رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت بیست و دو

علیک سلام خواهر کوچیکه، بفرما داخل دم در بده ! ببخشید که وارد حریم شخصیت شدم!
رویا خانم به هیچ وجه از رو نمیرود. -باورم نمیشه! آخه… تو چطور میتونی…؟ نگاهی به من می اندازد و بینی اش را چین میدهد.
-اه تصورشم حالمو بد میکنه! چیه دخترا دلتو زدن دیگه رفتی سراغ پسر خوشگلا؟!
واسه همین طرفشو میگرفتی؟ همون وقت که گفتی فقط رانندت نیست باید متوجه میشدم منظورت چیه. من ساده رو بگو فکر کردم با هم دوست معمولی هستین…
از آنجایی که با ان لباس بچگانه نمیتوانم از جایم بلند شوم دو دستی پتو را به خودم میپیچم و نگاهم بین خواهر و برادر چرخ میخورد.

-هر چند که هیچ وظیفه ای ندارم گرایش جنسیمو برات توضیح بدم، اما صرفا جهت اطلاع من هیچ وقت با دخترا نبودم که حالا دلمو زده باشن!
کلید خونه ی منو هم پس بده. بدون اینکه خبر بدی اومدی اینجا چیکار؟
-خیر سرم دلم برات تنگ شده بود. تو که انگار نه انگار یه خواهری هم داری! موبایلتم خاموش بود وگرنه من تماس گرفتم.
دوباره سرش را سمت من میچرخاند. اب دهانم را قورت میدهم و بالا و پایینشدن سیب گلویم را حسمیکنم.
لحنش طعنه دارد… -دیشب خوش گذشت؟ به داداشم خوب سرویس دادی؟
قبل از اینکه برای پاسخ دادن دهان باز کنم حافظ با دستانش محکم شانه ی رویا را میگیرد و بر سرش فریاد میزند.
-خفه شو احمق. بفهم داری چی میگی. اجازه نمیدم به ایلیا توهین کنی!
صدای رویا خانم هم بالا میرود.
-معلومه که میفهمم، تو گول خوردی! این پسره مختو زده. الان داغی حالیت نیست!
از اتاق خارج میشود و حافظ پشت سرش کلافه به راه می افتد. دستش را در هوا تکان میدهد.
-ببین برای من مهم نیست با کی و چه جنسیتی میخوای بخوابی. دختر، پسر، ترنس، آدم فضایی، اجنه…راست میگی به من ربطی نداره.
بحث من اینه که با یه هم سطح خودت باش…یه آدم حسابی! نه یه بی سر و پا…نه یه بچه گدا…
-بهت گفتم توهین نکن اگر میخوای اینجوری حرف بزنی کلید رو پس بده و برو بیرون!
من ارزش آدما رو با پول نمیسنجم رویا!
هم سطح من یعنی چی؟ هر کی که وضع مالیش خوب باشه؟ لباس مارکبپوشه؟ یا باید حتما دکتر باشه تا هم سطح من به نظر برسه؟
من کنار ایلیا آرامش دارم و قبول نمیکنم هیچ کس تو زندگیم دخالت کنه حتی اگر اون آدم خواهرم باشه.
-تو آرامش داری ولی اون چی؟ مطمئنم بخاطر پوله که کنارته! ببین…این پسره اصلا بهت نمیاد. باور کن راست میگم…
-مگه چشه ؟! اگه از روز اول با یه دست کت و شلوار دیده بودیشم همین حرفو میزدی؟ یا فقط به خاطر اینکه از اول شغلشو میدونستی رو قضاوتت تاثیر گذاشته !
کلید را روی زمین پرت میکند.
-به درک، بحث کردن با تو فایده نداره. هر غلطی دوست داری انجام بده ولی من روزی رو میبینم که پشیمون شدی.
امثال اینا اصالت ندارن. همین پسره فک کرده چون قیافه داره دیگه خیلی آدمه!
چهار روز دیگه که تو رو به یه کیس پولدارتر فروخت، خودت میای میگی اشتباه کردم رویا !
از خانه بیرون میزند و در را محکم پشت سرش میبندد…

از تخت بلند میشوم ، سرم تیر میکشد و لحظه ای چشمانم سیاهی میرود. تاج تخت را میگیرم و خودم را سریع جمع و جور میکنم. دنبال لباس هایم میگردم.
دیشب گوشه اتاق گذاشته بودمشان، سریع تنم میکنم و دنبال موبایلم میگردم.
کجا گذاشته بودم؟ نگاهم را دور تا دور اتاق میچرخانم… حس میکنم تمام وسایل اتاق در حال تکان خوردنند. انگار زلزله شده باشد! تکان میخورند و به سمتم می آیند ، میخواهند من را بخورند … من را
ببلعند…
سخت است اما نفس عمیقی میکشم و بلاخره به یاد می اورم موبایل را در جیب کاپشنم گذاشته ام.
حافظ به اتاق برمیگردد. نمیتوانم واضح ببینمش…حرف میزند…لبانش تکان میخورند… سعی میکنم لب خوانی کنم ، چیزی دستگیرم نمیشود. صدایی جز بوق ممتد در گوشم نمیپیچد… دستم را تخت سینه اش میگذارم و به عقب هولش میدهم. دستم را میگیرد، این دفعه میتوانم بفهمم که اسمم را صدا میزند. توجهی نمیکنم. سمت در میروم. بازویم را میگیرد و بر سرم فریاد میزند. سرم را تکان میدهم.
میخواهم برای بار آخر هم که شده تصویر واضحی از او در ذهنم حک شود…
دست از سرم بر نمیدارد. لب میزنم:«خوبم» دروغ میگویم! ولی راه دیگری نیست… -نمیذارم با این حالت بری! -حالم خوبه… دیشب نرفتم خونه.
ماما و هانیه منتظرن، یادم نیست بهشون خبر دادم یا نه. حتما الان نگرانن. از نگاهم میخواند که عزمم را جزم کرده ام برای رفتن…
در را باز میکنم ، مردی کلید به دست مشغول باز کردن خانه ی روبه رو ایست.
حافظ میگوید: -خیلی خب.صبر کن یه چیزی تنم کنم خودم میرسونمت.
مردد مانده …میترسد سمت اتاق برود و من منتظرش نمانم دستانش را دو طرف صورتم میگذارد و به چشمانم خیره میشود.
-ایلیا صبر کن، باشه؟
سرم را به معنای تایید حرفش تکان میدهم اما همین که از دیدم خارج میشود، صبر نمیکنم!
خودم را از خانه بیرون می اندازم و به سمت آسانسور میروم.
حتما آسانسور یک مشکلی دارد …چرا خفه است؟ چرا هوا ندارد ؟ بالا میرود ؟ پایین می آید؟ نکند سقوط کند… میله ی کناری دیواره ی آسانسور را میگیرم. میخواهم به رویا خانم و حرفهایش فکر نکنم اما نمیتوانم. حرف هایش سیلی میشوند بر روی صورتم ! در آسانسور باز میشود صدای ظریف زنانه ای میگوید:
«طبقه همکف» خود را بیرون می اندازم و سمت ماشینم میروم.
رویا خانم چه میگفت؟ گفته بود به برادرش سرویس میدهم؟
ماشین را روشن میکنم، موبایلم همزمان زنگ میخورد. نگاه نکرده هم میدانم چه کسی است..
حافظ!
صدای جیغ و دادش هنوز در سرم اکو میشود. دیشب سرویس داده بودم؟ گفته بود حافظ را گول زده ام…شروع به فکر کردن میکنم. چه کاری کرده بودم که حافظ گول بخورد؟ دلم زیر و رو میشود ، قلبم درد میکند. راننده ماشین کناری سرش را از شیشه بیرون می آورد.
«هوی یابو ، حواست کجاست؟ »
گفته بود مخش را زده ام! کی؟ مگر چه کرده بودم که مخ زنی حساب بیاید؟!
دستم را روی قلبم میگذارم، لابد این بد قلقلی هایی که در می آورد ارثی است.
قلب ماما هم همیشه اذیت میکند و بازی در می آورد…
راه خانه کجاست؟ مسیر را درست میروم؟ دستم از دور فرمان شل میشود. ماشین را گوشه ای پارک میکنم و از آن خارج میشوم. سمت جدول خم میشوم و دیگر نمیتوانم خودم را کنترل کنم. بالا می آورم…هر آنچه که خورده و نخورده ام… حرف های رویا خانم را… بچه گدا بودن را… آنقدر عق میزنم که جانی در تنم نمیماند. بیحال روی زمین می افتم و اشک از چشمانم جاری میشود. خانم مسنی به سمتم می آید ،میپرسد:«خوبی پسرم؟» لحنش مثل ماما مهربان است. هق میزنم…
-نه، دارم میمیرم! دستش روی شانه ام میگذارد و نگران نگاهم میکند. -خدا نکنه…زنگ بزنم اورژانس
هنوز گریه میکنم، گوشه ی خیابان…کنار پیرزنی که نمیشناسم!
-من بچه گدا نیستم! ازشون پول گرفتم ولی به خدا به خاطرش کار کردم، مجانی نگرفتم که…
-آروم باش، معلومه که گدا نیستی. چرا زنگ نمیزنی یکی بیاد دنبالت؟ میدونی موبایلتو کجا گذاشتی؟ راست میگفت…جانی برای رانندگی نداشتم موبایل را از جیب کاپشنم در می آورم و لیست مخاطبینم را زیر و رو
میکنم. نامشان را بالا و پایین میکنم. به چه کسی تماس بگیرم؟ کدام دوست ؟ کدام رفیق؟ ماهان؟ او که نخود در دهانش خیس نمیخورد… هانیه؟ مگر خودش کم بدبختی دارد… از دوستان دانشگاهم با کدامشان هنوز در ارتباطم؟ هیچکس! بلند میشوم، سرتا پایم خاکی شده. چه اهمیتی دارد؟ رو صندلی راننده مینشینم. پیرزن میگوید:«نرو!» ماشین را روشن میکنم، دنده را عوض میکنم. و با خودمزمزمه میکنم: «هیچکس…»
بعد از آنکه مغزم به کار می افتد، یادم می آید همان دیشب به هانیه خبر داده بودم که آقای دکتر باید به خارج از شهر برود و من نمیتوانم شب به خانه برگردم.
نمیدانم چرا آمده بودم اینجا… من با او قهر بودم… سالها از دستش دلخور بودم. پس اینجا چه میکردم؟ کنارش زانو میزنم ، بغضم را قورت میدهم. با دست اشکم را پس میزنم. دست خودم نیست که صدایم میلرزد.
-بابا…
پاهایم سست شده اند ، توان ندارند. چهار زانو کنار سنگ قبر مینشینم.
-جواب نمیدی نه؟ مثل همیشه بی محلی میکنی! من الان بهت احتیاج دارم…
هیچ وقت کنارم نبودی ، حداقل یه امروز دستمو بگیر.
به اطرافم نگاه میکنم، به چند قبر آن طرف تر که زنی گریه میکند ،جیغ میکشد ،روی صورتش چنگ میزند.
اطرافیانش سعی دارند کنترلش کنند اما نمیتوانند. دوباره سرم را سمت سنگ قبر قدیمی بابا برمیگردانم.
-میدونی بابا فکر میکنم رویا خانم راست میگه…من واقعا گدام…گدای محبت…
اگه پیشم بودی ،اگه مراقبم بودی، محبت میکردی… منم زود وا نمیدادم. تازه اگه باهام خوب بودی دیگه نمیرفتم دنبال یه بابایی دیگه مگه نه؟
زن جیغ میزند: «بچم»
و مردی قرآن می خواند ، میگوید برای شادی روح جوان ناکام همگی صلوات بفرستند.
-تو بدبختمون کردی بابا… باعث شدی در و همسایه بد نگاهمون کنن حسرت معمولی ترین چیزها هم تو دلمون موند…

یه کفش نو یا یه لباس سالم مگه خواسته ی زیادیه؟
همه لباسامون یا کوچیک شده بودن یا از بس چند سال شسته بودیم و پوشیده بودیم پاره…
منم لابد اگر جاش بودم نمیذاشتم داداشم با همچین آدمی بگرده… آب دهانم را قورت میدهم ،به زبان اوردنش سخت است.
-ولی میدونی چیه؟
درسته که حافظ خوبه…مهربونه…هوامو داره اما…اما من باید از پیشش برم.
نمیخوام دیگه تحقیر شم…
این تازه فقط خواهرش بود، هر کس از اطرافیانش بفهمه معلوم نیست چقدر سرکوفت بزنه بهم!
باز هم موبایلم زنگ میخورد. نمیدانم دقیقا از وقتی خانه اش را ترک کرده ام چند دفعه زنگ زده و من جواب نداده ام.
فقط میدانم آنقدر زیاد بوده که شمارشش از دستم در رفته.
اصلا رو در رو تمام کردن برایم سخت است
حالا که تماس گرفته از همین پشت تلفن میگویم و گوشی را خاموش میکنم…
میخواهد چکار کند؟ هیچ نشانی از من ندارد. میروم پی کارم و دیگر اسمش را هم نمی آورم. شتر دیدی ندیدی!
آیکون سبز رنگ را به سمت راست میکشم. صدایش نگران، عصبی و شاکی است…
-ایلیا!
انگار که روبه رویم ایستاده باشد و اینگونه خطابم کرده سرم را پایین می اندازم.
-کجایی؟
از جایم بلند میشوم ،جمله ها را در ذهنم مرتب میکنم که چطور بگویم همه چیز تمام شده است…
فریاد میزند: -میگم کجایی؟ -قبرستون !
لحظه ای ساکت میماند. معلوم است توقع همچین حرفی را از من نداشته… -گفتم کجایی؟ مثل آدم جواب بده !
پلکم میپرد ، حتی صدایش هم ترس بر تنم میگذارد… -من واقعا قبرستونم.
با تعجب میپرسد:
– اونجا چیکار می کنی؟ لوکیشنو برام بفرست و این دفعه واقعا صبر کن تا بیام.
فقط وای به حالت اگر حرفمو گوش ندی ایلیا، این کاملا یه تهدید خطرناکه پس جدیش بگیر!
و تماس را قطع میکند. کمی این پا و آن پا میکنم ولی در نهایت برایش میفرستم.
حدود بیست دقیقه بعد زنگ میزند و با لحنی جدی میگوید: -رسیدم بیا.
خب اگر قرار است رابطیمان تمام شود پس من نباید بترسم. میروم می نشینم در ماشینش و عین یک پسر کاملا شجاع حرفم را میزنم !
دور خودم میچرخم و اصلا نمیدانم باید سمت کدام ماشین بروم. زنگ زده به تاکسی؟ با چه کسی آمده؟ صدای بوق ماشین مشکی مدل بالایی من را میپراند. ابروهایم به آن بالاهای پیشانی ام میچسبند. حافظ خودش پشت رول نشسته ! سعی میکنم به این که چقدر ترکیب او و این ماشین برازنده و جذاب است
فکر نکنم.
آب دهانم را قورت میدهم و در حالیکه نمیتوانم از او چشم بردارم سوار ماشین میشوم.
اولین باریست که جایمان عوض شده… نگاهش سنگین است، در ماشین را میبندم و سرم را پایین می اندازم.
مشخص است سراسیمه لباس به تن کرده و توجهی به رنگ و مدلشان نداشته !
تا به حال ندیده بودم لباس هایش را ست نکند. یعنی همه ی این آشفتگی برای من است؟
همچنان به من خیره شده! کاش بفهمد اینگونه حتی نفس کشیدن هم یادم میرود…
سلام میکنم.
زیر چشمی نگاهش میکنم ،حس میکنم کلافه است ، مانده چه بگوید ، از دستم چه کار کند!
حالا میخواهد چه واکنشی نشان دهد؟
حتما دارد به تنبیه های خشن فکر میکند، شاید هم کمی لطیف تر برخورد کند و به سیلی یا اسپنک بسنده کند.
خب به هر حال من غرورم تکه پاره شده باید این مسئله را هم در نظر بگیرد دیگر…
اما به جای همه ی اینها دستم را میگیرد و محکم سمت خودش میکشد. صاف میخورم تخت سینه اش! دستش را دورم میپیچاند. و سر و صورتم را چندین و چند بار میبوسد! لبانم تکان تکان میخورند، میلرزند و تمام حرف هایم در دهانم میماسد.

زیر لب میگوید: «خدا رو شکر…» من را عقب میکشد و سرتا پایم را بررسی میکند. دوباره بغلم میکند. -خداروشکر سالمی. چشمانم میسوزد… تلاشم برای نگه داشتن اشک در چشمانم بیهوده است. بلاخره شکست را
میپذیرم و من هم دستانم را دور کمرش قفل میکنم. هق میزنم. -بابایی! میگذارد با خیال راحت گریه کنم، به پهنای صورت اشک میریزم و خودم
را محکم تر به او میچسبانم. با حوصله روی سرم دست میکشد، نمیگوید گریه نکن. میگذارد خودم را با خیال راحت خالی کنم. فقط گهگاهی با موهایم بازی میکند و زیر گوشم نجوا میکند: «چیزی نیست پسرکم، بابایی اینجاست…» نمیدانم چند دقیقه میگذرد ولی بلاخره آرام تر میشوم. کل صورتم خیس از
اشک شده و حتی اب بینی ام راه افتاده. دنبال دستمال میگردم اما پیدا نمیکنم.
متوجه میشود و از داشبورد دستمال کاغذی جیبی را برمیدارد و پاکتش را باز میکند.
دستم را دراز میکنم تا از او بگیرم اما اجازه نمیدهد و شروع به پاک کردن صورتم میکند.
زیر چشمانم را که کامل پاک میکند، دستمال را زیر بینی ام میگذارد!
دست میبرم که یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم و شاید این دفعه راضی بشود که دستمال را به من دهد اما باز هم دستم را پس میزند.
-یالا ! محال است این کار را بکنم، قسم میخورم که محال است! سرم را عقب میکشم و یک «نچ» غلیظ میگویم. دستش را روی بازویم میگذارد و کمی فشار میدهد. -ایلیا زود باش! لب برمیچینم، چرا نمیفهمد خجالت میکشم؟ -آخه… -آخه بی آخه، یه فین کردن اینقدر ادا داره؟ زود باش. حرفش را به اجبار گوش میدهم.دستمال را کمی به بینی ام فشار میدهد و
بلاخره عقب میکشد. حس میکنم در همان چند ثانیه حداقل چندین رنگ عوض کرده ام ! حالا با خیال آسوده تری نگاهم میکند.
-نمیدونم میشه قانون چندم، ولی به اون قانونایی که باید رعایت کنی چندتا دیگه هم اضافه کن 
هیچ وقت حق نداری بهم دروغ بگی، هیچ وقت حق نداری منو بپیچونی، هیچ وقت حق نداری تماسامو جواب ندی حتی اگر تو بدترین حال بودی فهمیدی؟
سرم را پایین میاندازم و سکوت میکنم. دستش را زیر چانه ام میگذارد و مجبورم میکند نگاهش کنم.
-میدونی تو همین کمتر از دو ساعت من چه حالی شدم؟ میدونی با من چیکار کردی؟
حس میکنم صدایش میلرزد… حس میکنم او هم بغض دارد…
-حالت بد بود ؟ بهت برخورده بود؟ عصبی شدی؟ دلخور شدی ؟ قلبت شکست ؟ باشه قبول ! ولی مگه من چه گناهی کرده بودم؟ مگه تقصیر من بود؟ واقعا هنوز نفهمیدی چقدر برام مهمی؟
بغض را پس میزنم و صدایم را صاف میکنم. -حرف های خواهرتون هرچند که تلخ ولی واقعیته…
برام سخته اینا رو بگم ولی من و شما واقعا باهم خیلی فرق داریم. شما لیاقت یکی رو دارین که از من بهتر باشه من یه پسر معمولی ام ولی شما نه! شما خاصید پس باید یه پسر خاص داشته باشید…
زیر لب میگوید: «احمق» و نمیگذارد حرفم را تمام کنم !
270

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن