رمان آنلاینرمان روزهای با تو

رمان روزهای با تو پارت بیست(پارت آخر)


پدربزرگش بود ، که زنگ خانه زده شد فتاح و کیمیا با دیدن سامیار و آریا با رویی خوش در خانه شان پذیرفتند .
فتاح :به ! چه حلال زاده هم هستید … الان داشتم به کیمیا می گفتم که رفتید بیرون … دو بار اومدم در اتاق تا ازتون تشکر کنم ولی نبودید ؛ واقعا دستتتون درد نکنه آریا جان … بالاخره نمردم و خوب شدن نوه ام رو دیدم .
آریا : لبخدی زد و گفت : خواهش می کنم ! انجام وظیفه بوده … کیسه پر از غذا را از سامیار گرفت و به فتاح نشان داد و گفت : ما هم به همین مناسبت ، گفتیم یه شام بگیریم و دور هم این اتفاق رو جشن بگیریم .
چهار نفری به کمک هم سفره شام را چیدند و دور هم یک جشن کوچک چهار نفره گرفتند … موفع شام سامیار نگاهی به در و دیوار خانه انداخت ، تا اینکه چشمش به عکس کوچک کیمیا با لباس سنتی ، که روی میز کوچک کنار دستش بود ،افتاد … رو کرد به کیمیا و پرسید :این عکس ، شماست ؟
کیمیا : بله … پارسال گرفتم .
سامیار عکس را از روی میز برداشت و گفت : دوست داشت که بزرگتر بود ؟! … نگاهی به کیمیا و فتاح انداخت ، مثل اینکه متوجه منظورش نشده بودند ، به خودش لعنت فرستاد که چرا خودش را مجبور به اینجور صحبت کردن کرده ! به همین خاطر برای درک ساده صحبتش ادامه داد : اینکه قاب بود ، به دیوار بود ؟
کیمیا که تازه متوجه منظور سامیار شده بود ،گفت : اتفاقا من خیلی دلم می خواست این کار رو بکنم و این عکس رو بزنم به دیوار اتاقم ، ولی نمیشه .
سامیار : میشه ! من تونست … من قول داد این رو بزرگ کرد … شما قاب کرد .
کیمیا با ذوق دستش را به هم زد و گفت : جدی ؟؟؟! یعنی میشه ؟!
سامیار : بله … من تونست این عکس رو داشت ؟
کیمیا خندید و گفت : حتما ! من شدیدا منتظر بزرگ شده ی این عکسم .
فتاح : ما هم منتظر می مونیم ببینیم این عکس کیمیا چجوری میشه ، اگه خوب شد …خودم یه آلبوم عکس دارم که باید بزرگ بشند !
نقشه سامیار به همین سادگی گرفته بود ، آریا هم از چهره راضی سامیار متوجه این موضوع شد و لبخندی بر لبش نشسته بود
کلافه بود ، خودش هم می دانست چرا … سه روز بود که کیمیا را ندیده بود و هیچ بهانه ای هم برای دوباره دیدنش نداشت ، به همین خاطر برای خود روزهایی را که با کیمیا بود ، یادآوری کرد … از روز اولی که دیده بودش ، تا روز اعتراف . با صدای سامیار از فکر و خیال در آمد …
_:گرفتم گرفتم … هورا ! اینم از عکس الناز .. جمع کن که فردا مسافریم !
آریا : موفق باشی ! حالا چجوری عکس اونو گیر اوردی ؟
سامیار : با کلی دوز و کلک ! به بهونه اینکه خواهرم می خواد از روی عکسش نقاشی کنه ، یه عکس ازش گرفتم .
آریا : خوب به سلامتی . سامیار : پاشو که دیگه وقت رفتنه ! آریا : مگه کار فیلم تموم شده ؟ سامیار : اوووووووه ! اونکه سه چهار روزه ! آریا :ببخشین ؟ بعد اونوقت توی این چند روز چیکار میکردین ؟ سامیار : گردش ! انقدر که لاله زار رو پایین بالا کردیم ، اونجا
رو عین کف دستم بلد شدم . آریا : بعد اونوقت ، باباش چیزی نگفت ؟ سامیار : نه بابا ! به بهونه کار تحقیقاتی میرفتیم بیرون ! آریا : به به ! چشمم روشن .. آفرین ! پس سه روزه که کار تموم
شده و تو هیچی نمیگی ؟ هان ؟
سامیار : آخه باید عکسش رو گیر میاوردم دیگه ! … بعد هم به سراغ کوله پشتی اش رفت و مشغول جمع و جور کردنش شد
آریا هم بلند شد و با هم بارشان را بستند .
_:آقا آریا ! آریا خان بی معرفت کجایی ؟ اگه میدونستم حرف بزنم دیگه میری حاجی حاجی مکه ، عمرا … نگاه کیمیا به آریا و سامیار که بار و بندیلشان را بسته بودند … افتاد ، خنده بر لبانش ماسید : داری میری ؟
آریا که این جمله آخر کیمیا دلش را بدجوری لرزانده بود ، به سختی احساساتش را کنترل کرد و گفت : آره ، ولی بر میگردیم …مطمئن باش !
سامیار که دید بهتر است اتاق را ترک کند ، به سمت در رفت ، به آریا نگاهی به شوخی انداخت که یعنی از بیرون اتاق رو می بینما !
آریا هم بی صدا گم شو !یی گفت و سامیار با خنده اتاق را ترک کرد .
کیمیا با چشمان پر از اشکش گفت : اگه تو بری … دیگه من کیو اذیت کنم ؟…. با کی اسم فامیل بازی کنم ؟ کیو ببرم ؟ کاغذ رو از زیر دست کی … ؟ بغضش ترکید .
فصل پنجم
چشمانشان را که باز کردند ، خود را روبروی همان پارکی که برای رفتن به گذشته قرار گذاشته بودند ، در زمان خودشان دیدن
سامیار با دیدن خودشان در زمان حال با خوشحالی گفت : خوب اینم از سفر عجیب غریبمون ! امروز رو بریم استراحت ، که از فردا باید فیلممون رو کلید بزنیم !
***
سه هفته از برگشتن سامیار و آریا میگذشت و آنها توانسته بودند بالاخره فیلمشان را که داستان سفر خودشان به گذشته بود ، بسازند و آماده شرکت در مسابقه بشوند .
آریا در اتاقش نشسته بود و مشغول تماشای عکس کیمیا بود ، دلش برای آن چند روز خیلی تنگ شده بود ، باید هر چه سریعتر این موضوع را برای خانواده اش تعریف میکرد …. صدای زنگ موبایلش ، او را از فکر و خیال در آورد ، سامیار بود … گوشی اش را برداشت : الو ؟
سامیار با صدایی مضطرب گفت: سلام آریا … خوبی ؟ آریا با تعجب گفت : مرسی ! چیزی شده ؟ سامیار : نه … خونه ای ؟ آریا : آره . سامیار : پس من تا چند دقیقه دیگه اونجام … و بدون اینکه منتظر
جواب آریا باشد ، قطع کرد .
آریا چند دقیقه ای به گوشی اش نگاه کرد و آن را به گوشی ای پرت کرد ، منتظر سامیار ماند تا بیاید و کارش را بگوید
سامیار با چهره ای گرفته ، وارد اتاق آریا شد ؛ در را با ناراحتی پشت سرش بست و بدون مقدمه گفت : کاش حرفت رو قبول نمیکردم …اه! .. همه ش تقصیر توئه … بدون اینکه نگاهی به چهره متعجب آریا بیندازد ، روی تخت آریا نشست و ادامه داد :نباید قبول می کردم .. نباید …
آریا که تحملش تمام شده بود از پشت میز تحریرش بلند شد و کنار سامیار نشست : اولا سلام ؛ دوما چی رو نباید قبول می کردی ؟ پیشنهادم به تو چی بوده مگه ؟
سامیار : هیچی ، یادته من گفتم تو فیلم رو ببر دفتر دانشگاه ؟ آریا : آره .. که منم قبول نکردم ؟! سامیار : بعدش من خر قبول کردم آریا : مگه چی شده ؟
سامیار : دو هفته پیش که فیلم رو می بردم دفتر دانشگاه … که یه دفه یه موتوری اومد و … بقیه حرفش را خورد و سرش را بین دو دستش گرفت .
آریا که تازه متوجه ماجرا شده بود رو کرد به سامیار و گفت : یعنی ؟ یعنی موتوریه کیفت رو زد ؟ بعد الان میگی ؟
سامیار بدون اینکه سرش را بالا بیاورد ، آن را تکان داد . آریا باناراحتی گفت : یعنی همه زحمتامون پر ؟ سامیار دوباره سرش را تکان داد .
آریا : واااااااای سامی ! بد بخت شدیم رفت که ! کاش حداقل کنکور رو می دادیم .
سامیار حرکتش را تکرار کرد … سرش را بالا آورد و گفت : آریا باور کن نمی خواسم اینجوری بشه … اصلا نمیدونم چجوری موتوریه اومد و …
آریا شوکه و ناراحت دستش را بر شانه سامیار گذاشت و گفت : مهم نیست ! قسمت این بوده دیگه … یه برنامه میریزیم واسه سال بعد ، کنارش هم یه سر به گذشته میزنیم و فیلممون رو دوباره میسازیم ، خدا رو چه دیدی ؟ شاید دانشگاهه سال بعد هم پذیرش داشت ؛ هستی ؟… دستش را به سمت سامیار دراز کرد و گفت : اگه هستی بزن قدش .
سامیار با چشمانی قرمز و خنده ای زورکی گفت : معلومه که هستم ! .. با آریا دست داد .
***
پانزدهم مرداد ماه بود ، آریا ناراحت و گرفته با لباس خانه ، روی مبل پذیراییشان نشسته بود و پدر ، مادر و خواهر آریا به همراه سامیار آماده بیرون رفتن مشغول راضی کردن آریا بودند .
سامیار : می دونم نتونستیم توی مسابقه شرکت کنیم و فیلممون نرسید ، ولی حالا که دعوتمون کردند بیا بریم ، هم یه هوایی می خوری … هم جهاتا فیلم میبینی … این دعوت نامه ها حیف میشن ها !
پدر آریا : تازه! شاید وقتی فیلم های برگزیده رو دیدی ، از اینکه فیلمتون نرسید خوشحال بشی .. شاید هیچ شانسی نداشتید.
مادر آریا : پاشو .. پدر و مادر آقا سامیار هم منتظرن ..زشته .
آرام : مامان اصلا ولش کن ، داره خودشو لوس میکنه ؛ زشتــ .
سامیار : نه … مهم نیست ، من که تا آریا نیاد از جام جنب نمی خورم ، پاشو آریا … مثلا جشنه ، کلی پذیرایی می کنن ، آبمیوه … شیرینی …
آریا بدون اینکه منتظر ادامه صحبت سامیار بماند ، بلند شد و دقیقه ای بعد ، آماده از اتاقش بیرون آمد …. : بریم . .
***
آریا و سامیار به همراه خانواده هایشان در یک سالن بزرگ نشسته بودند و مشغول تماشای مراسم معرفی بهترین فیلم ها بودند .
مجری به روی سن آمد و شروع کرد به صحبت : خوب ! رسیدیم ب هیجان انگیز ترین بخش این مراسم ، معرفی فیلمهای برتر !
بعد از تمام شدن تشویق حضار ، مجری به معرفی فیلم های برتر پرداخت : فیلم سوم ” می خوام برم دانشگاه ” به کارگردانی هانیه امیری … بعد از تشویق حضار ، قسمتی از فیلم پخش شد .
آریا با دیدن فیلم گفت : نگاه کن سامی … این فیلم خیلی سر بود .. خوب شد که فیلممون نرسید .
سامیار : من که گفتم ! بد بود اومدی حال و هوات عوض شد ؟!
مجری : خوب فیلم دوم ” کنکور هم کنکورای قدیم ” به کارگردانی آریا رفیعا و سامیار ماندگار ، تا این دوستان بیان بالای سن ، شما قسمتی از این فیلم رو ببینید .
سامیار و آریا بهت زده ، همچنان نشسته بودند به همدیگر با تعجب نگاه می کردند … مجری برای بار دوم آنها را صدا کرد ،اما آنها همچنان در بهت بودند ، آرام انقدر آریا را تکان داد تا از بهت درامد و بعد از چند دقیقه ، به همراه سامیار برای گرفتن جایزه و مجوز ثبت نام رایگان در دانشگاه ، به بالای سن رفتند
به مناسبت برگزیده شدن ناگهانی ! فیلم سامیار و آریا ، همه برای شام ، به یکی از بهترین رستوران های تهران رفتند … پشت یکی از بزرگترین میزهای رستوران نشستند و منتظر آماده شدن سفارش هایشان شدند … سامیار برای اینکه جو را کمی از این سکوت در بیاورد گفت : جای سمیرا واقعا خالی بود ها !
مادر سامیار : چطور ؟
سامیار خندید و گفت : آخه مفت و مجانی میتونست سه تا فیلم رو ببینه و انقدر نره پول بده واسه سینما …
مادرش چشم غره ای به سامیار رفت و او هم صحبتش را ادامه نداد .
پدر آریا هم که دید همچنان جو سنگین و ساکت است ، گفت : خوب آریا خان !دو تا تبریک از همه طلبکاری .
سامیار : منم یه تبریک طلبکارم . آریا با تعجب پرسید : من بیشتر طلبکارم ؟!
مادر آریا : اولیش که به خاطر برنده شدن فیلمتون و رفتن به دانشگاست .
آرام : دومیش هم به خاطر تولدته !
بعد از این حرف آرام همگی با هم رو به آریا گفتند : تولدت مبارک !
آریا هیجان زده گفت : این هم از دومین شوک ! خدا سومیش رو به خیر کنه ! خیلی هم ممنون که تولدم یادتون بود ! به نظرم این هیجان انگیزترین ، شیرین ترین ، غیر منتظره ترین ، بهترین ، ماندگارترین ؛ …
سامیار : خوب تموم کن این جمله طول و درازت رو ! آریا خندید و گفت : … جشن تولدم بود ! سامیار : خواهش میکنم ! دیگه کاری بود که از دستم بر میومد .
آریا با تعجب به سامیار نگاه کرد ، پدرش که متوجه تعجب آریا شده بود گفت : بله ! آقا آریا … سامی جان برنامه سورپرایز کردنت رو کشیده بود ، برای همین اصرار داشت که بیای توی مراسم ، آخه بعدش برنامه داشت .
آریا : مرسی سامی ! دستت درد نکنه … بعد انگار تازه چیزی به ذهنش رسیده باشد … ادامه داد : راستی سامی ! مگه تو نگفته بودی که فلم رو ازت زدن ؟ بقیه هم که هیجان و شادی برنده

شدن فیلم بچه ها ، باعث شده بود به این قضیه توجهی نکرده باشند ، بدون معطلی حرف آریا را تایید کردند .. سامیار هم مجبور به توضیح شد .
سامیار : والا این نقشه از خودم وبد و کسی هم ازش خبر نداشت … من همون روز اول فیلم رو بهشون رسوندم و قرار شد اگه فیلممون کاندید انتخاب شدن شد تا دو هفته بعد خبر بدند … همون
روزی که اومدم پیشت واسه تعریف دزدیده شدن فیلم ! قبلش زنگ زدن و گفتند که فیلممون جزو ده فیلم برتر شده و 25 مرداد هم روز اعلام نتایجه … منم دیدم ای دل غافل ! 25 مرداد که روز تولد آریاست !فیلم ما هم که کاندید برنده شدن ! برای همین گفتم روز تولدت باشه و فیلممون هم انتخاب بشه چه حالی میده ! برای همین این نقشه تر و تمیز رو کشیدم ! حال کردین ؟!!!
آریا : عالی بود !من که تا دم سکته رفتم ! پدر آریا : یعنی حرف نداشت !
مادر آریا : واقعا ممنون ! جدای از آریا خودمونم سورپرایز شدیم !
***
آن روز بهترین روز زندگی آریا شده بود … یکی از بزرگترین مشکلات زندگی اش حل شده بود و میتوانست ، از چند هفته بعد به دانشگاه برود ،دیگر هیچ دغدغه ی ذهنی ای نداشت ، جز یکی … کیمیا … اگر همین امشب می توانست ماجرای کیمیا را
برای پدر و مادرش تعریف کند و موافقتشان را برای خواستگاری رفتن به گذشته ! بگیرد ، امشبش کامل می شد .
سراغ کیف دستی همیشه همراهش که عکس کیمیا را در آن گذاشته بود رفت ، اما عکس را پیدا نکرد ، تمام کیفش را خالی کرد و بار دیگر گشت … اما عکس نبود ، چشمش به ته کیف افتاد ، دوباره سوراخی را که چندین بار مادرش دوخته بود باز شده بود ، یعنی داخل ماشین افتاده بود ؟ یا در مراسم ؟ شاید هم در رستوران … کمی فکر کرد ، این ها گزینه های قبل از گشتن خانه بودند … به همین خاطر تمام اتاقش را گشت ، اما پیدا نکرد ، حالا باید هال و پذیرایی را می گشت ، کاش داخل همین خانه پیدا میشد و دیگر مجبور به گشتن ماشین و جاهای دیگر نمیشد …
از اتاقش که خارج شد چشمش به زمین پذیرایی افتاد ، عکس کیمیا آنجا افتاده بود ، لبخندی پیروزمندانه زد و به سمت عکس رفت ، اما مادرش زود تر از او عکس را برداشت … از روی خجالت سریع به اتاقش برگشت ، در را بست و برای شنیدن واکنش مادرش از دیدن عکس ، پشت در گوش ایستاد ، ضربان قلبش 133 را هم رد کرده بود ! یعنی مادرش الان چه میکرد ؟!
صدای پر هیجان مادرش اورا از فکر دراورد : منصور ! منصور بیا اینو ببین … صدای پای پدرش را شنید و بعد هم جوابش را : چیه ؟ چی شده ؟
مادر : اینو ببین !
با کف دست محکم به پیشانی اش زد ، حالا چرا عکس رو به بابام نشون میده ؟!
پدر : خوب ! چیه این ؟ مادر : پشتش رو بخون ! پدر : کیمیا سال 2355 ، که چی ؟ مادر : یعنی نفهمیدی این عکس کیه ؟ پدر : خوب پشتش نوشته ، کیمیا .
مادر : بشین تا برات توضیح بدم … دقیقه ای بعد شروع کرد به صحبت : یادته ؟ بهت گفتم یه سال قبل از عروسیمون خونمون سوخت و چیزی ازش نموند ؟
پدر تایید کرد .
مادر : یادته ؟تو عکس بچگی هام رو میخواستی ببینی ؟ اما من عکسی نداشتم که بهت نشون بدم ؟
پدر دوباره تایید کرد … مادرش چه میگفت ؟ منظورش چه بود ؟ یعنی ؟ یعنی مادرش … ؟نه ! امکان نداشت … از فکر و خیال درامد و دوباره گوش کرد …
پدر : … پس چرا پشتش نوشته کیمیا ؟
مادر خندید و گفت : دیوونه بازیهای بچگی ! یادمه وقتی خیلی بچه بودم یه همسایه داشتیم به اسم کیمیا …. انقدر دوستش داشتم که اونو مثل خواهرم می دونستم ..
تا اینکه یه روز خونوادش به روز برش داشتن و از اون محل رفتند ، ما هم توی همون لحظه های آخر برای این که هیچوقت همدیگرو فراموش نکنیم تصمیم گرفتیم که اسم های همدیگرو روی خودمون بذاریم ! این بود که من ششدم کیمیا و کیمیا شد مرجان … تا اینکه چند ماه قبل از عروسیمون ، توی بازار دیدمش و اسمامون به خودمون برگشت ….
آریا هر کاری کرد نتوانست روی دو پای لرزانش بایستد ، دو زانو روی زمین نشست و سرش را بین دو دستش گرفت ، باوش نمیشد ، تمام روزهای خوبی را که گذرانده بود … با مادرش گذرانده بود ، حال عجیبی داشت ، هم خوش بود و ناخوش … خوش از این بود که در یک اتفاق عجیب مادرش را قبل از اینکه به دنیا آمده باشد دیده بود و ناخوش از اینکه اولین عشقش را اولین دلشغولی اش و خاطر خواه اش را در مواجهه با مادرش تجربه کرده بود حس بدی بود ، نگاهش به مچ دست چپش افتاد ، حالش از این ساعت مزخرف هم به هم میخورد ، اگر این ساعت نبود ، هیچ وقت این حال را نداشت … گوشی اش زنگ خورد ، به آن نگاهی انداخت … انقدر حالش خراب بود که حتی حوصله سامیار را هم نداشت ، با حرص ساعت را از دستش باز کرد و محکم به دیوار اتاقش زد ، سامیار برای بار سوم داشت زنگ میزد …
توجهی نکرد ، بلند شد و پایش را روی تکه های ساعت گذاشت ، دلش نمیخواست قطعه ای سالم از این ساعت باقی بماند ، سامیار ایندفعه اس ام اس زد ، با شکسته شدن ساعت کمی آرام شده بود ، به سراغ گوشی اش رفت و اس ام اس را خواند :
سلام الاغ عزیز ! چرا جواب نمیدیز ! ( این ز برای حفظ قافیه می باشد و ارزش دیگری ندارد ! )
نمی گی کار واجب دارم ؟! شاید باورت نشه … الان با مامان بابام صحبت کردم ، اونا هم قبول کردن …
میفهمی ؟! قبول کردن که بیان با هم بریم خواستگاری ! تا کی بیداری بیام ساعت رو ازت بگیرم

پایان

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن