رمان آنلاینرمان روزهای با تو

رمان روزهای باتو پارت هیجده


بستند ، سرو صدا که خوابید برگشتند سر میز و دقیقه ای بعد نهارشان را آوردند .
آریا : سامی تنت می خاره ها ! خوشت میاد با اینا در بیفتی ؟!
سامیار : دربیفتی چیه ؟ خره ! پولایی رو که از آلبوم بابام برداشته بودم داره ته می کشه ، باید از یه جایی پول دربیاد یا نه ؟!
نا سلامتی از آینده اومدیم و می دونیم نتیجه بازی چی میشه ، خوب چرا ازش استفاده نکنیم ؟!
آریا : نمی دونم والا ! ولی به نظر من بهتره باهاشون در نیفتی .
سامیار : واااااااااااای باز شروع کردی ننه بزرگ بازی رو ؟! نترس ! من اینجااااام !
شب شده بود ، آریا و سامیار در خانه ، هر کدام مشغول کاری بودند … سامیار که زیر چشم راستش سیاه شده بود مشغول شمردن پول بود ، آریا هم داشت کتاب جامع روانشناسی ای که خریده بود می خواند … چند صفحه ای که خواند کتاب را بست و کنار گذاشت و رو کرد به سامیار : حالا می ارزید ؟ به خاطر 5333 تومن اینجوری کتک بخوری ؟!!!
سامیار که با این حرف آریا شمارش پول ها را از سر گرفته بود ، شمارش را قطع کرد و گفت : اگه گذاشتی این رو بشمارم ؟ بله که ارزش داشت ! میدونی 5333 تومن توی این زمان یعنی چقدر ؟!!!

آریا : یعنی چقدر ؟
سامیار : یعنی خیـلی ! این چشمم هم خوب میشه … ناراحتی نداره که . ولی هیچ وقت فکر نمیکردم برد استقلال انقدر برام شیرین باشه !!! .. واااای اصلا عذاب وجدان گرفتم !حالا چجوری روم میشه به دوستام بگم که پرسپولیسی ام؟!!
آریا : خوب نگو !! مگه مجبوری ؟!!… ولی به نظرم وقتی دیدی داره مقاومت می کنه و زده زیر شرط و شروط تو نباید باهاش درگیر می شدی .
سامیار : آره ! اشتباهم این بود که پیش خودم گفتم اون یه نفره منم یه نفر ، حریفش میشم .. اما نگو اون یه نفر این زمان بوده ،که به زمان ما میشه 5 نفرررررر !!! … ولی دیدی که ! بالاخره پول رو ازش گرفتم ! … کتابت به کجا رسید ؟
آریا : صفحه بیستم … سامیار : خسته نباشید !!! بعد کل کتاب چند صفحست ؟
آریا : نمی دونم … کتاب را برداشت و صفحه ی آخرش را باز کرد و گفت : نوشته 513 صفحه .
سامیار : سرعتت رو بیشتر کن خوب ! اینجوری که پیش بری حالا حالا ها باید به دختره جواب پس بدی .
آریا : الان خستم خوب … از فردا بکوب می خونم ، راستی به نطرت بهونه مسمومیت خوبه ؟!
سامیار که دوباره مشغول شمردن پولها بود زیر لب چیزی گفت و آنها را کنار گذاشت : اگه گذاشتی اینا رو بشمارم ؟! آره مسمومیت خوبه … الانم بخواب که اگه فتاح اومد ببینه حال نداری ..منم قضیه رو براش می توضیحم .
آریا هم رفت سراغ گنجه ی رختخواب ها یک پتو با یک بالشت روی زمین انداخت و خوابید : فقط شام رو اگه آورد صدام کن
سامیار : ای کارد بخوره تو اون شیکمت ! مثلا مسموم شدی ها ! یه کم رعایت کن .
_یاا… ! جوونا هستید ؟! … فتاح با یک سینی نان و کتلت و گوجه فرنگی وارد اتاق شد ، آریا برای طبیعی تر شدن بازی اش خودش را کشید و به سختی نشست … سامیار سینی غذا را از فتاح گرفت و با هم نشستند .
سامیار : زحمت شد !
فتاح : چه زحمتی ؟! شما هم مثل پسرای خودم ! … اصلا یه غریبه ! وظیفه هر آدمیه که غریب نوازی کنه … تازه چشمش به آریا افتاد : خدا بد نده آریا جان چی شده ؟!
آریا با آه و ناله گفت : یه کم ناخوشم ، فک کنم ناهاری که ظهر خوردم سالم نبوده .. کاش مثل نهار سامی رو میخوردم .
فتاح :آاااخ ! یعنی مسموم شدی ؟! … سریع از جایش بلند شد : چرا نشستی پس؟ پاشو ببرمت دکتر … آریا در حالیکه هنوز آه و ناله میکرد ؛ گفت : نه … دکتر ارنست هست ، کمکم می کنه .
فتاح که انگار خیالش راحت شده باشد ، به سمت در رفت و گفت : پس مراقب خودت باش ، تا وقتی هم که خوب نشدی از جات تکون نمی خوری …
آریا که در دلش از خوشحالی بشکن می زد ، با همان حال نزارش گفت : پس کیمیا خانم ….؟
فتاح : گفتم که ! تعصیله تا وقتی که حالت خوب بشه … دم پایی هایش را که دم در بود ، به پا کرد و فعلنی گفت و رفت .
آریا که از دور شدن فتاح مطمئن شده بود ، از جایش بلند شد و گفت : خدا چیکارت نکنه سامی !
سامیار : به من چه ! تو غذای مسموم خوردی …می خواستی ناهاری رو که من خوردم ، بخوری !
آریا : خداییش بی شوخی … بشین فکر کن ، از روزی که اومدیم داریم به این بنده خدا دروغ میگیم ، دروغ پشت دروغ ، اینم از آخریش ، دارم می میرم از عذاب وجدان …
سامیار : مجبوریم آریا ، کاریش هم نمیشه کرد ،خودمم راضی نیستم که بهش دروغ بگم ، اونم آدم به این خوبی ، ولی به این فکر کن که تا چند وقت دیگه کارمون راه میفته و نه اون مارو می بینه نه ما او رو ، همه چی هم به خوبی و خوشی تموم میشه
4 روز از استراحت آریا میگذشت ، او وقت کرده بود که خواندن کتاب را تمام کند و نکته هایی را که به نظرش مهم آمده بود را یادداشت کند ، چند باری هم آن نوشته ها را مرور کرده بود تا برای جلسه امروز بعد از چهار روز آماده باشد ، بیشترین چیزی

که دستگیرش شده بود ، این بود که باید جوری با کیمیا برخورد می کرد که انگار ذهنش را میخواند و می تواند کارهایش را پیش بینی کند .
لباس جدیدی را که روز قبل سامیار با آن پول ها !!! خریده بود و دیگر به این زمان می خورد را پوشید ، خود را در آینه برانداز کرد ، بد هم نبود ! چشمانش را بست و نفسش را بیرون داد ، دیگر برای مواجه شدن با کیمیا آماده بود … جلوی در خانه شان یک جفت کفش زنانه جدید بود ، به همین خاطر ، به در زد و با شنیدن بفرمایید فتاح ، یا ا…ی گفت و وارد شد … درست حدس زده بود ، مهمان داشتند خانمی هم سن فتاح در خانه شان نشسته بود که با دیدن آریا از جایش بلند شد و با لبخند به او سلام کرد فتاح هم جلو آمد : خوشحالم که حالت خوب شده ، دلمون برات تنگ شده بود .
کمی فکر کرد ! دلمون ؟! منظورش دل خودش و کیمیا بود ؟! کیمیا که دوست داشت سر به تنش نباشد ، پس منظورش او نبود یا دل خودش و این خانم ؟ این خانم که تابحال ندیده بودش پس مطمئنا دل او هم تنگ نشده بود ، به هیچ نتیجه ای نرسید ، به همین خاطر بی خیال بیشتر فکر کردن شد و گفت : ممنون ، لطف دارید .
فتاح به آن خانم اشاره ای کرد و گفت : ایشون هم خواهر بنده هستند مولود خانم … که قراره توی این مدت که کیمیا در حال درمانه اینجا باشه و من برگردم سر حجره ببینم این چند وقت که نبودم چه خبره.
بعد هم از همه خداحافظی کرد و رفت … در اتاق کیمیا را زد . _بفرمایید؟
صدای کیمیا را که شنید باز دلهره به سراغش آمد ، نفسی عمیق کشید ، کمی که بهتر شد ، در را باز کرد و رفت داخل .
نگاهش به تخت خالی کیمیا افتاد ، پس کجا بود ؟
با تک سرفه ای به سمت صدا برگشت , روی صندلی ای که در این چند جلسه می نشست ، نشسته بود و کتاب همیشگی اش در دستش بود.
آریا : سلام
کیمیا : سلام ! جا خوردید ..نه؟ فکر نمی کردید جای شما بشینم ؟ و بعد از مکث کوتاهی با تحکم گفت : ولی نشستم .
آریا برای واکنش نکات کتابی را که خوانده بود به یاد آورد و خیلی خونسرد گفت : شما راحت باشید ، میدونید ؟! کلا ما به مری ّضامون میگیم راحت باشند و هر جوری که دوست دارند
باشند ، مثلا من یه مری ّض ! داشتم که دوست داشت قهوه خونه ای بشینه و قلیون هم دم دهنش باشه ، همه شرایط رو واسش توی مطبم جور کرده بودم !!!
کیمیا با غیظ محکم نفسش را بیرون داد و برای اینکه این بحث اگر ادامه پیدا میکرد برنده اش کسی نبود جز آریا ، آن را عوض کرد : راستی ! ما پشه کش اضافی داریم ها !
آریا که متوجه منظور کیمیا نشده بود گفت : ببخشید ؟! چطور ؟
کیمیا : آخه شنیده بودم پشه لگدتون زده … گفتم حتما پشه کش نداشتید که بکشیدشون !!!
آریا : خوبه ! می بینم که روحیه تون هم عوض شده شکر خدا ! خیلی زود تر از اون چیزی که فکر می کردم راحت گذاشتن مری ّضم جواب داد …
کیمیا:اگه آلزایمرتون اجازه میداد ، یادتون میومد که من یه دفعه دلیل عوض شدن روحیم رو براتون گفتم ، دیگه نیازی نمیبینم تکرارشون کنم .
آریا لبخندی زد و گفت : هرجور که راحتید ! کمی نزدیک کیمیا رفت و با اشاره به کتابی که در دستش بود گفت : چی می خونید؟
کیمیا کتاب را از پشت بست و کنار گذاشت : چیز خاصی نیست … رمانه
آریا : من که می دونم داری کتاب کلیات روانشناسی می خونی ! می خواستم خودت بهم بگی که نگفتی !(تازه فهمید که لحنش خودمانی شده !)
کیمیا کمی جا خورد: از کجا فهمیدی ؟! ( یعنی اینکه اشکالی نداره که لحنت خودمون شد !)
آریا : این یه رازه ! کیمیا : یادت باشه ها ! این دومین چیزیه که به من نگفتی آریا : پس دو یک به نفع من !
کیمیا : یعنی نه اون پاداشی رو که بابا فتاح برات تعیین کرده نمیگی ، نه این که از کجا فهمیدی چه کتابی میخونم ؟!
آریا : نه ! تا از خودت نگی نه ، از اینکه چرا اینجوری شدی ، چی داره اذیتت میکنه که تو خودت ریختی ، متاسفانه ، نه.
کیمیا : اون رو که عمرا بگم …
آریا باز یاد نکاتی که از کتاب خوانده بود افتاد و گفت : اصلا بی خیال .. این موضوع رو ولش کن ، نگاهی گذرا به اتاق کیمیا انداخت و گفت : حالا چرا داری این کتاب رو میخونی ؟ به روانشناسی علاقه داری ؟ خوب از من بپرس
کیمیا : نه بابا ! فقط میخواستم جلوی روانشناسه کم نیارم . آریا : خوبه ! موفق هم شدی ؟! کیمیا : ای …همچین ! فکر کنم یه کم تونستم کفرش رو دربیارم !
آریا : یه کم یه ذره بیشتر ! … خوب شما که از ماجرات نمیگی … من هم که باید بیام اینجا … بشینیم همدیگر رو نگاه کنیم ؟! نمیشه که .
کیمیا انگار چیزی به ذهنش رسیئه باشد لبخندی زد و گفت : میتونیـم وقتمون رو با چیزای دیگه پر کنیم…
کیمیا انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد لبخندی زد و گفت : میتونیـم وقتمون رو با چیزای دیگه پر کنیم !دلش می خواست رابطه شان بیمار و دکتری نباشد …اینجوری از تنهایی هم در
میامد
آریا که می دید این چند روز غیبتش باعث شده انقدر اخلاق کیمیا نرم شود ،برای اینکه این فرصت خوب را برای نزدیک شدن و حرف کشیدن ازش را از دست ندهد گفت : خیلی خوبه … خوب
چیکار کنیم ؟
کیمیا که انگار نه انگار بیست سالش است ، با ذوقی کودکانه دو دستش را به هم زد و گفت : بازی ! بشینیم بازی کنیم … بابا فتاح هم اگه ازت پرسید چی شد … بگو که حرف نمی زنه .. همین .
آریا که مخالفت را در این شرایط جایز نمی دید ، گفت : باشه ، قبول ..حالا چه بازی بکنیم ؟
کیمیا ثانیه ای فکر کرد و گفت : اسم فامیل ! من عاشق اسم فامیلم … بعد هم از کشوی آخر میز توالتش که پشتش بود ، یک دفترچه دراورد : نیگا ! از الف تا ی از اسم تا اشیا ! هر چقدر به ذهنم
رسیده این تو نوشتم ، همش رو هم حفظم … آرزومه که با یه نفر مساوی کنم .
آریا : مساوی ؟!
کیمیا : آره ..از بس که بردم .. یه دفه نشده یکی زودتر از من بگه استپ !
آریا خنده ای کرد و گفت : این الان فروتنی بود یا تعریف از خود ؟!!
کیمیا : هر دو تاش !
آریا : کاش یه چیز دیگه ای از خدا خواسته بودی … چون منم توی اسم فامیل حرف ندارم .
کیمیا : پس اینجوریه ؟!!!
آریا : بله ! من که حاضر و آمادم … یعنی یه جورایی حریف می طلبیـم !
کیمیا : اعتماد به نفست من رو کشته ! … از همان دفتر چه ای که در دستش بود دو برگ کند ، هر دو را خط کشی کرد و چیز هایی را که باید با حرف انتخابی مینوشتند نوشت و یکی اش را به آریا داد : خودکار که داری ؟
آریا دستی به جیب لباس و شلوارش کشید ، ولی چیزی پیدا نکرد : نه متاسفانه .
کیمیا خودکاری را از روی میزش برداشت و به سمت آریا پرت کرد : پس بگیرش … آریا خودکار را گرفت و روی تخت کیمیا نشست : اجازه هست ؟!
کیمیا خندید : تو که نشستی .. دیگه اجازت واسه چیه !
با تو گفتن کیمیا ، دیگر از از دست شما ، شما گفتن هم رها شده بود … روی تخت حالت نیم خیز گرفت و گفت : می خوای پاشم ؟!
کیمیا : نه بابا ! شوخی کردم ! آریا دوباره سر جایش نشست : خوب خدا رو شکر ! کیمیا : حالا با چه حرفی شروع کنیم ؟

140 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن