشت گوشیش دستشبودوزلزدهبودبهعکسیهپسر.
اون پسر کی بود احساس کردم یه چیزی راه گلومو بست انگار قصد داشت خفه ام کنه بغض کرده بودم و من دلیل بغضمو نمی دونستم .
آهنگ تموم شد هنوز متوجه حضور من کنارش نشد دست برد و سمت چشماش و پاک کرد معلوم شد داشته گریه میکرده .
اومدم برگردم و بدون سر و صدایی برم که برگشت طرفم و با تعجب زل زد به من ………
دلربا :
آهنگ مرتضی پاشایی تموم شد نفهمیده بودم کی اشکام ریختن و صورتمو خیس کرده بودن با دست پاکشون کردم که متوجه سایه ای شدم که کنار سایه من درست دروبه روی من بود تا برگشتم سیاوشو دیدم با تعجب زل زدم بهش ریلکس نشست کنارم انگار میخواست چیزی بپرسه ولی بعد پشیمون میشد
من : سیاوش تو یه چیزی میخوای بپرسی درسته ؟؟؟؟؟؟؟؟
سیاوش : آره ولی ناراحت نمیشی ؟؟؟؟؟

من : نه ….

بپرس
سیاوش : اومدم برای شام صدات کنم که دیدم داری آهنگ گوش میدی و زل زدی به یه عکس ….

اون عکس کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟
یه آه سوزناک بی اختیار از ته گلوم بیرون اومد من : یکی از اقواممون که به رحمت خدا رفته
نمی دونم چرا ولی حس کردم یه نفس عمیق و سنگین از سر آسودگی کشید .
سیاوش : بیا بریم داخل وگرنه این آدمای مهمونی چیزی برامون نمی زارن .
بدون توجه به سیاوش بلند شدم و رفتم سمت در ویلا تا بازش کردم دیدم حق با سیاوشه چنان داشتن خوراکی های روی میز رو میخوردن انگار هفتاد ساله چیزی نخوردن غذامو گرفتم دستم
رفتم سمت تو اتاقم حال نداشتم کنار این لاش
خورا غذا بخورم .
کلید اتاقمو از زیر رو فرشی بیرون کشیدم و درو باز کردم و رفتم داخل و درو بستم نشستم رو تختمتاغذاموبخورمکهدربازشدودلآراو دلارامم اومدن داخل با شاماشون نستن کنار من رو تخت و مشغول خوردن شدن .
منم داشتم میخوردم که نگام افتاد رو دل آرا تو فکر بود و لبخند میزد به دلارام هم نگاه کردم اونم با تعجب زل زد به من بعد شونه ای انداخت بالا داشت با خودش حرف میزد عادت داشت وقتی فکر میکنه به زبون بیاره اما صداش اینقدر
ضعیف بودکه متوجه نمیشدی بیخیال دل آرا شدم
و مشغول خوردن شدم
شاممون رو که خوردیم دل آرا و دلارام رفتن پایین ولی من حال نداشتم همیشه از این مهمونی ها متنفر بودم رفتم در اتاقمو قفل کردم لباسمو با یه تاب و شلوارک اسپورت عوض کردم و رفتم خوابیدم ولی چه خوابی همش فکرم درگیر بود یاد حرف های امیر افتادم شاید چون مست بوده هذیون گفته ولی بازم حرفاش هیچ جوره منظور خوبی نداشت حتی فکر حرف هایی که زد که ممکنه چه کارای کثیفی کنه مو به تنم سیخ میکرد
…………………………………..
دلآرا:
بالاخره دوست های نازی هم رفتن و مهمونی تموم شد نگاهی به ویلا انداختم مثل آشغال دونی شده بود .
دلربا که بعد شام دیگه حوصله نداشت گرفت خوابید ماهم اومدیم ویلا رو تمیز کنیم …….
نازی : نمی خواد فردا به چند نفر میگم بیان ویلا رو تمیز کنن شما الان خسته اید .
عجبی این آدم شده خخخخخخخخ دوس پسر چرتشو دیده و مهربون شده ولی خدایش حرف دل منو زد داشتم از نا میوفتادم خوابم نمیومد مگه میشه بعد همچین شب خوبی آدم خوابش بیاد فقط پاهام داخل اون کفشا داشت میترکید
رفتم تو اتاق یه تیشرت سورمه ای با یه شلوار ورزشی نیک سفید پوشیدم سینا هم اومده بود تو اتاق رو کاناپه گرفته بود خوابیده بود .
این چند شب من با زرنگی تخت رو صاحب شده بودم روش میخوابیدم .
امشب عالی بود . وقتی بغلش میرقصیدم یه گرمای خاصی وجودمو گرفته بود اون همه نزدیکیش موجب شد یه لرزی توی بدنم بیفته نه از خوشحالی یاعشق به خاطر یه ترس خاص یه ترس برای فکر فردای بدون اون .
گوشیمو از روی تخت برداشتم ساعت دو نصف شب رو نشون میداد .
اتاق پرشده بود از صداهای نفس های عمیق سینا معلوم بود حسابی خوابش سنگین شده رفتم .
نزدیکش آخه تو چی داشتی لعنتی که من عاشقت شدم .
خم شدم و پیشونیشو بوسیدم بغض نشست تو گلوم دستی توی موهای خوش حالتش کردم دوست داشتم ساعت ها بشینم زل بزنم بهش یه قطره اشک از چشمم پایین افتاد .
دلم آغوششو میخواست …..

دلم عطر تنشو میخواست ….

دلم بوسه های گرمشو طلب میکرد اما میترسیدم اون منو دوست نداشته باشه …. میترسیدم از اینکه حسم …

عشقم یکطرفه باشه
بغض بدی تو گلوم بود داشت خفه ام میکرد بلند شدم رفتم تو بالکن کوچیکی که مخصوص اتاق منو سینا بود .
دلم هوس کرده بود یه اهنگ بزارم و یه دل سیر گریه کنم …….خلم دیگه .
آهنگ رو پلی کردم سکوت شبو آهنگ پویا بیاتی به زیبایی میشکست زل زده بودم به آسمون و بی صدا اشک میریختم :
چیزی شبیه زندگی داره دستامو تو دست تو میذاره
باز عشق این کابوس رویایی دست از سر من بر نمیداره
مهتاب چشمات آسمون گیره وقتی میای غم از
دلم میره محتاجتم پاشو همین حالا فردا برای اومدن دیره
درکم کن این دیوونگی سخته با تو خیالم از خودم تخته
شاید ندونی اما باور کن هرکی که با تو باشه خوشبخته
درکم کن این دیوونگی سخته با تو خیالم از خودم تخته
شاید ندونی اما باور کن هرکی که با تو باشه خوشبخته
جزمن به هر دیوونه ای شک کن اسم منو روی لبت هک کن
اسم منو به خاطرت بسپار تردیدواز دنیای من دک کن دنیامو عاشق کن نگاش از تو دلتنگی و دلشوره هاش از من درکم کن احساسم ترک خورده خوب عاشقم شو دلمونشکن درکم کن این دیوونگی سخته با تو خیالم از
خودم تخته
شاید ندونی اما باور کن هرکی که با تو باشه خوشبخته
درکم کن این دیوونگی سخته با تو خیالم از خودم تخته
شاید ندونی اما باور کن هرکی که با تو باشه (( درکم کن / پویا بیاتی ))
آخر آهنگ رو مدام تکرار میکردم (( هرکی باتو باشه خوشبخته )) .
هههههه خوشبحال زن سینا راست میگه هرکی با سینا باشه خوشبخته ……
_ولیمندوسدارمفقطباتوخوشبختبشم. برگشتم که با قیافه سینا رو به رو شدم چشماش
تو اون تاریکی برق میزد .
از شدت هیجان قفسه سینم بالا پایین میشد از خوشحالی لایه نازک اشک تو چشمام حلقه زد بهم نزدیک شد از خجالت سرمو انداختم پایین
به راحتی حس میکردم لپام مثل گوجه فرنگی
سرخ شدن . سینا : دل آرا !!!
اینقدر قشنگ اسممو گفت که نفسم حبس شد دلم ضعف رفت تو دلم گفتم به فدات ولی فقط تونستم سرمو بالا بیارم از خوشحالی زبونم بند اومده بود .
تا سرمو آوردم بالا بغلم کرد کم مونده بود پس بیفتم دستشو تو موهای مواج دار و بلندم کرد نفس های داغش که به گردنم میخورد…… انگار داشتن آتیشم میزدن…. تا به خودم اومدم دستامو دور کمرش حلقه کردم
سینا : دل آرا …

دل آرای من ….

نفس من ….

دوستت دارم یه چیز بیشتر از دوست داشتن من عاشقتم دیوانه وار میپرستمت
با حرفش بیشتر احساس آرامش میکردم حرفاش شیرین بودن و لذت بردنی… به طوری که من کاملا توی جملاتش غرق شده بودم . من این مردو میخواستم من عاشق این مرد بودم …….
من : سینا بهم قول بده تنهام نزاری ؟؟؟؟؟؟
سینا : قول میدم هرگز تنهات نزارم بین ماهم مرگ جدایی نمیندازه دیگه چه برسه فاصله
منو از آغوشش کمی دور کرد لایه نازک اشک دیدمو تار کرده بود اینقدر خوشحال بودم انگار رو ابرا بودم .
من : عاشقتم سینا
نگاش تو چشمام قفل شده بود تو چشماش عشق ، خوشحالی برق میزد نگاش از روی چشمام روی لبم سر خورد با دستش صورتمو قاب گرفت آروم چشمامو بستم .
داغی لب های سینا روی لبام داشت دیونم میکرد بدنم نامحسوس میلرزید گرمی لباش و دست پشت کمرش تموم وجودمو به آتیش کشیده بود … لباش لبامو به بازی گرفتن با ولع لب های همو میبوسیدیم سراسر وجودم از لذت پرشده بود
لذتی که حاضر بودم تموم دنیامو بدم اما همیشه حسش کنم دستامو دور گردنش حلقه کرده بودم و با عشق و احساس همراهیش میکردم هیچکدوم دوست نداشتیم لبامونو دور کنیم .
دیگه نفس کم اوردم خیلی آروم لباشو از روی لبام برداشت تونستم حجم عظیمی از هوا روبه ریه هام بفرستم هوایی که حالا با بوی تن سینا یکی شده بود و من و داشت دیونه میکرد مدام نفس های عمیق میکشیدم تا بوی تنشو وارد ریه هام کنم .
دستامو تو دستاش گرفت در بالکن رو باز کرد و باهم رفتیم تو اتاق در بالکن رو بست .
اومد به طرفم بدون اینکه مهلتی بهم بده لباشو روی لبام گذاشت و با ولع مشغول خوردن لبهام شد دستاش تو موهام منو بی تاب کرده بود منم مشغول خوردن لباش بودم که تعادلمو از دست دادم و افتادم روی تخت اونم خودشو انداخت روی تخت روی من نیم خیز شد و مشغول خوردن لبام شد تموم بدنم از حرارت بدن سینا داغ شده بود انگار تو کوره داشتن میسوزوندنم کم کم لباش پایین اومد اول روی چونه امو بوسید بعد زیر گلمو و بعدش لاله گوشمو در آخر گردنمو .
دستاش به طرف تیشرتم رفت دستامو رو دستاش گذاشتم .
 ……………………………
با شمهایی که پر از عجز و التماسه زل زد به چشمام.
سینا : خانومم تا الان خودمو خیلی کنترل کردم ولی دیگه نمی تونم خودمو نگه دارم ماکه بهم محرمیم
یه حسی شدید داشت وسوسه ام میکرد تا این لذتی که میتونم با سینا ببرم رو تجربه کنم .
قلبم داد میزد تو بهش نیاز داری اونم به تو فهمیدی عاشقته توهم عاشقشی چرا خودتو کنترل میکنی.
عقلم از اون ور داد میزد دل آرا خر نشو این درست نیست .
تو دوراهی گیر کرده بودم سینا با عشق و خواهش زل زده بود بهم تو این چند روز بهم نشون داده اونقدرا آقا هست که منو فقط برای یه لذت س*ک*س نخواد از طرفی خودم چی قلبم داره خودشو برای سینا میکشت من دوسش دارم نه دیونشم پس چرا خودمو کنترل میکنم .
عقلم مغلوب قلبم شد و با بوسه ای که روی لب های سینا گذاشتم موافقتمو بهش اعلام کردم .
امشب عالی بود پر بود از بوسه های داغ و عاشقانه ی سینا …پر بود از نگاه های عاشقانه… پر بود از دوستت دارم و عاشقتم هایی که سینا به زبون میورد که قلبمو بیشتر بی تابش میکرد امشب با دنیای دخترونه ام خدافظی کردم در
حالی که پا توی دنیای شیرین زنانگیم گذاشتم حالامنیکزنبودمزنیکهحامیبزرگوقوی مثل سینا داشت دیگه از هیچ اتفاقی نمی ترسم امشب امنیت رو به دست آوردم آرامشی که از وقتی پدر و مادرمو از دست دادم حالا با سینا امشب به دست اوردم من امشب آغوش گرم و پر از عشق سینا رو به دست اوردم من امشب تونستم با سینا یکی بشم….. حالا منو سینا جدا نیستیم…. ماهستیم ….اما باهم…. تا ابد…. میدونستم این عشق اونقدر قویه که نمیزاره حتی کوچک ترین فاصله ای بین ما بیفته .
نور به چشمام میخورد و نمیزاشت بخوابم از طرفی درد زیر شکمم و کمرم اشکمو در اورد آروم گفتم سینا ولی بیدار نشد مثل یه فرشته 22۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن