رمان آنلاینرمان سایه

رمان سایه/پارت پانزده

اشک بعدی رو با سرانگشتم گرفتم .
– ببخشید بابا نمیخوام بهتون بی‌احترامی کنم اما نمیتونم با تصمیم شما کنار بیام، من با سپهر ازدواج نمیکنم.

– آذین ساکت شو…

– هر آدمی نیاز به فرصت داره تا به تکامل برسه وخودشو بسازه، به زانیارم فرصت بدین بابا‌.

بابا با خشم خفته‌ای نگاهم کرد … نگاهش تنم رو به رعشه انداخت … پوزخندی گوشه‌ی لبش نشوند و با ظاهری بی‌تفاوت گفت :
– باشه میتونی انتخابش کنی و برای همیشه از اینجا بری ،بدون اینکه فکر کنی پدری به اسم طاهر داری ، میتونی به عنوان شوهرت قبولش کنی اما باید قید منو پشتوانه‌م رو بزنی چون دیگه هیچوقت دختر من نیستی ، فقط یه راه داری آذین، یا ساکت شو بذار کارمو بکنم یا بین منو این آسمون جُل یکی و انتخاب کنی، فقط یکی.

اشک‌های بعدیم سبقت گرفتن، گیج به بابا نگاه کردم، این معامله خیلی ناجوانمردانه‌ست ، من چطوری میتونم بین بابا و عزیزترین پسری که محبوب قلبم شده چُرتکه بندازم ؟

قدرت کلام زانیار باعث پلک زدنم شد و تاریه چشمم رو از بین برد :
– ما با هم زندگی میسازیم آذین … یه بار این قول و بهت دادم، بازم قول میدم … به خاطر تو هم که شده انقدر جون میکنم تا از پول و ثروت بی‌نیازت کنم.

بابا قهقهه زد و با تمسخر گفت :
– چطوری ؟ با کُلفتی کردن تو خونه‌ی امثال من ؟

زانیار توجهی نکرد و با التماس بیشتری گفت :
– آذین یه ذره منطقی فکر کن دختر … میخوای زندگیتو، آینده‌تو بخاطر پول و مال و اموال خراب کنی بری با اون‌ پسرعموت ؟

کسی به سینه‌م چنگ زد و ناخن‌های تیزش رو درون قلبم فرو برد.
بابا با خشم زانیارو به عقب هل داد و داد زد :
– بچه‌مو گمراه نکن ، بیا برو رد کارت ، امثال تورو باید طعمه‌ی سگای ولگرد و هار کنن که بفهمن گوه اضافی نخورن ودخترای مردمو فریب بدن … دیدی مال و اموال طاهرو هزارتا کشتی هم نمیتونه بار بکشه گفتی چی از این بهتر ؟ میراث خورشم که فقط دخترشه برم بچسبم به دخترش به بهونه‌ی عشق و عاشقی و این چرندیات آینده‌ی خودمو بچه‌هامو ساپورت کنم.

رانیار با خشم کنترل شده‌ای غرید :
– دارین اشتباه میکنین، من بخاطر پول دنبال آذین نیومدم، من دارم میگم از خیر پول شما بگذره، چون خودش برام ارزش داره نه پول شما و اسم و رسمتون.

بابا با جدیت و خشم و صدای بلندش تکرار کرد :
– بروبیرون.

زانیار بی اهمیت از اخطارهای بابا قدمی بهم نزدیک شد ، چهره‌ش پر از التماس و خواهش بود ‌… بابا دست روی شونه‌ش گذاشت و محکم به عقب پسش زد … رفتارهای بابا باعث خشم و عصبانیتش شدن … درموندگی و خستگی از سر و روش میارید … مشت دستش رو محکم به دیوار کوبید و گفت :
– بذار حرف بزنه طاهر خان … میرم … میرم … اما بذار اول حرف بزنه … یه چیزی بگو آذین … منو یه دل کن که بفهمم جام کجاست لعنتی.

بابا که از این عجز و لابه‌ی زانیار کم طاقت شده بود و میترسید که حرفاش روی نظر و ذهن پریشونم تاثیر سویی بذاره با غرش عصبی‌ای غرید :
– جات تو گورِ همه‌ کَسته ولگردِ لاابال که سعی داری با این حرفات بچه‌ی منو از راه به در کنی ، صداتو واسه من بالا نبر ، زود برو بیرون ، شکیب ؟

زانیار دستهاش رو تسلیم‌وار بالا برد و سعی کرد این بهم ریختگیه اوضاع رو کمی کنترل کنه.
– باشه، باشه من معذرت میخوام که داد زدم، میرم طاهرخان ، میرم بخدا، اما بذارین خودش حرف بزنه، اگه واقعاً منو نمیخواد لااقل از زبون خودش بشنوم.

بابا دست به سینه‌ شد و به میز پشت سرش تکیه داد و گفت :
– پسر خیلی به خودت غرّه‌ای … میخوای به چیه تو اعتماد کنه که بهت یه جواب امیدوار کننده بده ؟ تو خودت که دانشجویی خرج دانشگاهتو هم من دارم میدم، پول تو جیبیتم که از شکیب و مامانت میگیری ،اون ماشینتو با چک و ضمانت من برداشتی، تو اتاق خونه‌ی من نشستی، اونوقت چطوری میخوای از پسِ نیازای دخترم بر بیای ؟ با کدوم پول ؟ با کدوم ثروت ؟ میتونی براش یه خونی بزرگ با تشکیلات مناسب بگیری که لااقل یه ذره شبیه بوستان اینجا باشه ؟میتونی براش ماشین مدل بالاشو دوباره از نو بخری و زیر پاش بندازی ؟میتونی هر ماه براش لباسای مارک و برند بگیری ؟ پول خرجش کنی یا سفرای مختلف ببریش تو این هتل و اون هتل باشین ؟نیازای خورد و خوراکشو چی؟ مثل اینجا بهش میرسی یا میخوای شبیه بابات دستشو بگیری ببریش تو خونه ای که اربابش مثل من بتونه گوشه چشمی به هر دوتون بندازه تا…

با بغض و خشم تو ریشخند‌ای بابا پریدم.
– بابا کافیه،خواهش میکنم این حرفا رو تموم کنین.

دلم نمی‌خواست لااقل حالا که قرار نیست چیزی بین منو زانیار ادامه داشته باشه شخصیتش به خاطر دوست داشتن من انقدر ذلیل و خرد و شکسته بشه.
من انتخابم رو کردم و همین رو به زبون آوردم که نگاه هر دوشون به سمتم پیچیده شد.
نگاه هر دو نگرانی و ترس داشت،دلهره داشت.
امید داشت و پر از التماس بود.
پر از شراره‌های خشم و ناامیدی، پر از دعاها و آمین‌ها.

لحظه‌ای گیج شدم … نمیدونم با دل کدوم یکی از مردهای مهم زندگیم راه بیام … با دل بابام که خیر و صلاحم رو میخواست و میدونستم به عنوان یه بزرگتر باتجربه و درایت، تموم جوانب زندگی و آینده‌م رو در نظر گرفته یا با دل مرد عاشقم که بر حسب حرفای بابا محال بود بتونه خواسته‌های دختر لوس و افاده‌ایه طاهر کبیر رو به نحو احسنت برآورده کنه.
دوباره با خودم فکر کردم زانیار ارزشش رو داره که من روی قوانین بابا پا بذارم و انتخاب محکمم رو به زبون بیارم ؟
با شناختی که از خودم دارم اگه فردا زانیار نتونه هیچکدوم از نیازام رو برطرف کنه یا به خاطر عاق کردن بابام زندگیمون تو مضیقه و آه و ناله و بدبختی سپری بشه ، یا اگه هر روز کارمون به دعوا و مشاجره و بحث و جدل کش پیدا کنه اونوقت چیه ؟
میتونم به انتخاب الانم آفرین بگم ؟ میتونم بدون ملامت کردن خودم و حسرت نخوردن و ای کاش‌های درونم به زندگیم ادامه بدم یا باسری از افکنده به زیر و دلی مچاله شده توی سینه‌م و تن خسته و رنجور، عطای این عشق رو به لقایش ببخشم و شکست خورده از زانیار جدا بشم ؟
نه من نمیتونم … خیلی سریع و قبل از اینکه قلبم به عقلم هجوم ببره و با پنجه‌های قوی و محکمش به جونم بیافته تصمیمم رو مطرح کردم :
– بابا حق با شماست من نمیتونم با زانیار باشم ، از اولم گفتم رابطه‌ی ما فقط یه دوستیه معمولیه، زانیار آدمی نیست که بخوام به عنوان همسر آیندم انتخابش کنم و زندگیمو باهاش شریک بشم ،اون فقط و فقط برام یه دوست بوده.

بابا با تحسین نگاهم کرد و برق شوق به چشماش دوید … بدون هیچ حرف دیگه‌ای و با موفقیت پیپ معروفش رو از تو جعبه‌ی روی میزش برداشت و گوشه لبش گذاشت.
نگاهم رو به همه جا اِلا به چشم های سرد و بی غرور مرد مقابلم دوختم اما فرار تا کِی ؟
کاش میفهمیدی زانیار این بهترین تصمیمیه که الان مقابل بابا و تو تونستم به زبون بیارم.
تحمل عجزش رو نداشتم … اما من شکستمش ‌… منه از خود راضی و لوس و نُنُری که هنوز نمیدونم آینده و زندگی چه معنایی داره … من سوزوندمش …

نیم نگاه کجی بهش انداختم … دلم بدون هیچ تعللی براش فغان سر داد … طاقت دیدن این روی جدید و مظلوم و مفلوک زانیار رو نداشتم …
خوبِ من باهات چیکار کردم … باهات چیکار کردم زانی ؟!

زودتر از اون چیزی که فکر میکردم و در عرض یک چشم به هم زدن زانیار مشغول جمع کردن وسایلش شد تا برای همیشه از خونه‌مون بره.
غمگین و پر از آه در سینه از اتاقم بیرون اومدم … سرگردون و حیرون پله‌هارو یکی یکی پایین اومدم … دلم ضحه زد … تیر کشید … ناله و شیون سرداد … دلم از سینه‌م آویزون بود اما من همچنان نالان و مصر روی تصمیم احمقانه‌م پایبند بودم.
روی پله آخر لحظه‌ای مکث کردم چون تحمل این فغان‌های شدید قلبم رو نداشتم … قلبم به سینه ام مشت کوبید و گفت :
“لعنتی چطور میتونی ؟ بعد از این همه رابطه عاشقونه، روزای خوش و سالهای متوالی کنار بهترین آدم و مهربون ترین مرد چطور میتونی انقد راحت ازش بگذری و دلش رو بشکنی ؟

مشتی به قلبم زدم تا فقط کمی خفه خون بگیره و دست از سرزنش‌ها و ملامت های نفرت انگیزش برداره، اما چشمام چی ؟ با اونا چیکار کنم که از تصور نبود زانیار توی این خونه و ندیدنش دارن سیلاب سیلاب اشک روی صورتم روونه میکنن ؟!

خونه به طرز عجیبی تو سکوت مطلق فرو رفته بود ،هیچ صدایی از بابا و ترانه جون به گوش نمیرسید ،چراغ اتاقشون خاموش بود اما معلوم میکرد که هر دو سر این موضوع و اتفاقات پیش اومده امروز و امشب با هم قهر کردن.

عمو شکیب و خاله تورانم تو ساختمان اصلی نبودن، حدس می‌زدم به اتاق پسر عزیزشون رفتن و دارن با اشک و ناله برای رفتن بدرقه‌ش میکنن.

پله آخررو هم پایین رفتم و با نور منعکس شده از هالوژن های رنگی توی خونه خسته و عصبی به طرف آشپزخونه رفتم.
تا پام رو به آشپزخونه گذاشتم به خودم اومدم برای چی اینجام ؟ چی میخوام ؟ دلم داره آتیش میگیره … دستای یخ زده‌م رو به سمت کابینت بردم و لیوانی برداشتم و از شیر آب پر کردم.
نه این آب نمیتونه آتیش قلب به صُلابه کشیده‌م رو خاموش کنه.
دو تیکه یخ قالبی تو لیوانم گذاشتم.
گلوی غمباد شده‌م به زور قلوپی از اون آب یخکی به معده‌م فرستاد … شاید خنده‌دار باشه ، تو این سرما و برف و بورانِ سنگین من دارم آتیش قلب و جونم رو با آب یخکی تسکین میدم.

“آخ زانیار…”

زمزمه کردم.
“زانیار…”

اشکم چکید.
“زانیارِ من…”

ناله سر دادم.
“منو ببخش…”

تو قلبم و مغزم انفجاری رخ داد و تیر مهیبش توی تنم پیچید.
“منو ببخش عشقم”

سرم رو روی کانتر گذاشتم و با صدای خفه و شکست خورده‌ای زیر گریه زدم. زانیار…
زانیار…
زانیار…

*

پشت یکی از شمشادها پنهون شدم. نمیتونستم به خاطر بودن خاله توران و عمو شکیب توی اتاقش ،بهش نزدیک بشم.

از خودش هم شرم داشتم …
از نارو زدنم به عهد و وفایی که تو خلوت دوست داشتنمون با هم بستیم و من بهش وفادار نبودم.

یاد لحظه‌ای افتادم که بهم گفت :
“من اگه تموم دنیا جلوم وایستن واسم مهم نیست آذین، فقط خودت مهمی که بفهمم تو هم پشتمی ، تو هم منو میخوای ،اونوقت یه لحظه هم واسه به دست آوردنت تردید نمیکنم ولی وای از اون روزی که خودت منو نخوای آذین … خودت بگی حسی که من دارم یه طرفه‌ست و تو قلب تو مشترک نیست اونموقعست که دیگه کاری از دستم بر نمیاد، پشتم خالی میشه، دستامم آویزون‌.”

لحظه ای که گفت :
” من آدم اینجور رابطه‌ها نیستم آذین، من بلد نیستم با کسی تا این حد قاطی بشم مگه اینکه اون شخص جونم باشه، من تورو میخوام اما نمیتونم تو رابطه‌ای باشم که حکم عروسکو براش داشته باشم … هیچ وقت باهام عروسک بازی نکن.”

بهت گفتم :
“باهات عروسک بازی نمیکنم … بهت گفتم منم اهل بازی نیستم اما بازی کردم … خیلیم بد بازی کردم … طوری بازی کردم که تو کیش و مات شدی.”

لحظه ای که گفت :
“میخوای به بابات چی بگی ؟ من که از احساس واقعیم حرف میزنم، چون خیالم از احساسم به تو راحته و مطمئنم چقدر دوسِت دارم،تو جی میخوای بگی ؟”

من گفتم :
“برای ازدواج فعلاً نمیتونم مقابل بابام بایستم اما قرص و محکم بهش میگم زانیارو دوست دارم و دلم جز اون کس دیگه ای رو نمیخواد ،مطمئنش میکنم که فقط خودتو میخوام … فقط زانیارو.
قسم خوردم … قسم خوردیم …
اعتماد کردم … بهم اعتماد کردی … گفتی منو میخوای تا پای جونم … گفتم تا ته دنیا باهاتم، اما جنس من تو زرد از آب دراومد و تورو از میدون قلبم بیرون کردم در حالی که بیرون نمیری و داری ذره ذره وجودم رو به سلاخی میکشی.

از پشت شمشادها دیدمش که همراه مامان و باباش از تو اتاقش بیرون اومد. برعکس تصورم ،از این که قصد داره همین الان راه رفتن رو در پیش بگیره اما چیزی میون دستاش نبود و فقط داشت پدر و مادرش رو آروم میکرد تا به اتاقشون بر گردن.
یعنی نمیخواد بره ؟؟

صدای خاله توران به گوشم رسید که با اشک و صدای بلندش گفت :
– اگه بخوای خودم با آقاطاهر حرف میزنم مادر، اون مرد شریفیه باش حرف میزنم، مطمئنم قبول میکنه عزیزَکم.

در جواب خاله توران سرد و سخت گفت :
– نیازی نیست مادرِ من ،مگه میخوام کجا برم ؟ تو همین شهرم، هر وقتم اراده کردین میام پابوستون.

عمو شکیب روی شونه‌ی زانیار زد و گفت :
– بهت گفتم کارت عاقلانه نیست بابا اما قبول نکردی.

زانیار سرش رو تکون داد و گفت :
– بهتره برگردین به اتاقتون ، هوا سوز داره یه وقت سرما میخورین.

– صبح نیایم رفته باشی … نری تا برات یه مقدار خوراکی بیارم، بیام یه دلِ سیر ببینمت.

– نمی‌خواد قربونت برم … برید فعلاً استراحت کنین، انقدر اشک نریز مامان من که نمیخوام راه دور برم ، فردا صبح قبل رفتنمم میام میبینمتون.

عمو شکیب و خاله توران از اون محدوده دور شدن ولی صدای گریه‌های بلند خاله توران همراه با سوز سرما به تنم یخ بستن.

دم در اتاقش ایستاده بود … دستاش رو تو جیب گرمکنش فرو برده بود و رفتن مامان باباش رو تماشا میکرد.
پاهام جون میکندن تا به سمتش برن اما هیچ قدرتی نداشتن و تنها اشک بود که از روی دلتنگی و ناله‌هام از چشمام فرو میریخت.
کاش کسی بود و میتونست منو نزدیک این اتاق دوست داشتنی ببره … برم پیشش و دوباره بغلش کنم … بوش کنم … ببوسمش و خودم رو توی اون قامت و هیکل تنومندش پنهون کنم و زار بزنم.
حالا که میفهمم زانیار میخواد بره بیشتر از هر زمانی عاشق و دلتنگم … مگه عشق و عاشقی دروغه ؟ مگه دوست داشتن شرع و محرمیت میشناسه ؟
مگه باید حتماً اسمش رو دنیا تا دنیا بشناسه ؟ همین که قلبم داره تو سینه‌م بیقراری میکنه و سینه‌م رو میشکافه معناش اینه که من یه عاشقم … یعنی نمیتونم خاطرات عزیزم رو با این مرد محبوب و دوست‌داشتنی فراموش کنم … نمیتونم تا اطلاع ثانوی و شایدم هیچوقت دل به دل مرد دیگه‌ای ببندم … میگن عشق اول هیچوقت از ذهن آدم فراموش نمیشه …
زانیار درست عشقی بود که در اولین فرصت تو دلم جا خوش کرد و نشست که نشست.

عقب گرد کردم تا برگردم … امشب پا به پای این مرد فرو ریختم ولی یه دلش کردم که ما قسمت هم نیستیم و رابطه‌مون درحد دوستیه معمولی بوده.

تا به عقب چرخیدم تو یک صدم ثانیه فکر انحرافی مغزم رو کاملاً درگیر کرد … هنوز نتونستم جوانب اون فکر رو درست حلاجی کنم که صدای زانیار منو مخاطب قرار داد.
– میدونم پشت درختی ‌… بیا تو اتاقم.

پاهای آویزونم انگار وزنه‌ی یه تُنی بهشون وصل کردن.
فهمید پشت درختم انقدر منو خوب میشناسه که میفهمه برای دیدنش دارم لحظه شماری میکنم و محاله این شب آخری دست از دیدنش بردارم

به طرفش رفتم و پشت سرش وارد اتاق شدم … در اتاق رو بست و بدون اینکه نگاهم کنه کلید رو توی قفل چرخوند و گفت :
– واسه چی اینجایی ؟

انقدر شرمنده بودم که دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه … به وسایل و ساک‌های آماده شده‌ش نگاه کردم … از همین الان کابوس‌هام شروع شد.
– واقعاً میخوای بری ؟

نیشخندی زد و بغض گلوم تشدید تر شد.
اینبار تیز و نافذ نگاهم کرد و اشک بدون‌کنترل از چشمام فروریخت.

– توقع داری بمونم ؟

– اگه بخوای با بابام حرف میزنم، راضیش میکنم که بمونی.

با تمسخر گفت :
– مطمئنی جراتشو داری ؟ که بهش چی بگی اونوقت ؟

از دیدن صورت و نگاهش شرم زده بودم سرم رو به زیر انداختم و با ریش ریش‌های کلاه بافت زرشکیم بازی کردم.

– میدونم تقصیر من شد.

مکث کرد و با سکوت و سنگینیه نگاهش همچنان خیره‌م بود … دوباره نگاهش کردم و نالیدم :
– نرو زانیار .. این پایان رابطه‌مون نیست … من نمیخوام اینجوری تموم بشه … ما از بچگی با هم بزرگ شدیم … تو این خونه تک تک لحظه‌ها با هم بودیم … دوستم بودی، همخونه‌م بودی … همبازیم بودی … بعدم شدی عشقم … این ته نامردیه که اینجوری بذاری بری …

– تو به بابات گفتی فقط بامن دوستی ، تو بهش گفتی منو در حد همسر آینده‌ت نمیبینی ، پس چطور انتظار داری بمونم و دوباره به این رابطه‌ی تموم شده دل ببندم ؟

اشک دیگه‌ای چکید و با بغض و گریه لب زدم :
– تموم نشده زانی … تموم نشده بخدا.

کلافه دستی به موهاش کشید و ازم دور شد مشغول جمع کردن خرت و پرت‌های دیگه‌ش بود.

– کجا میخوای بری ؟

– نمیدونم.

اشک و بغض و آه بیشتر بهم غلبه کردن.
– پس من چی میشم ؟ بدون تو نمیتونم دووم بیارم … خودتم بدون من میمیری … وابستگی از پا درمون میاره.

زهرخندی زد و با نیمچه نگاه دلگیری گفت :
– تو که این چیزارو میدونستی چرا از حقت دفاع نکردی ؟ عین گوسفند ایستادی بِروبِر نگاه میکنی ؟ خودت بهتر میدونی که بابات قرار گذاشته تا آخر همین هفته زن پسر عموت کنه ،به جای این حرفا زبونتو به کار مینداختی تا منصرفش کنی.

با گریه‌ی تلخ و عصبی لبخند زدم و گفتم:
– حتماً تو هم انقدر منو احمق میبینی که به حرف بابام گوش کنم برم زن پسر عموم بشم ؟ خودت میدونی من جز خودت کسی‌و نمیخوام.

دست از کارهای بی‌هدفش برداشت و مستقیم بهم نگاه کرد ،گیج سرش رو تکون داد و گفت :
– منظورت چیه ؟

دستی به چشمای خیسم کشیدم و اشکم رو گرفتم :
– میدونم نمیتونم از رفتن منصرفت کنم، میدونم انقدر ازم دلخوری که هر حرفی بزنم یا هر کاری انجام بدم بازم …

“آه عمیقی کشیدم … لعنت به این بغض … من چقدر این پسره غُد و تخس رو دوست دارم که حتی به خاطرش فکر غرور ناچیزم رو نمیکنم.

– من دوسِت دارم زانیار.

نفس کلافه‌ای کشید و با مکث دو سه ثانیه‌ای که گذشت ، گفت :
– پس چرا جلوی بابات لال‌مونی گرفتی ؟ چرا وقتی گفت زن پسر عموت بشی عکس‌العملی نشون ندادی ؟ مگه تو به من قول نداده بودی آذین ؟

– زانیار من بهت گفتم فعلاً نمیتونم در مورد ازدواج فکر کنم ، نه اینکه تورو نمیخوام، بخدا میخوام ، بهت هم قول دادم ، اما نه واسه الان، واسه چند سال آینده که هر دومون بزرگتر میشیم.

تمسخر بار پوزخندی زد :
– اما تو داری زن سپهر میشی.

با اخم و نفرت گفتم :
– من با سپهر ازدواج نمیکنم …هیچوقتم باهاش ازدواج نمیکنم … تو اونی هستی که میخوام ولی نمیتونم به خاطرت بابامو از دست بدم … یکم درکم کن زانی … شرایط الانت چیزی نیست که قانونای بابا تاییدش کنن … لااقل چند سال باید بگذره تا تو بتونی خودتو جمع و جور کنی ، اونموقعست که میتونیم محکم جلوی بابا بایستیم و حرف بزنیم.

بدون حرف نگاهم میکرد، ادامه دادم :
– اینبار تو باید بهم قول بدی.

با حرفام داشت گیج میشد … لبخندی به نشونه‌ی پوزخند از روی ابهام و سردرگمی گوشه‌های لب نشست … دستاش رو روی صورتش کشید و گفت :
– تو با خودت چند چندی دختر ؟ من دارم میرم میفهمی ؟ بهت گفته بودم زمانی دست از سرت برمیدارم که تو منو نخوای … خودِ خودت، نه بابات ، نه مامان و بابام ، فقط خودت آذین ، بهت گفتم اون موقع مثل سنگ سر جا میمونم و تکون نمیخورم ، چون نمیتونم از دستت بدم اما اگه خودت منو نخوای بدون هیچ اجباری راهمو می‌گیرم و از اینجا میرم … میبینی که الانم دارم همین کارو میکنم چون حساب کار فرق کرده !

– اما من میخوامت زانی … به روح مامانم دوسِت دارم.

با استیصال چنگی به موهاش زد و دوباره دستاش رو روی صورتش کشید … به وضوح گیج شده بود و سر از حرفام در نمی‌آورد … دوباره نگاهم کرد …‌ این بار با تردید و حس دوگانگی از ابهام و شک.

پوزخندی زد و کمی قدم‌رو مسیر کوتاه اتاقش رو راه رفت … به قاب عکس سه نفره و خونوادگیشون روی دیوار خیره شد … کاملاً معلوم بود که سردرگمی مثل یه بیماریه مزمن و نهفته به تموم تنش سرایت کرده و داره از عمد خودش رو به هر چیزی که بتونه حواسش رو از افکار خوره‌مانندش دور کنه چنگ میزنه.

بعد از سکوت طاقت فرسایی که به اندازه یه قرن گذشت، بهم نگاه کرد و گفت :
– گیجم نکن آذین … یه بار میگی میخوامت، یه بار میگی با این خصوصیاتی که تو داری نمیتونم قبولت کنم چون بابامو از دست میدم … نمیفهمم الان باید چیکار کنم ؟
هستم … نیستم … بمونم … برم … منو میخوای … نمیخوای … تو داری با این حرفات دیوونم میکنی ، خودمم نمیفهمم باید چه غلطی بکنم…

– ببین زانیار ، تو با خصوصیاتی که الان داری بابام نمیتونه راضی به ازدواجمون بشه ، قرارمونم این بود چند سال دیگه راجع به ازدواج فکر کنیم ، تا اونموقع تو هم میتونی یه کار درست درست حسابی پیدا کنی ، دَرسِت تموم شده ، میتونی محکم جلوی بابام بمونی … اما الان نه.

پوزخند عصبی زد :
– من که خودمم اینارو به بابات گفتم دیدی چه جوری مسخرم کرد ؟ بهم میگه کُلفت و خودشو اربابم میدونه.

– تو قرار نیست با بابام ازدواج کنی … اونی که باید انتخابت کنه منم که هر چند سالی بخوای صبر میکنم تا اوضاعت درست بشه که بابامم نتونه ازت ایراد بگیره.

چشماش به آنی براق شدن … رنگ صورتش باز شد و آروم به سمتم اومد … گوشه‌های چشمش بخاطر تنگ شدن چشماش چروک شدن، با اطمینان گفت :
– ازم چه قولی میخوای ؟

به چشمای سیاهش زل زدم و با لبخند گفتم‌ :
– یادته ازم پرسیدی تا کجاها باهامی ؟

نزدیکم شد … خیلی نزدیک … درست توی یک دمی مقابلم.
سرش رو ملایم تکون داد :
-اوهوم … تو هم گفتی تا ته دنیا باهامی.

دست دراز کردم و دست قوی و بزرگش رو میون دست ظریفم گرفتم … پنجه‌هامون رو محکم بین هم قفل کردم … به هر دو چشماش از راست به چپ و از چپ به راست نگاه کردم … میخواستم لپ کلامم رو با قدرت‌ترین احساسم به کرسی بنشونم تا باورم کنه که هستم … مثل همون جمله‌ای که گفتم تا ته دنیا باهاتم و کسی نمیتونه مارو از هم جدا کنه.

– به پات میمونم زانی … هر چقدر طول بکشه … مثل همون موقعی که گفتم تا ته دنیا باهاتم … من بهت دروغ نگفتم ولی تو این شرایط نمیتونستم از عشقمون جلوی بابام دفاع کنم … خشمشو که دیدی ؟ آهم تو بساطمون نداریم که لااقل از داشته‌هامون مایه میذاشتیم، مجبور شدیم هر چی بابا میگه گردنمونُ کج کنیم و بگیم حق با شماست …
آروم به بازوش زدم و با لبخند گفتم :
– خدایی دروغ میگم ؟ خب اونجا من از چیه تو دفاع میکردم ؟

به واقعیت حرفام لبخند زد … یه لبخند واقعی و ملایم … قربون لبخند شیرینت برم که اگه بدونی چقدر دلم گرم لبخنداته هیچوقت به روم اخم نمیکنی.

دستم رو محکم فشرد و آروم گفت :
– چه جوری میخوای مطمئنم کنی که همیشه هستی ؟ بابات دست از سرت بر نمیداره آذین، خیلی سرسخته، میترسم تو نبود خودم به زورم که شده زن پسر عموت کنه، اونوقت چه جوری به این عهد و پیمونمون دل خوش کنم ؟ من اگه از اینجا هم برم بازم به عشق خودت میرم که اونجوری که بابات ازم انتظار داره برگردم، ولی میترسم آذین … میترسم از دستت بدم.

من تصمیم رو گرفتم ‌… تصمیمم رو هر چند با تشویش و ترس ، اما همون لحظه‌ای که قدم‌هام رو به سمت اتاقش برداشتم گرفتم و الان هیچ تردیدی توش ندارم … هیچوقت تصور این روز و این لحظه رو نداشتم که مجبور باشم توی این معادله سخت بدترین راه رو انتخاب کنم … اما زانیار کسی نیست که به خاطرش حتی یک لحظه هم تردید کنم … اون برای من پدرمه … مادرمه … برادرمه … دوستمه و کسیه که قراره تا آخر عمر تکیه گاه و مونسم باشه … زانیار برای من هر کسی نیست … زانیار برای من همه کسه … همه کسی که حاضرم دنیام رو ببخشم … روزگارم رو ببخشم ولی فقط و فقط روی این کره‌ی مجهول همین داشته برام باقی بمونه.

دست آزادم رو سریع روی لبش گذاشتم و ادامه حرفش رو قطع کردم … پا بلندی کردم تا قد به نسبت کوتاهم در مقابل هیکل یَل مانندش همسان بشه.
تصمیم خودم رو گرفتم … تردید نکن آذین … تردیدی ندارم … چشم بستم و لبم رو بدون هیچ مرزی روی لبش گذاشتم و تو همون حال مشغول باز کردن دکمه‌های پالتوم شدم.
بهت ثابت می کنم که آذین فقط حرف نیست ،بلکه پای عمل که برسه از جون خودش هم مایه میذاره.
سرش رو با وحشت به عقب کشید و گفت :
– چیکار داری میکنی ؟

مطمئن لب زدم :
– باید با هم اینکارو بکنیم.

متعجب و با خشم گفت :
– آذین مگه زده به سرت ؟

سرم رو تکون دادم.
– اوهوم … اگه این کارو نکنی از دستم میدی … لااقل اینجوری هردومون خیالمون راحته که مال هم میمونیم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن