رمان آنلاینرمان روزهای با تو

رمان روزهای با تو پارت ده


آریا : سوژه پیدا بشه ،

بقیه اش حله …

قرار نیست که فیلم واسه اسکار بسازیم که امکانات حرفه ای داشته باشیم !
سامیار : خوب اگه تو میگی امکاناتش جور میشه ، حرفی نیست .
آریا : حالا که خیالمون از کنکور راحت شد

، بریم که ناهار مهمون منی !
آریا گازش را گرفت و رفتند .
تعطیلات عید تمام شده بود و آریا و سامیار موضوع مناسبی برای فیلمی که قرار بود بسازند پیدا نکرده بودند ، بد تر اینکه قرار بود این فیلم مربوط به درس و دانشگاه هم باشد ، که این کارشان را سخت تر می کرد .
تمام سی دی فروشی هایی که آرشیو فیلم های قدیمی داشتند را گشتند اما فیلمی با این موضوع پیدا نکردند .
از دوست و آشنا و فامیل هم کمک گرفته بودند ، اما هیچ کدام موضوع و سوژه ای که به درد کارشان بخورد ، به ذهنشان نرسیده بود ، به همین خاطر ، به پیشنهاد آریا تصمیم گرفتند که به کتابخانه های بزرگ شهر ، سر بزنند شاید داستانی یا تاریخچه ای در مورد آموزش در ایران قدیم پیدا کردند ، چند کتابخانه بزرگ تهران را گشتند ، ولی چیزی پیدا نکردند ، تنها کتابخانه ای که به آن امید داشتند ، کتابخانه ملی بود … اما آنجا هم کتابی که بر اساس آن بتوانند فیلمی بسازند وجود نداشت ، به همین خاطر ناامید و سرخورده از کتابخانه بیرون آمدند .
سامیار: دارم کم کم به این نتیجه میرسم که این موسسه پذیرش دانشجو بدون کنکور ،

سرکاریه .. میبینی که !

توی این چند روز انقدر توی این کتابخونه ها بودیم ، از جلوی هر کتابخونه ای که رد میشم برام دست تکون میدن … تابلو شدیم رفت !
آریا در حالیکه با دزدگیر ، در ماشین را باز کرد با خنده گفت : پس چرا من تابلو نشدم ؟!
سامیار سوار ماشین شد ، در را هم بست و در حالیکه درگیر بستن کمربندش بود گفت : بمیری با این ماشینت و کمرندای قراضش ….

آریا هم به کمکش آمد و بالاخره کمربند سامیار بسته شد ،آریا حرکت کرد و سامیار هم نفسی راحتی کشید و گفت : خوب تو یه چیزی داشتی میگفتی که می خواستم جواب بدم ، ولی این کمربند کوفتی نذاشت .
آریا : ولش کن !
سامیار : من که میدونم سوال رو پیچوندی ! ترسیدی یه جواب دندان شکن بهت بدم ، تا خونه ساکت بمونی !
آریا : حالا هرچی !
سامیار : باشه ، می گذریـــم . ولی اینجور که بوش میاد ، فکر کنم دیگه فیلم سازی رو باید بیخیال بشیم ، تو قید خونوادت رو بزنی ، منم قید آبروم رو … بیای وردستم ، تو متر کردن خیابونا
.
آریا : واقعا ممنون از این همه راهنمایی و ارسال روحیه ات !

سامیار : خواهش میکنم ! اصلا من برای همین روحیه دادن باهاتم .
آریا : بله … متوجهم !

… گوشه ای پارک کرد و از ماشین پیاده شد ، سامیار با تعجب نگاهش کرد ، آریا در طرف خود را بست و به سمت در سامیار رفت ، در را باز کرد : نمیای پایین ؟
سامیار که قیافه آدم ترسیده ای را به صورت بامزه ای گرفته بود گفت : اینجا کجاست ؟
آریا هم که از قیافه سامیار خنده اش گرفت بود در را بیشتر باز کرد و دست سامیار را کشید به سمت خودش : پیاده شو می خوایم بریم ناهار .
سامیار دست آریا را پس زد و آخ جووووونی گفت و از ماشین پیاده شد : خوب می مردی زودتر میگفتی !
با هم به سمت رستوران رفتند ، که گوشی سامیار زنگ خورد ، سامیار هم بدون آن که به گوشی اش جواب بدهد ، سریع خودش را به دیوار یکی از خانه ها چسباند و به آریا هم اشاره کرد تا کنارش بیاید .
گوشی سامیار هم چنان زنگ میخورد ، آریا با تعجب به کنار سامیار رفت ، سامیار هم که خیالش از بابت آریا راحت شده بود گوشی اش را برداشت و با دین اسم تماس گیرنده لبخندی زد و جواب داد : سلاااااام ! عزیز دل سامی ، خوبی ؟
………..

سامیار : امشب ؟

نه راستش ، ازشون معذرت خواهی کن ……….
سامیار : ای بابا ! این که ناراحتی نداره ! یعنی تو نمی دونی کلی کنکور ریخته سرم ؟!
……….
سامیار : ایشالا بعد کنکور جبران میکنم ……….
سامیار : منم همین طور ..بااااای ! … گوشی اش را قطع کرد و به آریا که داشت چپ چپ نگاهش میکرد گفت : چیه ؟ یه آدم متاهل ندیدی؟ که خانوم بچه هاش نگرانش میشن ؟ خوب الناز بود گفت بچه ها یه مهمونی گرفتند با هم بریم که من قبول نکردم
…. خیالت راحت شد ؟ آریا : اینا رو که میدونم ..نیازی به گفتنش نبود . سامیار : هان ؟ پس چرا اینجوری نگام میکنی ؟ آریا : چشمام اینجوریه ! سامیار : پس خدا بیامرزدت ! .. آخه ما یه فامیل داشتیم چشاش
اینجوری بود ، هواپیماش سقوط کرد مرد ! آریا : حتما خلبان بوده ؟ سامیار : نه بابا ! مسافر بود .
آریا که نتوانست خنده اش را کنترل کند ، با همان خنده گفت : حالا چرا این گوشیت زنگ خورد چسبیدی به دیوار ؟
سامیار که انگار چیزی به یادش آمده باشد به پیشانی اش زد و گفت : آخ آخ .. که هر چی میکشم از این سمیراست .
چند شب پیش اومد گوشیم رو گرفت ، گفت می خوام برات یه زنگ جدید بریزم ، ما هم گفتیم چه خواهر مهربونی !
گوشیمون رو دادیم بهش … اونم با ذوق گوشیم رو گرفت و چند دقیقه بعد برگشت و گوشیم رو داد بهم ، همون شبم قرار بود با الناز برم بیرون ، آقا چشما روز بد نبینه ! ساعت نزدیکای نه بود و ما داشتیم قدم زنان با هم صجبت می کردیم که یه دفعه صدای آهنگ ماشین آشغالانس ها هستند که آهنگ کارتون سارا کورو رو میذارن ! بلند شد !
این صدا همانا و افتادن یه پلاستیک آشغال از پنجره یه خونه رو سرم هم همانا !
ببین چجوری جلوش ضایع شدم ! .. بعد که ته و توی قضیه رو دراوردم دیدم این زنگ رو سمیرا واسه خده گذاشته بوده روی گوشیم ، از اون وره از شانس خوب من ، دقیقا از زیر پنجره خونه ای رد شدیم که مال یه پیرزنه بوده و هماهنگ کرده بوده که وقتی این آهنگ رو میشنوه آشغالش رو از پنجره بندازه پایین که اینجوری شد .
آریا که از خنده زیاد اشکهایش را پاک میکرد حقته ای گفت که گوشی اش زنگ خورد ، گوشی اش را جواب داد : الو ؟ سلام

مامان …

نه هنوز تازه داریم میریم که بخوریم …

چــی؟ از صبح ؟

…… موبایلش رو گرفتید؟

….. دستی در موهایش برد:

نمی دونم …. الان خودم رو میرسونم ……

خداحافظ. …………

گوشی اش رو  قطع کرد و به سمت ماشین برگشت ، سامیار هم متعجب به دنبالش رفت : چی شده سامیار ؟
آریا که به ماشین رسیده بود ، گفت : خواهرم ، آرام از صبح خبری ازش نیست …
سامیار هم سریع خودش را به ماشین رساند و راه افتادند .
آریا بدون اینکه دقتی کند ، ماشین را وسط کوچه پارک کرد و با سامیار ، سریع از ماشین پیاده شدند و به خانه رفتند …
مادر سامیار روی مبل گوشه پذیرایی نشسته بود و زیر لب ذکر میگفت ، تا چشمش به آریا و سامیار افتاد چهره اش کمی باز شد و به سمتشان رفت : سلام ، شما چرا افتادی تو زحمت آقا سامیار ؟
سامیار که حالت بسیار جدی و رسمی به خودش گرفته بود پاسخ داد : خواهش میکنم ، انجام وظیفه است ، الانم هر کمکی از دستم بر بیاد در خدمتیم .
مادر آریا لبخند تشکر آمیزی زد و سامیار را به پذیرایی دعوت کرد ، آریا هم به دنبالش رفت و کنار هم نشستند ، مادر آریا هم به آشپزخانه رفت و ذر حالیکه از یجچال چیزی را بیرون می گذاشت ، پرسید : آریا ، ناهار که نخوردید ؟
آریا : نه مامان … دیگه وقت نشد .

مادرش هم باشه ای گفت و غذایی را که از یجچال دراورده بود روی گاز گذاشت و برگشت ، پیش بچه ها .
سامیار : نمی خواد زحمت بکشید ، شما الان باید استراحت کنید .
مادر آریا : نه چه زحمتی ! غذا رو که پخته بودم ، فقط گذاشتم گرم بشه …
آریا : خوب حالا بگو از کجا فهمیدی که آرام گم شده ؟
چهره ی مادرش که کمی باز شده بود ، با یادآوری موضوع گم شدن آرام ، باز درهم رفت و شروع کرد به تعریف کردن : امروز ، همون ساعت هشت که تو با بابات رفتید بیرون ، رفتم آرام رو صدا کنم واسه صبحانه ، منم میدونی که … عادتمه تو اتاق نمیام ، همونجا پشت در چندبار به اتاقش زدم و رفتم ، مثل همیشه منتظر شدم تا خودش از اتاق بیاد بیرون ، رفتم نشستم کتاب خوندن که یه دفعه دیدم ساعت هشت و نیم شده و خبری از آرام نیست ، اونکه حداکثر ده دقیقه بعد از صداکردنش از اتاق میومد بیرون ، نیم ساعت بود که خبری ازش نبود ، شک کردم
… رفتم در اتاقش رو باز کردم دیدم نیست ، گفتم حتما آزمونی چیزی داشتند برای همین صبح زود و بی خبر رفته ، آخه چند بار اینجوری شده بود … خلاصه تا ساعت 1.33 که همیشه تو خونه بود وایسادم ، اما خبری ازش نشد .. ساعت سه که شد دیگه دلم شور افتاد ، زنگ زدم مدرسشون ..که اونا گفتند اصلا امروز مدرسه نیومده ، بعد به تو زنگ زدم و بابات رو خبر کردم .
آریا که دلشوره عجیبی گرفته بود گفت : الان بابا کجاست ؟


62 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن