رمان آنلاینرمان روزهای با تو

رمان روزهای با تو پارت هفده

نشستند و مشغول انتخاب غذا شدند ، که یکباره ، فتاح از جایش

بلتد شد ، جیب هایش را گشت چیزی زیر لب گفت ، برگشت یه سمت بقیه و گفت : ببخشید بچه ها من یه سر میرم تا دم ماشین و بر میگردم ، بدون اینکه منتظر واکنشی از بچه ها باشد سریع به
سمت ماشین رفت و دقیقه ای بعد برگشت : شرمنده ! من کیف پولم رو توی خونه جاگذاشتم ، باید برم بیارمش ، تا من برگردم شما سفارشتون رو بدید ، منم برگ می خورم … سامیار هم سریع از روی تخت پایین آمد نگاهی موذیانه به آریا انداخت و رو به فتاح گفت : من هم آمد ! ساعتم رو جا گذاشت ! … به دنبال فتاح راه افتاد ، چند قدمی که نرفته بود که برگشت به سمت آریا و گفت : من چلو کباب خورد ! چشمکی به آریای مستاصل زد و به همراه فتاح رفت .
حالا آریا مانده بود و آن دختر لج باز و سرتق که به هیچ صراطی مستقیم نبود ، مانده بود … اما نه اینجا جای متلک شنیدن بود نه حال و حوصله اش را داشت ، به همین خاطر … برای اینکه تا وقتی که آنها بر میگردند کنترل جو را در دستش داشته باشد و جلوی کیمیا کم نیاورد ، با سرفه ای صدایش را صاف کرد و نگاهی زیر چشمی به کیمیا انداخت ، باز هم مشغول خواندن آن کتاب همیشگی بود …
صحبت را شروع کرد : می بینم که امروز بعد از یک ماه و خرده ای راضی شدید که برید بیرون از خونه.
کیمیا کتابش را ورق زد و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت : خوو ّب,منظور؟
آریا که در این چند روز نسبت به تیکه ها و کنایه های کیمیا اب دیده شده بود ، بدون اینکه ناراحت شود گفت : هیچی ! میخواستم بگم خوشحالم که صحبتهام روی شما اثر کرد و بعد این همه مدت راضی شدید از خونه برید بیرون .
کیمیا یک تای ابروش رابالا داد و کتاب را کنار گذاشت و گفت : بلـه واقعا شما منو متحول کردید با حرف های فلسفیتون !!!!!!! بعدم با پوزخند ادامه داد : بنازم این همه اعتماد به نفس رو …
آریا ساکت شد ؛ راست می گفت خوب ! حرفهایش تنها در جواب کنایه های کیمیا بودند ، نه بیشتر …
_سفارشتون رو می فرمایید ؟
از فکر و خیال بیرون آمد ، گارسن قلم کاغذ به دست ، بالای سرش ایستاده بود ، خودش مثل سامیار کوبیده می خورد ، فتاح هم که کباب برگ می خواست ، با نگاه ، از کیمیا پرسید که چه
می خواهد ، کیمیا هم آرام به آریا گفت : جوجه …
بعد از اینکه گارسن سفارش را گرفت ، رفت … کیمیا صحبتش را در کمال بی تفاوتی ادامه داد و گفت : ولی از حق نگذریم ، شما توی روحیه ام اثر داشتید !
انگار قند آب میکردند در دل آریا ! در این مدت این اولین جمله مثبتی بود که از کیمیا شنیده بود … اما چقدر کوتاه بود این لذت !
کیمیا : یعنی میدونید … به نوعی سرگرمی خوبی محسوب میشید ! یه سرگرمی تو مایه های تماشای یه سیرک یا یه همچین چیزایی .. متوجه هستین که ….
آریا با خونسردی لبخندی زد و گفت : خیلی خوبه ! ادامه بده … که داری خوب خودت رو خالی میکنی و یه چیزایی داره دستگیرم میشه ! پس از بچگی عقده ی سیرک داشتی … دیگه چی ؟! …
کیمیا که به کلمه ی عقده حساسیت داشت با حرصی که باعث لذت آریا می شد !! گفت : حالا مطمئن شدم که اصلا شما دکتر نیستید ! متاسفم فرق آرزو داشتن و عقده داشتن رو هم نمی دونید ! حیف اسم روانشناس که رو شما باشه … شما لیاقتتون در حد کار تو سیرکم نیست !!!
آریا که کمی خونسردی اش را از دست داده بود ، در حالیکه ناراحتی اش را پشت لبخندی زورکی مخفی میکرد ، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : میگم چرا اینجوری شدید ها ! یه ساعت از وقت قرصاتون گذشته ! اصلا همراتون اوردین قرصاتون رو ؟ میترسم هر چی بیشتر از وقتش بگذره .. جون ما به خطر بیفته !
کیمیا که از عصبانیت سرخ شده بود در حالیکه انگشت اشاره اش را با حرص به سمت آریا گرفته بود گفت : خیلی بی ادبید ! و با دیدن فتاح و سامیار که موذیانه به آریا به خندید ادامه حرفش را خورد .
آریا برای عوض کردن جو ، رو کرد به فتاح : چی شد ؟ پیداش کردید ؟!

فتاح : آره ! خوب شد که سامی جان باهام اومد … آخه یه ساعت داشتم توی خونه رو می گشتم ، ولی چیزی پیدا نکردم ، یهو دیدم سامی صدام میکنه … کیف پولم زیر صندلی عقب افتاده بوده !
آریا تازه معنی نگاه های سامیار را فهمید ! پس همه این ها نقشه سامیار بوده ؟!
گارسن با آوردن غذا ها فرصت بیشتر فکر کردن را از آریا گرفت .
سامیار با همان خونسردی اعصاب خرد کن همیشگی اش ، به همراه آریا وارد اتاق شد ، لباسهایش را عوض کرد و از داخل کمد رختخواب ها بالشی را برداشت تا یک چرت بعد از نهار بزند ، آریا که طاقتش طاق شده بود با حرص گفت : این چه کاری بود که کردی ؟ هان ؟!
سامیار با همان خونسردی و بدون اینکه این حالت کوچکترین تغییری بکند گفت : هیچی ! بالش برداشتم یه چرت بزنم … خمیازه ای کشید و ادامه داد : جون تو از کله سحر سر پام .
آریا : این رو که نمیگم …
سامیار که حالا دیگر دراز کشیده بود و ساعد دست راستش را برای جلوگیری از اذیت کردن نور خورشید ، روی چشمانش گذاشته بود گفت : پس چه مرگته ؟
آریا با حرص کنار سامیار نشست ، دستش را از روی چشمانش برداشت : کیف پول فتاح رو میگم ، چرا برش داشتی ؟ هان ؟
خنده ای موذیانه بر لبان سامیار نشست : خوب زود تر میگفتی دردت رو .
آریا : حالا که فهمیدی … توضیح بده زود تند سریع .
سامیار برای راحت صحبت کردن ، از جایش بلند شد و نشست : این کار رو کردم تا بهت اثبات کنم خیلی خری … دیوونه ! تو چند روزه داری میری با این دختر صحبت میکنی ، بعد نفهمیدی اون کتابی که همیشه دستشه چیه ؟
آریا نفسش را بیرون داد و گفت : آقا رو ! همچین میگه انگار خودش فهمیده !
سامیار : فهمیدم آریا … توی ماشین دیدم چه کتابی دستشه . برای همین خیلی از دستت حرصم گرفت ، گفتم باید یه حال اساسی ازت بگیرم ، تا انقدر خنگ بازی درنیاری ؛ بعدهم کیف فتاح رو به صورت خیلی نا محسوس کش رفتم !
آریا : واقعا که .. از دست تو سامی ! سامیار : دکتر ارنست … یادت نره !
آریا که عصبانیتش فروکش کرده بود با خنده گفت : ای بمیری تو و اون دکتر ارنستت … حالا چه کتابی می خوند ؟
سامیار : دختره خیلی موزماره !
آریا با حالت شوخی گفت : درست صحبت کن در مورد دختر مردم ! نمی دونی من روی مریضام حساسم ؟!
سامیار پوزخندی زد : حالا که تو مریضشی !!!

آریا که متوجه منظور سامیار نشده بود اخمهایش را در هم کرد و گفت : یعنی چی ؟!
سامیار : یعنی اینکه ایشون مشغول مطالعه کتابی به نام ” کلیات روانشناسی ” بودند و خیلی خیلی بیشتر از تو ، توی بحث های روانشناسی وارد بوده .
آریا فاصله بین دو ابرویش را نیشگونی گرفت و گفت : اعجوبه ایه این دختر … مطمئنم فقط بخاطر رو کم کنی رفته سراغ چنین کتابی .
سامیار: آره دیگه ! حالا تو باید بهش یه پاتک اساسی بزنی ! اولین راهش هم اینه که این قضیه رو به روی خودت نیاری و همون خنگی که بودی ، باشی ! بعد هم باید یه کتاب تخصصی تر و قطور تر گیر بیاری و شروع کنی به خوندنش .
آریا : من که وقت نمیکنم یه روزه کتاب رو تموم کنم .
سامیار :بله ، در جریانم ! من کلا به همه ناتوانی های شما به طور کامل واقفم ! برای همین واسه این کار هم یه فکر خوب دارم
آریا : چه فکری ؟
سامیار : چند روز رو نمی ری پیشش و میشینی اون کتاب رو زیرو رو میکنی .بعد که کتاب رو فوت آب شدی و دیدی که میتونی جلوش دربیای ، میری پیشش
آریا : اونوقت واسه این چند روز نرفتنم چه بهونه ای بیارم ؟

سامیار : چیزی که زیاده بهونه ! تو علی الحساب فردا رو بهونه بیار که نمیری ، هم میریم یه کتاب به درد بخور واسه تو میگیریم ، هم میریم سر این قرارمون با دوست فردین ، که بالاخره تکلیف کارمون هم روشن شه .
آریا : باشه … بهش میگم تو یه نشونه هایی از کیفمون پیدا کردی منم میرم کمکت ، بعد هم یه بهونه دیگه جور میکنیم .
سامیار دوباره دراز کشید و ساعد را روی چشمانش گذاشت : حالا بیا یه چرت بزن ، تا بعد …
ساعت یک ظهر بود و آریا و سامیار در میدان تجریش ، سر قرارشان بودند که فردین با یک مرد هم سن و سال خودش و یک دختر جوان که هم سن کیمیا می زد به سمت آنها می آمد ، فردین خیلی سریع با آریای شوکه ! و سامیار سلام علیک کرد و همراهانش را نیز معرفی کرد : این آقا دوست عزیزم آقا منوچهر گرامی هستند ، همون نویسنده ای که گفتم … این خانم هم الناز خانم گرامی ، دختر آقا منوچهر هست. … بعد هم نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : خوب من الان فیلمبرداری دارم باید برم
… با همه خداحافظی کرد و رفت .
سامیار آرام به آریا گفت : حال کردی ؟!! دیدی ؟ بازیگرم بازیگرای قدیم … بعد هم رو کرد به گرامی و دخترش و گفت : ببخشید که وقتتون رو گرفتیم … به نظرم بریم یه قهوه خونه بشینیم و صحبت کنیم …هان ؟

گرامی : خواهش میکنم ! فکر خوبیه .. اتفاقا من یه جای خوب سراغ دارم که فضاش هم مناسبه ، اگه بخواد دخترم هم بیاد .
چهار نفری بعد از رد کردن یکی دو تا کوچه به قهوه خانه خلوت و تمیزی رفتند و بحثشان را شروع کردند ، سامیار همه ی ماجرای فیلم ساختن را تعریف کرد و اینکه هیچ سوژه ی آمو زشی ای برای ساختن فیلم به ذهنشان نمیرسد …
گرامی کمی فکر کرد و گفت : به نظر من برای این کار یه روش خوب هست … این که فیلم خودتون رو بسازید و یه کم تخیلات هم بهش اضافه کنید ، عالی میشه … داستان دو تا دوست که میرن فیلم بسازند و وارد ماجراهایی میشند ، خوب نیست ؟!
آریا و سامیار با رضایت به یکدیگر نگاه کردند ، ایده ی خوبی بود ! مخصوصا با این ماجرای باور نکردنی ای داشتند .
سامیار : عااالیه ! بهتر از این نمیشه ! حالا چه موقع وقتتون خالیه که ما اون طرح رو براتون تعریف کنیم و شما هم زحمت نوشتنش رو بکشید ؟!
گرامی نفسش را بیرون داد و گفت : راستیاتش من الان درگیر یه فیلمم که تازه هم شروع کردم نوشتنش رو من اگه بخوام کمکتون کنم حدود سه ماه دیگه سرم خلوت میشه و میتونم …
آریا باناراحتی میان حرف گرامی پرید : چه بعد !! ما حداکثر یه ماه دیگه میتونیم صبر کنیم .
گرامی سرش را پایین انداخت و گفت : والا … نمی دونم چی بگم … اگه اینجوره کمکی از دست من …

همین موقع الناز که گویی ، فکری به ذهنش رسیده ، با ذوق گفت : خوب من میتونم کمکشون کنم ! نه بابا ؟
سامیار پوزخندی زد و گفت : اگه اینجوره من که بهتر از شما می نویسم !
الناز با عصبانیت گفت : جهت اطلاعتون بگم آقای نسبتا محترم … پدر من نویسنده است و از بچگی ازش خیلی چیزا یاد گرفتم
گرامی در حالیکه الناز را به آرامش دعوت میکرد ؛ گفت : راست میگه !!! اتفاقا خیلی وقتا که توی نوشتنم گیر می کنم ازش پیشنهاد میگیرم .
سامیار که حس کرد صحبتش زیاد به مذاق آنها خوش نیامده ، برای اینکه جو را عوض کند گفت : خوب الناز خانم از کی می تونید کمکمون کنید ؟!
الناز هم این پررویی سامیار را به حساب پشیمانی اش گذاشت و گفت : از فردا می تونیم کار رو شروع کنیم .
سامیار : خیلی خوبه …
گرامی : خوب خدارو شکر مشکل شما تا اینجا حل شد … بعد از جایش بلند شد و الناز هم به دنبالش … راستی ! فردا خودم میام دنبالتون که باهم بریم خونمون ، همونجا با الناز مشورت کنید و من هم هستم و کمکتون میکنم … الانم اگه کاری ندارید ما بریم .
آریا و سامیار با آنها خداحافظی کردند … بعد از رفتنشان سامیار دستی به شکمش کشید و گفت : صداش درومد !

آریا : صدای چی ؟ سامیار : این خندق بلا … بیا تا اینجاییم یه ناهار بزنیم . آریا : باشه .. چی بخوریم ؟! سامیار : من که میگم دیزی … می خوام ببینم دیزی قدیم چه مزه
ایه ، تو چی ؟ آریا : منم دیزی می خورم
سامیار نهار را سفارش داد و هر دو منتظر غذا شدند ، حدود ساعت دو و نیم بود که آنجا کم کم شلوغ شد و صاحب قهوه خانه ، رادیو ی بزرگی را که روی تاقچه ای گذاشته بود روشن کرد ، گزارش فوتبال پرسپولیس و استقلال یا همان تاج بود .
سامیار : ای ول ! بازی پرسپولیس ، استقلاله … آریا : خوشحالی داره ؟
سامیار : پس چی ؟! حالا ببین چیکار میکنم ! ..ببینم ؟! ما الان اردیبهشتیم و سال پنجاه و شیش ، درسته ؟ ..آریا تایید کرد …سامیار هم از جایش بلند شد و به سمت جمعیتی که دور رادیو چمع شده بودند و داشتند نتیجه بازی را حدس میزدند رفت ، آریا هم کنجکاوانه به دنبالش رفت تا ببیند سامیار چه نقشه ای دارد ، سامیار در میان همهمه ی جمعیت ، بلند گفت 3 – 3 تاج میبره ، سر 5333 تومن کی هست ؟؟؟! چند نفر از افراد آنجا که چهره شان آنهارا خبره این کار نشان میداد قبول کردند و با او شرط
130

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن