رمان آنلاینرمان سایه

رمان سایه/پارت دوازده

ترانه جون سریع جلو اومد و گفت :
– عه طاهر، چرا سرش داد میزنی، آرومترم میتونی باهاش حرف بزنی.

بابا بدون ملاحظه و خشدار گفت :
– ترانه با عرض پوزش، اما بهتره تو موضوعات منو دخترم دخالت نکنی، سرجای خودت بمون.

ترانه جون دستاشو جلوی دهنش گرفت و ناباور وشوکه به بابا نگاه کرد، اشک تو چشماش حلقه زد، بابا هم با عصبانیت چشماشو بست تا شکستن شیشه‌ی احساسات معشوقش رو نبینه.
اشکش که چکید با قدمهای بلندی به سمت اتاق خوابشون رفت و درو محکم به هم کوبید.

نگاه از در بسته‌ی اتاق گرفتم و سر لاک رو بستم و به بابا نگاه کردم که با چشمای باز و برافروخته سرشو تکون داد و گفت :
– حالا بگو میشنوم.

بقدری عصبانی بود که حس ترس تو بدنم بیدار شد ، نفسم رو عصبی بیرون دادم و کلافه از این بحث سنگین و خسته کننده گفتم :
– فعلاً قصد ازدواج ندارم بابا.

– تو این مورد و تعیین نمیکنی آذین ،من مشخص میکنم دخترم کِی و با کی ازدواج کنه، سپهر مثل پسر خودمه کسی که میتونه بعد از خودم مثل چشمام از دخترمو زندگیم مراقبت کنه، اونه که باید دامادم بشه … ظاهراً خیلی هم عجله داره ، به من گفت باهات حرف بزنم که هر چه زودتر این بچه‌بازیارو تموم کنی.

صدای سرفه‌ی بلند زانیار بین مراوده منو بابا طنین انداخت، به خاطر پیش اومدن این بحث و به بهونه‌ی خوردن شامش حدود یک ساعتی هست که به آشپزخونه رفت و به دعوای لفظیه پدرو دختریه ما گوش میده.

محکم تر گفتم تا زانیار هم بشنوه و دلش از این آشوب و جنجال آروم بگیره :
– چون جوابم نه بوده بچه‌بازی درآوردم ؟ من دوسش ندارم بابا … اصلاً طبیعت منو سپهر مثل هم نیست من نمیتونم با اون باشم ،ربطی به بد بودنش هم نداره،سپهر خیلیم خوبه، خیلی خوب، اما من نمیتونم باهاش کنار بیام.

بابا پوزخندی زد و دستاشو پشت کمرش میون هم قلاب کرد و با سری از حد معمول بالا داده گفت :
– اگه اونو دوست نداری پس کیُ دوست داری ؟ ظاهراً یه چیزای دیگه هم بهش گفتی.

تُف به اون ریخت خاله زنکت که هر چی بهت گفتم نری مو به مو بذاری کف دست بابام، قد به قد آب شدم، مثل مداد شمعی که با حس حرارت زود جا میزنه و آب میشه … از خجالت سرمو پایین انداختم و به انگشتای لاک خورده پاهام خیره شدم.

بابا خشن‌تر تکرار کرد :
– خجالت نکش بگو، دیگه چیا بهش گفتی به منم بگو شاید بتونم کمکت کنم!

با خجالت بیشتری سرمو پایین تو گردنم فرو بردم و با لاک توی دستم بازی میکردم که یک آن بابا زیر دستم زد و لاک طرف دیگه ای روی سرامیکای سالن پرت شد.

– وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کن آذین.

جسور و سرکشیده بهش نگاه کردم و گفتم :
– چیزی نگفتم بابا دنبال چی هستین ؟ اصلاً هر حرفی هست برید از خودش بپرسین‌.

تمسخر آمیز سرش رو تکون داد و گفت :
– تو گفتی پای کس دیگه‌ای در میونه‌.

خدا لعنتت کنه سپهر، اگه میدونستم یه همچین آدم پست و دغل بازی هستی که عین موش جلوم نشستی و حرف از زیر زبونم کشیدی تا جیرینگی تحویل بابام بدی، حتی به دیدنت نمی‌اومدم تا ریخت حال بهم زنکت رو بببنم.

– خب میشنوم.

– دارم بابا.

– باباش چیکاره‌ست؟

سوالی که میدونستم اولین چیزیه که به ذهن بابام خطور میکنه.
– میخوام ببینم اینی که دل پرنسس منو برده ارزش از خودگذشتگی داره،آدم پدر مادر داری هست، اسم ورسم دارن، مال و ثروتشون انقدری هست که به اندازه دو ثلث مال ثروت من باشه، من تموم شرکتا و کارخونه‌های تجاری رو میشناسم کدوم شرکت مال اوناست ؟ کجا کار میکنه ؟ انقدری آوازه و شهرت داره که فردا رو زبونا پچ پچ بندازه که تک دختر آقا طاهر با این آقازاده ازدواج کرده، چیزی که در خورو شخصیت خونوادشون بوده ،مِکنت باباش رو نشکسته، چشم دشمن و حسوداشو کور کرده، انقدر دختر عاقلی بوده که اقتصادی فکر کرده، گول عیاشای اینور اونورو نخورده که دست یه مفت خورو تو کاسه باباش بیاره، شوهرش مردِ، نه یه دیلاق و بی‌سروپایی که معلوم نیست نون شبش چی بوده، ننه باباش کُلفُت کدوم خونه بودن تا به زور و زحمت و پول ناچیزشون بزرگش کردن که حالا بیاد لقمه به این بزرگی برداره.

حتی یک درصد به فکر خاله توران و عموشکیب نبودم که شبیه زانیار تو آشپزخونه دارن به حرفای منو بابام گوش میدن، فقط حضور زانیار خشم منو تحریک کرد که با گستاخی جلوی بابام ایستادم و گفتم :
– اینجور حرف زدنتون درست نیست بابا ،غیر از ما تو این خونه آدمای دیگه‌ای هم زندگی میکنن که شان و شخصیت دارن، فکر نمیکنین دارین با حرفاتون به شان و شغل اونا توهین میکنین؟

بابا عصبی داد زد :
– من چیکار به توران و شکیب دارم، من دارم در مورد تو حرف میزنم، مگه نمیگی یکی دیگه رو دوست داری ؟ مگه نمیگی سپهرو نمیخوای ؟ اون پسری که انتخابش کردی تموم این چیزایی که من گفتمُ داره ؟

دندون روی هم سابیدم و با عصبانیت گفتم :
– آره اتفاقاً داره، همه اون چیزایی که گفتین، اما از طبقه‌ی دومی.

گنگ نگاهم کرد که صدام رو بالاتر بردم :
– نه باباش پولداره ،نه خودش سرمایه داره، یه آدم معمولیه بابا، یه آدم معمولی که بین تموم آدمای دیگه چشم ودلش گیرِ من…

برق از سرم پرید و طرف راست صورتم جرقه زد، این اولین باریه که بابا روم دست بلند میکنه، از گوشه‌ی چشمم دیدم که زانیار تند و عصبی از آشپزخونه بیرون اومد حتی دو قدم جلو اومد که به سمتمون بیاد ولی دوباره سر راهش ایستاد چون عمو شکیب با خشونت و آروم صداش زد … خداروشکر که به موقع صداش زد، این یه بحث پدرو دختریه و وقتی به ترانه جون ارتباطی نداره پس زانیار دیگه جای خود دارد.

ناباور به بابا و دست بزرگش نگاه کردم که کمی لرزش داشت و تا چند ثانیه‌ی پیش تو گوشم فرود اومده بود، قهوه‌ایه چشمای ریزش از زور عصبانیت به اندازه دوتا فنجون قهوه‌ی تلخ بودن که توی بک گراند صورت گردش کاشته شدن، پوست گندمیش از خشم قرمز شده بود و پره‌های بینیه گوشتیش بازو بسته‌ میشدن، لبهای باریکش سفید شده بودن و فکش با قدرت روی هم سابیده میشد.

با غصه و بغض گفتم :
– بزن بابا ، بزن ، اما من با سپهر ازدواج نمیکنم … بخدا باهاش ازدواج نمیکنم.

تو صورتم داد زد:
– تو غلط میکنی ، همین امشب میری به اون پسره‌ی عیاشی که اومده مغزتو کار گرفته میگی بره ردِ کارش ، میگی بره آذین، میشنوی ؟ وگرنه به روح مادرت پیداش کنم جهنمُ جلوی چشماش میارم.

تنم لرزید و دلم گوشه گوشه‌های سینه‌م مچاله شد و بیقراری کرد، با گریه‌ی بی صدا و قدمهای بلندی از جلوی بابا کنار رفتم و به سرعت به سمت راه‌پله رفتم تا به اتاقم برم.
زانیار جلوی در آشپزخونه سرراهم ایستاده بود و با مشت‌های گره شده و سفتش به من نگاه میکرد، سرم رو پایین انداختم و بدو بدو پله‌هارو بالا رفتم ،هنوز به پله‌ی آخر نرسیدم که صدای بلند کوبیدن در هال اومد و بعد از اون صدای عصبیه بابا که کلافه گفت :
– خوبه لااقل امشب فهمیدم اینجا طویله‌ست ، هرکی هر طور دوست داره واسه خودش رفتار میکنه.

تو اتاقم رفتم و درو بستم، از لحظه‌ای که از بیرون اومدم صدای ریز ریز غرزدناش با ترانه‌جون، آلارم یه جروبحث اساسی رو میداد که هنوز شام از گلوم پایین نرفته خِرِه‌م رو گرفت.

روی تخت افتادم و گریه کردم، گریه کردم و باز هم گریه کردم تا اینکه بعداز دقیقه‌های طولانی کسی در اتاقم رو باز کرد، پتورو روی سرم کشیدم و خودم رو تصنعی به خواب زدم ، با این تصور که بیخیالم بشه و بره اما وارد اتاقم شد و لحظه‌ای بعد کنارم روی تخت نشست.
حسم میگفت ترانه جونه و با لب زدنش فهمیدم حسم الکی نطق نمیکنه.

– کتکت زد عزیزم ؟

از زیر پتو فقط سرمو تکون دادم که گفت :
– معذرت میخوام … از دستش عصبیم اما فقط میتونم بگم پدرته …آدم نباید از پدرش ناراحت بشه … طاهر بدتو نمیخواد قبول دارم اما یه نموره خودخواهه که نمیذاره راه زندگیتو خودت انتخاب کنی ، اونجوری که دلت بخواد.

پوزخندی زدم و با هق هق گفتم :
– فقط یه نموره ؟

آروم و کوتاه خندید و گفت :
– چی بگم خب، باید دوزشو بیارم پایین که تو دلخوریات کمتر شه یا نه ؟

– منو زد ، باهاش قهرم.

ترانه جون از روی پتو دست نوازش به سرم کشید و گفت :
– خودشم ناراحته … انقدر عصبیه و حرص خورده که سردرش عود کرد، مجبور شد از قرصای میگرن من بخوره.

– واس …واسه من عصبی نیست، واسه برادرزاده‌ی عوضیش داره حرص میخوره… بخاطر اون منو زد.

خندید و گفت :
– میدونم عزیزم، من اگه اینارو نشناسم که باید سرمو بذارم زمین بمیرم … برات آب بیارم ؟

– نه ممنون … حالم خوب نیست ،فقط میخوام بخوابم.

نفس عمیقی کشید و از کنارم بلند شد،لحظه ای بعد سرش رو خم کرد و از روی پتو بوسه‌ای به سرم زد و با محبت گفت :
– زیاد غصه نخور انشالله درست میشه عزیزم، منم باهاش حرف میزنم تا از خرِ شیطون بیاد پایین.

– ممنونم.

با بسته شدن در اتاق پتورو از روی خودم برداشتم و دوباره به یاد اون سیلی، اشکام بی‌محابا کاسه‌ی چشمامو پرکردن و زیر گریه زدم، به زانیار و حرف زدنش نیاز داشتم، اما نمیتونستم با این وروحیه درب و داغون برم پیشش، گوشیم رو از روی پاتختی برداشتم ،دیدم ۴۸ میس کال و چند تا پیام ازش دارم که همشون در مورد جواب ندادنم بودن، با بغض و اشکایی که از گوشه‌های چشمم ریزش میکردش براش پیام زدم ” دیدی چه جوری منو زد زانی”

سریع زنگ زد، بغض‌آلود جواب دادم که آشفته و عصبی گفت :
– اوف داشتم دیوونه میشدم آذین، حالت چطوره ؟

– خوب نیستم زانی، خوب نیستم.

با بغض فقط این جمله رو تکرار میکردم و زار زار گریه میکردم :
” منو زد زانیار، دیدی منو زد، بابام روم دست بلند کرد”

انقدر گفتم که زانیار کلافه و عاصی گفت :
– خیله خب جانم، باشه عزیزم، آروم باش، آروم باش … باباته اشکالی نداره … منم تا دلت بخواد از بابام کتک خوردم … از قدیم گفتن کتک پدر گُلِ ،هر کی نخوره خُلِ.

با هق هق و بغض بیشتری گفتم :
– نه … نه منو بخاطر اون عوضی زد،منو زد که راضی بشم زنش بشم، تو که دیدی.

به جز نفس عصبیش صدایی ازش نشنیدم.
– دیدی گفت من تعیین میکنم زن کی بشی، بخدا که تا یه هفته دیگه منو جفت سپهر مینشونه عقدم میکنه.

عصبی و خشن گفت :
– مگه اینکه من بمیرم بری زن کس دیگه ای بشی، تا مادامی که خودت نخواستی اجازه نمیدم کسی گردِت بیاد.

با گریه گفتم :
– منو میده بهش، به جون خودم منو زن اون میکنه، مطمئنم.

– هی نگو دیگه … اَه، به جای آبغوره گرفتن بشین فکر کن ببین باید چیکار کنی .

– بیا پیشم زانی من نمیتونم بیام … تو بیا … تو بیا آرومم کن … از بس گریه کردم چشام شدن مثل بادکنکِ باد کرده.

آروم و خشدار گفت :
– نمیتونم بیام عزیزم دیدی که اونشب چیشد، باز میخوای یه گَند دیگه …

با مشت کوبیدم رو تخت و با لجبازی گفتم :
– همین الان میای زانیار، همین الان میای، من حالم خوب نیست لعنتی ، نیومدی دیگه هیچوقت طرفم نیا.

گوشی رو قطع کردم و کنارم انداختمش … طاق باز دوباره روی بالشت افتادم، سرم داشت میترکید، انقدر گریه کردم که انگار بابا به جای اون سیلی با ترکه و چوب و گُرز آهنی منو کتک کاری کرده، دست روی صورتم گذاشتم هنوز از اثر سیلیش میسوخت، دماغم رو بالا کشیدم و گفتم :
– بابا چطوری دلت اومد منو بزنی آخه به خاطر اون پسره‌ی مارموز ! یعنی خیلی ارزششو داشت ! ای مرده‌شورشونو ببرن که دوباره شدن بلای زندگیمون.

انقدر بی‌حوصله روی تخت وول خوردم و برای زانیار و نیومدنش حرص خوردم که کم کم چشمام سنگین شد، ساعت از ۱۲ هم گذشته بود، دیگه امیدی به اومدنش نداشتم ، چشمامو بستم و پتو رو روی خودم کشیدم ، داشتم به خواب عمیقی فرو میرفتم که صدای چرخوندن کلید توی قفل، از اون حال بیرونم کشید، با چشمای باز شده به زانیار ترسیده خیره بودم که تکیه‌شو به در اتاق زده بود و با چشمای بسته هول هولکی چند تا نفس عمیق کشید.

– شِت، سکته نکنی حالا !

چشماشو باز کرد و با اخم گفت :
– کاراییه که تو از آدم میخوای ، شر میریزی که الا و بلا باید بیام، اون دفعه کم بود که مامانم فهمید؟

– فهمید که فهمید مگه چیکارت کرد ؟

تکیه‌شو گرفت و به سمتم اومد و گفت :
– هیچی چیکار کرد … غراشو هر روز من دارم میشنوم ، کسی که به تو کاری نداره ‌… اوه ببینمت .

اخمی کرد ، نفهمیدم منظورش چیه، دستشو زیر چونه‌م گذاشت و با اخم ظریفی آروم سوت ملودی واری زد و گفت :
-ناز شصتت طاهر خان … صورت نازت کبود شده‌.

باز با یادآوریه اون سیلی یه فصل جدید زدم زیر گریه ، زانیار خندید و سرم رو تو بغلش گرفت و گفت :
– چیه خِنگ واسه چی گریه میکنی، حالا بعد این همه سال یه سیلی از دست بابات خوردی، عیب نداره عزیزم، پس من چی بگم که انقدر حرف میشنوم و دم نمیزنم.

راست میگفت، حداقل زانیار بیچاره خیلی بیشتر از من تو معرض نیش و کنایه‌های دیگرونه ولی من فقط یه سیلی خوردم، یه سیلی.

اشکام رو با سرانگشتاش پاک کرد و گفت :
– دختر کوچولوی من چه زار زارم میشینه اشک میریزه … گریه نکن خوشگلم … یه پمادی چیزی داری بزنم روش ؟

– نمیخوام … خودت بوسش کنی خوب میشه.

لبخند پهنی زد و با متانت و شیطنت گفت :
– چشم.

روی گونه‌م رو دوبار بوسید و گفت :
– خوب شد؟

– نه هنوز بیشتر میخوام، لبمم درد میکنه، دستش به لبمم خورد.

از شیطنت من بلند زیر خنده زد ،یهو دستاشو جلوی دهنش گرفت و با چشمای گشاد شده گفت :
– یا ابالفضل یکی نفهمه صدامو.

– مگه هنوز بیدار بودن ؟

نگاهی به صورتم و بعد آهسته به لبهام نگاه کرد و گفت :
-نه همه چراغا خاموش بودن ، همه تو لالان … منم بی سروصدا اومدم بالا.

– عه، پس چطوری در هال و باز کردی اومدی ؟

– مثل اینکه کلید دارما.

چشم تنگ کردم و گفتم :
-کلید داشته باشی، کلید که روی در باشه نمیتونی درو از اونور باز کنی.

کلافه گفت :
– کلید رو در نبود منم راحت درو با کردم ، یه جوری اومدم دیگه گیر دادی … خوب شدی الان ؟

سرمو به سمت بالا بردم که گفت :
-‌که چی ؟ من برم دیگه، یه موقع بابات بیدار میشه میاد پوستمونو میکنه ها.

بازوهاشو سفت گرفتم که در نره ،مثل بچه‌ای که مامانش میخواد بره تو اتاقش بخوابه ولی اون میترسه و بهش چنگ میزنه و دلیلای مسخره میاره تا تنهاش نذاره.

با بغض و فین فین گفتم :
– نمیاد، بمون پیشم، من میخوام بمونی.

دستامو آهسته از دور بازوش باز کرد، همین جمله‌م اغوای وحشتناکی برای این مردِ شیفته حال نبود ؟

آروم گفت :
– نمیشه عزیزم اومدنم اینجا درست نیست، بگیر بخواب قربونت برم…

لب برچیدم و گفتم :
– چرا نمیشه هان ؟ من بخاطر تو اینجوری شدم، کتک خوردم بعد تو دو دقیقه اومدی پیشم میگی نمیشه بمونم ، میخوای بری ؟

دستم رو گرفت :
– هیش آروم باش، خودتو کنترل کن آذین ،ما هر دو طرف داریم برای عشقمون میجنگیم، همون اندازه که تو امشب اذیت شدی من هزار برابرش اذیت میشم و به روم نمیارم ،نمیخوام بگم ناراحتم یا بهم برمیخوره ،چشمم کور دنده‌م نرم، با سر میرم جلو و کم نمیارم ،اما یه چیزایی رو باید هر دومون رعایت کنیم، اونشبی که تو خوابیدی تو اتاقم جز استثناها بود ،منم خریت کردم که چیزی نگفتم، اما نمیشه هر بار قانون شکنی کنیم، این خونه و آدماش حرمت دارن.

پوزخندی زدم و هیستریک و تیک وار سرم رو با عصبانیت تکون دادم :
– که جز استثناها بود ؟ همه حرمت دارن اِلا آذین !

گردنش رو گرفتم و سرمو بهش نزدیک کرد، آروم نالید:
– بسه آذین جان، من باید برم.

– هیش، نمیذارم بری، دیگه بحث نکن.

لبهامو روی لبهاش گذاشتم و طوری بهش چسبیدم که اختیار از کف داد ،رفتم رو پاهاش نشستم و پاهامو دو طرف کمرش گذاشتم، سرشو کمی عقب کشید ،خندید و گفت :
– داری کم کم هار میشیا، آدم ازت میترسه.

اجازه ندادم بیشتر از این حرف بزنه، دوباره به لبهاش چسبیدم و انقدر بوسه‌های تندم رو کِش دادم و با دستم روی سینه‌ش رو به بازی گرفتم که زانیار به حالت وارفته و رخوت روی تخت دراز کشید و راه این عشقبازی رو برام هموار کرد…
**

دعوای خونوادگیه ما برای این ازدواج نه تنها اونشب بلکه شبهای دیگه هم ادامه پیدا کرد، بابام هر شب سر این موضوع باهام بحث میکرد و با دخالت ترانه جون بحث انقدر پیچیده و سخت میشد که منجر به قهر ترانه جون و بابام باهم بود ، تنها خوشی و قوت قلبم توی این دعواها بودن زانیار تو آشپزخونه بود که هر شب به بهونه‌ی شام خوردن به این سرِ ساختمون می‌اومد تا از نزدیک شاهد بگومگوهای ما باشه و همینطور پشتیبانی و توصیه‌های ترانه جون برام حس آرامشی بود که بهم قدرت بیشتری میدادن تا در مقابل زورگوییه بابا کم نیارم ،اونم مثل خودم به این وصلت راضی نبود ،ولی خدا میدونه زن‌عمو و عمو منوچهرم چی به خورد بابام داده بودن که هر شب از این رو به اون شده به خونه‌ می‌اومد و نسبت به این ازدواجِ مبهم مصمم‌تر بود.

دو سه هفته به همین صورت با جارو جنجال و سرو صداها گذشت ،بابام کوتاه بیا نبود و هر چقدر منو ترانه جون سعی در متقاعد کردنش داشتیم نتیجه حرفامون اخم و تخم و قهر چند روزه‌ی بابا بود، روزهای زمستون یکی پس از دیگری سپری میشدن، اون روز بعد ازدانشگاه با زانیار رفتیم سینما تا روحیه‌م یکم از این افسردگی‌ها و دعواهای اخیر آروم‌ بشم.

زانیار دستش روپشت کمرم گذاشته بود و به جای فیلم به من نگاه میکرد که بی خود و بی‌جهت فرت و فرت اشک میریختم، با خنده گفت :
– آذین کجای این فیلم گریه داره که تو همش گریه میکنی ؟

– به جای من به فیلم نگاه کنی میفهمی، دوتاشون مثل ما ان ،اونارو هم نذاشتن با هم باشن.

پق زیر خنده زد و گفت :
– فیلمه خانمم، فیلم.

– فیلم یا هر چی، بابای دختره به زور دادش به اون پسر خلافکاره، دختره هم رگشو زد.

زانیار بی‌حوصله نوچی کرد و گفت :
– لعنت به اون کارگردان اوسکولی که این فیلمُ ساخته، خب حالا رگشو زده یعنی کار خیلی خوبی کرده ؟ احمق بوده دیگه؟ چی میسازن برای مردم ،یه چیز بسازن که روح مردمُ به وجد بیارن،آدم از دیدنش حض کنه، نه اینکه لعنت براشون بفرسته که دو ساعت از وقتشو تو این خراب شده گذرونده، یا قتل میسازن، یا مرگ و میر یا خودکشی، پاشو بریم بیرون یکم قدم بزنیم.

بدون اینکه نگاه از فیلم بگیرم گفتم :
– نوچ نمیام ،میخوام ببینم تهش چی میشه.

– تهش چی میشه، دختره میمیره پسره هم میاد یه دو قطره اشک رو مزارش میریزه بعدم میره دنبال زندگیش، قراره چیکار کنه بنظرت ؟ تهش کی از دست رفته، اون دختره‌ی بیچاره که حق زندگی رو به کام خودشو حروم کرد.

به سمتش پیچیدم و شاکی نگاهش کردم ،گنگ نگاهم کرد که گفتم‌:
– یعنی اگه من اینکارو کنم تو…

سریع و با اخم و جدیت دستشو بالا گرفت و گفت :
– یه کلمه‌ی دیگه حرف بزنی میکوبم تو دهنت، آوردمت یه ذره حال و هوات عوض شه نه این فیلمای زپرتی رو ببینی مخت هوایی بشه.

مچ دستم رو گرفت و با جدیت و اخم غلیظ‌تری گفت :
-پاشو بریم تا این سینمارو به آتیش نکشیدم، اعصاب نمیذاره برای من ،با حرفای بچه‌گونه‌ش یه چیزایی میگه که آدم فکر میکنه طرفش۱۰سالشه.

دستم رو کشیدم و سمج شدم :
-میخوام فیلمُ ببینم نمیام.

پوفی کشید و کلافه گفت :
– آذین نرو رومخم عزیزم، پاشو بریم تا اعصابم خراب نشده.

با گریه‌ی و لجبازی آروم گفتم :
– نمیخوام ،میخوام فیلم ببینم.

– اگه نیای منم شمال نمیاما.

تا اینو گفت انگار از خوشحالی بال در آوردم، سریع و با هیجان و خنده گفتم :
– بگو جونِ من؛ وای کِی بریم‌؟

با خنده نگاهی به دوروبرش کرد و پچ پچ گونه گفت :
– هیش ،حواس بقیه رو پرت نکن، بیا بریم بیرون تا در موردش حرف بزنیم.

– آره آره بریم، بریم حرف بزنیم، همین چهارشنبه بریم جمعه برگردیم، من این دو روز کلاس ندارم، خوبه دیگه ها؟

بخاطر تنش‌های بوجود اومده و اوضاع نابسامان خونه، ترانه جون رو راضی کردم با اینکه با بابا قهر بود اما دلش رو بدست بیاره تا اجازه بده من دو سه روزی برای خودم تنها باشم ، البته تنها شدن که بهونه بود ولی میخواستم حالا که تنور زانیار داغه خمیرم رو سریع بچسبونم و بگم “علی یارت بزن بریم”، میخواستم حالا که خودش رضایت دوتایی با هم شمال بریم.

بعد از کلی کلنجار رفتنِ ترانه‌جون با بابا که شک ندارم عیش و نوش شبها هم تو راضی کردنش بی‌تاثیر نبود بالاخره بابا اجازه داد من آخر هفته برای خودم باشم، با این وجود که ازم قول گرفت تو این سفر حسابی به ازدواج ناعادلانه فامیلیمون و گرم شدن وصلت‌های خونوادگی بیشتر فکر کنم.

بابا هیچوقت برای سفرهای دوستانه‌م بهم گیر نمیداد اما الان جز استثناها بود چون روی دنده‌ی لجی انداخته بودمش که بیشترین تلاشش رو برای ضدحال زدن به من میکرد ،تا کم بیارم و به زبون خودم ازش بخوام ار این بحث و جَدل کوتاه بیاد، چون به این وصلت تخم‌مرغی و مسخره رضایت دادم …

ولی نه … من آذینی بودم که به زانیار قول دادم تا زمانیکه که درسمون تموم نشده و هردومون به اندازه کافی بالغ نشدیم که بتونیم یه فکر عالی و محکم برای زندگیمون داشته باشیم به مقوله مهم “ازدواج” فکر نکنیم و زانیار با زکاوت و باهاش این تصمیمم رو با روی باز پذیرفت …

آینده چیزی نیست که آدم با دو کلام حرف یا قول و قراری عجولانه اونو از پای‌بست ویرون کنه ، آینده ما باید با تدبیر و بهترین منطق‌ها شکل بگیره ، هر چند اگه من خودم تنها تصمیم گیرنده‌ی زندگیم بودم بی‌هیچ چون و چرایی انتخابم برای تمام عمر فقط و فقط “زانیار” بود.

از دیشب همه‌ی وسایلم رو جمع کردم، صبح زود همه رو توی صندوق عقب ماشینم چپوندم، زانیار دیروز صبح به بابام عذرش رو گفت که چند روزی باید به عیادت دوستش به شیراز بره، البته به عیادت دوستش رفت ولی چند خیابون پایین تر از خونه‌ی ما …
با هم قرار گذاشتیم بدون اینکه کسی شک کنه اول صبح با ساک بسته و حاضر شده سر خیابون منتظرم باشه.

خاله توران با هزار سفارش و توصیه، منو از زیر قران گذروند … سریع ماشینُ از تو پارکینگ بیرون بردم و به سرعت به سمت مکان قرارمون حرکت کردم … از دور دیدمش … براش چراغ زدم … با لبخند دستی تکون داد و جلوی پاش ترمز زدم.

در مخالفم رو از داخل براش باز کردم و با لوندی و شیطنت گفتم :
– یه امشب در خدمت باشیم آقا … قول میدم خوش بگذره.

و چشمکی ضمیمه لوندیام کردم که کوفت کشداری نثارم کرد و با خنده لب گزید.
– امشب که در خدمت هستیم خانوم خوشگله ،اما کو تا امشب.

– جووووون یعنی من بالاخره میتونم شکستت بدم؟

بلند زیر خنده زد، میدونست منظورم چیه، از این شیطنتا زیاد باهاش میکردم، اونم بخاطر پا نداداناش … پسر جسور و محکمی بود و توی این رابطه‌ی آزاد و بی‌قید هیجوقت شهوتش رو به نمایش نمیذاشت …البته من خیلی شیطون بودم و زانیار همیشه از این بُعد رفتاریم میترسید.

– مامانم از صبح چهل بار زنگ زده همش میگه بگو جون من با آذین جایی قرار نداری ، معلوم نیست مامانه یا مامور سیم جیم کردن منه نره‌غول.

خندیدم ، ساک رو روی صندلیه عقب گذاشت و کنارم روی صندلیه جلو جای گرفت.

– میخوای تو بشینی ؟

نگاهم کرد و با لبخند پهنی گفت :
– نه فرقی نداه ولی اگه به دست فرمون خودت شک داری که این مقصد برامون رفت داره اما برگشت نداره ترجیح میدم تو بیای جای من بشینی که خودم برونم … چون من هنوز هزارتا آرزو دارم نمیخوام تو جاده‌ی شمال آرزوهام به ته دره بره.

غش غش خندیدم و پرویی حواله‌ش کردم که گفت :
– والا دارم جدی میگم من یه راه خیلی سخت در پیش دارم اونم راضی کردن باباته که کار حضرت فیله .

– نه خیر حکم شکستن شاخ غولُ داره.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن