رمان آنلاینرمان روزهای با تو

رمان روزهای با تو‌پارت نوزده


آریا : از کتابی که همیشه می خوندی پیدا کن … صفحه 31 حرف اول کلمه دوم خط آخر .
کیمیا کتاب را برداشت و حرف انتخابی را گفت : حرف ” س ” .. سریع کتاب را کنار گذاشت و با هم شروع کردند به نوشتن .
چند دقیقه ای گذشت ، کیمیا با ذوق کاغذش را بال گرفت و گفت : استپ ، استپ !!! … آریا اما بدون توجه به استپ گفتن های کیمیا همچنان مشغول نوشتن بود .
کیمیا : ننویس .. استپه ها !
آریا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد ، در حالیکه هنوز می نوشت ، گفت : الان ، الان تموم میشه …
کیمیا هم که دید آریا حالا حالاها دست از نوشتن بر نمی دارد … از جایش بلند شد و سریع کاغذ را از زیر دست آریا کشید ، آریا خواست از کشیده شدن کاغذ ، از زیر دستش جلوگبری کند ، دستش را جلوی کاغذ گذاشت ، اما کیمیا دستش را زود تر آنجا گذاشته بود !!! تا دست کیمیا را زیر دستانش لمس کرد ، بدون لحظه ای درنگ ، دستش را برداشت و کیمیا هم کاغذ را از زیر دستش کشید … یک دقیقه ای سکوت بود و جو سنگین .
آریا به سختی سرش را بالا آورد : شرمنده ! باور کنید …
_:بازی که بدون تقلب نمیشه ! اصلا مزه بازی به تقلبه ! نیازی به معذرت خواهی نیست !
یعنی اینکه در مورد اون موضوع صحبت نکن !

آریا هم نفسی راحت کشید و با خیالی آسوده تر گفت : خوب بشمار امتیازا رو ببینیم !
کیمیا روی زمین نشست و دو برگه را هم جلوی خود گذاشت : بیا ببین که بعدش نگی قبول نیست ، ندیدم .
آریا هم چشمی گفت ، از روی تخت بلند شد و روبروی کیمیا ، روی زمین نشست … کیمیا هم شروع کرد به خواندن و امتیاز دادن : اسم … سارا …. تو ؛ برای خواندن اسمی که آریا از سین نوشته بود کمی مکث کرد ، آب دهانش را قورت داد و به سختی گفت : سینا .
هیچ کدام از این حرکات از چشم آریا پنهان نماند ، ولی نباید به رویش می آورد ، به همین خاطر … خندید و گفت : پس هر دوتامون 23 امتیاز !
کیمیا که موفق شده بود احساساتش را بعد از خواندن سینا . کنترل کند ، گفت : آره ! فامیلی هم که من نوشتم ساروی ، تو هم ، باز مکث … : سینایی .
همه امتیاز ها شمرده شده بود و آریا به خاطر عقب ماندن از کیمیا 13 امتیاز عقب بود ، فقط اشیا مانده بود که برنده را مشخص کند .
کیمیا : خوب رسیدیم به اشیا ! شانس بیاری مساوی میشیم ! که عمرا این اتفاق بیفته …
آریا : بعد از معلوم شدن امتیازا کری بخون .. الان زوده !
کیمیا : باشه ! خووووووب …تو نوشتی ؛ سبد … منم نوشتم ؛ سوسک پلاستیکی … هر دو 23 امتیاز میگیریم و من برنده میشم !هوراااااااا…
آریا : قبول نیست .. بشین و خوشحالی نکن … سوسک مصنوعی که نشد اشیا … تو از اشیا صفر میگیری و من هم 13 میگیرم .. پس مساوی شدیـــــم کیمیا !
نفهمید که چطور نام کیمیا را به زبان آورده بود ! تقصیر این فکر و خیالش بود .. انقدر در ذهنش کیمیا کیمیا گفته بود که اینجا هم فکر کرده بود ذهنش است … اما نبود .
با شرم نیم نگاهی به کیمیا انداخت ،و به محض دیدن چشمان متعجب او سریع نگاهش را دزدید و با گفتن تا بعد ، از در خارج شد
بعد از جلسه ای که با کیمیا داشت ، گوشه ای از اتاقشان نشسته بود و به اتفاقی که آفتاده بود فکر میکرد و با هر لحظه یادآوری شان لذت میبرد … انقدر فکرش مشغول بود که یادش رفته بود نهار بخورد
ساعت 3 بعد از ظهر بود که سامیار خیلی آرام با کیسه ای در دست وارد اتاق شد و با دیدن آریا ، تعجب کرد: ا ! سلام ! آقا آریای روانشناسیان زاده ی اصل تهرانی ! تو چرا بیداری ؟
آریا هم با خوشرویی گفت : سلام بر دکتر ارنست خودم ! بیا اینجا بشین کنارم ، بگو امروز چیکارا کردی ؟
سامیار با تعجب نگاهش کرد و با ترس گفت : نمیام ! آریا : لوس نشو سامی .. بیا بشینیم صحبت کنیم .
سامیار همچنان با ترس گفت : اینا نقشه جدیدته ؟! آره ؟ من که گولت رو نمی خورم …. همانجایی که ایستاده بود نشست : اصلا من همینجا میشینم .
آریا : نقشه چیه ؟ حالت خوبه تو ؟
سامیار : من خوبم .. ولی مثل اینکه تو بهتری ! من که میدونم می خوای بیام کنارت بشینم بیفتی به جونم و تا می خورم بزنیم .
می دونم ناراحتی که امروز چقدر دیر کردم … بعد پلاستیکی را که کنارش گذاشته بود به سمت آریا هل داد : نگاه کن واست نهار هم گرفتم .
آریا ساندویچ را برداشت : دستت درد نکنه ! از کجا فهمیدی نهار نخوردم ؟
سامیار : جدی ؟ نخوردی ؟ نمی دونستم … این ساندویچ رو اضافه گرفته بودم که اگه عصبانی بودی بندازم جلوت آروم شی !
آریا بعد از اینکه اولین گاز بزرگش را از ساندویچ زد ،اخمی کرد و با دهان پر گفت : خیلی بی ادبی !
سامیار : وای چه ناز فحش میدی تو ! چیه ؟ امروز خیلی سرحالی …
آریا لقمه اش را قورت داد و گفت : من همیشه اینجوریم ، تو درک نمی کردی … حالا بگو چه خبر … گاز بعدی را به ساندویچ زد و با نگاهش منتظر جواب سامیار شد .
سامیار : خوبه من این ساندویچ رو گرفته بودم ! … بعد بلند شد و کنار آریا نشست : امروز گرامی خودش اومد دنبالم و من رو برد خونشون … واااای پسر ! عجب خونه ای دارند … ویلایی ، سبز
.. فقط یه دریا کم داشت که حس کنی توی یه وبلای شمالی!
آریا که دیگر چیزی از ساندویچش نمانده بود ، با دهانی نیمه پر گفت : خوش بحالت !
سامیار: آره دیگه ! رفتیم داخل ، دخترش دم در منتظرمون بود ، سه نفری رفتیم طبقه ذوم ، که 4 تا اتاق داشت ، همگی رفتیم توی یه اتاق که از همه بزرگتر بود … گرامی خودش رفت نشست سر میز کار خودش ، ما هم شروع کردیم به مشورت و بحث ،که گرامی هم بعضی وقتا نظر میداد و کمکمون میکرد .
آریا کاغذ ساندویچش را جمع کرد و گفت : خوبه .. حالا به چه نتایجی رسیدید ؟
سامیار : اینکه داستان خودمون رو بنویسیم .. البته بهشون نگفتم که داستان خودمونه که ! گفتم به ذهنم رسیده که تخیلی باشه .
آریا : یعنی از زمان خودمون شروع میشه ؟ که نسبت به این زمان ، میشه آینده ؟
سامیر : آره دیگه … دخترش اول یه کم ایراد گرفت .. اما خود گرامی گفت طرح خوبیه و قرار شده از فردا من براش تعریف کنم و بگم ، اون به شکل فیلم نامه درش بیاره و بنویسدش .
آریا : اونوقت فیلم رو خودمون بسازیم ؟
سامیار : یه قسمتهاییش رو از همین زمان فیلم برداری میکنیم و بقیه اش رو هم تو زمان خودمون می سازیم .
آریا : خوب خداروشکر ، که داره مشکلمون حل میشه . سامیار : تو چه خبرا ؟ تونستی ازش حرف بکشی ؟
آریا : نه بابا ! حرف نمی زنه که … میدونی امروز به من چی میگه ؟
سامیار : هیچی ! آریا : هیچی ؟!
سامیار : آخه تو میگی حرف نمیزنه !بعد میگی امروز بهت چی گفته ؟
آریا : منظورم اینه که از خودش حرف نمی زنه .. . سامیار : اوکی ! افتاد .. حالا مگه امروز بهت چی گفته ؟ آریا : میگه بیا با هم اسم فامیل بازی کنیم !
سامیار : این که خوبه که … روزای اول ولش میکردی تو رو از اتاقش مینداخت بیرون ، همین که الان این رو بهت گفته یعنی داره باهات راه میاد …
آریا : خوب برای همینه که حالم خوبه و بهت گبر ندادم که چرا دیر اومدی !
یک هفته ای از شروع بازی اسم و فامیل …و روابط حسنه ی کمیا و آریا گذشته بود ، سامیار هم اول صبح به خانه گرامی میرفت و بعد از ظهر بر میگشت .
آریا مثل هر صبح در خانه فتاح را که زد ، مولود خانم در را باز کرد ، بعد از سلام و احوالپرسی وارد خانه شد .
آریا : آقا فتاح نیستند ؟ مولود : نه پسرم ، صبح زود رفت بیرون .
آریا لبخندی زد و گفت : ایشون دیده شما اینجایید ، خیالش راحت شده … بیشتر به کاراش میرسه !
مولود : آره دیگه ! آریا به سمت اتاق کیمیا رفت و رو کرد به مولود ، میتونم برم ؟
مولود خندید و گفت : خواهش میکنم … در اتاق را زد و این بار با صدای پر از انرژی کیمیا مواجه شد .
_بفرماییـد … !
آریا هم با روحیه ای زیاد وارد اتاق شد … چقدر عوض شده بود ! تخت با میز توالت جابجا شده بود … همه جا از تمیزی برق میزد و وسط اتاق هم یک میز کوچک بود و دو صندلی ، که کیمیا روی یکی از آنها نشسته بود …
کیمیا با دیدن آریا لبخندی زد و بعد از سلام بلند بالایی که داد با خوشرویی گفت : بیا بشین … به صندلی رویرویش اشاره کرد .
آریا هم روی صندلی نشست … کیمیا سریع کتاب رویرویش را به سمت آریا هل داد و گفت : بگیرش .
آریا کتاب را گرفت و در حالیکه همچنان گیج میزد گفت : چیکارش کنم ؟
کیمیا : بخونش ! .. خوب حرف بازی رو باید انتخاب کنیم دیگه ! ..بگم ؟
آریا که تازه دوزاری اش افتاده بود گفت : آهان … بگو .
کیمیا انگشت سبابه راستش را در دهانش کرد و بعد از کمی فکر کردن گفت : صفحه ی 254 حرف اول.
آریا صفحه مورد نظر کیمیا را پیدا کرد و گفت : حرف نون . کیمیا : باشه .. شروع ؟ آریا هم خودکارش را آماده کرد و گفت : شروع ! با هم شروع کردند و دقیقا با هم گفتند استپ . اسم ، فامیل ، گل ، را رد کردند و به شهر رسیدند .
کیمیا : شهر … من نوشتم نوشهر ؛ تو نوشتـــــــــی ؛ مکثی کرد و به سختی گفت : نــــــور
چشمانش پر از اشک شده بود ، به همین خاطر … سرش را بالا نیاود تا آریا آنها را نبیند … آریا اما در طول این هفته متوجه شده بود که کیمیا به کلمه هایی حساس است .
کیمیا بعد از چند ثانیه نفس عمیقی کشید و با لبخندی زورکی گفت : خوووووب ! بریم اشیا .. آماده ای؟!
آریا : نه .
کیمیا ناخوداگاه و بدون ترس از اینکه اشکاهایش دیده شوند ، سرش را بالا آورد و خیره به چشمان آریا شد : چرا نه ؟
آریا : چرا گریه کردی ؟! کیمیا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت .
آریا ایندفعه با تحکم صدایش کرد ، بدون ترس و خجالت : کیمیا ! با تو ام …
کیمیا سرش را بالا آورد و ساکت و پر بغض به آریا خیره شد .
آریا سرش را نزدیک صورت کیمیا آورد و گفت : ببین …تا همین امروز هر چی گفتی گفتم چشم ، ولی دیگه نمی تونم بعضی عکس العمل هات رو وقتی بعضی از کلمه ها رو میشنوی ، ندید بگیرم … توی یه بازی اسم سینا رو که دیدی رنگت پرید ، بازی بعدی رسیدیم به کلمه عروسک پارچه ای ، بغض کردی ، امروزم که شهر نور رو دیدی اشک تو چشات جمع شد ، بگو کیمیا . قضیه چیه ؟
کیمیا که دیگر اشکهایش سرازیر شده بودند باز حرفی نزد .

آریا که از گریه ی کیمیا جا خورده بود ، برای عوض شدن جو ، با خنده گفت نمی گی ؟
کیمیا سرش را به معنی نه … تکان داد
آریا هم اخمی تصنعی ای کرد . از جایش بلند و گفت : خیلی یه دنده ای دختر… حالا که اینطور شد ، میرم .
_کجا ؟
آریا که رویش به سمت در اتاق بود گفت : میرم بمیرم … دراتاق را باز کرد ، خواست خارج شود که کیمیا به حرف آمد .
_تو دیگه نه آریا … تو دیگه نه ! وایسا … دلم نمیخواد بری ، گریه اش شدت گرفت .
آریا خوشحال از اینکه کیمیا بالاخره سرعقل آمده ؛ ذوق زده از اینکه اسمش را از کیمیا شنیده و کنجکاو از این جمله آخر کیمیا سریع برگشت و روبرویش نشست : بگو … همه چی رو بگو .
کیمیا در حالیکه سرش را بین دو دستش گرفته بود و نگاهش به میز ، گفت : همه چیز پارسال اتفاق افتاد ، یادمه نشسته بودم توی اتاقم و داشتم کتاب می خوندم، که مادرم با ذوق اومد و بدون اینکه در بزنه پرید تو و گفت : کیمیا … حاضر شو قرار ه برات خواستگار بیاد
میدونی ؟! اولین خواستگارم …
آریا خودش نفهمید که چرا وقتی حرف از خواستگار کیمیا شد ، اخمهایش در هم رفت !

خیلی هیجان زده بودم … می دونی ! یه سال بود که دیپلمم رو گرفته بودم و از اونجایی که قصذ ادامه ی تحصیل نداشتم بیشتر وقتم رو توی خونه به کتاب خوندن و کمک به مامان میگدروندم واسه ی همیت برام جالب بود بدونم اولین خواستگارم کیه ، یادمه با تمام استرسی که داشتم بدون اینکه از مادرم سوالی بپرسم سریع حاضر شدم و در تمام مدتی که توی اتاقم آماده نشسته بودم
… به این فکر میکردم خواستگارم کی میونه باشه و چه شکلیه !
بالاخره انتظارم به سر رسید و اومدند ، وقتی برای چای آوردن بیرون اومدم و دیدمشون جا خوردم … پسرخالم بود ! تازه فهمیدم مامان و بابام سرکارم گذاشته بودند و با اینکه میدونستند کی قراره بیاد چیزی بهم نگفتند !
ولی جای اعتراض نبود ، چون بدجوری توی عمل انجام شده قرار گرفته بودم ! بی هیچ حرفی بعد از دور گردوندن چای ، نشستم … کنار مادرم …. خانواده خالم هم شروع کردن از تعریف و تمجید شازده پسرشون … که دیپلم داره …
آریا پوزخندی بر لبانش نشست ! آخر دیپلم هم پز دادن داشت ؟! اما نه ! دیپلم در این زمان خیلی بود .. پس حق داشتند پز بدهند ! .. پوز خندش را جمع کرد !
کیمیا همچنان صحبت میکرد : … کار داره .. پول داره … اما اینا که واسه من مهم نبود که ! مهم این بود که دوستش داشته باشم که نداشتم .
آریا نفسی راحت کشید !
کیمیا سرش را بالا آورد : … یعنی نه که ازش بدم بیاد ها ، دوستش داشتم .. ولی صرفا عینه یه برادر .. نمی تونستم به چشم شریک زندگیم ببینمش .
آریا که دیگر خنده خوشحالی اش را نمی توانست پنهان کند ، با همان خنده گفت : خوب ؟! تونستی بهش بگی ؟
کیمیا بدون توجه به خنده آریا ، دوباره سرش را پایین انداخت و گفت :اوهوم… سرش را بالا گرفت : اما نه به این آسونی .
توی مدت صحبت بقیه ، من فقط داشتم به این فکر میکردم که چجوری وقتی تنها شدیم ، جواب منفیم رو بهش بگم تا دلش نشکنه ، آخرای صحبتها بود و دیگه من و سینا داشتیم آماده میشدیم ؛ بریم با هم صحبت کنیم .
سینا ! پس سینایی که بردن نامش برای کیمیا سخت بود ، پسرخاله اش بوده !
آریا : خوب؟!
کیمیا : تلفن خونمون زنگ خورد ، بابام صحبت کرد و وقتی قطع کرد … با خوشحالی گفت : رهنما بود ! …دوستش رو میگفت یه جورایی دوست خانوادگی بودیم و با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم … بعد بابام باخوشحالی بیشتر گفت :زنگ زده بود که مارو واسه شام فردا شب دعوت کنه … من و مامانم ازش پرسیدیم : به چه مناسبت ؟ … اونم گفت بخاطر برگشتن پسرش از آمریکاست …
به اینجا که رسید ، با حرص مشتی به میز زد و گفت : ای کاش زنگ نمیزد ، ای کاش دعوتمون نمیکرد .. اصلا ای کاش نیما برنمی گشت …اَه ! .. بغضش را قورت داد و سکوت کرد .
پس اسم پسر رهنما ، نیما بود ! آریا که خیلی برای دانستن سرگذشت کیمیا کنجکاو شده بود ، گفت : چرا خوب ؟! چرا نباید بر میگشت ؟
کیمیا کمی احساساتش را کنترل کرد و جواب داد : چون که همه چیز رو ریخت به هم … من میخواستم خیلی آروم و بدن هیچ ناراحتی ای جواب نه ام رو به سینا بگم … اما این تلفن نذاشت … هواییم کرد .. من رو یاد دو سال پیشم انداخت ..موقعی که 25 سالم بود … موقعی که هنوز نیما نرفته بود …موقعی که فهمیده بودم عاشق نیما شدم
اخمهای آریا در هم رفت !
همه و همه .. یادم اومد …برای همین موقعی که داشتیم دونفری صحبت میکردیم .. خیلی راحت بهش گفتم که نمی تونم به چشم شوهر ببینمش … گفت چرا ؟ اصرار کرد .. من خر .. من دیوونه
.. گفتم به خاطر اینکه من یکی دیگه رو دوست دارم ! اونهم رفت …..با ناراحتی رفت … بهش گفتم کجا؟! میدونی چی جواب داد ؟!
آریا : نه!
کیمیا بغضش ترکید و گفت : گفتش میرم بمیرم … بعدش میدونی چی شد؟؟
آریا : نه !
کیمیا که دیگر به سختی می شد از میان هق هق گریه اش صدایش را شنید ، گفت : رفت …مرد !
آریا : نیما چی شد ؟
کیمیا اشکهایش را پاک کرد و گفت : فردا شبش که رفتیم مهمونی … خونشون …آقا تشریف آوردند ..اما تنها نبودند ! ازدواج کرده بود … و من احمق به خاطر یه حس احمقانه و بچگونه … دل
سینا رو شکستم و اون … در صورتیکه میتونستم خیلی آروم و بدون اینکه ناراحت بشه ردش کنم .
آریا : خوب سینا … ؟
کیمیا : از فردا شب گم شد .. هیچی به کسی نگفت .. رفت شمال …تنها …. جنازش رو از ساحل دریای شهر نور پیدا کرده بودند …
و مقصر این اتفاقات کسی نبود جز من … بگذرد که همه .. از خاله اینام گرفته تا بقیه فامیل این رو اتفاقی بیش ندونستند
آریا : این حرفا چیه ؟! چرا به خودت تلقین میکنی که باعث این اتفاق تو بودی ؟!
کیمیا : به خاطر اینکه وقتی پیداش کردند ، یه عروسک پارچه ای دستش بوده ، همون عروسکی که وقتی خیلی بچه بودیم من بهش داده بودم واسه یادگاری.
هر چه میگفت کیمیا برایش جواب داشت و دلیل منطقی … بیشتر حرف زدن را جایز ندانست و رفت .
ماجرای کیمیا فکرش را بدجوری مشغول کرده بود …چه میکشند این روانشناس های واقعی ! … غرق تفکر ، وارد اتاق شد .
_:هوووو … ! جلوت رو نگاه کن .
نگاهی به جلوی پایش انداخت ، پایش را روی دست راست سامیار گذاشته بود . سریع جابجایش کرد و با تعجب پرسید : تو اینجا چیکار میکنی ؟!
سامیار با اخمی تصنعی پاسخ داد : ماهی شیکار میکنم ! خوب اومدم خونه استراحت کنم .. بده ؟!
آریا که کمی از فکر و خیال درآمده بود با لبخندی کنارش نشست و گفت : نه بابا ! خیلی هم خوبه … حالا چی شده منور کردین و افتخار دادین این ساعت روز توی خونه باشین ؟
سامیار نفسش را بیرون داد ، چهره اش کمی غم داشت … نگاهی به آریا انداخت و خیلی جدی گفت : داغونم آریا ! داغون
و نگاهش را از آریا گرفت .
نه ! مثل اینکه ایندفعه سامیار جدی بود … آریا که زیاد به حالت جدی سامیار عادت نداشت ، با احتیاط پرسید : چیزی شده ؟
سامیار ، با حالت کلافه سرش را بالا آورد و گفت : آره … یکی دو روزیه که یه حسی داری دیوونم می کنه .
آریا : چه حسی ؟
سامیار : حس میکنم ، عاشق شدم ! آریا با ذوق گفت : ای ول ! حالا طرف کی هست ؟ سامیار : الناز
آریا پوخندی زد و گفت : مسخره ! من رو سر کار گذاشتی ؟! می دونی ما چندوقته که این زمانیم ؟؟! بعد چی شده که تو یهو فیلت یاد الناز خانم رو کرده ؟
سامیار : دیوونه ! اون الناز که نه ! این الناز .. الناز گرامی .
آریا که تازه متوجه تشابه اسمی الناز ها شده بود خندید و گفت : خوب این که خیلی خوبه که ! ناراحتی نداره .
سامیار : آخه حس عذاب وجدان دارم … من رفتم خونشون که خبر مرگم با هم کار کنیم … اون بنده خدا به من اعتماد کرده و تو خونشون رام داده .. اونوقت من … دستی در موهایش برد و سکوت کرد .
چقدر این حس هایی که آریا برایش تعریف میکرد .. آشنا بود ! یعنی او هم … ؟ سریع فکرش را منحرف کرد و برای دلداری سامیار
صحبتهایی را که خودش دوست داشت بشنود به سامیار گفت : اصلا از این فکرای بیخود نکن واسه خودت .. مگه جرم کردی تو ؟
از یه نفر خوشت اومده …همین ! شاید همین رو توی خیابون میدیدی و عاشقش میشدی … بعد اون موقع بد نبود ؟ فقط واسه اینکه توی خونش رفت و آمد داشتی … ؟
سامیار : نمیدونم ! کلافم آریا … کلافه آریا : به نظر من که برو با باباش صحبت کن … رک و راست .
سامیار پوزخندی زد و گفت : واقعا ممنون از این راهنماییت ! سخت تر از این نبود ؟؟! بعد هم از جایش بلند شد .
آریا : کجا میری ؟ سامیار : می خوام برم قدم بزنم .. بلکه یه کم مغزم کار کرد … آریا سریع بلند شد و گفت : پس صبر کن منم بیام … سامیار حندید و گفت : چیه ؟ تو هم می خوای مغزت باز شه ؟..
آخه تو هم مغز داری ؟؟!
آریا : چیه ؟ بیرون نرفته حالت اومد سر جاش ؟! … نمی خوام مغزم واشه ..کارت دارم .
سامیار : خوبه ! بیا پس … ***
هوای بهاری و تمیز تهران باعث شده بود ، متوجه نشوند که چقدر راه رفته اند … آن هم در سکوت و بدون هیچ حرفی ، سکوتی که باعث شده بود فکر کند و به نتیجه هایی برسد … اینکه او هم مثل سامیار گرفتار شده …و الان وقت اعتراف بود .
آریا : یچی بگم ؟ سامیار : اوهوم . آریا : میدونی ؟ سامیار : نه ! آریا : بذار بگم ! … می خوام اعتراف کنم … می خوام بگم منم یه
جورایی …
سامیار ایستاد ، نگاهی به آریا کرد و با خنده گفت : ای بی جنبه ! ای حسود ! تا دیدی من عاشق شدم ..رفتی عاشق شدی ؟
من که می دونستم بالاخره گرفتار می شی ! آریا : خوب چیکار کنم ؟!
سامیار : هیچی ! همون نسخه ای رو که واسه من پیچیدی … واسه خودت هم بپیچ !
آریا : یعنی میگی برم به فتاح بگم ؟؟!
سامیار : چیه ؟! حالا که به خودت رسید کار سختی شد ؟!!! تا تو باشی بیرون گود نشینی ..بگی لنگش کن !
آریا : خوب پیشنهادم رو پس می گیرم .. به نظرت چه کنیم ؟
سامیار کمی فکر کرد و گفت : یه فکری به ذهنم رسیده ، که فکر کنم خوب جواب بده .
آریا ذوق زده گفت : ای ول ! بگو خوب ! چه راه حلی ؟

سامیار : اینکه بریم با خانواده خودمون صحبت بکنیم ، برشون داریم بیاییم خواستگاری .. اینجوری توی عمل انجام شده هم قرار می گیرند .. خوبه ؟
آریا : فکر خوبیه … ولی چه جوری خونواده رو راضی کنیم ؟
سامیار : اینکه کاری نداره که ! یه عکس از شون بر میداریم . میبیم زمان خودمون ، بهشون نشون میدیم ، وقتی ببینند باورشون میشه و کوتاه میان .
آریا : بعد اونوقت عکسشون رو از کجا بیاریم ؟؟!
سامیار : من که فردا میرم خونه گرامی ، روز آخره ..همونجا یه عکس کش میرم …
آریا : بعد من که دیگه بهونه ای ندارم برم خونشون چی ؟!
سامیار : بهونه نداری ؟ چرا بهونه نداری …؟ بی خیال درمان شدی ؟ دیوونه لو میریم ! حداقل تا دو سه روز دیگه طولش بده که کارمون تموم شده باشه .
آریا خندید و گفت : اون قیافه ای رو که توی اتاق ازت دیدم ، به کل یادم رفت برات تعریف کنم که امروز چی شد !
سامیار : چی شده مگه ؟
آریا : شاید باورت نشه ! ولی بالاخره تونستم وادار به حرفش بکنم .!
سامیار : چی میگی؟
آریا : باور کن ! … نشست همه چیز رو برام تعریف کرد … بدون هیچ زور و اجباری .
سامیار به پشت آریا زد و گفت : آفرین ! ای ول … خوشم اومد .. بابا روانشناس ! روانی شیم بیاییم پیشت خوبمون کنی ! شاید باورت نشه ! ولی من از اول یه استعداد نهفته ای در زمینه روانشناسی داری ..برای همین اونشب سریع تو رو روانشناس معرفی کردم ! فقط نمی خواستم تو روت بیارم که پررو نشی .
آریا : آره ! خودمم به یه جیزایی پی بردم توی این یکی دو هفته .
سامیار : حالا دیگه پررو نشو ! اگه اینجوره ، تو هم بهونه خوی داری واسه پیش فتاح رفتن .
آریا : چه بهونه ای ؟ سامیار : بهونه اعلام موفقیتت دیگه … آریا : من که نمیتونم برم عکسش رو بدزدم . سامیار : خیالیت نباشه ، اون با من ! آریا : یعنی خودت عکسش رو میدزدی ؟ سامیار : گفتم که ..اون با من ! ***
اون شب آریا و سامیار به مناسبت بهبود حال کیمیا ، از بیرون شام گرفتند و به خانه فتاح رفتند ، کیمیا بالاخره بعد از مدت ها از اتاقش بیرون آمده بود و شاد و خندان مشغول صحبت با

160 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن