رمان آنلاینرمان روزهای با تو

رمان روزهای باتو پارت دوازده

آریا ذوقی کرد و باز به سمت در اتاق رفت : خود خودشه ! چرا به عقل خودم نرسیده بود ؟!
آرام : باز داری کجا میری ؟
آریا : می رم به سامیار زنگ بزنم ، بگم فردا پس فردا راهی گذشته ایم .
آرام : منم میام ها ! گفته باشم .
آریا : اصلا فکرش رو نکن … اولا که کلی درس داری ، دوما میای و باعث دردسر میشی .
آرام : ا ؟؟؟؟؟ خیلی بی مزه ای … اگه من نبودم تو چجوری می تونستی طرز کار این ساعت رو پیدا کنی ؟
آرام : خوب مینشستم دفترچه راهنماش رو می خوندم .
آریا کلافه دستی در موهایش برد و گفت : نمی دونم چی بگم ، اگه اینجوره …
آرام خنده ای کرد و گفت : سکته نکن بابا ! شوخی کردم … تو یه سوغاتی هم برام بیاری کافیه .
آریا نفسی راحتی کشید : تو هم با این شوخی هات !
با ذوق و شوق از اتاق آرام بیرون آمد و رفت تا به سامیار زنگ بزند و این خبر عجیب و غریب را به او بدهد .
سامیار وسایل ضروری اش را هم داخل ساکش گذاشت و رفت تا صبحانه اش را بخورد … در مورد سفرش هم به همه گفته بود که

با آریا و چند دوست دیگرش به ویلای شمال یکی از دوستانشان میروند تا منظره های قشنگی برای فیلم برداری داشته باشند .
پدر و مادرش سر میز صبحانه بودند ، ولی سمیرا هنوز خواب بود .
سامیار : سلاااااام بر پدر و مادر گرام … این صبحانه ما رو لطف کنید که ما بریم به زندگیمون برسیم .
پدر : سلااام آقا سامیار بشین که مادرت الان صبحانت رو میاره .
مادر : وا ؟؟؟؟ از خودت مایه بذار خوب … بشین سامیار ، بابات الان صبحانت رو میاره .
سمیرا هم که تازه بیدار شده بود ، خمیازه کشان وارد آشپزخانه شد : از کی تاحالا صبحانه رو واسه کسی میارن ؟ خوب پاشو چاییت رو بریز و نون و پنیر هم که سر میز هست .
سامیار : به به به ! سمیرا خانم .. چی شده بیدار شدی اول صبحی ؟
سمیرا : کاظم زنگ زد بیدارم کرد .
سامیار حالت خنده داری به خود گرفت و گفت : وا ؟! مگه ساعت هشت صبح سینماها بازند ؟
سمیرا : مامان ؟؟! ببین چی میگه ! انگار ما فقط میریم سینما !
مادر که خنده اش را کنترل می کرد گفت : خوب دیگه کجا میرید ؟

سمیرا اخمی کرد و لبانش را جمع کرد و حالت فکر کردن رت به خود گرفت و گفت : مثلا همین دیشب.. رفتیم تئاتر
سامیار و پدرش با هم زدند زیر خنده ، سامیار در حالیکه چایی اش را هورت میکشید از جایش بلند شد : خوب بسیار روحیه مون شاد شد و بسی خندیدیم … خدا پدر و مادر این آقا کاظم رو بیامرزه که تورو دم رفتن من بیدار کرد که یه کم بخندونیمون !
سمیرا : بی مزه !
سامیار ساکش را برداشت : خودتی ! … خوب من یکی دو هفته ای نیستم ، برام دعا کنید که بتونیم این فیلم رو بسازیم و بدون دردسر بریم دانشگاه
مادر : حالا نمیشد ، توی همین تهران روی سوژه کار میکردید خوب .
سامیار : نه دیگه ، یه جا میخواستیم که امکانات باشه و هر از چند گاهی هم اگه دیدیم نمی تونیم فیلم رو بسازیم درسمون رو هم کنارش بخونیم … خوب دیگه کاری … باری ؟
پدر: نه دیگه برو به سلامت
سامیار رو کرد به چهره اخموی سمیرا : خواهری تو نمی خوای خداحافظی کنی ؟!
سمیرا با همان اخم جواب داد : خداحافظ
سامیار : خوب .. مارفتیم ، اگرم زنگ نزدم نگرانم نشید ، کلا ویلای دوستم در دسترس نیست ! فقط بابا ! به خاطر این فیلم

تاریخی مون من چند تا ازاین پولای کلکسونت رو برداشتم که کار طبیعی تر دربیاد … پس تا دیدار بعدی ، خداحافظ .
ساکش را برداشت و رفت سر کوچه شان ، تا آریا برسد … به حرفهای دیشب آریا فکر کرد … خنده اش گرفت … یعنی سر کاری بود ؟ یا واقعا چنین چیزی صحت داشت ؟ سفر در زمان را همیشه غیر ممکن می دانست ، ولی حالا ساک به دوش منتظر دوستش بود تا باهم این سفر را تجربه کنند ، شاید هم آریا میخواست اورا غافلگیر کند و واقعا قرار بود به شمال بروند ! شانه هایش را بالا انداخت ، بیشتر از این حدس و فکر جایز نبود ، تا چند دقیقه دیگر آریا می رسید و همه چیز معلوم می شد .
نگاهی به ساعتش انداخت ، 23 دقیقه ای دیر کرده بود ، کمی جلوتر رفت و روبروی یک ساختمان که در شیشه ای داشت ایستاد ، نگاهی به خود انداخت … خنده اش گرفت … اگر واقعا قرار بود به گذشته سفر کنند ، عکس العمل مردم آن زمان با این مدل موی فشن ، کت اسپرت و شلوار جینی که پوشیده بود چه می توانست باشد ؟ .. همچنان در فکر بود که دستی را روی شانه اش حس کرد ، بدون اینکه برگردد به روبرویش نگاه کرد ، آریا بود ؛ به سمتش برگشت : سلااام آقا آریا خان بدقولیان !
آریا : سلام به آقا سامیار خان خوش قولیان ! آماده ای ؟!
سامیار پوفی کشید : اینجا یه پ نه پ دندان شکن لازمه که اول صبحی دلم نمیاد دندونات بشکنه ، بریم که دیر شد ، دور تا دور کوچه را نگاه کرد : آریا ؟

آریا : بله ؟

سامیار : پس این لگنت کو ؟

آریا : منظورت ماشینمه ؟

سامیار : حیف که از امروز تو ترک پ نه پم ! آریا خندید : تو خونست .. پیاده اومدم … برای همینم یه کم دیر
شد . سامیار : یعنی می خوای پیاده بریم به گذشته ؟!
آریا : پیاده که نه ! با این ساعت که ماشین زمانه . … بیا بریم این پارک کوچه بالایی ، خلوته ؛ از همونجا میریم به گذشته .
هردو با هم به سمت پارک راه افتادند …
سامیار : خداییش سر کاری نیست آریا ؟ آریا : نه آقا جون ! تا حالا انقدر جدی نبودم سامیار : حالا می خواهیم بریم کدوم سال ؟ آریا : درست روش فکر نکردم ، نمی دونم .. به نظرت بریم
کدوم سال ؟
سامیار چهره متفکری به خود گرفت : اممم من خیلی دوست داشتم زمان قبل انقلاب رو ببینم
آریا : فکر خوبیه .. چه سالی ؟ سامیار : بریم سال 55 ..میشه 33 سال پیش

آریا : باشه .. من که حرفی ندارم … بریم ؟ سامیار : بزن بریم .
با هم به گوشه ای از پارک که خلوت بود رفتند و کنارهم ایستادند ، پاهایشان را به هم چسباندد و تاریخ مورد نظر را وارد ساعت کردند .
تونل زمان را رد کرده بودند ، اما تاریکی اش ادامه داشت ،چشمانشان به تاریکی تونل زمان عادت کرده بود ، وقتی که مطمئئن شدند به مقصد رسیده اند، کمی چشمانشان را باز و بسته کردند ، تا بالاخره موفق به دیدن شدند ،شب بود و آنها در یک کوچه سوت و کور و تاریک قرار داشتند .
آریا سکوت چند دقیقه ایشان را شکست و با صدایی آرام گفت : خوب رسیدیم !
سامیار هم که سعی می کرد صدایش مثل آریا آرام باشد گفت : آره … جدی جدی سفر زمان بودا ! حالا چرا اینجا شبه ؟ ما که چیزی تو راه نبودیم .. فوق فوقش الان باید سر ظهر باشه .
جمله آخرش از کنترلش خارج شده بود و کمی بلند شد .
آریا : هیسسس ! اینا رو ول کن تو … راه بیفت تا کسی ما رو با این لباسا ندیده …
سامیار هم راست میگی ای گفت و با هم راهی خیابان اصلی شدند ، خیابان اصلی هم دست کمی از آن کوچه خلوت و تاریک نداشت ، اما از کورسو نوری که تک و توک چراغهای خیابان
که در کنار درختهای چنار جوان ، به خیابان میتابیدند ، حدس زدند که در خیابان ولیعصر باشند .
به آرامی در پیاده رو قدم میزدند و به دنبال جایی بودند برای خوابیدن .
آریا : به نظرت ما که شناسنامه و کارت شناسایی ای برای این زمان نداریم ، شب رو چجوری سر کنیم ؟
سامیار : چاره ای نداریم جز اینکهــ … -ایســـت !
سامیار ادامه حرفش را فراموش کرد و با دیدن دو آدم کت و شلواری و هفت تیر به دست ، به همراه آریا سرعتشان را زیاد کردند و در اولین کوجه فرعی خودشان را گم کردند .
آریا نفس زنان و مقطع گفت : اینا … چرا …. به ما … گیر … دادند ؟…. هان ؟
سامیار که در طول صحبت آریا نفسش سر جایش آمده بود ، با صدای آرام گفت : نمی دونم ، شاید با یه دزد اشتباه گرفتنمون
صدای قدمهایی که بهشان نزدیک میشد ، باعث شد صحبتشان را ادامه ندهند ، سریع خودشان را در فرو رفتگی کوچه پنهان کردند که تاریکی کمک میکرد تا دیده نشوند ، صدای قدم ها همچنان نزدیک میشد و صحبتهایشان واضح .
مرد2: پیداشون نکردی ؟

مرد1: نه قربان ، تا ته کوچه هم همینجوریه … آب شدند رفتند توی زمین
مرد2:بیشتر از اینکه گمشون کردیم ناراحت باشم ، این جسارتشون که توی حکومت نظامی اومدند بیرون اعصابم رو ریخته به هم
مرد 1 : چی دستور میدید قربان ؟ مرد2: هیچی دیگه .. برگردیم
صدای قدم ها دور تر و دورتر شد .. اما آنها برای احتیاط همچنان در همان فرورفتگی ماندند .
سامیار : واقعا که !
آریا با چهره ای جاخورده از این صحبت سامیار ، که به خاطر تاریکی کوچه برای سامیار معلوم نبود پرسید : واقعا که چی ؟
سامیار : اینکه شانس هم نداریم ! درست باید شبی بیفتیم پایین که حکومت نظامی بوده و اینا بیفتند دنبالمون
آریا : حالا نمی خواد غر بزنی ، تو داشتی میگفتی بدون مدارک شب رو کجا بریم ، که اینا سر رسیدن.
سامیار : آهان … داشتم میگفتم بهترین کار ، اینه که بریم خونه یکی از این مردم …
آریا : راهمون می دن اونوقت ؟ سامیار : به ! پس چی ؟! تا من رو داری غم نداری
آریا به سختی ، در تاریکی شب ، به ساعتش نگاهی انداخت : ساعت یک نصف شبه … باید صبر کنیم تا صبح …
سامیار بدون توجه به ادامه صحبتهای آریا با ذوق چند بار شانه اش را تکان داد :آریا … آریا ! خونه روبرویی رو .
آریا به خانه روبرویش نگاه انداخت ، چراغ حیاط روشن شده بود … سامیار دستش را کشید و جلوی در خانه برد
سامیار : ببین فقط من هر چی گفتم نه تعجب کن ، نه اعتراض ..اگرم اون چیزی پرسید اصلا جواب نده ، خودم جوابشو میدم
آریا : مگه می خوای چی بگی ؟
سامیار که در خانه را زده بود ، هیسی گفت و گفت فقط نگاه کن .
صدای کشیده شدن کفش یا دمپایی ، نزدیک و نزدیک تر شد و لحظه ای بعد ، در خانه باز شد و مردی مسن با قدی متوسط ،موهایی مرتب و ته ریشی که صورتش را لاغر نشان میداد ، با آستینی بالا زده دم در ظاهر شد .
مرد با دیدن سامیار و آریا کمی جا خورد و گفت : سلام جوونا ، چیزی شده این موقع شبی ؟
سامیار با ته لهجه انگلیسی شروع کرد به صحبت کردن : سلام … اکس کیوز آس ! یعنی ببخشید ما رو … ما از فرودگاه داشت میومد ، کیف گم کردیم … مدرک نداشت ، ما برا هتل .
مرد : خوب چه کمکی از دست من بر میاد ؟
آریا نفسی کشید و خواست جواب مرد را بدهد که با اشاره سریع سامیار منصرف شد.
سامیار : بشه ما اینجا باشیم ، کیف پیدا شه ؟
مرد آستین هایش را پایین کشید و دستان خیسش را به صورتش کشید ، از جلوی در کار رفت : بفرمایید.
سامیار با لبخندی پیروزمندانه به آریا … وارد حیاط خانه شد و آریا هم به دنبالش.
سامیار و آریا در خانه مرد مسن نشسته بودند و در حالیکه به پشتی ای تکیه داده بودند ، مشغول تماشایش در حال نماز شب خواندن بودند .
آریا می ترسید صحبتی کند و نقشه سامیار که نمی دانست چه نقشه ایست ، نقش برآب شود … فقط منتظر صحبتی ، علامتی و یا اشاره ای از طرف سامیار بود … اما سامیار هم بد تر از او ، بر نمیگشت حداقل به او نگاهی بیندازد ، مستقیم در حال تماشای نماز شب آن مرد بود .
-قبول باشد !
ـآریا با ذوق به سامیار نگاه کرد ، بالاخره صحبتی کرده بود !
مرد در حالیکه جانمازش را جمع می کرد و روی طاقچه کنار پذیرایی می گذاشت ، قبول حق باشه ای گفت و کنار سامیار و آریا نشست .
مرد : خوب جوونا ! یه کم از خودتون بگید ببینم !

80 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن