رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت بیست و چهار

آنقدر میبوسم که مطمئن شوم هیچ نقطه ای را از قلم ننداخته باشم…

دلم میخواهد بنشینم و تا قیامت گریه کنم ..

.از شدت ذوق!

باورتان میشود؟

زبانم را روی پاهایش میکشم و طعم بستنی خشک شده را میچشم. با رضایت نگاهم میکند و دستش را در موهایم فرو میبرد. آنقدر لیس میزنم که پایش مثل سابق تمیز شود.
-زبونت بیرون! دیگر حالم دست خودم نیست و در آسمان ها سیر میکنم مگر میشود نافرمانی کرد؟

تا جایی که میتوانم زبانم را بیرون می آورم و او کف پایش را از پاشنه تا
نوک انگشتان، آرام ارام روی زبانم میکشد.
دوباره زبانم را بیرون می آورم تا این کار را تکرار کند اما با کف پا روی سینه ام میکوبد.
در آن وضعیت که به سختی روی زانو ایستاده ام، حفظ تعادل سخت است چه برسد به وقتی که کسی هولم هم بدهد!
روی کمرم فرود می آیم. پاهایم زیر تنم گیر کرده و بین زمین و هوا معلق میمانم.
کاری از دستم برنمی آید پس منتظر می مانم تا کمکم کند.
صاف و صوفم میکند و این بار پای دیگرش را به شکل نوازش واری روی بدنم به حرکت در می آورد.
اول از همه پایش را روی صورتم میگذارد.
انگار که پاهایش قلم مو باشد، عشق میپاشید روی صورتم…! از پیشانی ام رد میشود و به چشمانم میرسد.
پلک میبندم. قوه ی بینایی ام را خاموش میکنم و سعی میکنم حس لامسه ام را صد برابرکنم…
اگر پایش همچنان روی چشمان بسته ام بماند، حتی میتوانم از شدت این حجم از آرامش به خواب بروم.
اما بعد از چند لحظه پایین تر می آید و با بینی ام بازی، بازی میکند. این کارش باعث میشود سرم هم تکان بخورد. کمی به راست و حرکت بعدیش بالعکس، کمی به چپ…
پایش را پایین تر می آورد و روی لب های نیمه بازم نگه میدارد. ناخودآگاه بوسه میزنم . پایش را بلند میکند و نه چندان محکم روی لبهایم میکوبد. درد خفیفی را حس میکنم. اما مگر اهمیتی دارد؟ نوک انگشتانش را روی دندان هایم فشار میدهد. دهانم را کامل باز میکنم و شروع به مکیدن میکنم. بیشتر فشار میدهد و تمام انگشتانش را داخل دهنم جا میدهد.
ناخوداگاه عق میزنم. پایش را کمی بیرون می آورد و اجازه میدهد حالم کمی جا بیاید.
همین که نفس تازه میکنم، دوباره حرکتش را تکرار میکند. آب دهنم سرازیر میشود و اشک چشمانم جاری…
با پایش خیسی را به کل صورتم پخش میکند و با سرعت بیشتری از روی گردنم میگذرد اما همان یک برخورد کوچک هم باعث لرزم میشود…!
اه میکشم … بی توجه به حال و روزم این بار به جان نوک هر دو سینه ام که از ما بین طناب ها بیرون زده اند، می افتد.
قفسه سینه ام به سرعت بالا و پایین میشود و مدام به خودم میپیچم. روی ساق پاهایم می ایستد! تحمل وزنش راحت نیست. بالا تر می آید و به آلت تحریک شده ام که بین طناب ها محصور شده با
پوزخند نگاه میکند. خم میشود و با دست، لمسش میکند.
-آخی…باز که تو راست کردی!

لب میگزم و در دل به خودم لعنت میفرستم. آلتم را از میان طناب بیرون میکشد و بین دستانش فشار میدهد. –

البته تقصیر تو هم نیست…حیوونی دیگه.

بلد نیستی خودتو کنترل کنی. جرعت ندارم نگاهش کنم. چشمانش برق میزنند …برقی عجیب که بی اراده من را میترسانند…
فشار دستش را بیشتر میکند. لحظه ای نفسم میرود. -حالا چاره چیه؟ با حیوونای حشری چیکار میکنن به نظرت؟ سرش را نزدیک گوشم می اورد. زمزمه میکند: -عقیم کردن؟

یا شایدم کلا همشو باید بکنیم بندازیم جلوی آقا سگه ؟ اگر قصدش ترساندن بود که باید اعتراف کنم موفق شده…
حافظ را چاقو به دست، در حالی که پیشبند قصابی به تن کرده و سر تا پایش خونی است در حال بریدن محبوب ترین عضو بدنم تصور میکنم.
همان عضوی که وقتی بچه بودم ماما به آن میگفت «دودول طلا!» زیر گریه میزنم. -نههه… توروخدا نبرش بابایی. من گناه دارم، بهش احتیاج دارم… آخه چطوری دلت میاد؟
باز هم فشار میدهد و به سمت خودش میکشد. به همراهش کل تنم از زمین بلند میشود.
دردی طاقت فرسا در بدنم میپیچید. هق میزنم: «بابایی»
دستش را زیر چانه میزند و وانمود میکند در حال فکر کردن است. بعد از چند لحظه میگوید:
-اوکی…نمیبرمش. ولی همیشه یادت باشه که تا من اجازه ندم حق نداری لذت ببری!
لاله ی گوشم را به دندان میگیرد و کمی میکشد.
-سعی کن به حرفم گوش بدی چون نمیتونم تضمین کنم دفعه بعدی ممکنه چه بلایی سر این کوچولو بیاد…
دستش را آزاد میکند و از جایش بلند میشود. بلاخره میتوانم نفس آسوده ای بکشم… به خودم که می آیم، حافظ مشغول باز کردن طناب از روی بدنم شده.

با ملاحضه و آرام این کار را میکند. اگر جانی برایم مانده بود جیغ میزدم و میگفتم هوراااا اما بی حال تر از این حرف ها هستم… پس فقط آهسته لب میزنم: «بابایی…» دستی به سر و رویم میکشد و جوابم را مهربان میدهد.

-جون بابایی…صبر کن الان تموم میشه.

به محض اینکه دستانم آزاد میشود از ترس سیلی ها خودم را در بغلش می اندازم و شروع میکنم به آه و ناله کردن…
-همه جام درد میکنه… ددی به خدا غلط کردم، شکر خوردم. دیگه قول میدم هر وقت گفتید بخوابم، حرف گوش بدم. ولی اگه خوابم نبرد بی اجازه نرم سراغ یخچال. ولی اگر رفتم و توش پر بستنی بود فقط یکیشو باز کنم…
قول میدم حالا اگه یه وقت شیطون وسوسم کرد و همشونو باز کردم نریزم رو پاتون…
ولی! باز اگر یه وقت شیطون بیخیالم نشد و باز گولم زد اولش ازتون اجازه بگیرم بعد بریزم.
تند تند پلک میزنم و با لبخند ملیحی میپرسم:
-نتیجه گیریم چطوره؟ خوب بود؟
هاج و واج نگاهم میکند و میگوید:
-من این همه تنبیهت کردم تازه به همچین نتیجه ای رسیدی؟
به نقطه ای نامعلوم خیره میشود.
-خدایا؛ آخه مگه من چه گناهی کردم اینو انداختی به جونم؟
-ددی چرا ناشکری میکنید؟ الان اگه یه بچه معلول گیرتون میومد خوب بود؟ منو دست کم گرفتید وگرنه پر از استعدادم! حالا کم کم شکوفا میشم…
با حرص طناب را کاملا باز میکند و بدنم را ماساژ میدهد.
-هنوز تنبیهت تموم نشده و داری اینجوری زبون میریزی توله! نکنه چهل تا سیلی یادت رفته؟!
از فکرش هم صورتم درد میگیرد. کمی مکث میکنم تا راه چاره ای پیدا کنم. سپس زیر گریه میزنم!
با تعجب نگاهم میکند. -چی شد؟ تو چرا یهو آب روغن قاطی میکنی؟ با صدای بلند زجه میزنم. -سیلی نههههه -خیلی خب… ساکت شو… ای بابا! بی اهمیت به گریه ام ادامه میدهم… -ببین… قرار نیست بزنم واقعا!اون فقط تنبیه روحی بود که بترسی و
تمرکز نداشته باشی…. پس خفه! کمی فین فین میکنم و با تردید نگاهش میکنم. -واقعنی؟ نفس راحتی میکشد. -آره…آره واقعا! -خب…اممم ینی میشه الان خودمو لوس کنم؟ -به شرطی که گریه نکنی! -بدنم درد میکنه خیلی…
-میدونم…خودم خوبت میکنم. سرم را روی شانه اش میگذارم. -تنبیهم کردی… -لازم بود برات! -نبود..روانشناسا تحقیق کردن فهمیدن تنبیه بدنی اصلا رو بچه ها جواب
نمیده. میدونی چرا؟ مرا روی پایش مینشاند و شقیقه ام را میبوسد. -چرا؟ -چون که بچه بعد از یه مدت عادت میکنه به کتک خوردن، پوستش کلفت
میشه!
-نترس…من انواع و اقسام تنبیه های جسمی رو روت امتحان میکنم. چند سالی طول میکشه تا به همش عادت کنی.
تنبیه های روحی که دیگه بماند… من را پایین میگذارد و از جایش بلند میشود. -پاشو…پاشو که باید تر و تمیزت کنم. -نمیپاشم. خیلی هم تمیزم! دست زیر زانوام میگذارد و مرا روی دوشش می اندازد. دست و پا میزنم و سعی میکنم کمی مقاومت کنم اما فایده ای ندارد. در حمام را باز میکند و من را پایین میگذارد.

-آخ…این چه طرز برخورد با یه لیتل شکنندس؟! دوش آب را پایین می آورد و دمایش را تنظیم میکند. -اگه به چرت و پرت گفتن ادامه بدی مجبور میشم دهنتو ببندم! دوش آب را با فشار زیاد، سمتم میگیرد. با دست دیگرش کمی شامپو بدن برمیدارد و به جان تن و بدنم می افتد و
مشغول تمیز کردنم میشود…
چهار دست و پا سعی میکنم از این وضعیت فرار کنم اما سریع مچ پای راستم را میگیرد و سمت خودش میکشد.
کف حمام پخش میشوم و به هر جا چنگ میزنم راه فراری نیست…
آنقدر من را در حمام می چلاند و شامپو ، صابون ، کیسه و لیف میکشد که حس میکنم از تمیزی برق میزنم…
هر چه خودم را چسبانده بودم بهش و سرتا پایش را خیس کردم افاقه نکرد و حاضر نشد لباس هایش را در بیاورد.
دورم حوله میکشد و روی تخت مینشاندم. -تا من لباسامو عوض میکنم حوله رو بردار و دراز بکش. -حالا من بدون لباس چیکار کنم؟ دیدی بدبخت شدم!
خب من لخت بمونم سرما میخورم که…
شلوارش را در آورده اما هنوز لباس زیر طوسی اش را که کاملا خیس شده، عوض نکرده.
با سر اشاره میکند که دراز بکشم.
-چرا عین پیرزنای هشتاد ساله غر میزنی تو آخه ؟ کلافه دستورش را اجرا میکنم و به شکم روی تخت دراز کشیده میکشم. در آن وضعیت که تنها به تاخ تخت دید دارم، میگویم: -من پسر کوچولوتم نه پیرزن! صدای جا به جا کردن چند وسیله به گوش میرسد و بعد از چند لحظه
نزدیکم می آید. سرم را میبوسد و کمی از قوطی روغنی را کف دستش میریزد. -پس غر نزن شیرین عسل… -این چیه؟! مثل همون قبلی؟ من که کبود نشدم اصن! شروع به ماساژ دادن کمرم میکند. -نه…اون کلا فرق داشت. این روغنه برای چرب کردن پوستت. یه وقت طنابی که پیچیده بودم دورت پوستت رو خشک نکنه. -اوه…چقدر حواستون جمعه! دستش را پایین تر می آورد جایی نزدیک به باسنم و بعداز آن پای راست
و چپم. -راستی ددی، چرا گفتی شیرین عسل؟ میچرخاندم و دوباره دستانش را چرب میکند. -چون چشمات رنگ عسله… به سمتم خم میشود، پیشانی اش را روی پیشانی ام میچسباند.

نجوا میکند: -شیرین و دوست داشتنی هم هستی خودت ، کارات و حتی لبات…
دم گوشمزمزمه میکند:
«لبانت عجب لعلیست! گویى كه شراب ناب شیراز را از طعم لب هاى تو درست كرده اند…»
بعد از آن بوسه های عمیقی است که نه فقط روی لبها بلکه به کل جان و تنم میکارد…
آنقدر از او آرامش گرفته ام که به یک خلسه خوشایند فرو میروم.
با چشمان خمار که نگاهش میکنم تک بوسه ای رو لب های نیمه بازم میزند.
-نخواب آقا کوچولو صبر کن لباس تنت کنم بعدشم قراره داستان بگم برات!
به پهلو دراز میکشم و غر میزنم. -من که دیگه لباس ندارم…اونا کثیف شدن! با لبه ی رو تختی ور میروم و ادامه میدهم: -اصنم دیگه دوسشون ندارم، بوی ترافیک میدن.
تخت بالا و پایین میشود و کنارم قرار میگیرد. حتی متوجه رفتنش هم نشده بودم. همین که چشمم به وسایلی که در دست دارد می افتد، از جا میپرم!
دو دستم را روی دهانم میگذارم و سعی میکنم جیغم را خفه کنم . ظاهرا چهره ام بامزه شده که زیر خنده میزند.
-باباییییی ، من میمیرم برات واهای این چه باحاله! در حالیکه لباس مشکی-خاکستری رنگ را تنم میکند، میگوید: -آرومتر، پرده گوشم پاره شد. چه خبرته ! مدل لباسم دقیقا شبیه قبلیست، با این تفاوت که دیگر از طرح بچگانه خبری
نیست. با لذت در آینه نگاه میکنم و برای خودم و بابا بوس میفرستم. -چه آقا شدم! به دکمه های باز لباس که بین دو پایم قرار گرفته نگاه میکنم، حتما حافظ
یادش رفته ببنددشان! میخواهم خودم دست به کار شوم که روی دستم میزند. -چیکار میکنی ؟ اگر میخواستم خودم میبستمشون!
-ینی همینجوری باز بمونه ؟ یک ابرویش را بالا میدهد. -صبر کن ، مگه هفت ماهه به دنیا اومدی تو؟! دستم را میگیرد و مجبورم میکند روی تخت به پشت دراز بکشم.
دو پایم را که جفت کرده بودم از هم فاصله میدهد.
نیشم ناخوداگاه تا انتها کش می آید و اولین و در واقع تنها فکری که به ذهنم میرسد یک چیز است ! «سکس»
اما وقتی پوشک سایز بزرگ را میبینم ابتدا چند لحظه با بهت به آن نگاه میکنم و سپس لب و دهنم آویزان میشود.
سعی میکنم از روی تخت بلند شوم که دستش را تخت سینه ام میگذارد ، خودم را به چپ و راست تکان میدهم و جیغ میزنم: «نه»
پاهایش را دو طرفم میگذارد و دستانم را قفل میکند. -چرا یهو رم میکنی تو! صبر کن پوشکت کنم. سعی میکنم خودم را از چنگش رها کنم، اما شدنی نیست… به نفس نفس می افتم

. -من جیش ندارم ، ولم کن! پوشک را زیرم قرار میدهد و ضربه ای به باسنم میزند. -مگه نمیگم تکون نخور! الان نداری دو ساعت دیگه دستشوییت میگیره.
منم میخوام بخوابم حوصله ندارم ببرمت. -خودم بلدم برم دشوری !
-بله، ولی وقتی من خوابم رفتن و اومدنت از تخت باعث میشه بدخواب شم. مگه اینکه بخوای رو زمین بخوابی !
میخوای؟ باشه برات بازش میکنم…
میخواهد چسب ها را که از دو طرف به پوشک چسبیده اند باز کند که دستش را میگیرم.
-نههههه ، غلط کردم نمیخوام. همینجا خوبه ، میخوام پیش باباییم بخوابم!
با لبخند مشغول بستن دکمه ها میشود و کنارم دراز میکشد ، پتو را تا بالای سینه ام بالا می آورد.
صورتم را نوازش میکند و لبم را کوتاه میبوسد. با چشمان خسته و خمار لب میزنم:
«بابا حافظ» پستونک مشکی ست شده با لباسم را در دهانم میگذارد و مرا بغل میکند. کنار گوشم میگوید: جان بابا حافظ. -بخوابیم؟ -میخواستم برات قصه بگم دوست نداری؟

با کنجکاوی نگاهش میکنم. -چه قصه ای؟

-خب پس گوش کن تا برات تعریف کنم. قصمون راجع به یه آقای دکتره که… وسط حرفش میپرم. -اینجوری قصه نمیگن که! اولش باید بگی یکی بود، یکی نبود. غیر از
خدای مهربون هیچکس نبود! -خب حالا همون، تا حالا قصه نگفتم سخت نگیر…

-داشتین میگفتین یه آقای دکتره!

-آهان اره، مگه تو حواس میذاری واسه من؟
این آقای دکترمون، بچه که بود خیلی از زندگیش راضی بود، اونقدر که خیال میکرد خوشبخت ترین پسر دنیاست…
مادرشو خیلی دوست داشت، و وابستگی عجیبی بهش داشت. حتی خیلی از دوستاش به خاطر همین مدام مسخرش میکردن…
کمی مکث میکند و مشغول بازی کردن با موهایم میشود. با صدای گرفته ای ادامه میدهد.
-ولی دنیا به کام اون پسر نموند و یکباره همه چی از این رو به اون رو شد…
هر روز که میگذشت مادرش ازش بیشتر فاصله میگرفت… دیگه بهش توجه نمیکرد، نازشو نمیکشید، براش مهم نبود پسرش درس میخونه یا نه. مدام با پدر پسر کوچولومون دعوا میکرد و میگفت میخواد از ایران بره!
-مگه پسرشو دوست نداشت؟
-چرا…یعنی فکر کنم که داشت. اما تصمیم گرفته بود که دنبال هدفای دیگه زندگیش بره…
-اوه! پس واقعنی رفت؟
-آخرش یه روز صبح که از خواب بیدار شد، دید مادرش برای همیشه از پیشش رفته و فقط یه نامه براش گذاشته…
-بیچاره آقای دکتر. -اون موقع هنوز دکتر نبود که! یه پسر بچه نه، ده ساله بود فقط… -تو نامه مامانش چی براش نوشته بود؟
-بهش گفته بود که دوست داشته اونو هم با خودش ببره، اما فعلا شرایطش رو نداره. نوشته بود رفته دنبال پیشرفت و یه روز که اوضاعش بهتر بشه حتما میاد دنبالش… نوشته بود وقتی بزرگ بشه حتما میتونه درکش کنه و ببخشتش.
-بخشیدش؟

-نه… هیچ وقت نتونست!

-بعدش چی شد؟
-روزای اول… خیلی گریه میکرد. همش به باباش التماس میکرد تا اونو ببره پیش مادرش اما کاری از دست پدرش هم ساخته نبود. هر چی بیشتر گذشت بهونه گیری هاش کمتر شد، دیگه گریه نمیکرد، گلایه ای نداشت.
دلش برای مادرش تنگ میشد اما به روی خودش نمی اورد… همه زندگیش خلاصه شده بود به پدرش و خواهر کوچولوی چند ماهش…
از تصور رویا خانم قیافه ام در هم میشود و پتو را روی سرم میکشم. -اه، اه… خواهرشو ول کنید. از خود آقای دکتر بیشتر بگید! خنده اش را میخورد و میگوید: -بقیشو گوش کن پس.
خلاصه که کم کم با نبود مادرش کنار اومد و سعی کرد همه محبتشو به پای پدر و خواهرش بریزه.
باباش ادم نسبتا خوبی بود. سعی میکرد همزمان برای بچه هاش هم پدر باشه و هم جای خالی مادرشونو پر کنه. باهاشون مهربون بود و از لحاظ مالی ساپورتشون میکرد.
اما خب… هیچ آدمی بدون عیب و ایراد نیست.
پدرش که از وقتی زنش ترکش کرده بود، فکر میکرد غرورش جریحه دار شده، هر چند وقت یکبار ادم جدیدی رو وارد زندگیش میکرد و انتقامشو از زنای دیگه میگرفت…
-اوه…!
-جو خونه که دیگه با کاروانسرا فرقی نداشت، اونقدر بد بود که هر چقدرم پسر داستانمون سعی میکرد خواهرشو از این فضای مسموم دور کنه فایده ای نداشت…
خواهرش پرخاشگر شده بود و تقریبا با همه چیز و همه کس مشکل داشت… با مادرش که ولش کرده بود، با پدرش که هنوز تو گذشته غرق بود و از آدمای اشتباهی انتقام میگرفت، حتی از برادرش که سعی میکرد نقش حامی براش داشته باشه…
آخرشم یه روز همه چی رو ول کرد و رفت. گفت میره سراغ مادرش و مجبورش میکنه براش مادری کنه.
دوباره پسرکمون که حالا بزرگ شده بود تنها شد…دوباره گذشته تکرار شد.
دیگه حتی کسی رو نداشت که بهش محبت کنه. سخت شد… شاید هم سنگ شد.
از همه آدما بی تفاوت عبور میکرد و سادیسمشو همراه کلی بغض و غم رو تن اسلیواش خالی میکرد…
-عه وا… ینی ددی نبوده از اولش؟
-نه که نبود! بعد از اینکه باباش به خاطر سرطان از دنیا رفت، دیگه تقریبا مطمئن بود که هیچ وقت، کسی رو به زندگیش راه نمیده… هیچ کس دیگه عزیز نمیشه براش…
چون همه آدمای مهم زندگیش رو از دست داده بود. پس به خودش قول داد که دیگه به کسی دل نبنده!
اما… به خودش که اومد یهو دید دلش ضعف میره برای یه پسر خجالتی شیر برنجی مو بور…
با ذوق نگاهش میکنم و جمله اش را اصلاح میکنم. -کم رنگ! -چی؟ -اممم، هیچی وای… ادامشو بگید! -تو خوابت نمیاد؟ -نهههه، بابایی الان چه وقت خبیث شدنه؟ تازه داستانتون هیجان انگیز
شده! با خنده کتفم را گاز میگیرد. -خیلی خب… ولی آخراشه ها! -باشه. بقیشو بگید!
-اره خلاصه… هی سعی کرد توجهی نکنه، مثل سابق بی احساس باشه، جدی باشه، اخمو باشه…
اما از بس اون پسر شیرین بود که خلع سلاحش کرد! دوست داشت محکم بغلش کنه و پچلونتش… تمام معادلاتشو به هم ریخته بود و هوش و حواس واسش نذاشته بود.
بلاخره دلشو به دریا زد و در قلبشو یه بار دیگه باز کرد…
چشمانم را هر لحظه سنگین تر میشدند به زحمت باز نگه میدارم و زمزمه میکنم:
-یادم باشه یه روز منم داستان بگم براتون… پاهایش را دورم قفل میکند. -باشه کوچولو، اما فعلا وقت خوابه! ****

با صدای فریاد حافظ از جا میپرم. دستانش را چند بار بهم میکوبد. -بیدارشو کرانچی ، خواب دیگه بسه ! هاج و واج روی تخت مینشینم. حتی نمیدانم چند ساعت است که خوابیده
ام!
جوری طلبکار بالای سرم می ایستد که مطمئن میشوم راه دیگری جز بیدار شدن ندارم.
چشمانم را میمالم و کلافه از جا بلند میشوم اما با صدای خش خشی که میشنوم به یاد می آورم که پوشک شده ام…
دستم را میگیرد و به سمت دستشویی میبرد . تلو تلوخوران همراهیش میکنم.
پوشک را باز میکند.
-این که خشکه!
با غرور و افتخار نگاهش میکنم و با صدای گرفته ناشی از خواب طولانی میگویم:
-پس چی! گفته بودم بلدم خودمو نگه دارم…شما باور نکردین! -باریکلا!
با تردید کمی زیر نظرش میگیرم و نمیدانم که ترفندهایم را به او هم بگویم یا نه.
به هر حال او بابایی من به حساب می آید و اگر دانسته هایم را با او در میان بگذارم، راه دوری نمیرود.
-تازه کارای جذاب تری هم بلدم بکنم…
-چیکار مثلا؟ -تیراندازی با جیش! با تعجب میپرسد: -جااان؟ -خیلی باحاله. میخواید یادتون بدم؟ کاری نداره ها!
در دستشویی فرنگی را بالا میکشم و با دقت شروع به توضیح دادن میکنم.
-اولش باید یه جایی رو هدف در نظر بگیرید، بعدش باید زاویه مناسبو پیدا کنید.
به گوشه ای اشاره میکنم و روبه روی هدف می ایستم.
310

برچسب ها

نوشته های مشابه

4 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن