رمان آنلاینرمان دلربای خلافکار

رمان دلربای خلافکار پارت یک

مقدمه : من دختری که جز تنهایی همدمی نداشتم تنهایی که با تک تک سلول های بدنم انس
گرفته بود
غرور کلمه ای که برای من معنای یک سپر محکم میدهد
قلبم ؟ آیا به راستی قلب دارم ؟ چند وقت است که از خورد شدن آن میگذرد
از آن زمانی که تصمیم گرفتم در پشت میله های غرور حبسش کنم

سرد شد بی روح شد بدون عشق تنها توی سینه
ای که پر از کینه است میتپید
خدایا مرا میبینی ؟ چند وقت است که تو مرا فراموش کردی از آن شب بارانی
چند وقت است که صدایت نکردم ؟ ازت درخواست کمک نخواستم
چند وقت است که دلم از سنگ شده واقعا این منم همان دختر شاد و شیطون
الان چی؟ خشک و سرد بدون عاطفه آنقدر سنگ که کشتن آدما ها برایش هیچ حساب میشه
سرنوشت من چه بود که مرا از مرز سنگ بودن و تنهایی دوباره عاشق کرد
تو چه کردی ؟ چگونه این کارو کردی ؟
به راستی که بودی که درون قلب بی روح
وسنگی من نفوذ کردی
چشمانت مرا جادو کرد آن نگاه نافذ و عسلی سبزت که حالا تموم زندگی منه
آغوشت معنای زندگی میداد
عطر تنت آغوش گرمت همه این ها چه داشتن که غرور مرا شکست
غروری که سال هاست که شکسته نشده
اما تو به راحتی غرورم را له کردی شکاندی حتی مرا نیز با عشقت به زانو در آوردی
دوس دارم به سمتت پرواز کنم اوج بگیرم و در آغوشت جا بگیرم
نرم آهسته ولی عاشقانه توی گوشت زمزمه کنم
دوستت دارم نه عاشقتم بازم نه
من دیــــــــــــــــــوانــ ـــــــــــــــــه ی توام
همین وبس
تا بفهمی که چقدر تورا دوس دارم وعاشقانه میپرستم
رمان : خلافکار مغرور
نویسنده : ستایش خفن
پست اول :
دانای کل :
صدای شرش آب سکوت حاکم بر حمام را می شکست با فرود آمدن قطرات آب سرد بر روی
پوست بدنش احساس آرامش میکرد دوش آب را بست حوله رو برداشت ومشغول خشک کردن بدنش شد سرش را بالا آورد که نگاهش با آیینه
قفل شد حتی قطرات آب و بخار هم نتوانسته بودنن تصویر دختر زیبا را در درون آیینه پنهان کنند دختری با موهای طلایی که رگه های قهوه ای روشن در آنها موج میزد پوست سفید بلوری بینی خوش فرم و لب هایی جذاب چشمان آبی تیره اش که میتوانستی رنگ طوسی را نیز در آن مشاهده کرد لبخندی زد غروری نفوذ ناپذیری در چشمانش دیده میشد واقعا اسمش به چهره اش میامد هردو دلربا بدون از حمام بیرون آمد به سراغ کمد لباس هایش رفت یه شلوار جین یخی بیرون اورد و پوشید با یه مانتو لی روشن همراه
یه شال سفید از کمد بیرون کشید سپس پوشید به جلوی آیینه رفت کمی آرایش کرد به طوری که فقط یه ریمل و رژلب کم رنگ زد تاصورتش را از یکنواختی بیرون بکشد به سمت میز توالتش رفت و کشوی آن را بیرون کشید چشمانش به اسلحه درون کشو خورد پوز خندی زد واسلحه رو درون کیفش گذاشت امروز کار مهمی را باید انجام میداد تا به انتقامی که میخواست برسه کار مهمی که برایش باید یک نفر را میکشت کیفش را برداشت سوئیچ بوگاتی اش راهم برداشت به سمت پارکینگ رفت پشت بوگاتی اش نشست پایش را روی پدال گاز گذاشت به طوری که صدای جیغ لاستیک های موتورش شنیده شد تو همین شرایط بود که گوشیش زنگ زد دست کرد
توی کیفش و گوشی اش رابیرون اورد بادیدن شماره پوزخندی بر روی لبانش نقش بست ……….
دلربا :
من:هانچیمیخوای؟
امیر : تو هنوز یاد نگرفتی سلام کنی ؟
من: ببین حوصله چرت تو پرتاتو ندارم بنال چی میخوای وگرنه با اسلحه میام سر وقتت
امیر : مثل همیشه اعصابت داغونه برای همینه که من عاشقت شدم
چنان فریادی زدم که شیشه های ماشینم لرزید من: خفه شو آشغال بگو سریع چه کار داری ؟
امیر : خیل خوب چرا آمپر میسوزونی زنگ زدم
بگم رئیس گفته کیانی تو جاده خاکی منتظرته اول ازش اعتراف بگیر بعد بزن داغونش کن فعلا بای…..
تماس قطع شد …..منتظر بودم تا امیر برام آدرسو بفرسته با صدای گوشیم لبخند محوی زدم اما با خوندن متنش لبخندم جاشو به اخمای درهمم داد
((این از آدرس (………) بوس دوست دارم امیر ))
دندونامو رو هم سابیدم نکبت حال بهم زن عصاب خورد کن گوشی رو پرت کردم رو داشت برد
به سمت همون آدرسی که اون نکبت برام فرستاده بود رفتم (منظورش امیره ) اوف خدا جون دور ورم پر آدمای آشغاله الان همین سگ صفت کیانی فکر کرده کیه ؟ ده میلیون تومن هروئین رو هاپولی کرده حالا پولشو نمیده ………
به محل قرار رسیدم هه تنها اومده حتما پیش خودش فکر کرده ای بابا مگه از دست یه دختر چه کاری برمیاد ولی نمیدونه همین دختر عزراییلشه اسلحه رو از تو کیفم دراوردم به طور ماهرانه پشت شلوارم زیر مانتوم قایمش کردم برای اطمینان یه چاقو جیبی برداشتم و انداختم تو جیب مخفی مانتوم پیاده شدم با گام هایی استوار که ازشون غرور میباره به سمتش رفتم همون طور که به ماشینش تکیه داده بود بالبخند
به من خیره شده بود با لبخندش اخمامو توهم
کردم …… من:به به آقای کیانی!
کیانی : سلام خانوم ستایش شما هنوز یاد نگرفتید سلام کنید ……..
من:من فعلا به اونیکه لازمه سلام میکنم نه به  حیونا
از فشردن مشتش مشخص بود حرصش اومده به درک بزار بیاد تو چشمام غرور ریختم وبا چهره ای بی تفاوت و صدایی خشک گفتم :
من:جنساکجاس؟

کیانی با پوزخند : اینجا توی ماشین
با پوزخندش جری شدم احمق بوفالو فکر کرده
کیه ؟
من : پوزخند که میزنید یاد این منگولیسمیا می افتم
با صدایی که سعی در کنترل کردنش داشت گفت:
کیانی : ادبتون کجاس خانوم ستایش
من : هه ادبم خونه باباشه سلام رسوند زر مفت نزن ببینم جنسارو
کیانی با اخم های غلیظ و نگاهی وحشی و صدایی خشمناک : حتما
بعد به سمت ماشین رفت و صندوق عقب آن را زد نگاهی بهش کردم با گام هایی سنگین که
فقط غرور از اون میریخت به سمت صندوق عقب رفتم به ساک ها نگاه کردم به سمت ساک ها رفتم ویکی یکی زیپ هایشان را باز میکردم تا یک وقت کلاه سرمون نره …….
کیانی : خانوم ستایش حیف نیست هنوز توی اون گروه کار میکنید بیاید تو گروه ما من خودم قول میدم استقبال خوبی ازتون بشه تازه من هم میتونم باشما ………
نزاشتم دیگه زر مفت بزنه باصدای محکم گفته : نه ممنونم از پیشنهادتون
اخمام از قبل غلیظ تر توهم رفت خون خونمو میخورد مرتیکه احمق کثیف بدون توجه بهش رفتم تا ساک آخر رو باز کنم که احساس کردم
دستی دور شکمم حلقه شد نفسم حبس شد مرتیکه پوفیوز سپس کم کم دستشو برد پشت کمرم تو یه حرکت آنی اسلحه رو که به صورت
ماهرانه قایمش کردم دراورد
کیانی :نوچ !نوچ ! هنوز برات زوده اسلحه دست بگیری خانوم ستایش ممکنه اوف بشی
بعد اسلحه رو گذاشت روی سرم پوزخندی روی لبام نقش بست
کیانی : حالا دختر خوبی باشو برگرد به سمتم کار احماقانه ای نکن که ممکنه دیگه نتونی طلوع آفتاب ببینی
یواش چاقوی جیبی رو که تو جیب مانتوم قایم کرده بودم رو بیرون آوردم تو دستم پنهون کردم
اینقدر این کارو نرم انجام دادم که خودم فکر کردم چاقو تو جیبم نیست ومن تو تخیلاتم این کارو کردم اما با فشردن چاقو تو مشتم بهم اطمینان میداد که چاقو هست فریادش افکارمو پاره کرد :
کیانی : یالا برگرد ه*ر*ز*ه کثیف آشغال
از صفتی که بهم داد دیگه نمیتونستم بی تفاوت باشم اخمامو تو هم کردم باز و بسته شدن پره های بینیم خبر از عصبانیتی میداد که هر آن منفجر میشه .. میتونستم احساس کنم صورتم ازخشم سرخ شده نرم وآهسته برگشتم با دیدنم تو اون وضعیت قه قه ای زد امامیتونستم ترسو۱۵
تو چشاش ببینم یواش خاضعن چاقو رو رها کردم ……….

۱۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن