رمان آنلاینرمان روزهای با تو

رمان روزهای با تو پارت نه


آریا : اون دفترچه هه چیه ؟
سامیار : فکر کنم گارانتی مارانتیش باشه ، من که زیاد از ساعته خوشم نیومد ، به نظرم همچین مالی نیست ، یه جورایی ظریفه .. دخترونه میزنه ساعتم خودم رو بیشتر دوست دارم ، تازه مال خودم اصل سوییسه ….

بیا این مال خودت ، ساعت را روی میز سر داد به سمت آریا .
آریا : که ساعتت اصل سوییسه ؟ مثل اینکه هردوتا مون ساعتمون رو از یه دست فروش خریدیم ها !
سامیار : راست میگی؟ ..

یعنی ساعت تو هم اصل سوییسه؟
سامیار بعد از اینکه صبحانه اش را خورد و دلیل زود آمدنش از اردوی کنکور را برای خانواده تعریف کرد ، به اتاقش رفت ، می خواست از عکس العمل خانواده آریا هم باخبر شود ، حدس میزد دعوای جانانه ای به راه افتاده … روی تختش نشست و شماره آریا را گرفت …
آریا : الو ؟
سامیار : به سلااااام ! آقا آریای خودمون … اونجا هم مگه موبایل آنتن میده ؟
آریا : سلام … کجا ؟ سامیار : جهنم دیگه … مگه تو الان نوی جهنم نیستی ؟
آریا : بیمزه … فکر کردم کجا رو میگه … حالا واسه چی باید توی جهنم باشم ؟

سامیار: بخاطر اینکه حتما با مادرت دعوات شده و تو گفتی دیگه کنکور نمی دم ، اونم گفته به جهنم … می دونی که ! دعاهای مادرا زود میگیره .
آریا : آقارو … چه فکرایی کرده ! نه بابا … بهش گفتم جو اردو جالب نبود برگشتیم ، اونم گفت خوب بشین توی خونه بخون .
سامیار : چقدر بد … من رو باش زنگ زدم ازت خبرای هیجان انگیز بگیرم .
آریا : میای بریم کتابخونه ؟ سامیار : تو این تعطیلات عید ؟
آریا : اولا امروز پنجمه و ادارات باز شدند ، دوما آره یه کتابخونه میشناسم که مال یکی از اداره هاست و از امروز بازه .
سامیار کش و قوسی به خودش داد و خمیازه ای کشید : آخه می دونی .. حسش نیست .
آریا : حالا تو کتابات رو بردار ، باهم میریم تا کتابخونه ، اگه حلش رو داشتی که درست رو میخونی ، اگرم که نه .. خوب میریم گردش ، چیفت نمیاد ؟هوای به این عالی ای … ؟
سامیار : باشه ، دیگه چون اصرار میکنی … آریا : پس من تا یه ربع دیگه دم در خونتونم .
سامیار گوشی اش را قطع کرد و آن را به روی تختش انداخت ، از داخل کمدش پیرهن و شلوارش را برداشت و پوشید ، یک لنگه جورابش را هم … اما لنگه دوم را هر چه گشت پیدا نکرد

… ناامید ، رفت سراغ یک جفت جوراب دیگر ، که در اتاقش باز شد و سمیرا روزنامه به دست ، باذوق داخل آمد خوشحالی کنان گفت : پیدا کردم ..پیدا کردم .
سامیار سرش را از کشویش بالا آورد : اولا اون یافتم …یافتمه …نه پیدا کردم ، دوما این رو ارشمیدش چندین سال پیش ،در یک شرایط خیلی سخت یافت و تموم شد رفت … دوما جدی ؟! پیدا
کردی ؟ می دونی چقدر دنبالش میگشتم …دیگه میخواستم عوضش کنم برم سراغ یکی دیگه .
سمیرا که از تب و تاب افتاده بود کنار تخت سامیار نشست : چی میگی تو ؟
سامیار : مگه لنگه جورابم رو نیافتی ؟ یا به قول خودت پیدا نکردی ؟
سمیرا : بی مزه …حالا خوبه فکر و ذکرت کنکوره ، من رو باش رفتم تو روزنامه براش چی پیدا کردم …
سامیار کشویش را بست و از روی زمین بلند شد : چی پیدا کردی ؟
سمیرا : یه راه خوب برای فرار از کنکور سامیار : چی میگی ؟!
سمیرا : شانس آوردی ها ! من این روزنامه رو خریده بودم تا توش برنامه سینماها رو ببینم … که چشمم به این خورد

سامیار: پس بگووووو .من رو باش فکر کردم واسه من رفتی روزنامه بگیری …نگو دنبال فیلم بودی که با آقا کاظمتون برید
ببینم ؟ شما از این همه سینما رفتن خسته نمیشید ؟ یعنی اصلا حالتون بهم نمی خوره ؟
سمیرا : واااااا! حرفا میزنیا … کی از سینما رفتن حالش بهم میخوره ؟
سامیار که دید جروبحث در این مورد ، هیچ فایده ای نداره گفت : باشه .. تسلیم ، بگو این راه فرار رو .
سمیرا : اصلا یادم رفته بود ، هی بحث های الکی میکنی ، از موضوع اصلی دور شدیم ، روزنامه لوله شده در دستش را باز کرد و صفحه مورد نظر را آورد و جلوی سامیار گرفت … بخونش .
سامیار روزنامه را گرفت و با صدای بلند خواند : ورود به دانشگاه ، بدون کنکور … ، با روشی بسیار جدید و استثنایی دانشجو میپذیریم .
روزنامه را بست : ای وی سمیرا ! توی این یه قرن و خرده ای از عمرت بالاخره واسه یه نفر مفید واقع شدی .
سمیرا با حالت قهر بلند شد : یادم نبود یه جنبه کمک نداری ! رفت و در اتاق را محکم بست .
سامیار بیشتر از اینکه به خاطر از شر کنکور خلاص شدن خوشحال باشد ، از این خوشحال بود که مجبور نبود امروز ،

میان تعطیلات عید ، با آریای بی بخار به کتابخانه برود و درس های مزخرف کنکور را بخواند ، نگاهش به ساعت اتاقش افتاد ، طبق قراری که با آریا داشت ، تا چند دقیقه دیگر دم در خانه شان بود ، گوشی اش را برداشت تا قبل از رسیدنش ، خبر راه حل دور زدن کنکور را به او بگوید ، اولین دکمه گوشی اش را که فشرد ، گوشی اش در دستانش لرزید و سپس زنگ خورد ، با دیدن اسم آریا لبخندی زد و خود را روی تختش انداخت : الو ؟
آریا : سلام چطوری ؟ سامیار : حلال زاده ای ها ..همین الان میخواستم بهت بزنگم .
آریا : آره شرمنده دیر شد ، میخواستم بگم من تا پنج دقیقه دیگه تازه میام بیرون .
سامیار پای راستش را روی پای چپش انداخت و گفت : خوب کاری کردی که دیر شد ، من میخواستم بهت زنگ بزنم وبگم که دیگه درس رو بی خیال شیم .
آریا : تو شاید بتونی ..ولی من نمی تونم ..گفتم شرایطم رو که .
سامیار : شرایط من همچین بهتر از تو نیست ، فقط فرقش اینه که به روم نمیارن …
آریا : پس چرا بی خیال بشیم ؟
سامیار روی تخت نشست : امروز یه روش پیدا کردم که میشه بدون کنکور رفت دانشگاه .
آریا :جدی می گی؟

سامیار : آره بابا ..جدیه قضیه
آریا با ذوق : ببین من تا ده دقیقه دیگه میام دنبالت هم یه گشتی بزنیم ..هم ببینیم این دانشگاه ماجراش چیه .
سامیار : باشه ..بیا . آریا تلفن را قطع کرد و بشکن زنان از اتاقش خارج شد .
مادرش مشغول جمع و جور کردن خانه بود ، قرار بود خاله اش برای بازدید بیاید ، آرام هم با چهره ای در هم مقابل تلویزیون نشسته بود و کانال عوض میکرد .
آریا به سمتش رفت : چی شده انقدر توهمی ؟ باز با کدوم از دوستات حرفت شده ؟
آرام هم رویش را برگرداند :برو حوصله ندارم .
آریا اخمی زورکی کرد :اییییییش ! چه بد اخلاق … مامان ، این بچه چشه ؟
آرام از روی مبل روبروی تلویزیون بلند شد و کنترل تلویزیون را با حرص به روی مبل پرت کرد : بچه خودتی ! … به اتاقش رفت و در را پشت سرش محکم بست .
مادرآریا که کارش تمام شده بود نزدیکش آمد و آرام گفت : بیکاری سربه سرش میذاری ؟
آریا:فقط ازش سوال کردم … اون خودش رو لوس کرد …حالا چی شده مگه ؟

مادر: هیچی ، دیروز بعد از ظهر که با دوستاش رفته بوده استخر یادش رفته ساعتش رو دربیاره ، امروز صبح از کار افتاده .
آریا : همون ساعتی که دو ماه پیش خریده بود ؟
مادر:آره دیگه ، برای همین ناراحته ، چون میدونه بابات حالا حالا ها براش پول ساعت نمی ده .
آریا یاد اتفاق دیشبش با سامیار افتاد ،ماجرای دزدی از پیرمرد …پس گرفتم کیفش از کیف قاپ …در آخر هم تشکر پیرمرد از آنها ، با دادن یک ساعت نه چندان جالب ، که سامیار آن را به او
بخشیده بود ، و امروز باید خبر خراب شدن ساعت آرام را میشنید ، چقدر این اتفاقات پشت سرهم و زنجیر وار پیش آمده بودند … با خوشحالی به مادرش که نمیدانست چند دقیقه است به او با تعجب نگاه می کند گفت : فهمیدم ! … با هیجان به اتاقش رفت .
با بسته ای کادو شده از اتاقش خارج شد و به اتاق آرام رفت ، در اتاق نیمه باز بود ، تقه ای به در زد و سرش را داخل برد ، آرام که روی تختش دراز کشیده بود ، به طرف در برگشت و با اخم پرسید : چی کار داری ؟
آریا با لبخندی وارد اتاق شد و بسته را به سوی آرام گرفت : بیا ، این مال توئه .
آرام سریع روی تختش نشست و در حالیکه سعی میکرد اخمانش را همچنان در هم نگه دارد بسته را از آریا گرفت و با ذوقی که دیگر نمی توانست کنترلش کند پرسید : حالا چی هست ؟

آریا : بازش کن میفهمی ! … اینم گفته باشم حوصله ماچ و بوسه ندارما ، چندشم میشه !
آرام که سرگرم باز کردن بسته بود گفت : تحفه ! حالا فک کرده چی برام اورده که بپرم ماچشـ … وقتی چشمش به ساعت افتاد از خوشحالی جیغی کشید : واااااااااای آریا ! مرسیییییییی … بلند شد و به سمت آریا رفت …. آریا سریع از اتاق خارج شد : گفتم که ! چندشم میشه ! … آرام هم با خنده ؛ بی مزه ای گفت و رفت تا ساعت جدیدش را به دستش ببندد .
آریا وارد اتاقش شد و طبق معمول رفت سراغ گوشی اش تا آن را چک کند ، سامیار زنگ زده بود ، تازه یادش آمد که یک ربع پیش باید جلوی در خانه سامیار میبوده ، شماره اش را گرفت … یک بوق که خورد گوشی اش را جواب داد : ببخشید و زهرمار
آریا با تعجب سلام کرد و گفت : الو … سامیار منم آریا
سامیار : میدونم ، شعورت نمیرسه من رو یه ربعه جلو در خونمون کاشتی ؟ بیا ببین چه سبز شدم من .
آریا : شرمنده ! یه موضوعی پیش اومد داشتم اون رو حل میکردم .
سامیار : حالا هرچی ، من چیکار کنم ؟ آریا : تا پنج دقیقه دیگه اونجام . سامیار : فکر کنم تا اون موقع میوه هم داده باشم .. بدو پس .
چند دقیقه بعد ، آریا جلوی خانه سامیار بود ، سامیار هم تا اورا دید با روزنامه لوله شده در دستش به سمت ماشین آریا رفت و سوار شد .
سامیار : انقدر دیر کردی که خودم زنگ زدم . آریا : اولا سلام ، دوما به کجا زنگ زدی ؟
سامیار که در گیر بستن کمربند بود شاکی گفت : تو هم اول برو این کمربند ماشینت رو درست کن که هم گیر داره ، هم درست قفل نمیشه ، بالاخره کمربندش را بست و ادامه داد : به همین دانشکاهه دیگه.
آریا : بدون کنکوره ؟ خوب شرایطش چی بود ؟
سامیار : هیچی ، گفت تا اواسط شهریور وقت داریم یه فیلم تاریخی ، که یه ربطی به دانشگاه و درس و کنکور داشته باشه بسازیم
آریا : خوب یعنی 5 ماهی وقت داریم
سامیار:آره دیگه .. این فیلم رو تو این 5 ماه میسازی و بعد میره واسه داوری ،سازنده های سه فیلم اول بدون کنکور میرن دانشگاه ؛ هر فیلمی هم حداقل دو تا همکار باید داشته باشه .
آریا : این که عااالیه !
سامیار : عالیه ..آره ..ولی نه سوژه ای داریم .. نه امکانات فیلم برداری ای .

55

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن