رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت بیست و یک

توقعم از خودم این بود که ناراحت شوم اما برعکس حرف هایش بیشتر تحریکم میکند…!
یک دور کامل میزنم. مطمئنم این دفعه سریع تر عمل کرده ام…
سرم را سمتش میچرخانم و گوش هایم را تیز میکنم.
-یک دقیقه و بیست ثانیه!
کم مانده همان جا بشینم و زیر گریه بزنم. بی حرکت در خط شروع میمانم و با وجود اینکه قلاده ام را به جلو میکشد تکان نمیخورم…
-نچ…پس چی شد؟

به همین زودی خسته شدی؟

نگو که یه بچه شیر بنجل رو بهم انداختن…
یعنی باید تو رو پس بدم و یکی دیگه بردارم؟ از حرفش عصبانی میشوم… چطور دلش می آید؟ من بنجل نیستم! من فقط خسته شدم. -میخوای همیشه در حد یه حیوون خیابونی باشی؟

ارزشت در همین حده؟

اگه بی صاحاب نیستی پس باید لیاقتتو نشون بدی…
از ته دل و با تمام وجودم میغرم. غرشی که خودم هم توقعش را نداشته ام…

حتی بهتر و طبیعی تر از همه ی آنهایی بود که در خانه گوش داده بودم
باید نشانش دهم که من ضعیف نیستم. باید نشانش دهم که میتوانم دقیقا همان چیزی باشم که میخواهد.
شروع به دویدن میکنم. بدون منحرف شدن…بدون متوقف شدن… -آفرین توله، همینه! در صدایش بلاخره تحسین را میشنوم و همین باعث میشود با انرژی
بیشتری، سرعتم را بالا ببرم. -پنجاه و نه ثانیه! بلاخره یک نفس راحت میکشم و روی زمین پخش میشوم. حرکت پاهایش را به سمتم حس میکنم و بعد از چند لحظه چشم بند را از
روی صورتم برمیدارد.

هجوم ناگهانی نور باعث میشود چشمانم را ببندم.
حالا که میدانم دیگر از تنبیه خبری نیست ناخودآگاه لوس تر هم میشوم و بغض میکنم…
-بابایی…

دستانش را زیر زانویم میگذارد و بلندم میکند

. -جونم عزیزم ، تموم شد دیگه.
دستانم را دور گردنش قفل میکنم.
بی توجه به اینکه سرتاپایم روغنی است و خودش هم کثیف میشود، محکم من را به خودش میفشارد.
از سالن خارج میشویم. در حمام را باز میکند و من را گوشه ای میگذارد. به سمت شیر آب میرود و مشغول تنظیم کردن دمای آب میشود…
بلند میشوم و روبروی آینه می ایستم. میچرخم تا زخم های شلاق را روی تنم ببینم.
حدود هفت یا هشت رد قرمز روی کمر و باسنم خود نمایی میکند که یکی دوتایشان ظاهرا ضربه های کاری تری بودند و زخم های جزئی باقی گذاشته اند.
اخم میکنم. -همش همین! من فکر کردم پوست کمرم کنده شده. اینکه هیچی نیست، به خدا خیلی سوخت…

اخم میکنم و طلبکار دستانم را دو طرف پهلویم میگذارم.
خنده اش را میخورد

. -آخه پسر خوب مگه تو اسلیو دارکی که بخوام زنده زنده پوستتو بکنم ! تعداد ضربه ها محدود و شدتشونم کنترل شده بود. اگر خیلی دردت گرفت برای این بود که تا حالا تجربشو نداشتی!

به سمتم می آید.

-باید یکم صبر کنی تا وان پر بشه.

روبرویم می ایستد .برای آنکه بتوانم به چشمانش نگاه کنم مجبور میشوم سرم را بالا بگیرم.
-خب…ببینم درستو خوب یاد گرفتی؟
میخوام واسم توضیح بدی چرا تنبیه شدی و باید چه چیزهایی رو رعایت کنی.
تمام تلاشم برای حفظ ارتباط چشمی بینمان، فقط چند لحظه دوام می آورد.
بی اراده چشمانم روی نیم تنه برهنه اش چرخ میخورد از این فاصله بدن خوش فرم و پوست برنزه اش بدجوری وسوسه انگیز به نظر می آید.
و آن شانه های پهن که جان میدهد برای گذاشتن سرم روی آنها…
با حواس پرتی جواب میدهم : -اوهوم…فهمیدم. و قدمی به سمتش جلو میروم. به همان اندازه عقب میرود

. -صبر کن ببینم ، حواست کجاست؟!
خوبه ازت توضیح خواستم! هدف از تنبیه، تربیت شدن و تکرار نکردن اشتباهاست… باید بدونم متوجه شدی چرا از دستت عصبانی شدم یا نه؟! دوباره سرم را بالا میگیرم. برای اینکه به مقصد اصلی یعنی بغلش برسم.

تند تند میگویم: -برای اینکه تاخیر داشتم و شما رو معطل کردم. کارمو درست انجام نداده بودم. باید خواسته ی شما تو اولویت باشه و هر چیزی که مانعش میشه رو کنار
بذارم. وقت شناس باشم و هر کاری که ازم خواستین تو همون زمان انجام بدم! مرا در بغلش میکشد و با دستش شروع به نوازش کردن موهایم میکند.

-آفرین پسرخوب… دستم را میگیرد و سمت وان میکشد. -خب دیگه تقریبا پر شده برو داخل… کمکم میکند وارد شوم، گرمای مطبوع آب پاهایم را نوازش میکند.

نگاهی به خودش که کم تر از من روغنی نشده میکند و شلوارش را در می
آورد. لباس زیرش را که در می آورد، چشمانم تا اخرین حد ممکن گشاد میشوند. با دقت و البته لذت مشغول دید زدن ددی جذابم میشوم! بار قبل با آن چشم بند ها و آن حالتی که مهارم کرده بود، درست و حسابی
نتوانسته بودم ببینمش… -آخه بچه هم اینقدر هیز! لب میگزم و سرم را پایین می اندازم. وارد وان که میشود تپش قلبم بالا میرود اما سرم را بالا نمی آورم…
پشت سرم قرار میگیرد و بعد از اینکه در گوشه وان جاگیر میشود من را سمتش خودش میکشد و سرم را روی سینه اش تکیه میدهد.
آرام آرام بدنم را نوازش میکند.
حرکت دستش روی سینه و شکمم باعث میشود تنم از آن انقباض اولیه رها شود.
از همان اول درست حدس زده بودم ! دستانش جادویی است ! اگر سحر آمیز نبود پس چگونه دیگر از سوزش شلاق خبری نیست؟! پس چطور دردی را حس نمیکنم و میخواهم تا ابد در بغلش بمانم ؟
لیف پر از کف را آهسته روی دستم میکشد. نفس عمیق میکشم. روی شانه ام بوسه میزند… تماس لیف از گردن ، سینه و شکم میگذرد برای ثانیه ای دستش با الت برانگیخته ام برخورد میکند به خودم میلرزم ک ناخودآگاه خودم را کمی بالا میکشم. بی توجه، به سراغ ساق پاهایم میرود. دست دیگرش کمرم را ماساژ میدهد… -بهتری؟

از خلسه بیرون می آیم و چشمانم را باز میکنم. معلوم است که بهترم…من کاملا خوبم به شرطی که همچنان ادامه دهد!
-این بهترین حموم عمرمه…مرسی ددی! -قابلتو نداره وروجک. به یکباره کمی از او فاصله میگیرم. -وای… -چی شد؟ کجا میری؟ -من میخواستم با شما قهر کنم، بعد یهو یادم رفت… میشه قبلشو حساب نکنید از الان قهر کنم؟ ابرویش را بالا می اندازد و میگوید: -نخیر بچه جون، نمیشه. مگه بچه ها از ددیاشون قهر میکنن؟ -اگر باباشون خیلی خشن باشه باید قهر کنن دیگه…
دوباره مرا به سمت خودش برمیگرداند. -در هر صورت حق ندارن! -بابایی زورگو! گونه ام را میبوسد و میگوید: -همینه که هست… شامپو بدن شکلاتی را برمیدارد و کف دستش میریزد.
دو دستش را به هم میمالد سپس من را کمی به پایین هدایت میکند ، آب تا زیر گردنم بالا می آید.

-چرا این کوچولو همیشه بیداره؟ خجالت میکشم و اعتراضی صدایش میزنم. -عههه ددی! میخندد…
-جون ددی، مگه دروغ میگم؟ زیادی فعاله !
حرکت دست هایش روی بدنم آنقدر آرام و نوازش وار است که ناخوداگاه چشمانم بسته میشود.
-بابا حافظ؟ -جونم؟ چشمانم رفته رفته سنگین تر میشوند..

. -با اینکه خشن ترین ددی دنیایی، ولی من خیلی دوست دارم… از بالا و پایین شدن سینه اش حدس میزنم خنده اش گرفته اما انقدر خسته ام
که بی توجه به خواب میروم… نمیگذارد زیاد در این وضعیت بمانم و بعد از چند لحظه صدایم میزند.

-ایلیا ، کرانچی، پسرکم.پاشو ببینم…

غر میزنم: «خوابم میاد» و سرم را روی سینه اش فشار میدهم. بلند میشود و دستش را دور پهلویم میپیچاند.
-میدونم خسته ای! ولی نمیتونیم چندساعت تو آب بمونیم که پسر خوب. کمک میکند از وان خارج شوم. -اینجا وایسا تا خشکت کنم. در همان وضعیت ایستاده و در حالی که آب از سرتا پایم چکه میکند
چشمانم را میبندم و تلاش میکنم به خواب بروم.
با حوصله مشغول خشک کردن سر و بدنم میشود و بعد از اینکه مطمئن میشود دیگر خیس نیستم حوله لباسی فیروزه ای رنگ را در تنم میکند و گره اش را محکم میکند .من را بیرون میفرستد.
-صبر کن خودمو خشک کنم الان میام.
به در حمام تکیه میدهم و به حافظ که حوله را دور کمرش میبندد نگاه میکنم.
کارش که تمام میشود دستش را میگیرم و به سمت تخت میکشم. -دیگه بریم بخوابیم… نگهم میدارد. -موهات خیسه ! اینجوری بخوابی سرما میخوری. پای راستم را روی زمین میکوبم. -اَه ، من میخوام بخوابم بابایی!
جوری نگاهم میکند، که متوجه میشوم اگر به غر زدن ادامه دهم بد میبینم…
سرم را پایین می اندازم و آرام آرام به سمتش گام برمیدارم. سشوار را به برق متصل و روشن میکند.

مشغول خشک کردن موهایم میشود و سشوار را دور تا دور سرم میچرخاند تا هیچ جایی خیس نماند.
به خودم و حافظ در آینه ی روبرویمان نگاه میکنم. کاملا تمیز شده ام ، دیگر از درد خبری نیست و چشمانم برق میزنند.
از خوشحالی؟ از رضایت؟ از مازوی رفع شده؟
نه ، نه ، از عشق…بله عشق به حافظ است که اینگونه چشمانم را نورانی کرده…
به او خیره میشوم ، لب میزنم: «من عاشقتم حافظ…» متوجه میشود مگر نه؟ اما با صدای بلندی میگوید: «چی میگی؟» مثل خودش صدایم را بالا میبرم. -تو معرکه ای. میخندد و سشوار را خاموش میکند. صندلی را سمت خودش میچرخاند، دستانش را دو طرف صورتم میگذارد
و پیشانی ام را طولانی میبوسد. – تو هم معرکه ای وروجک. عقب که میرود میگویم: -تازه بهترین بچه شیر دنیا هم هستم! سعی میکند با دست بهم ریختگی موهایم را سر و سامان دهد.
-هنوز واسه این یکی زوده !
حال بحث کردن ندارم و گرنه مطمئنم انقدر با او کلکل میکردم تا حرفش را پس بگیرد!
-باشه اصلا هر چی شما بگید ولی دیگه واقعنی بریم بخوابیم ! -باشه اما قبلش باید چندتا کار انجام بدیم ! با کنجکاوی نگاهش میکنم -چه کاری؟! به سمت کمد میرود -عجله نکن… تو فقط حولتو در بیار و رو شکم دراز بکش ! همین کار را میکنم اما نگاه کنجکاوم را از روی او و کمد جادوی اش بر
نمیدارم…
کنارم روی تخت مینشیند و در قوطی کرم را باز میکند و کمی از آن را با دست روی کمرم میمالد.
-این…این چیه؟! -نترس، چیز بدی نیست کرم ضد درد و رفع کبودیه کمکت میکنه راحت تر بخوابی. -ولی من که خوب شدم ! -با اینکه تنبیهت شدید نبود ولی چون تجربه نداشتی واست سخت بوده پس
لازمه. در ضمن دوست ندارم کبود شه. ممکنه خانوادت ببینن و تو دردسر بیفتی.
-اوه شما به همه جاش فکر کردین… دیگه واقعنی بهترین بابایی دنیاین!
دستش را زیر گردنم میگذارد و نوازشم میکند. سرم را بالا تر میگیرم تا گردنم راحت تر در اختیارش قرار بگیرد
-من فقط دارم وظیفمو انجام میدم، حفظ سلامتیت از مهمترین وظایف منه.
خودم را بالا میکشم و لبش را میبوسم. کاش بتواند از چشمانم بخواند که چقدر ممنونش هستم… از روی تخت بلند میشود تا دستانش را بشورد. با لحنی که معلوم است، میخواهد حرصم را در بیاورد میگوید:
-از ظهر میخواستم بهت جایزه بدم. ولی الان موقعش نیست، ظاهرا تو خوابت میاد…
خب کاملا موفق بوده! جیغ میزنم: «ددی! »

با آرامش دستانش را خشک میکند و پاسخ میدهد: -زهرمار! خواب کاملا از سرم پریده و دو زانو روی تخت مینشینم. آنقدر صدایش میزنم تا بلاخره نگاهم کند.
تمام مظلومیت ساختگی ام را در چشمانم میریزم و در حالتی که چیزی از مظلومیت گربه چکمه پوش در کارتون شرک ،کم ندارم میگویم:
-خواهش میکنم…لطفا…توروخدا… شما که بهترین ددی دنیایی…دلتون میاد بهم جایزه ندین؟
نمیتواند مقاومت کند و نفسش را محکم بیرون میدهد.
-هی! اینجوری نگام نکن خیلی خب جایزتو میدم…تمومش کن!
روی تخت بالا و پایین میپرم و جیغ میزنم: -آخ جوون
به سمت کیفش میرود و جعبه ی مستطیل شکل نقره ای رنگ را بیرون می آورد.
با ذوق به جعبه نگاه میکنم. -وای یعنی توش چیه؟ با خنده میگوید: -یکم صبر کن بچه! بال بال میزنم و نمی توانم روی تخت ثابت بمانم. -زود…زود…زود بازش کنید دیگه… جعبه را سمتم میگیرد.

-دوست داری خودت بازش کنی؟ سریع از او میگیرم و با نیش باز جواب میدهم. -معلومهههه شروع به باز کردن میکنم، اما بعد از چند لحظه دستم روی جعبه نیمه باز
ثابت میماند. از شوق جیغ میزنم و حافظ با لذت نگاهم میکند.
-وای…وای خدا…اینا خیلی قشنگن!
خودم را در بغلش می اندازم. آنقدر سریع اینکار را میکنم که نمیتواند تعادلش را حفظ کند و از پشت روی تخت می افتد و من هم روی او…
شروع میکنم سرتا پایش، خصوصا صورتش را بوسیدن. سعی میکند من را از خودش دور کند.
-چه خبرته…بسه! خیلی خب ،فهمیدم خوشحال شدی.

وقتی میبیند کنار نمیکشم دست پشت گردنم میگذارد و مرا عقب میکشد. هر دو نفس نفس میزنیم.اخم میکند.
-باید خودتو کنترل کنی! چه طرز خوشحالی کردنه ، اینجوری کنی اصلا بهت جایزتو نمیدما
سرم را پایین می اندازم و با لحن مثلا پشیمانی میگویم: -ببخشید… سرش را تکان میدهد. -خیلی خب. با ذوق دوباره به ست شیشه شیر و پستونک نگین دارم نگاه میکنم.
-خیلی قشنگه…خیلییی میتونم از پستونکش همین الان استفاده کنم؟

-بعد از اینکه لباس پوشیدی بله میتونی استفاده کنی
به دنبال لباس هایم میگردم ، اما او با بیرون آوردن لباس آستین کوتاه آبی رنگ که طرح بچگانه ای دارد شگفت زده ام میکند
لباس بچگانه اما در سایز بزرگسال…
-اوه ! مگه از اینا تو ایرانم داریم؟!
-اینا رو میشه سفارش بدی برات بدوزن، فکر نکنم آمادش اینجا گیر بیاد.
بعد از آنکه لباس را تنم کرده، اشاره میکند دراز بکشم و پتو را رویم مرتب میکند. عروسک خرسی آبی رنگ را به دستم میدهد.
-شبایی که پیشت نیستم و دلت برام تنگ شد خرسیتو بغل کن و مطمئن باش من همیشه بیادتم.
با ذوق به عروسکم نگاه میکنم. ظاهرا امشب تا آخرین لحظه قرار است سوپرایز شوم!
چگونه میتوانم امشب را کش بدهم؟ طولانی اش کنم؟ نگذارم تمام شود؟

چشمانم چراغانی شده و کم مانده از شدت خوشحالی زیر گریه بزنم.
قبل از آنکه پستونک را در دهانم بگذارد در حالیکه چشمانم از خواب آلودگی خمار شده اند، میگویم:
-خیلی دوسش دارم ممنون. ولی کاش میشد همیشه پیش هم باشیم…
با موهایم بازی میکند. ادامه میدهم:
-جای بچه ها تو بغل باباییشونه نه جاهای دور!
خم میشود و سرم را میبوسد ، زمزمه میکند «عزیز دلم»
بعد ازخاموش کردن لامپ ها ، چراغ خواب کودک کنار تخت را که به شکل لاک پشت است و از لاکش نور آبی بیرون میزند را روشن میکند.
خودش هم کنارم دراز میکشد.
-فکر نکنی همه ی وسایلت قراره اینجا بمونه ها ! فعلا وقت نکردم. سر فرصت اتاقتو میچینم.

-عههه مگه چه اشکالی داره خیلی هم اتاقتون جذاب و قشنگ شده!
-به هر جای اتاق دست بزنی ازش یه وسیله بچه بزنه بیرون کجاش جذابه؟ اینجا محدوده ی منه حواستو جمع کن حق نداری بهم بریزیش!
-یعنی حتی رو دیوارشم نمیتونم نقاشی کنم؟!
از بازویم محکم نیشگون میگیرد.
-معلومه که نه !
-آی آی، خب میرم دیوارای اتاق خودمو نقاشی میکنم اصلا! بعدشم من دوست ندارم شبا جدا بخوابم. میخوام رو تخت شما باشم.
-پیش خودمی، اما وسایلتو میچینم اون یکی اتاق. پاها و دستانش را دورم میپیچد و من را به خودش قفل میکند
-در ضمن واست دفتر و بوم میخرم اونجا نقاشی کن. حق نداری دیوارا رو رنگی کنی.
و قبل از آنکه بتوانم غر بزنم یکی میزند پس کله ام ! -هیس بخواب.
با صدای جیغ گوش خراشی، سراسیمه از خواب میپرم. رویا خانم دقیقا بالای سرمان ایستاده!
بهت زده نگاهش میکنم و دهنم از تعجب باز میماند.
صورتش از شدت حرص خوردن قرمز شده و کم مانده دود از سرش بلند شود.
-حافظ؟! اینجا چه خبره؟!
حافظ زودتر از من به خودش می آید. از تخت بلند میشود و در حالی که نمیدانم چطور میتواند مسلط باشد بدون آنکه هول شود جوابش را میدهد.

250

برچسب ها

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن