رمان آنلاینرمان سایه

رمان سایه/پارت آخر

صدای ملچ بوسیدن ترانه اومد که بابام رو بوسید و کنار بابا تو گوشی گفت :
– عاشق این اخلاقشم آذین میبینی ؟ انگار این سه سال واسه هممون یه درِ حکمت باز شده تا همه به خودمون بیایم و بفهمیم زندگی ارزشش به پول و مال و ثروت نیست، زندگی یعنی لبخند عزیزامون، لبخند بزن و خوش باش، خوشحالم که دوباره به هم برگشتیم ولی اگه ناراحت نمیشین ما هم فردا میایم شمال پیشتون.

بابا : عه ترانه مسافرتشونو کوفت کردی که‌.

همه زدیم زیر خنده که زانیار گفت :
– ممنونم ازتون … مرسی عمو طاهر که انقدر بهم اعتماد کردین.

– تو از الان دامادمی پسرم، اما خب یه کارای شخصی هم باهات دارم که هر وقت ببینمت حضوری از خجالتت در میام.

دوباره زدیم زیرخنده که ترانه گفت :
– برید برید که الانا صبح بشه ما هم فردا خروس نخونده بالای سرتونیم … نگران مامانتم نباش زانیار همراه خودمون میاریمش.

– لطف میکنین ترانه خانوم..

با ذوق و خوشحالی گفتم :
– اگه خاله توران بفهمه خیلی خوشحال میشه.

ترانه : همینطوره عزیزم، مواظب خودتون باشین.

– چشم چشم.

ترانه آروم تو گوشی گفت :
– مردِ گنده داره گریه میکنه من برم آرومش کنم بچه‌ها …‌آذین بالاخره امشب پیروز شدیا … میدونستم موفق میشی.

غش غش خندیدم ، بابا تا گفت :
– جریان چیه ؟

تماس قطع شد، نگاهمو با خنده به زانیار دوختم که موشکافانه و نفوذی نگاهم کرد، چشماشو شیطون کرد و لبخندی زد و گفت :
– پس ترانه خانومم میدونسته که تو امشب قصد داشتی بلای جونم بشی خوشگل خانوم.

لپم رو محکم کشید ، انقدر که از درد گفتم :
– آخ زانیار نکن بیشعور خب دردم میگیره، انگشتاتو نگاه کن ضخامتشون پوستمو سوراخ میکنن.

خندید و بوسه‌ای به جای انگشتاش روی گونه‌م زد و گفت :
– میتونی آروم آروم برونی منم پشت سرت بیام ؟

– اووم الان دیگه میتونم تا قلّه‌ی قافم برونم و خسته نشم.

خندید.
– ای جانم ‌پس بزن که رفتیم.

دست راستش رو بالا آورد، کف دستامونو به هم کوبیدیم و زانیار از ماشین پیاده شد، گوشیه خودم رو اینبار کنارم گذاشت و گفت :
– جلوی یه درمونگاه نگه‌دار اول یه معاینه‌ی کوچیک بشی.

سرمو با موافقت تکون دادم ،گوشیشو برد و به سمت ماشینش رفت … آروم آروم و با طمانینه رانندگی میکردم و زانیارم پشت سرم می‌اومد، به رامسر که رسیدیم نزدیک درمانگاه گوشیم زنگ خورد، گوشی رو برداشتم و با دیدن شماره‌ای که چند روز پیش برای من پیام تبریک سال نورو فرستاده بود چشمام چهار تا شدن، به سرعت نور پیامش و حدسی که توی ذهنم درمورد زانیار افتاده بود تو ذهنم مرور شدن، اون شماره پس زانیار بوده ، استارت اول رو خودش برای شروع دوباره‌ی رابطمون زد، خودش زودتر از من قصد جوش دادن این رابطه‌ی ترک خورده‌مون رو داشت، خوشحال شدم و با لبخند تماس رو وصل کردم :
– جانم ؟

خندید.
– میدونستی منم شیطون خانوم ؟

– اوهوم ، همون روزی که پیام دادی فهمیدم خودتی.

– جلوی اون درمونگاه جلویی نگه‌دار.

– باشه.

– جلوی اون درمونگاه جلویی نگه‌دار.

– باشه.

جلوی درمانگاه نگه داشتم، بعد از اینکه دکتر معاینه‌م کرد یه سری اصطلاحات گفت که با وجود صمیمیت و نزدیکیه بیش از حدم به زانیار اما وجب به وجب جلوش آب میشدم و زیر زمین فرو میرفتم ، دکتر گفت جنس پرده‌ بکارتم ضخامت داره و از نوع سخت محسوب میشه و ممکنه با چند بار رابطه باز هم خونریزی داشته باشم، از اول حرفهای دکتر تا آخر سرم پایین بود و حتی خجالت میکشیدم به زانیار نگاه کنم اما اون خیلی پرو و ریلکس به حرفهای دکتر توجه میکرد و حتی راهکار و نوع انجام رابطه رو ازش میپرسید ، یه آن بهش نگاه کردم دیدم داره با لبخند شیطونی نگاهم میکنه، چشم غره‌ای بهش رفتم و سعی کردم تا پایاین این حرفها به زانیار و عکس‌العملهای شیطونش نگاهی نکنم.

بالاخره بعد از کلی رنگ به رنگ شدن و معاینه و دنگ و فنگ‌های دیگه از درمانگاه بیرون اومدیم، جالبتر از همه اینجای قضیه بود که دکتر فکر میکرد منو زانیار زوجی هستیم که تازه با هم ازدواج کردیم و چقدر از کلمه‌ی “خانمتون” که در بین حرفهاش به کار میبرد دلم غنج میرفت.

داشتم به سمت ماشینم میرفتم که از پشت سر با شیطنت و شور گفت :
– ببینمت خانم خجالتی‌.

– من خجالتی نیستم … فقط دکتر خیلی پرو بود که جلوی تو همه اون حرفارو راحت میگفت.

با خنده‌ی بلندی گفت :
– وایسا ببینم.

بازومو سریع گرفت و از حرکت نگهم داشت، برگشتم بهش نگاه کردم، تموم اجزای صورتش خوشحال و خندان بودن و دلِ من برای این شاد بودنش غش و ضعف میرفت … با خنده گفت :
– اولاً دکتر بیچاره که نمیدونسته ما هنوز ازدواج نکردیم بعدش هم این چیزا برای دکترها بابِ ، روزی هزار بار برای امثال منو تو اینارو توضیح میدن دیگه براشون عادیه.

– تو هم که بدت نیومده بود از ذوق نیشتو تا پشت گوشات باز کرده بودی‌.

لب گزید و با چشمک شرورانه‌ای گفت :
– خب عزیزم من باید قشنگ گوش میدادم که بفهمم تا چه اندازه مجازم تو رابطه با زنِ خوشگلم … تند برم ، آروم برم …

زدم با بازوش و با چشم غره گفتم :
– خیله خب دیگه، برو بشین سریع برسیم به ویلا من با این لباسا حالم داره از خودم به هم میخوره.

*

(سه سال بعد)

همه تو حیاط خونه بابام نشسته بودیم، اولای مهرماه بود و و بارون نم نم و ملایم بارش میکرد ‌… زانیارو بابا مشغول کباب کردن جوجه‌ها بودن اما نگاهشون هر چند ثانیه یکبار به طرف من بود و با هم زمزمه‌هایی میگفتن و میخندیدن … یه لبخند میزدن و هزار بار دلِ من قربون صدقه‌ لبخندشون میرفت … مردای مهربونِ زندگیم … بی‌محابا عاشقشونم ، اونقدر که با وجودشون انگار سند دنیارو بنامم زدن … دلم برای این صمیمیتشون ضعف میرفت … صمیمیتی که مشابه رابطه‌ی محکم پدر و پسری بود.

ترانه کنار گوشم آروم گفت :
– از این جوجه‌ها چی قراره به ما برسه معلوم نیست … انقدر که نگات میکنن و دلشون غش میره برات من مطمئنم الان جوجه هارو هم مثل زغالا سیاه‌سوخته میکنن … بنظرت چی به هم میگن و میخندن ؟

– وای هر چی میخوان بگن مهم نیست فقط اون جوجه‌هارو سریع برسونن به من که دارم از گشنگی هلاک میشم.

خاله توران که میون جمعمون نشسته بود انگار صدای آرومم رو شنید چون با صدای بلندی گفت :
– زانیار مادر اگه از جوجه‌ها آماده شده یه لقمه برای آذین بیار ، بچه‌م گشنشه‌.

زانیار با شنیدن این جمله سریع هول کرد و با عجله بادبزن رو به دست بابا داد و خودش مشغول لقمه گرفتن برام شد.

بابا با خنده گفت :
– دخترام گشنشونه ؟

چشم دنبال زانیار و لقمه‌های توی دستش بود، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :
– اوووه چه جورم.

بابا : بجنب زانیار بجنب که الان پشت بچه‌م سیاه میشه.

همه بلند زدیم زیر خنده، زانیار یه لقمه بزرگ با چند تا جوجه‌ی داغ و برشته برام آورد، با ولع از دستش گرفتم و گفتم :
– مرسی دستت درد نکنه.

با لبخند گفت :
– نوش جونتون عزیزم … دردی چیزی نداری ، انگار راستی راستی دخترم اونجا جا خوش کرده قصد نداره بیاد بیرون.

ترانه آروم خندید و گفت :
– دخترمون جاشو دوست داره، بدش نمیاد تغذیه‌های خوشمزه مامانشو شریک باشه!

خاله‌توران خندید و گفت :
– قربونش برم لااقل یکم بفکر ما باشه که انقدر براش ذوق داریم ببینیمش … بیاد تا حداقل لباسایی که براش خریدمو تو تنش ببینم آرزو به دل نَمیرم.

زانیار اخم واقعی کرد و شاکی گفت :
– عه مامان … نگو دیگه اینجوری ، از این حرفا خوشم نمیاد، آوینا هم به زودی میاد همتونم دوروبرش میمونین هیچ جا هم نمیرین.

ترانه : انشالله … ولی آذین تو مطمئنی هیچ دردی علائمی چیزی نداری ، آخه دکتر گفت دیگه موقعشه ها ؟

با دهن پر جواب دادم :
– من که علائمی ندارم ، دخترم فعلاً گشنشه … هیچ تمایلی هم نداره که بیرون بیاد،حالا انقدر بگین تا این چند تا لقمه‌ جوجه رو کوفتم کنه‌.

زانیار خندید و آهسته گفت :
– خدا نکنه ،نوش جونت عزیزم، تشنه‌ت نیست، آب بیارم برات ؟

– آره اگه بیاری که خیلی قربونت میشم.

پیشونیم رو بوسید و آروم گفت :
– الان میارم فداتشم ‌… خودتو بپوشون درست سرما نخوری.

– سردم نیست زانی، کف پاهام داغ شده انگار تو کوره گذاشتیشون.

خندید و شنل دورم رو مرتب کرد و گفت :
– میترسم سرما بخوری خوشگلم، هوا یخورده سوز داره ، تو هم که بدسرمایی خدایی نکرده زود مریض میشی.

از وقتی باهم ازدواج کردیم زندگیمون طور دیگه‌ای شد، طوری که حتی خودمم تصور نمیکردم زانیار تا این حد از شخصیت مغرورش فاصله بگیره و برای من همسری مهربون و دلسوز بشه … هر دومون همونطور که به هم قول داده بودیم گذشته‌ی سیاهمون رو جبران کردیم … با خنده‌ها … با کنار هم بودن … با محبت و دوستیه بینمون … درسمون روکامل کردیم … زانیار تو رشته‌ی استادیش تبحّر و قدرت بیشتری پیدا کرد و زمانهایی که برای تدریس به دانشگاه نمیرفت توی شرکت رضا مشغول به کار بود … هنوز برای من رفاقتشون فاز گنگی داشت، یه روز انقدر با هم بحث میکردن که به خودم میگفتم از امروز همه چیز بینشون تموم شده اما چندی بعد با دیدنشون شوکه میشدم، انگار نه انگار جفتشون تا چند دقیقه‌ی پیش با هم چه بحث پراز جنجال و کش مکشی داشتن.
صمیمیتشون رو دوست داشتم، رضا پسر خوبی بود و هنوز بعد از سه سال دیدگاه من نسبت بهش همون حس خوبِ قدیم بود، ترتیب اون مهمونی و رفتارهاش و حرفهایی که اونشب زد طبق حدسی که منو زانیار زده بودیم برای تحریک خشممون بود تا هر دومون رو به خودمون بیاره …به گفته‌ی خودش جدایی تا کِی ؟ حیف این روزها نبودن که با دوری از هم تباه شدن ؟ حیف و هزاران حیف ، اما من به سعادت الانم میبالم که حاصل اون‌همه صبوری و عذابِ دوری از هم شدن.

به اصرار ترانه‌جون خاله‌توران به خونه‌ی پدریم برگشت، اما نه به عنوان خدمتکار، به عنوان یه همخونه‌ و عضوی از خونواده‌ی دوست داشتنیم که حالا حکم مادرشوهرم رو داشت … خاله توران برای گذشته‌ها و مرگ شوهرش هیچوقت رفتار بدی به روی منو خونواده‌م نیاورد، حتی طوری وانمود میکرد که انگار بابام توی مُردن عموشکیب هیچ نقشی نداشته و فقط یه مرگ عادی بوده، هر چی توی دلش انباشته بود همونطور توی دلش محفوظ نگهشون میداشت تا لااقل جلوی ما چیزی بروز نده … زنِ مهربونی و وقتی فهمید من دارم بار پسرشو حمل میکنم به خونه‌ی منو زانیار اومد و تمام وقت تو کارای خونه و خرید و خیلی چیزهای دیگه مثل یه مادر کمکم میکرد و من باز هم بابت این آرامش و خوشبختی که بین زانیار و مادر دلسوزش داشتم خدارو شکر میکردم.

با وجود صمیمیت زیاد بابام و زانیار اما پیشنهاد کار توی شرکت بابا رو رد کرد و من فهمیدم علت این کارش چیه ، چون زانیارو بخوبی میشناختم و میدونستم دوست داره با استقلال و پشتکار خودش زندگیش رو بنا کنه … درسته برای من غروری نداشت اما این غرور در مقابل بابام و بقیه کاملاً به چشم می‌اومد و میفهمیدم برخلاف صمیمیتش با بابا و ترانه و جمع خونوادگیمون روی افکار خودش هنوز پایبنده و دوست نداره برای اهدافش به کسی متکی باشه.

درس و دوره‌های آموزشیم رو تموم کردم و بابا به عنوان هدیه برام یه دفتر وکالت زد ، هر چند بعد از چند ماه باردار شدم و به خواست خودم سعی کردم ماههای آخر بارداریم رو تو اوقات استراحت بسر ببرم … دختر عزیزم که مطمئنم با اومدنش به زندگیه منو بابای مهربونش رنگ و روی دیگه‌ای میداد …

توی این سه سال زندگی اولش یه چیزایی برام سخت بود مثل مستاجر بودن ، سال اول زانیار به زحمت تونست توی یکی از مجتمع‌های خیابون پشت خیابونِ خونه‌ی بابام برام یه خونه‌ اجاره کنه، حقوقش هم برای پرداخت اجاره‌ی سنگین اون خونه خیلی کفایت نمیکرد، اما هیچوقت چیزی به روش نیاوردم و یا حرفی مِن باب تخریب غرورش نزدم تا اینکه سال دوم بابا خودش از زانیار خواهش کرد دست کمکش رو رد نکنه و برامون یه آپارتمان شیک و نقلی پایین‌تر از خونه‌ی خودش خرید.
زانیار این بود و مدلش با تموم مردای دیگه فرق داشت و این خاص بودنش باعث کشش شدیدی میشد که من بیش از قبل عاشقش باشم، بغلش برای من مثل ایستگاه آرامش عظیمی بود که با لمسش آرامش توی بند بند وجودم سرریز میشد، عشقِ نابِ من که حتی ثمره‌ی وجودمون رو هم بنام عشق زدیم … آوینای عزیزی که حاصل تموم دنیای پر از شور و عشق منو زانیار بود.
ما به هم ثابت کردیم که هر بلایی به سرمون اومد، هر حسی چه نفرت و چه دلخوری و کینه و خشم باز هم نتونستن عشق پررنگ بینمون رو از بین ببرن، عشق توی دل منو زانیار همیشه حرف اول رو میزد، چیزی که حتی اگه ما انکارش میکردیم اما رفتارمون درست توی زمان دقیقی اونو به رُخ میکشید … خوشحالم که خدا به دلم نگاه کرد، به دلِ زانیارم نگاه کرد و صفحات کتابمون رو برای هم نوشت.
تجربه‌های چند سال گذشته به ما درس قشنگی دادن و با این درس شخصیتمون رو بزرگتر کردن که فهمیدیم شخصیت انسان به جیب پر از پول و ماشین لاکچری و زندگیه مرفه نیست، شخصیتِ واقعی توی رفتار و منش و دانش انسانه، پول در برابر علم تو کفه‌ی ترازوی پایین قرار میگیره ولی با علم میشه به خیلی چیزها رسید …. به معرفت، شعور ، بزرگی، مقام ، انسانیت، محبت و وفاداری و همینطور ثروت.

تا زانیار رفت که برام آب بیاره یهو درد شدیدی زیر دلم‌ پیچید و بین پاهام داغ شد، حس کردم اون داغی تا زیر پاهام، جای که نشسته بودم هم نفوذ کرد، به ترانه و خاله ‌توران نگاه کردم، حواسشون به من نبود، با نفس نفس گفتم :
– خاله‌توران، فِک… فکر کنم … آی.

با جیغی که از درد زدم خاله توران، ترانه و بابا سریع دورم حلقه زدن و زانیارم سراسیمه خودشو بهم رسوند و گفت :
– جان بالاخره موقعشه‌ ؟

بابا با خنده گفت :
– بله دیگه، بالاخره فندوق خانوم افتخار دادن ما از نزدیک زیارتشون کنیم.

دستمو به سمت خودش دراز کردم ، فقط خودش و با درد گفتم :
– آی زانیار درد دارم زود باش آوین داره میاد.

زانیار با هول زیر بغلام رو گرفت تا بلندم کنه.
– ای جان ،من قربون تو و آوینا بشم که بالاخره رضایت داد بلیطشو پاس کنه.

رو به ترانه و مامانش گفت :
– مامان ، ترانه خانوم میشه لطفاً شما وسایل آذینُ بیارین تا من میذارمش توی ماشین؟

ترانه : وسایلش که آماده‌ست فقط خودمون باید حاضر شیم برای آذینم لباس بیارم.

خاله توران :
– آره مادر ، دورتون بگردم شما و آقا طاهر ببریتش توی ماشین تا ما زود لباس بپوشیم‌ بیایم.

دردهام بیشتر شدن و بی‌طاقت شدن دخترمون هم به جمع ما چهارنفر اضافه شد، لحظه‌ای که روی تخت زایمان رفتم بدنم آمادگیه فارغ شدن رو پیدا کرده بود و خیلی سریع زایمانم انجام شد … با دیدن دخترم تمام حس های قشنگ دنیا بهم سرایت کردن ، حسی که مادر بودن مادرِ تموم حس‌های دیگه بود …

خونواده‌م رو که کنارم دیدم به روی همشون لبخند زدم و گفتم :
– بی‌صبرانه منتظر اومدن این لحظه بودیم، خیلی خوشحالم که دارمتون.

زانیار روی پیشونیم رو بوسید و گفت :
– خسته نباشی عزیزم شادی رو تو بهمون دادی،تو باعث شدی که ما امروز با خوشحالی بخندیم … ازت ممنونم آذین.

لبخندی به روش زدم و دستشو میون دستم فشار دادم.
بابا ، ترانه جون و خاله توران هم بوسیدنم و به عنوان مشتولوق هدیه‌هاشون رو به منو دخترم میدادن … اون لحظه بزرگترین هدیه‌ای که دلم میخواست یه عکس ارزشمند و یادبود بود که برای همیشه این روز بزرگ رو تو خاطره‌ی زندگیم ثبت کنم … از یه پرستار خواهش کردیم ازمون عکس دسته جمعی بگیره و بعد با تک تک اعضا منو فندوق کوچولو عکس سلفی گرفتیم که زیباترینشون سلفیه منو زانیار بود که کنارم نشست و آوینای ریزه میزه رو تو بغلش گرفت و گونه ی منو بوسید و گفت :
– دنیامی عشقم … ازت ممنونم که بهم زندگی دادی و خودت شدی تموم زندگیم.

پایان

 

دوستان ادرس اینستاگرام منو دنبال کنین ممنون میشم رمان های جدید در استوریمون اعلام میشن

Ali_aghapoor22

برچسب ها

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن