رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت بیست و سه

-چرا فکر میکنی تو خاص نیستی ایلیا؟ دلیلت برای خاص شمردن من یا معمولی بودن خودت چیه؟
همون معیارهای کلیشه ای؟ همون حرفایی که رویا میزد؟
واقعا فکر میکنی من اعتقادی به این حرفا دارم؟ علاقه ای به پیشوند اسم ها
اون دکتر ، مهندس و جناب گفتن ها دارم؟ اگر برام مهم بود که نمیگفتم منو به اسم صدا بزنن نه شغلمو!
مگه به خودت نگفتم نگو بهم آقای دکتر؟ حتی همون موقع که صمیمی نبودیم؟
هوم؟ جوابمو بده ایلیا!

-گفتین..

. -ولی بازم کار خودتو کردی…پس لابد به من اعتماد نداری! سریع میگویم: «دارم! » -اگر واقعا منو باور داشتی خودتو میسپردی بهم، نه که از دستم فرار کنی!

-من خیلی ناراحت بودم، اون لحظه مغزم کار نمیکرد به خدا… فقط میخواستم برم یه گوشه تنها باشم. از روی عادت بود. آخه من همیشه همین کارو میکنم…اگر ناراحت باشم یا بخوام گریه کنم،
باید برم جایی که کسی منو نبینه. -اون کارا مال قبل بوده، مال گذشته.
حالا تو دیگه تنها نیستی و حق نداری خودتی گم و گور کنی. پس بیا کاری کنیم که این عادت از سرت بیوفته !
از این به بعد هر وقت که ناراحت بودی اجازه نداری از من دور شی و فرار کنی.
بزن ، بشکن ، داد و هوار راه بنداز اما کنارم باش… قبوله؟ سرم را به نشانه ی تایید تکان میدهم. -چشم. روی گونه ام بوسه میکارد. جای لمس لبهایش میسوزد… -بریم یه جایی که هیچکس نباشه؟ فقط خودم و پسرکم باشیم؟ -کی؟ -همین الان! -نه! آخه… پس کارتون چی میشه؟ مهربان نگاهم میکند. -چند روز به دور از هر هیاهو و جنجالی ! فقط من و بچه شیرم که هنوز باید کلی روش کار کنم تا یاد بگیره قوی
بشه! پایه ای؟
احتمالا اینکه او شغلش را چند روز بیخیال شود، مطبش را ببندد و عمل ها را کنسل کند دیوانگی است. حتی من اخرین باری که ماما و هانیه را تنها گذاشته بودم یادم نمی آید ! احتمالا هیچ وقت…!

یعنی هیچ وقت به خودم فکر نکرده بودم؟ برایم با آن صدای خسته اش میخواند.
-بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین من اینجا بس دلم تنگ است وهرسازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم…
همه ی فکرها را دور میریزم. نفس عمیقی میکشم و لبخند میزنم.
-پایه ام!
هر چه جیغ و داد راه می اندازم که من هیچ کدام از وسایل شخصی ام همراهم نیست و حداقل بگذار بروم خانه و برشان دارم، فقط میگوید:
«به اونا احتیاجی نیست!»
در کمال ناباوری، در عوض سمت خانه خودش میرود. ابروهایم را درهم میکشم.
«به هرحال چندتا خرت و پرت لازمه از خونه بردارم! » از زورگویی اش لجم میگیرد… پشتم را به او میکنم و به خیابان خیره میشوم.
وقتی میبیند واقعا قهر کرده ام و جوابش را نمیدهم، شروع به بالا و پایین کردن آهنگ ها میکند و بعد از چند دقیقه که اهنگ مورد نظرش را پیدا میکند، لپم را میکشد.
-قهر نکن دیگه کوچولو ، ببین به خاطر تو چه کارایی که نمیکنم !
کی فکرشو میکرد من یه روز دنبال یه آهنگ مخصوص بگردم تا یکی دیگه گوش بده !
به یادم می آورم که روزهای اول گفته بود از این کارها خوشش نمی آید. صدای خواننده که در ماشین میپیچد، حواسم را جمع و خوب گوش میدهم. تورو دیدم دلم از دست رفت… آخه زیباتر از تو مگه هست؟ مگه میشه رو تو چشمامو بست؟ تو یه احساس نابی تو دلم من مغرور به تو عاشق شدم… دیگه نیست حرفام دست خودم
نگاهش میکنم، با لبخند چشمک میزند.

خب دل من هم از دست رفت و کاملا از یاد میبرم که قهرم! به سمتش میپرم و محکم گونه اش را میبوسم. قهقه میزند. «اخیش! » ***
به خودم که می آیم، ماشین متوقف شده. با تعجب به اطراف نگاه میکنم.
ویلا، صدای دریا و بوی طراوت و سرسبزی نشان دهنده آن است که شمال آمده ایم !
-اوه! مگه چند ساعته خوابیدم؟! -چهار ،پنج ساعتی میشه.
امروز حالت خوب نبود گذاشتم بخوابی ولی فکر نکنی همیشه از این خبراست!
همینجوریش هم از رانندگی بدم میاد و کلافه میشم چه برسه به اینکه همراهم بگیره بخوابه!
-ببخشید، مسیر برگشت رو خودم میرونم خوبه؟
میگوید: «وظیفته» و از ماشین خارج میشود. ساک بزرگ مشکی رنگ را از صندوق عقب بیرون می آورد.
-بقیشونو با خودت بیار. -چشم، داخلشون چیه؟ فریاد میزند: «بازشون نکن! » -ااا خب میخوام ببینم داخلشون چیه. چی میشه مگه؟
در حالیکه دو دستش بند ساک شده، به سمت در ورودی ویلا میرود. -فضولی نکن، کم کم خودت میفهمی. پشت سرش به راه میوفتم و مشغول دید زدن ویلا میشوم.
محوطه ای بزرگ که در وسط آن استخر بزرگ مستطیل شکلی وجود دارد. دور تا دور محوطه به طرز زیبایی درخت کاری شده و خود ویلا که در مرکز آن قرار دارد میتواند رضایت هر ببینده ای را به خودش جلب کند…
-اینجا…اینجا خیلی قشنگه. مال توئه بابایی؟ -تو نه شما! جمله ام را اصلاح میکنم. -مال شماست؟ -قابلتو نداره…من و تو نداریم که !
خب دقیقا نمیدانم تعارف کرده یا واقعا گفته اما در هر صورت دل من غنج میرود…
وارد سالن دایره ای شکل بزرگی میشویم.
مبل های نه نفره کرم رنگ در وسط سالن به شکل گرد چیده شده اند و بینشان میز قهوای قرار دارد.
سمت دیگر سالن آشپزخانه ای مدرن و دو اتاق خواب را میبینم. وسایل را روی میز میگذارم و بین اتاق ها سرک میکشم.
متوجه میشوم که یخچالی کوچک، دستشویی و حمام در هر اتاق وجود دارد.
در یکی از اتاق ها، دو تخت یک نفره و در اتاق دیگر تخت دو نفره قرار داده شده.
حدس میزنم اتاق ما همین باشد. صدای ضعیف حافظ از فاصله ای زیاد به گوشم میخورد. -باز کجا غیبت زد توله ! به خودم می آیم و از اتاق خارج میشوم. به اطراف نگاه میکنم اما حافظ را پیدا نمیکنم. خرسی را بین دستانم میچلانم. حافظ بین وسایلی که از خانه اش برداشته
خرسی را فراموش نکرده. هر چه چشم میگردانم، پیدایش نمیکنم. داد میزنم: -بابایی.

اما جوابم را نمیدهد. پس کجاست؟ نمیدانم چرا لحظه ای میترسم …مگر من چند دفعه تا به حال شمال آمده ام؟ حتی ماشینم همراهم نیست، هیچ پولی ندارم و اینجا کسی را نمیشناسم. به یکباره احساس غربت میکنم… با بغض میگویم: -بابایی گمشدی؟! تو رو خدا پیدا شو پس کجایی؟ باز هم سکوت… گریه ام میگیرم و خرسی را زیر بغلم میزنم. -بیچاره شدیم بابایی گم شده… بیا بریم دنبالش بگردیم !
همانطور از صورتم اشک می آید و من هاج و واج به دنبال حافظ در آن ویلای دراندشت هستم و به هر گوشه ای سرک میکشم که صدایش را از سمت طبقه بالا میشنوم.
بین راه پله ای که اصلا متوجهش نشده بودم ایستاده… -ایلیا! گریه میکنی ؟ چته بابا؟ میتوانم همان جا از خوشحالی بمیرم ! مطمئنم صدایش زیباترین صدای دنیاست و هیچ کس دیگری نمیتواند
اینگونه مرا تا بغض و گریه یا شور و شوق ببرد… سریع پله ها را بالا میروم و مشتم را آرام به شکمش میکوبم.
-خیلی بدیییی!چرا ولم میکنین، نمیگین میترسم؟ خنده اش گرفته.
-چرا اینجوری میکنی بچه! ارومتر. اولا که من ولت نکردم تو یهو ولم کردی و شروع کردی به فضولی، مثلا اگر صبر میکردی خودم ویلا رو نشونت نمیدادم؟ دوما وقتی دیدم پشت سرم نیومدی صدات زدم خودت غیبت زد و جوابمو ندادی. سوما تو مگه یه بچه شیر نیستی؟
سرم را به نشانه تایید تکان میدهم. -هستم. -خب پس باید یاد بگیری که قوی باشی، زود تسلیم نشی، شجاع باشی ! و این یادت باشه که من هیچ وقت قرار نیست ولت کنم. دستانش را باز میکند. -باشه؟
خودم را در آغوشش رها میکنم. -چشم سعیمو میکنم. سرم را میبوسد. -سعی کافی نیست. باید قول بدی که حتما قوی بشی قبلا همبهت گفتم؛ من
کمکت میکنم ولی از من مهم تر خودتی. تا تو نخوای من هیچ کاری نمیتونم از پیش ببرم…
یعنی میتوانم؟ از پسش بر می آیم؟ من دوست دارم حافظ به من افتخار کند هر جور شده باید رضایتش را بدست بیاورم… -من میخوام همونی باشم که شما میخواین پس…پس قول میدم. دستم را میگیرد و با خودش به سمت اتاق خواب طبقه بالا میبرد. از اتاق
های پایین بزرگ تر و مجهزتر به نظر میرسید. روی تخت دراز میکشد. -بیا اینجا بغل من بخوابیم خب؟ بدون جر و بحث! -آخه…اخه من که خوابم نمیاد!
-بله دیگه وقتی چهار، پنج ساعت میگیری میخوابی همین میشه ! حالا مجبوری چند ساعت بدون حرکت تو بغل ددیت بمونی تا اونم استراحت کنه.
بلافاصله چشمانش را میبندد! چند بار آرام صدایش میزنم اما انگار واقعا خوابش برده!
تکان تکانش میدهم. -بابایییی…بابا حافظ بیدار شو دیگهههه. خب من حوصلم سر رفته! هنوز چشمانش را باز نکرده و صدایش گرفته و خواب آلود است…
-اذیت نکن بچه دارم بهت اخطار میدم. بذار استراحت کنم که بعدا باهات بازی کنم.

کلافه خودم را از بین دستانش بیرون میکشم و از روی تخت کنار میروم. یخچال را باز میکنم.
با دیدن محتوای آن از خوشحالی جیغ خفه ای میزنم و بستنی های لیوانی را بیرون می اورم !
پنج طعم مختلف، شکلاتی، توت فرنگی، زعفرانی، نسکافه ای و وانیلی… شانه ای بالا می اندازم و با خود میگویم:
-حالا که بیدار نمیشه همشو تنهایی میخورم… بعدا میتونه برای خودش بخره!
تک تکشان را باز میکنم و روی هر کدام یک قاشق میگذارم. لحظه ای تردید میکنم. یعنی اگر بفهمد دعوایم میکند؟ نیم نگاهی به سمتش میکنم. کاملا به خواب رفته و یکی از پاهایش از بین
پتو بیرون زده!
ناگهان فکری به سرم میزند، در حالیکه بستنی ها را حمل میکنم بی سر و صدا به سمت تخت میروم و کنار پای حافظ مینشینم…
مقدار کمی از بستنی شکلاتی را روی انگشت شصتش میریزم و آرام لیس میزنم.
پایش را از سردی بستنی ناخودآگاه کمی تکان میدهد. نگاهش میکنم. بیدار نشده اما اخم به صورتش نشسته.
ریز ریز میخندم و این دفعه کمی از بستنی توت فرنگی را روی انگشت دومش میریزم.
به نظر میرسید خوشمزه ترین بستنی عمرم باشد. چشمانم را میبندم و با ولع لیس میزنم…
به خودم که می آیم، نه تنها انگشتان بلکه کل پای حافظ پر از بستنی با طعم های مختلف شده…
مشغول لذت بردن از شاهکارم هستم که همان پا محکم به صورتم کوبیده میشود!
-آخخخ
حافظ که چشمانش احتمالا از خستگی یا شاید هم عصبانیت، قرمز شده و کم مانده دود از سرش بیرون بزند، نفسش را محکم بیرون میدهد.
آب دهانم را با ترس قورت میدهم و زیر چشمی فاصله خودم را تا در و امکان فرار محاسبه میکنم…
حتی اگر میخواستم خوشبینانه تخمین بزنم احتمال موفقیتم برای فرار نهایتا یک درصد است!
پس بلافاصله سرم را پایین می اندازم و با بغض میگویم: -چرا میزنین؟ مگه من چیکار کردم؟! خب حوصلم سر رفته… آخه کدوم بابایی خودش میخوابه بعد بچشو ول میکنه به امون خدا؟ بعدشم تقصیر خودتونه که یه عالمه بستنی خوشمزه گذاشتین تو یخچال !
دهنش از آن همه پررویی ام باز مانده و چند لحظه بدون آنکه پلک بزند فقط نگاهم میکند.
به خودش که می اید از جا میپرد و در یک حرکت من را که میخواستم پا به فرار بگذارم، میگیرد!
صدایش خسته و گرفته است. -که تقصیر منه آره؟ من تو رو آدمت میکنم! به طرز خشنی سعی دارد لباسم را از تنم بیرون آورد.
-آخ…میشه یکم ارومتر در بیارید؟ خب من همین یه دست لباسو بیشتر ندارما. شما که نذاشتین از تهران هیچی بیارم، اینم پاره کنید اون وقت من چیکار کنم ؟
با دستش محکم چانه ام را میگیرد.
-خفه شو حیوون… بهت رو دادم توهم برت داشته هر غلطی دوست داشته باشی میتونی بکنی؟
با دست دیگرش به کمرم فشار وارد میکند و روی تخت هلم میدهد. سمت آن ساک کذایی میرود و زیپش را باز میکند. از داخلش طناب کنفی بلندی را بیرون می آورد. پس داخل این چمدان اسباب شکنجه ام بوده و من آنقدر کنجکاو شده بودم
که محتوایش چیست… طناب به دست، سمتم می آید. -بابایی ببخشید… تنبیه نهههه توروخدا.
دستایم را به پهلویم میچسباند. -هنوز زوده واسه این حرفا… پاهات جمع! حرفش را گوش میدهم و او شروع به بستن بدنم با طناب میکند. به خودم که می آیم از شانه تا مچ پاهایم را بسته و بالا و پایینش را گره
میدهد. محکم بسته اما نه آنقدر که خون در بدنم جمع شود. تنها اعضایی از بدنم را که میتوانم تکان دهم، سر و انگشتان پایم هستند… بلندم میکند و به شکم روی زمین می اندازدم. آخ و اوخ میکنم و زیر لبی میگویم: «بدجنس» بستنی شکلاتی را که تقریبا آب شده برمیدارد و هر چند قدم کمی از آن را
روی زمین میریزد. -چیزی گفتی؟
برای اینکه ببینم چه میکند مجبورم تمام مدت سرم را بالا بگیرم و این موضوع باعث میشود گردنم درد بگیرد.
-گفتم بابایی من دلرحمه، دلش نمیاد زیاااد تنبیهم کنه.
بستنی ها از جایی نزدیک به من شروع شده و در امتداد تا صندلی چوبی انتهای اتاق ادامه دارد…
-هنوز مونده تا باباییتو بشناسی..
بستنی شکلاتی که دیگر چیزی ازش نمانده را در سطل آشغال گوشه اتاق می اندازد ومابقی بستنی ها را روی کمرم میچیند!
برخوردشان با بدن برهنه ام باعث میشود به خود بلرزم… -حالا که خیلی بستنی دوست داری و منم دلرحمم! میخوام اجازه بدم به بستنی خوردن ادامه بدی اما مدلی که من میگم !
از همین جایی که هستی شروع میکنی و باید خودتو برسونی به آخر اتاق جایی که صندلی گذاشته شده تو این مسیر هم هر چی بستنی بود با زبونت لیس میزنی.
کمی مکث میکند و به قیافه بهت زده ام با ریشخند نگاه میکند
-در ضمن یادت نره که چهارتا بستنی رو کمرته و حق نداری هیچ کدوم رو زمین بندازی!
اگر این اتفاق بیوفته به ازای هر بستنی ده تا سیلی میخوری…!
با آرامش هر چه تمام تر میرود و روی صندلی تکیه میدهد و موسیقی ملایمی را پلی میکند.
-پس معطل چی هستی؟ شروع کن کوچولو!
واقعا توقع دارد این کار را بکنم؟ اصلا مگر من میتوانم یک سانتی متر جابه جا شوم، که تا آخر اتاق به این بزرگی را بروم؟
این دفعه لحنش عصبی است و ظاهرا حوصله اش را سر برده ام … فریاد میزند. -زود باش حیووون

با توکل به نام و یاد خدا، خودم را هن هن کنان جلو میکشم. همین که کمرم را کمی تکان میدهم یکی از بستنی ها روی زمین می افتد! فقط همین را کم داشتم… از همین حالا باید حداقل ده چک نوش جان کنم. این دفعه روشم را عوض میکنم و نوک انگشتان پاهایم را روی زمین
فشار میدهم و کمی به جلو میروم. با ذوق سرم را بالا میگیرم و به حافظ نگاه میکنم. چشمانش را بسته و با ریتم موسیقی سرش را تکان میدهد. حرصم میگیرد … واقعا این انصاف نیست ! در وضعیتی که من شبیه به کرم خاکی مجبورم روی زمین بخزم و بستنی
اب شده لیس بزنم، او حتی نگاهم نکند. برایش همراه با چشم غره دهان کجی میکنم.
اما در همان لحظه که قیافه ام کج و کوله شده و مشغول در آوردن ادایش هستم، چشمانش را باز میکند !
سریع سرم را پایین می اندازم و حتی جرئت نمیکنم واکنشش را زیر نظر بگیرم.
زبانم را تا جایی که میتوانم بیرون می آورم و بلاخره نوک زبانم به بستنی میرسد.
صدای برخورد پاهایش با کف سرامیک را میشنوم .
نزدیک و نزدیک تر می آید و یکباره موهایم کشیده شده و سرم به عقب برمیگردد!
مطمئنم بلاخره روزی از دستش کچل میشوم… -چه گوهی خوردی تو؟ متوجه شده که ادایش را در آورده ام. اما ترجیح میدهم خودم را به کوچه علی چپ بزنم… -والا من فکر کردم بستنیه ! نمیدونستم پی پی دادین به خورد من… پس بگو چرا قهوه ای هم بود!
صورتم را جمع میکنم و بینی ام را چین میدهم. -اه اه اصلا من اعتراض دارممم. درتی پلی لیمیتمه!
حاضرم قسم بخورم که لحظه ای خنده را در چشمانش میبینم، اما سریع از جایش بلند میشود و یکی پس کلمه ام میزند.
-با این کارا فقط اوضاع خودتو خراب تر میکنی و تنبیهتو سنگین تر ! من کوچیکترین کارات رو هم زیر نظر دارم.
پس یک کاری نکن آخرش اونقدر تنبیهت کنم که تا چند روز حتی جون نداشته باشی از جات بلند شی!
حرفش را میزند و به سر جایش برمیگردد.
برای اینکه زودتر کارم را انجام دهم بعد ازحرکت نوک انگشتان پاهایم، چانه ام را هم روی زمین چفت میکنم و شانه ام را هر بار کمی بالا میدهم.
این کار باعث میشد سرعتم بیشتر شود…
نمیدانم چقدر طول میکشد تا بالاخره جایی نزدیک به پاهایش برسم.
حس میکنم تمام پوست شکم و سینه ام آنقدر روی زمین کشیده شده ملتهب شده و میسوزند.
نفس نفس میزنم و تمام تنم از شدت عرق خیس شده. ولی این همه ی فاجعه نیست! موضوع این است همه ی بستنی ها را بین راه انداخته ام… و هر کدام که می افتاد به یکباره حجم زیادی از بستنی اب شده روی زمین
سرازیر میشد. و تقریبا مجبور شده بودم کل زمین را با زبانم تمیز کنم. بی حال کنار پاهایش می افتم و لب میزنم: -تموم شد. ابرو بالا می اندازد. -فکر نمیکنی یه چیزی رو فراموش کردی؟ سعی میکنم بچرخم و پشت سرم را نگاه کنم زمین که تمیز است! درست است که کمی لزج به نظر میرسد ولی مگر با زبان از این تمیز تر
هم میشود؟ سوالی نگاهش میکنم. به همان پایش که بستنی روی آن خشک شده اشاره میکند. بیچاره هر سمت پایش یک رنگ شده 
شاید به خیالش این کار ادامه ی تنبیهم باشد اما برای من که به سرتا پای بدنش فتیش دارم جایزه حساب میشود !
خودداری ام تمام میشود و در حالیکه که کم مانده آب دهانم از لب و لوچه ام آویزان شود، میگویم:
-واقعا؟ اخ جون، حملهههه.
به سمت پایش خیز برمیدارم اما قبل از این که به مقصد برسم، پایش را کنار میکشد و من با صورت به زمین میخورم!
پایش را روی سرم میگذارد و فشار میدهد. صورتم به زمین میچسبد. -اخ اخ مگه چیکار کردم؟ عجب گیری افتادمااا خودتون گفتین پاتونو تمیز کنم. چرا جا خالی میدین خب؟ نگفتین سرم میخوره رو سرامیک، مغزم میپاچه رو زمین؟ اونوقت بی لیتل میشدین ! بی بچه شیر میشدین ! باید هر پنچ شنبه میومدین سرخاکم ! دستش را دو طرف پهلویم میگذارد و از زمین بلندم میکند.
-کولی بازی در نیار! مگه کلا فاصلت با زمین چقدر بود که مغزت بپاشه روی زمین؟ تو چرا یاد نمیگیری مودب باشی؟ آخه یعنی چی حمله؟

درسته که یه بچه شیری ولی اینو ملکه ذهنت کن.
حمله برای مبارزه با دشمنه ! با هرکس که بهت توهین میکنه و با حرفا و رفتارش آزارت میده. نه که به ددی خودت حمله کنی بچه جان!
پایش را بار دیگر به سمتم می آورد. چانه ام را روی زانویش میگذارم و زبانم را تر میکنم. -ببشید، دیده حمله نمیتنم… تلاشم این است که لحنم تاثیر گذار باشد اما نمیدانم چرا بچگانه تر از سابق
شده!
احتمالا اگر چند روز دیگر هم کنار حافظ بمانم تبدیل به نوزاد شیر خواره میشوم !
و عجیب اینکه حس خوبی هم از مدل حرف زدنم دارم… چشمانش مهربان تر از سابق شده و لبخند میزند. به پایش اشاره میکند. خم میشوم، چشمانم را میبندم و بوسه ای عمیق روی تک تک انگشتان
پایش میزنم. چه کسی میتواند درک کند من در آن لحظه چه حالی دارم؟ جای به جای تن حافظ برایم مقدس است. او را همچون موجودی خارق العاده، پاک از هر گناه و زشتی میبینم که
ساخته شده برای پرستیدن…! مگر این خاصیت عشق نیست؟!
290

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن