رمان آنلاینرمان روزهای با تو

رمان روزهای با تو پارت هشت


سامیار : بی خود کرده بخواد کسی رو …
صحبت سامیار تمام نشده بود که در اتاق باز شد و مردی مسن ، کم مو و قدی متوسط واد اتاق شد و با اخم به اتاق دود گرفته نگریست .
نوری : خوب … چی شده این موقع شبی ؟آتیش سوزی راه انداختید ؟ … همه تون بیایید بیرون ، از اتاق بیرون رفت و احسان و سعید ، وحشت زده به دنبال سامیار و آریا ، آمدند از اتاق بیرون بیایند که ، نوری برگشت : یادم رفت بگم … با همه وسایل بیایید
سعید و احسان که وارفتند ، سامیار که حال این دو را خیلی خراب دید مشغول دلداری دادنشان شد : اصلا غصه نخورید ، الان میرم درستش میکنم ..
سعید : آخه کار من بوده ، اگه بفهمه .. از اینجا که سهله ، از مدرسه اخراجم میکنه .
سامیار : تو نگران نباش … شما ! با هردو تا تونم .. دست به وسایلتون نمیزنید ، از اتاقم بیرون نمیایید .روشنه ؟
احسان : آخه خود آقای نوری گفت .
سامیار : میخواد هر کی گفته باشه .. همین جا باشید … رو کرد به آریا : بریم .
***
احسان و سعید با دلهره ، چشم به در بودند تا ببینند نتیجه صحبتهای سامیار و آریا با نوری چه میشود ، نگاهشان به در بود که سامیار و آریا وارد شدند …
احسان از جایش بلند شد و به سمتشان رفت و با نگرانی پرسید : چی شد ؟
آریا : اخراج شدیم ! سعید رنگش پرید : جددددد ی ؟
سامیار با لبخند جوابش را داد : آره … به همین راحتی … من و آریا اخراج شدیم
سعید : پس من چی ؟ سامیار : مگه تو کاری کرده بودی ؟
نوری دوباره به اتاقشان آمد : خوب رفیعا و ماندگار ، وسایلتون رو جمع کنید و برید .
سامیار و آریا وسایلشان را جمع کردند و رفتند … نوری نگاهی به اتاق انداحت و گفت : خوب شما که دیدید این دو نفر اتاق رو آتیش زدند چرا چیزی به من نگفتید ؟ … اتاق را ترک کرد
سعید و احسان با تعجب به همدیگر نگاه کردند .
در طول راه اردوگاه تا تهران ، سامیار مشغول رانندگی بود ، آریا هم با چشمانی بسته به صندلی اش تکیه داده بود .
سامیار که از این سکوت خسته شده بود ، نگاهی به آریا کرد و با دیدن تکان خوردن پلک هایش فهمید که خواب نیست

با صدای بلند گفت : ای بابا !
آریا تکانی خورد و چشمانش را باز کرد دستش را روی سینه اش گذاشت و با اخم گفت : چته دیوونه ؟ قلبم وایساد
سامیار بدون اینکه نگاهی به آریا بیندازد ، خیره به جاده تاریک جواب داد : همینیه که هست … رانندت که نیستم ، چه گناهی کردم که توی این ماشین ساکت ، لااقل یه ضبط میذاشتی تو ماشینت یه چهارتا آهنگ گوش بدیم دلمون واشه ، اونم این موقع شب رنندگی کنم ..بعد تو چرت بزنی ؟ هان ؟
آریا : نذار بگم چه گناهی کردی ! میخوای دلیل از اردو اومدنمون رو برات توضیح بدم ؟!
سامیار: وااای نه تو روخدا . حوصله غر زدن ها و نصیحت هات رو ندارم .. بکپی بهتره .
آریا : حالا که اینجور شد ، دیگه نمیخوابم سامیار :جهنم ! نخواب آریا : چقدر دیگه مونده ؟ سامیار : چشمات رو باز کنی میفهمی … همین 5 دقیقه پیش
عوارضی رو رد کردیم . آریا : پس فکر کنم تا خونه یه ساعتی راه باشه ، نه ؟
سامیار : آره دیگه ، نگاهی به ساعت جلوی داشبورد ماشین کرد : ایشالا 21 خونه ایم .
آریا : تو گشنت نیست ؟

سامیار : آخ گفتی .. چرا گشنمه .
آریا خنده ای کرد و گفت : یعنی من ازت نمی پرسیدم چیزی نمیگفتی ؟!
سامیار : نه . آریا : بعد واسه چی اونوقت ؟ سامیار: روم نمی شد خوب ! آریا : آهان ! یعنی شما خجالتی تشریف داریــد . سامیار : … و ماخوذ به حیا !
آریا : بر منکرش لعنت ! … با نگاهش به دنبال جایی برای شام گشت و بالاخره ،جایی را پیدا کرد .: سامیار همین جا وایسا بریم یه چیزی بخوریم .
سامیار هم جای پارکی پیدا کرد و ایستاد : ای کارد بخوره به شیکمت که از اول راه گفتی گشنمه ! پاشو بریم شامت رو بخور که دیگه به جونم غر نزنی ، … سوییچ را به آریا پرت کرد : از اینجا به بعد هم خودت برون .
آریا سوییچ را درجیبش گذاشت و با آریا به سمت ساندویچ فروشی رفتند ، هنوز پایشان را داخل ساندویچی نگذاشته بودند که از پشت سرشان صدای موتوری شنیدند و افتاد کسی روی زمین ، هر دو برگشتند ، پیرمردی به روی زمین افتاده بود و کیفم ، کیفم میگفت … آریا به سمت موتوری دوید ، سامیار هم به دنبالش ، موتوری همچنان داشت در پیاده رو میراند ، تا اینکه

روبرویش دو تا ستون کوچک سبز شدند ،برای رد شدن از بین آنها ، سرعتش را که کم کرد آریا و بعد هم سامیار خودشان را به او رساندند ، موتوری هم از ترسش کیف را به زمین انداخت و گازش را گرفت و رفت .
سامیار و آریا با کیف پیرمرد به سمت جمعیتی که دور تا دور پیرمرد جمع شده بودند رفتند .
سامیار : آقا ! برید کنار ، بنده خدا اینجوری که نفسش میگیره … ، یکی از افراد تا چشمش به سامیار و کیف دردستش افتاد سریع کنار رفت و گفت : برید کنار ، ساکش رو پس گرفته ..
همه از دور پیرمرد پخش شدند و به سمت سامیار و آریا رفتند .
پیرمرد خوشحال از جایش بلند شد : دستتون درد نکنه جوونا ! خدا خیرتون بده . نمی دونید چه لطفی کردین بهم ، همه زندگیم تو این کیف بود .
آریا : خواهش میکنم ، کاری نکردیم .
سامیار : راست میگه ، انجام وظیفه بوده … رو کرد به آریا ..چند ضربه به شکمش زد : خوب بریم یه چیزی بریزیم تو این خندق بلا
آریا تا در ساندویچ فروشی را باز کرد ، صدای پیرمرد را شنید . پیرمرد : صبرکنید . با سامیار دوباره به سمت پیرمرد رفتند . سامیار : کمکی از دستمون برمیاد ؟

پیرمرد که در حال جستجوی کیفش بود ، بسته ای را دراورد و به سمت آنها گرفت : این هم یه چیز ناقابل ، به خاطر کمک امشبتون . اصلا هم تعارف نمی خواد ، چون باید ازم قبولش کنید
.
آریا و سامیار که منتظر بودند ازشان پول شام بگیرد ، هم جا خوردند ، هم شرمنده شدند ، مثل همیشه سامیار زودتر به حرف آمد : شرمنده کردید! بسته را گرفت و مشغول باز کردنش شد .
آریا هم که حواسش به باز شدن هدیه بود گفت : خیلی ممنون ،…سرش را بالا آورد تا بقیه تشکرش را چشم در چشم بکند ، اما…. پیرمرد رفته بود .
… بالاخره باااااز شد …هورااااا
آریا به سمت سامیار برگشت ، یک ساعت مچی نسبتا جدید ، با یک دفترچه دستش بود .
آریا با تعجب پرسید : ساعته ؟!
سامیار : پ نه پ ! بمب اتمه ، برای اینکه از دستمون نیفته ، دنیا بره رو هوا ، محض احتیاط دو تا هم بند این ور و اونورش گذاشتند که ببندیم به دستمون ، خوب ساعته دیگه ..پرسیدن داره ؟ حالا بیا تا اتفاق دیگه ای پیش نیومده ، بریم این شکممون رو سیر کنیم .
هردو وارد ساندویچی شدند و پشت تنها میز خالی که اتفاقا دونفره هم بود ، نشستند .


46 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن