رمان آنلاینرمان روزهای با تو

رمان روزهای با تو پارت دو


از همونجا یه زنگ به بابام بزنی و بهش بگی کی میرسیم تهران تا بیاد دنبالمون ؟
سامیار آخی گفت و به پیشانی اش زد : آاااخ … شاید باورت نشه … ولی جدی جدی یادم رفت … نه که دوستام زیاد بودند…
آریا: تو هم با اون دوستات … اگه می دونستم به خاطر دوستای زیادت یادت میره .. خودم یه جا پیدا میکردم زنگ میزدم .
سامیار: خوب حالا تو هم … حالا چه تیریپ شاکی بر میداره … اتفاقه دیگه .. پیش میاد ، انسان هم جایزالخطاست .
آریا : باشه ، دفعه آخرت باشه ها …
سامیار : اوهو ! یعنی الان شما مرحمت فرموده ، مارا عفو کردید ؟
آریا هم با همان حالت جدی و دلخورش گفت : آره .. بخشیدمت .
سامیار : بیشین بینیم بابا ! چه جدی هم می گیره … حالا یه حرفی زدم .
آریا: باشه خوب … نبخشیدمت … بریم ؟

سامیار : بریم دیگه ، بذار یه دربست بگیریم … اما به حساب تو .
سامیار زودتر از آریا به خانه شان رسید ، زیاد دور نبودند ، فقط سه خیابان فاصله داشتند …
از آریا خداحافظی کرد و به خانه رفت . نگاهی به به پنجره واحدشان انداخت چراغ ها روشن بودند ، ، ، پس پدر و مادرش بیدار بودند ، به آرامی کلید انداخت و در حیاط را بازکرد ، داخل ساختمان شد و خیلی خیلی آرام تر از قبل در خانه را باز کرد ، خوبی خانه شان این بود که درش جایی بود که اگر اهالی خانه مشغول تماشای تلویزیون بودند ، پشتشان به در بود و متوجه ورود کسی نمی شدند.
خیلی آرام در را از داخل بست ، پدر و مادرش مشغول تماشای تلویزیون بودند ، یواش به سمت مبلی رفت که پدر و مادرش روی آن نشسته بودند … دستانش را بالا برد تا به هم بزدندشان ، اما مچ دستش گرفته شد ، دست پدرش بود .
سامیار:سلام ! من اومدم .
پدر : چی چی شده … می خواستی مارو زهله ترک کنی؟ خوب مچت رو گرفتم … مچ سامیار را محکمتر فشار داد .
سامیار:آااااااخ … دستم ، غلط کردم .
مادر: پدر سوخته ! اگه سکته میکردیم می خواستی چیکار کنی ؟ هان؟
پدر:سیمین خانم؟ فحش دیگه به غیر از فحش به پدرش بلد نیستی؟
سیمین :خوب فلان فلان شده خوبه؟
پدر : حالا این یه چیزی
سامیار :گفتم که ! غلط کردم ، میخواستم سورپرایزتون کنم خب. این دستم رو ول کن بابا .
سیمین : نادر ولش کن ، نمی بینی به غلط کردم افتاده ؟
نادر هم چشمی گفت و دست سامیار را رها کرد ، سامیار هم دستش را گرفت و مچ قرمز شده اش را مالید .
سامیار:سمیرا کجاست؟ نادر:مثل همیشه ، سینما .
سامیار : من نمیدونم این کاظم خان به غیر از سینما جایی برای بردن نامزدش نداره؟ آخه مگه چند تا فیلم تو سینماها هست که هرروز هرروز میرن سینما ؟
سیمین:دیگه این حرفا به تو نیومده ، تو نامزد بکن جاهای جدید ببرش .
سامیار : پس چی فکر کردین ؟ من نامزد نکرده هم جاهایی بردمش که به ذهن هیچ کس نمیرسه ، وای به حال اینکه نامزد کنم.
نادر سریع دمپایی رو فرشی ا ش را از پا دراورد : برو گمشو پدر سوخته بیحیا ! وایساده جلو رو پدر و مادرش از دوست دخترش حرف می زنه !
دمپایی را به سامیار پرتاب کرد ،که حرکت سریع سامیار باعث شد دمپایی به در بسته اتاقش بخورد.

سیمین که از فحش نادر خنده اش گرفته بود گفت : خودت هم که بهش گفتی پدرسوخته !
نادر:خوب وقتی من میگم که منظورم پدرش نیست که … منظورم کلیه !
******
کوچه ای که خانه آریا در آن قرار داشت ورود ممنوع بود ، به همین خاطر ، تاکسی سر کوچه ایستاد و آریا پیاده به خانه شان رفت
جلوی در که رسید ،دستش را به سمت زنگ در برد ، اما پشیمان شد ساعت چند بود ؟ … دست چپش را که در جیب کاپشنش بود دراورد ، ده و ربع بود ، زنگ آیفون را زد .
–کیه؟! …. صدای خواهرش بود … فکری به ذهنش رسید ،از جلوی دوربین آیفون رفت کنار ، صدایش را تغییر داد وگفت : منزل آقای رفیعا؟ …. بله؟ …… آریا:یه بسته داشتید ……. الان میاییم پایین میگیریم .
چند دقیقه ای منتظر ماند تا بالاخره صدای پا و بعد هم باز شدن چفت در حیاط را شنید ، جلوی در ایستاد و در حیاط باز شد و خواهرش را دید .
-:بفرمایید ؟!
آریا کلاه روی سرش را برداشت و گفت :سلام!
صدای جیغ آرام باعث شد سریع دستش را جلوی دهان خواهرش بگذارد ، وقتی مطمئن شد که دیگر از آن جیغ بنفش خبری نیست ، دستش را از جلوی دهان آرام برداشت .
با هم وارد حیاط خانه شدند.
آریا:چرا جیغ میزنی ؟ این موقع شب ؟
آرام : آخه جاخوردم .
آریا:منم میخواستم جا بخوری دیگه ! برای همین خبرتون نکردم
آرام:کارت خیلی لوس بود آریا ! .. به حالت قهر رویش را از آریا برگرداند و وارد خانه شد و پشت سرش در را باز گذاشت .
پدر و مادرش با تعجب از اینکه چرا آرام در را نبسته به او نگاه می کردند ، که در جواب نگاهشان گفت : به خاطر این در رو باز گذاشتم … آریا وارد شد و در آغوش پدر و مادرش جای گرفت .
آریا از سر و صدایی که آرام به پا کرده بود از خواب بیدار شد ، نگاهی به ساعت دیواری اتاقش انداخت ، ده و نیم صبح بود ، چقدر خوابیده بود ، بعد از ماه ها با خیال راحت یک خواب اساسی کرده بود ، روی تختش نشست و نگاهی به گوشی اش انداخت 3 تا میسد کال داشت ، که یکی از آن شماره ها را شناخت ،شماره سامیار بود ، از تختش بلند شد و جلوی آینه رفت


 

10 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن