رمان آنلاینرمان سایه

رمان سایه/پارت چهلو هفت

گوشی رو محکم روی صندلیه کنارم پرت کردم که با برخوردش به در ماشین دوباره روی صندلی افتاد، پام رو روی پدال گاز فشار دادم ‌و سرعتمو بیشتر کردم، زانیار دوباره از پشت سر نور بالا زد ، زنگ زد ، خودشو کُشت از بس بوق زد ولی هیچکدوم نتونستن معجون خشم من باشن و منو از این دیوونگی رها کنن …
نفهمیدم کِی از جاده‌ی اصلی خارج شدم و وارد جاده‌ی شمال شدم … از این همه سردرگمی و ضعفی که بخاطر زانیار و امشب دچار شده بودم مستاصل گوشه‌ای از جاده ماشینُ پارک کردم …‌سرمو روی فرمون گذاشتم ولی از گریه‌هام چیزی کم نشده بود … صدای باز و بسته شدن در جلوی ماشین اومد و بعد از اون صدای پرخاشگر و عصبیه زانیار.

– دیوونه … دیوونه منو کُشتی تو این سه سال باز داری شروع میکنی ؟ چرا نمیذاری حرف بزنم ؟ چرا همیشه خودخواهانه قضاوتم میکنی، من با چه خری نامزد کردم که خودم خبر ندارم؟ جوابِ منو بده ، نگام کن ببینم ؟

شونه‌مو گرفت و به سمت بالا کشیدم، صورتمو که از روی فرمون برداشتم همین که نگاهش به صورتم خورد یکه خورده گفت :
– آذین ، آذینِ نامرد اینجوری نابودم نکن ظالم، من مثل تو انقدرا صبور نیستم ، میمیرم دختر.

بغلم کرد، سفت و محکم ، چقدر خوب که اینکارو کرد چون داشتم میترکیدم ، سرمو روی سینه‌ش انداختم و هق زدم :
– خدا لعنتت کنه زانیار دنیامو انقدر تیره کردی که آرزو دارم یه نور کم سو دوباره به این زندگیه نکبتم رنگ بده … ازت بیزارم که غرور و شخصیتمو تا الان به سخره گرفتی و ککتم نگزیده که من یه زمانی عشقت بودم، عاشق هم بودیم، هم بازیه هم بودیم، با هم بزرگ شدیم، تو یه خونه، با هم خاطره داشتیم، با هم رویا بافتیم، ازت بیزارم زانیار که وسط دریا کشتیای امیدمو غرق کردی و حتی حاضر نشدی دستمو بگیری، ازت بیزارم که هنوزم همونی هستی که فقط تو هوای خودت دارم نفس میکشم، هوایی که میدونم مسمومه اما عقل و هوشم اینو تکذیب میکنن.

چنگ زدم به سینه‌ش و جلوی پیرهنشو تو دستم مچاله کردم و باز هق زدم :
– ازت بیزارم نامردِ بی‌وفا، منو بابام اگه یه بار عمو شکیبُ کُشتیم، اگه صد بار خودتو شکوندیم تو …. تو هزار بار منو شکوندی و نخواستی تمومش کنی.

– ببخشید … ببخشید عشقم.

آروم و فین فین کنان نالیدم :
– نمی‌بخشم … نمی‌بخشمت.

خندید و گفت :
– می‌بخشی عزیزم … می‌بخشی… من می‌شناسمت … خودم بزرگت کردم … تو عشق بچگیامی … انقدر تو تنم داغی که گاهی اوقات میسوزونیم گاهی اوقاتم میشی سنگِ صبورِ من …‌ قبول کن هر دومون به هم زخم زدیم و هر دومون غرور همُ له کردیم، اما حالا وقتِ جبرانه، حالایی که هر دومون شدیم دو تا آدم جدید و موفق که هزار خرابی رو پشت سر گذروندیم و به آبادی رسیدیم، حالایی که از عشقمون درس گرفتیم و فهمیدیم حتی نفرت هم قشنگ‌ترین حسه وقتی قلبامون عشقُ فریاد میزنن ، منو ببخش آذین، من بخاطر تحولم نیاز داشتم از تو و حس بینمون برای مدتی فرار کنم تا بتونم خودمو محک بزنم که بقول بابات شایسته‌ی این لقمه‌ گنده‌تر از دهنم هستم یا نه.

روی سرمو بوسید … چند بار و پشت سر هم زمزمه کرد :
– تو وجودِ منی ، میمردمم بیخیالت نمیشدم، من آدم دوری از تو نیستم، دور بودنم این مدت موقتی بود اما اینکه بذارمتو برم دنبال زندگیم نه ، روزی که با هم یکی شدیم بهت گفتم تو زنمی ، الکی این حرفُ نزدم چون تو تنها زنی هستی که تو زندگیه من جا داره، میدونم اخلاقم مزخرفه، گاهی اوقات تند میشم، گاهی اوقات میزنه به سرم یه رفتارایی از خودم در میارم که ممکنه حالتو به هم بزنن ، مثل پارسالی که تو خونه‌مون بودی و با بداخلاقیام اذیتت میکردم، بهرحال هیچ آدمی کامله کامل نیست، منم استثنا نیستم، اما اینا دلیل نمیشه فکر کنی تو قلبم جایی نداری ، من اخلاقم گوه باشه ، اصطلاحات عشق و عاشقی رو بلد نباشم به زبون بیارم، یا هر رفتاری که واسه تو تعبیرش بد تلاقی بشه، مهم اینه که قلبم فقط برای خودت تپش میکنه ، فقط مال خودته… انقدر به خودتو من فشار نیار ، فشار این سه سال رومه، فشار نداشتنت روم بوده، فشارای کاری، از یه طرفم اوضاع مریضیه مامانم ، ولی حالا که دارمت نمیخوام ببازمت ، نمیتونم از دستت بدم، هر کاری که دلتو آروم میکنه بکن، هر چیزی که فکر میکنی حالتو بهتر میکنه انجام بده اما ازم دور نشو، چون بخدا تحمل این درد جدیدو ندارم.

بدون اینکه سرمو از تو بغلش دور کنم با هق هق خشک و خالی که از اثرات گریه‌م به جا مونده بود گفتم :
– پس اون دختره چی !

– منو اون با هم نسبتی نداریم، به مرگ مادرم، به جون خودت یه بازیه مسخره بوده امشب که بعداً حساب رضا و اون دختره رو میرسم، اما حالا تو فقط آروم باش.

– یعنی باهاش نامزد نیستی ؟؟ تو که رضا گفت با هم نامزدین خودتم تاییدش کردی !

سفت تو بغلش چلوندم و چونه‌شو روی سرم گذاشت و گفت :
– دارم میگم مرگ خودتو مامانم خِنگول خانم، باز میگی نامزد دارم !! آخه من یه تار موی تورو به هزار تای نورا و بقیه میدم که دلت از اون دختره احساس خطر کرده ؟ تو که حرفامو با رضا شنیدی، دیدی که بهش گفتم بین منو اون دختره هیچوقت هیچی نبوده و نخواهد بود، خودت که شنیدی گفتمش منو آذین بینمون هر چی پیش بیاد اما باز مال همیم پس الکی اوقاتمونو بخاطر یه فکر بیهوده خراب نکن.

ته دلم جا گرفت مثل پارچی که پر از شربت خاکشیره و بعد از کلی هم زدن خاکشیرهاش ته نشین میشن، خشم و کدورت و احساسات منفیه منم ته نشین شدن، انگار با هر کلمه‌ش دلم رو سبز پوش میکرد، شبیه فیلم‌های افسانه‌ای که بعد از مرگ جادوگر یا ریختن گردِ جادویی روی جنگلِ سیاه و تاریک تبدیل به بهشتی سرسبز و روشن میشه، دلم همونطور سبز و آروم شد و با ملایمت گفتم :
– بیشعور بهت گفت میخواد بیاد خواستگاریه من حقش بود همونجا لهش میکردی.

خندید و گفت :
– زِر مفت میزنه ، اخلاقشو میشناسم ، اونم مثل تو اراده‌ی قوی داره تو شخم زدن اخلاقِ من.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
– سرم داره میترکه … از بس گریه کردم حتی نا نداشتم دیگه رانندگی کنم.

دوباره روی سرمو بوسید و آروم گفت :
– خودم خوبش میکنم عزیزم … اینبار پایه‌ای یه مسافرت دو نفره و توپ با هم داشته باشیم ؟

سرمو کمی فاصله دادم و نگاهش کردم با خنده‌ی جذابی که میون لبهاش بود آروم گفت :
– هوم ؟ یواشکی بریم ویلا واسه خودمون عشق و حال کنیم ؟ تقریباً بیشتر راهُ هم اومدیم فکر کنم یه چهل پنجاه کیلومتر دیگه بیشتر نمونده.

– تو که قبلاً نمیذاشتی یه ذره بهت نزدیک بشم حالا چیشده همش …

با انگشت سریع روی نوک بینیم زد و گفت :
– اون مالِ اونموقعاست که هنوز زنم نبودی اما حالا قضیه فرق داره، همین امشبم دوباره تو هجله‌ی خودم بودی عروس خانوم … اوه راستی آذین خونریزیت خوب شد ؟

با کمی خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم :
– انقدر عصبی بودم که حواسم ازش پرت شد، آره همون موقع بند اومد ولی از کثیفیه بین پاهام و تنم بدم میاد ، دوست دارم سریع دوش بگیرم.

– الان میریم ویلا دوش میگیری ولی قبلش باید بریم دکتر.

– روم نیست بخاطر این موضوع برم دکتر.

سرمو نوازش کرد و گفت :
– برای چی روت نباشه، باید بفهمیم چرا هر بار انقدر خونریزی میکنی ، شاید مشکل از منه که عین آدمیزاد رفتار نمیکنم.

خنده‌م گرفت، از خجالتِ خودم و این بی‌پروا بودنش، برای اینکه حواسشو از این موضوع پرت کنم آروم گفتم :
– این ماشین کیه ؟

– ماشین رضاست ، سریع زدم به وسایلتو لباسات نشستم تو ماشین اومدم.

– چیزی نگفت ؟

نگاهش یه لحظه هم از روی صورتم کنار نمیرفت ، با شور لب زد :
– زبونی که با هم حرف نزدیم، اما همین که دید میخوام بیام دنبال تو از دور با خنده اشاره کرد که با خیال راحت سوار ماشینش بشم برم.

با اخم و گیجی گفتم :
– یعنی چی ؟ تو الان مهمونیشو خراب کردی ، گفت امشب سوپرایزش ویژه‌ست، عجله داشت که بری پیششون.

زانیار نیشخندی زد و کتش رو دور تنم محکم گرفت چون سوز سرمای فروردین از کنار شیشه‌ی سمت خودم که ذره‌ای پایین کشیده بودمش به سرو شونه‌هام میخورد.
– اون رضای مارمولکُ من بهتر میشناسم، میدونم کار امشبش برای چی بوده، بهرحال دمش گرم ، چون باعث شد ما الان پیش هم باشیم و این لطفُ همیشه بهش مدیونم … برم لباساتو بیارم ، شانس آوردی شیشه‌ها دودیه سر و ظاهرت خیلی مشخص نیست ولی لباسات تنت باشه بهتره‌.

رفت لباسام رو آورد و همونجا توی ماشین سریع پوشیدمشون، کتش رو به سمتش گرفتم، همین که کت رو از دستم گرفت اول یه دم عمیق از بوی کُتش کشید و بعد آهسته گفت :
– بوی خودتو گرفته. هر شب معتاد این بو بودم. باید هر طور شده به نفسم میخورد. اون روزایی که خونمون بودی یکی از تیشرتاتو یواشکی برداشتم بعد شبا میگرفتمش تو بغلم حسابی بوش میکردم.

– منم یکی از پیرهنتا برداشتم.

عمیق زل زد بهم و احساساتش رو توی لبخندش ریخت و آروم گفت :
– انگار فقط خودمون از هم دور بودیم ولی قلبامون خیلی خیلی به هم نزدیک بودن.

سری با تایید تکون دادم و گفتم :
– روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم.

– قراره با هم جبرانشون کنیم مگه نه ؟

نفسی آرومی کشیدم و مطمئن لب زدم :
– جبرانشون میکنیم.

لبخندی زد و با اشتیاق گفت :
– پس بزن بریم.

– کجا ؟

– ویلا دیگه.

– اول باید به ترانه‌جون خبر بدم که بدونه بعد مهمونی مسیرمو به اینجا تغییر دادم.

با پرویی و لبخند گفت :
– خودم الان خبر میدم.

گوشیه خودش رو برداشت و گفت :
– شماره‌ش چنده ؟

از تعجب چشمام به اندازه‌ی دوتا توپ تنیس شدن و گفتم :
– خودم، خودم زنگ میزنم.

دوباره با پرویی تکرار گفت :
– میخوام خودم بهشون بگم … شماره‌شو بگو عزیزم نترس.

– نمیخوام بفهمه با همیم.

با خنده‌ای که به زور داشت کنترلش میکرد گفت :
– چرا ؟ تو بدت میاد بقیه بفهمن ما با هم آشتی کردیم ؟

– ترانه الان خوابه، گوشیشم روی سایلنته … شماره‌ی تورو هم نمیشناسه جواب نمیده.

– تو شماره رو بده کارت نباشه.

ناچار شماره رو بهش دادم و بطور واقعی شماره‌ی ترانه‌جون رو گرفت ، گوشی رو روی اسپیکر گذاشت … همین که صدای بوق آزاد به گوشم رسید چشمام و ابروهام از تعجب واکنش بیشتری نشون دادن، کمی بعد صدای خوابالود ترانه‌جون هم توی ماشین پیچید.
– بله ؟

– سلام ترانه خانوم زانیارم …. ببخشید که این وقت شب مزاحمتون شدم.

متوجه شدم که ترانه هول شده و این تماس بدموقع زانیارو به فال بدی گرفته، چون به شدتِ تعجب گفت :
– زانیار ؟ چیزی شده ؟ آذین خوبه ؟

– آره آره نگران نباشین آذین حالش خوبه، راستش زنگ زدم بگم …

صدای بابام از اونور خط اجازه نداد حرفهای زانیار کامل بشن.
– زانیارِ ترانه ؟ چی میگه ؟ آذینم طوریش شده ؟

ترانه : نمیدونم بذار ببینم‌ چی میگه .

صداها شفاف‌تر شدن، زانیار سریع گفت :
– ای بابا هول نکنین ،چیزی نیست فقط خواستم بگم آذین یکم حالش بد بود راه افتاده طرف شمال منم پشت سرشم ،گفتم بهتون بگم که در جریان‌ باشین.

بابا : بده ببینم چی میگه .

ترانه هم نه گذاشت و نه برداشت خیلی واضح به بابام گفت:
– آره طاهر خوبه چیزی نیست، زانیار زنگ زده بگه ما تو جاده‌ی شمالیم یعنی آذین اول رفته زانیارم راه افتاده دنبالش، در اصل میخواسته بهمون بگه که با همَن.

بابا : گوشی رو بده ببینم.

لبمو از کجا تا کجا گزیدم و سرمو به اطراف تکون دادم و به حالت لب خونی گفتم :
– بابا منو میکُشه تورو هم روش.

خندید و به علامت نه سرشو بالا گرفت ولی فهمیدم که صورتش انقباض گرفته و از اینکه قراره با بابام حرف بزنه حس آشفته‌ای پیدا کرده‌.

– الو زانیار؟

– سلام عمو طاهر.

– سلام بابا خوبی ؟ کجایین شما ؟

– ما … راستش منو آذین الان تو جاده‌ی شمالیم.

بابا با شوک گفت :
– جاده‌ی شمال ؟ آذین الان باید توی مهمونی باشه.

زانیار به حالت پریشونی دستی به موهاش کشید و گفت :
– بله اما سر از این جاده در آورد منم نتونستم تنهاش بذارم دنبالش راه افتادم.

بابا : یعنی میخوای بگی تو مجبورش نکردی سر از جاده در بیاره خودش مثل دیوونه‌ها زده به کوه و دشت ؟

زانیار فقط نگاهم کرد، هر دومون با شوک و تعجب و ترس به هم خیره بودیم …‌انگار در حد یک تصور بود که فکر میکردم بابام تغییر کرده و برای انسانها مخصوصاً خاله‌توران و زانیار ارزش و احترام بیشتری قائل شده چون هنوز هم با همون رویِ خصمانه‌ و طلبکارش با زانیار حرف میزد.

– یهویی کشکی کشکی دخترمو برداشتی بردی شمال، بی‌اجازه، بدون اینکه ما خبر داشته باشیم، اونم این وقت شب ؟ مردِ حسابی اینه رسم مردونگی ؟

خوف کردم و از ترس ته قلبم صدا داد ،چهره‌ی زانیارم رنگ باخته بود و گفت :
– ببخشید اما من که گفتم بهتون ، آذین خودش..

همینکه بابا گفت :
– رسم مردونگی یعنی اینکه اول ازش خواستگاری کنی آقای پرتویی، بعد از محرمیت و عقد میتونی دست عروستو بگیری ببری هر مسافرتی که دلتون خواست.

زانیار با صدای بلندی و ذوق زده‌ای خندید و ترانه هم از اونور با ذوق و خوشحالی جیغ کشید، زانیار با خجالت و شرمندگی و ذوقش از اصطلاحات بابا با لبخند گفت :
– بله حق با شماست، منو ببخشین.

بابا آروم ولی به سختی گفت :
– سفرتونو خراب نکنین، امشب برید در مورد آینده‌تون حرف بزنین بابا ، من الان به جفتتون به اندازه‌ی چشمام اعتماد دارم، یه عالمه راه در پیش دارین که باید حسابی در موردش مذاکرات کنین، شما تازه اول راهین.

صدای خنده‌ی منم به جمع سه نفره‌شون اضافه شد که بابا با شوخی گفت :
– ای پدر سوخته تو هم کنارشی، ببین ببین از حالا دارن با من قایم موشک بازی میکنن بعد میگه آذین زده به جاده منم پشت سرشم … آذین که بغل دستته نیششم تا بناگوش بازه پسرِ خوب !!

با خنده گفتم :
– بابا دروغ نمیگه بخدا، همین الان زدم کنار خودشو رسوند بهم.

– مواظب خودتون باشین بابا، انقدر گریه کردی که صدات از پشت گوشی هم معلومه امشب چی به روز خودت بردی … دیگه نمیخوام با عقاید مزخرفم یه بار دیگه خوشی و زندگیه دخترمو تباه کنم … دلت هر جایی که خوش و آرومه خودتم متعلق به اونجایی ، پس برو سنگاتو با آقا زانیار وا بکن، دوس دارم بهترین‌هارو برای زندگی و آینده‌تون در نظر بگیرید.

– مرسی بابا … ازت ممنونم که انقدر خوبی.

– تو جیگر گوشه‌ی منو آذر و ترانه‌ای قربونت برم ، وقتی میخندی هزاربار خداروشکر میکنم، زانیار ازت میخوام مراقب دخترم باشی، امانتدار خوبی باش، خیلی بهت اعتماد دارم چون یه بار مردونگی رو در حقم تموم کردی اما اینبار جونمو دارم تو دستات میذارم ،مراقب آذینم باش.

– چشم عموطاهر ، چشم ، خیالتون راحت باشه، قول میدم مثل یه گنجینه ازش مراقبت کنم.

 

دوستان ادرس اینستاگرام منو دنبال کنین ممنون میشم رمان های جدید در استوریمون اعلام میشن

Ali_aghapoor22

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن